نویسندهای از ایران با امضاء محفوظ
مرگ امید سرلک، جنایتی است که نمیتوان آن را در چارچوب یک تراژدی فردی محصور کرد. بیشتر شبیه نشانهای است که هر بار، مثل زخمی تازه، دوباره بر سطح جامعهٔ ایران دهان باز میکند و یادآوری میکند فاصلهای که میان مردم و قدرت شکل گرفته، بسیار عمیقتر از چیزیست که حکومت مدعی آن است. جوانی از الیگودرز، چند ساعت پس از انتشار ویدئویی که در آن عکس رهبر جمهوری اسلامی را آتش میزند، بیجان در خودروی خود پیدا میشود، و درست همانطور که در گذشته بارها تکرار شده، روایت رسمی با سرعتی غیرعادی راه آسانتر را انتخاب میکند: اعلام «خودکشی». برای اثبات این ادعا خانوادهاش را هم تحت فشار میگذارد تا روایت نخنمای خودش را تکرار کند.
شجاعت امید سرلک از جنسی نبود که در شعارها بازتاب پیدا کند؛ تصمیمی شجاعانه و شخصی بود که از دل خستگی و بیعدالتی برمیآید. جوانی که میدانست در این کشور هر حرکت کوچک، هزینهای سنگین دارد، اما همچنان انتخاب کرد سکوت نکند. کار او نه یک اقدام نمایشی، که بیان سادهٔ این حقیقت بود که انسان وقتی چیزی برای ازدستدادن نمیبیند، دیگر به قواعد ترس وفادار نمیماند. شجاعتش در همین وضوح نهفته بود؛ در اینکه میان زندگی روزمرهاش و آن ویدئوی کوتاه هیچ واسطهای نبود، جز تصمیمی برای گفتن آنچه سالها ناگفته مانده بود.
اما جامعهای که آنقدر تجربه اندوخته که الگوها را از بر باشد، دروغ حکومت مبنی بر خودکشی او را باور نکرد. اینجا مسئله فقط مرگ یک معترض نیست؛ مسئله این است که حقیقت چنان از واقعیت مردم دور افتاده که حتی تلاش برای اقناع هم از میان رفته است. مرگ امید، نه حادثهای استثنایی، بلکه پیامد مستقیم زیست در فضایی است که جمهوری اسلامی طی سالها آن را ساخته؛ فضایی که در آن اعتراض نه شنیده میشود، نه تحمل؛ جایی که فاصلهٔ میان اعتراض و مجازات، از کلمات و بازداشت عبور میکند و اغلب به مرگ معترض میرسد.
مرگ امید سرلک سندی است از وضعیتی که در آن انسان معترض نه شهروند است و نه صاحب حق؛ بلکه عنصری مزاحم تلقی میشود که باید خاموش شود. و همینجاست که تراژدی، از سطح فرد فراتر میرود و به پرسش بزرگتری میرسد: جامعهای که دیگر به هیچ روایت رسمیای اعتماد ندارد، در برابر حکومتی که فقط دروغ میگوید، چگونه میتواند امیدی برای بازسازی اعتماد داشته باشد؟
سوزاندن عکس خامنهای در این کشور فقط یک کنش سیاسی نیست؛ گذشتن از مرزهایی است که سالها تلاش کردهاند دستنیافتنی و مقدس جلوه دهند. چنین حرکتی محصول هیجان لحظهای نیست؛ برآمده از نسلی است که زیر سنگینی فقر، تبعیض، توهین و سرکوب بزرگ شده و حالا دیگر تحمل ندارد. ویدئوی امید، با همهٔ سادگیاش، زبان نسلی بود که چیزی برای ازدستدادن ندارد. همین حرکت، چند روز پس از مرگ او، بهطور خودجوش به یک رفتار نمادین تبدیل شد؛ ایرانیها در شهرها و کشورهای مختلف، بهنشانهٔ اعتراض، عکس خامنهای را آتش زدند؛ عملی که تنها معنایش عصیان نیست، بلکه نوعی بازپسگیری قدرت نمادین از حکومتی است که تصور میکند تقدسش بدیهی و تثبیتشده است. این سلسلهحرکات نشان میدهد که مرگ امید نهفقط خشم، بلکه تقلید و ادامه را هم برانگیخته؛ چیزی که برای حاکمیت از خود اعتراض هم ترسناکتر است.
وقتی جسد او پیدا شد، هیچ توضیحی – نه پزشکی، نه امنیتی – نمیتوانست مردم را آرام کند. نه بهاین دلیل که ماجرا پیچیده است، بلکه چون حکومت سالهاست هزاران بار همین روایت را گفته؛ معترضی که در بازداشت «خودکشی» کرده، جوانی که «از ارتفاع سقوط کرده»، کسی که «در تصادف» کشته شده، یا فردی که «بهطور اتفاقی» گلوله خورده. این تکرار بیمارگونه باعث شده مردم به روایتهای رسمی نه بیاعتماد، بلکه بدبین باشند؛ یعنی باور نکنند حتی اگر روزی حقیقت گفته شود. و این بدبینی محصول یک اتفاق مشخص نیست؛ محصول تاریخچهای است که کفنهایش هنوز در حافظهٔ عمومی خشک نشدهاند.
مراسم خاکسپاری امید سرلک بیش از آنکه یک آیین سوگ باشد، تصویری فشرده از خشمی بود که سالها پشت دندانها مانده و حالا راهی برای بیرونآمدن پیدا کرده است. مردم الیگودرز به میدان نیامده بودند فقط برای بدرقهٔ یک جوان؛ آمده بودند تا نشان دهند این مرگ ادامهٔ همان زیستِ روزمرهایست که در آن فقدان، تهدید و بیپناهی به بخشی از زندگی تبدیل شده است. شعارهایی که زیر تابوت او پیچید، تنها خطاب به رهبر دیکتاتور جمهوری اسلامی نبود؛ انگار روبهسوی سیستمی داشت که سالهاست کرامت شهروندان را فرسوده و جان آنان را تا حد یک عدد در گزارشهای امنیتی پایین آورده است.
در آن مراسم، امید بدل شده بود به آیینهای که مردم در آن زخم خود را، تاریخ خود را، و خشم بیپاسخماندهشان را میدیدند. مرگ او فقط یادآور سرکوب نبود؛ شبیه شهادت ناخواستهای بود از دهان کسی که دیگر در این جهان حضور ندارد، اما صدایش از خلال جمعیتی که گرد پیکرش شکل گرفت، بلندتر و صریحتر از همیشه شنیده شد. انگار مرگ، آن امکان آخر را برایش گشوده بود؛ یعنی بیآنکه کلامی بگوید، حقیقتی را فریاد کند که در زندگی مجالش را نیافته بود.
آنچه بیش از هر چیز در چنین مرگهایی به چشم میآید، غیبت کامل شفافیت است. نه تحقیقی مستقل شکل میگیرد، نه رسانهای وجود دارد که بتواند روایت رسمی را به چالش بکشد، نه نهادی هست که بررسی کارشناسانه ارائه دهد، و نه حتی خانواده اجازه دارد بداند دقیقاً چه بر عزیزش گذشته. حکومت در این ماجراها حتی زحمتِ شبیهسازی یک روند قانونی را هم به خود نمیدهد؛ تنها «نتیجه» را اعلام میکند، بیآنکه مسیر طیشده را توضیح دهد. نمونهاش مرگ کیانوش سنجری و دهها مرگ دیگر.
در چنین ساختاری، واژهٔ «خودکشی» بیشتر به ابزاری سیاسی برای بستن پروندهای جنایی میماند. نوعی پاکسازی سریع صحنه، حذف پرسشهایی که میتوانند خطرناک شوند، و فروکاستن یک مرگ به سطری در بایگانی؛ اما جامعهای که تجربهاش از سرکوب انباشته شده، مدتهاست از این پاکسازیهای سطحی عبور کرده است. مردم حقیقت را نه از لابهلای گزارش رسمی، بلکه از نشانههایی پیدا میکنند که حکومت هر بار تلاش میکند آنها را بپوشاند؛ نشانههایی که در نهایت، زیر لایههای روایت رسمی دوام میآورند و دوباره از دل خاکستر بیرون میزنند.
در میان همهٔ اینها، مسئلهای بزرگتر وجود دارد؛ بحران نسل جوان. امید سرلک استثنا نبود؛ نمونهای بود از یک نسل گسترده که یا درگیر افسردگی است یا گرفتار بیکاری، یا در فکر مهاجرت، یا درگیر پروندههای امنیتی، یا مُرده. در هفتههای گذشته شاهد خودکشی دو بازیگر تئاتر و یک نویسنده بودیم که خبرش بهتفضیل در رسانهها اعلام شد.
احمد بالدی، جوان اهوازی، در اعتراض به تخریب اغذیهفروشیشان در پارک زیتون اهواز، خودسوزی کرد؛ اقدامی که نه از سر انتخاب، که از دل استیصال مطلق برمیآید. مرد جوانی که میدید روزیِ خانوادهاش، همان اندک پناهی که داشتند، با چند ضربه کلنگ نابود میشود و هیچ نهادی حاضر نیست صدای اعتراضش را بشنود. مرگ احمد بالدی بیانگر این است که در جامعهای که در آن انسان، از هر مسیر قانونیای محروم میشود، راهی جز فداکردن جسم خود برای دیدهشدن نمییابد. خودسوزی احمد بالدی چهارمین مورد خودسوزی بر اثر مشکلات مالی در ماههای گذشته در استان خوزستان بود.
هر دو روایت، تصویری واحد را باز میکنند؛ تصویری از کشوری که در آن نبودِ امکان اعتراض، نبودِ پاسخ، و نبودِ پناه، مردم را به نقطهای میکشاند که زندگیشان زیر سنگینی این بیعدالتی فرو میریزد. این دیگر بحران فردی نیست؛ بحران جمعی و ساختاری است. وقتی حکومتی بهجای شنیدن اعتراض، فقط واکنش امنیتی نشان میدهد، طبیعی است که جوانان برای بیان خشمشان به نمادها پناه ببرند؛ آتشزدن عکس خامنهای، نوشتن نام معترضان روی دیوارها، یا انتشار ویدئوهایی که مستقیم قلب قدرت را نشانه میگیرد یا حتی ازبینبردن خودشان بهنشانهٔ اعتراض. اینها واکنشهایی فردی نیستند؛ تلاشهای پراکندهایاند برای بازپسگیری شأن انسانی و سیاسی.
حکومت ایران سالهاست مسائل را نه از طریق اصلاح، بلکه از طریق حذف حل میکند. حکومتی که اعتراض را جرم تلقی میکند، انتقاد را دشمنی میخواند و جوانها را تهدید میداند.
مرگ امید سرلک یک حقیقت روشن دارد؛ فاصلهٔ مردم و حکومت خیلی بیشتر شده، خشم عمیقتر شده و جامعه بار دیگر فهمیده که در ایران امروز، گفتن حقیقت هزینهای به ارزشمندی جان دارد.
این مرگ فقط پایان یک زندگی نبود؛ نشانهای بود از فرسایشی که سالهاست در دل ساختار قدرت رخ داده، جایی که سرکوب و دروغ، حکومت را از درون تهی کرده و اکنون ناگزیر است با پیامدهای بیاعتمادیِ انباشته روبهرو شود. در این واقعه، تنها یک فرد حذف نشد؛ تصویری آشکار شد از جامعهای که دیگر نمیخواهد زیر فشار ترس خاموش بماند. نسل جوانی که هر حرکت کوچکشان ـ حتی یک ویدئوی کوتاه ـ میتواند به جرقهای بدل شود برای چیزی فراتر از خود.
امید سرلک شاید در آغاز فقط یک نام بود، اما نحوهٔ مرگش او را از محدودهٔ فردیت بیرون برد، تبدیلش کرد به آیینهای که مردم در آن بیواسطه واقعیت سرکوب را میبینند؛ آینهای که نه شعار میدهد و نه تفسیر، فقط تصویری بیپرده از آنچه سالها جریان داشته، پیش چشم میگذارد.