کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – آیا آسمان افغانستان هم همین رنگ است؟

مژده مواجی – آلمان

دانیلا آن طرف خط تلفن بود. با صدایی خسته و غمناک پرسید: «زبان پشتو بلدی؟ طوری‌که بتوانی آن را هم بخوانی و بفهمی؟» 

جواب دادم: «وقتی کسی پشتو صحبت می‌کند، تقریباً پنجاه درصدش را می‌فهمم. گاهی مراجعانم پشتوزبان‌اند و وقتی به صحبت‌هایشان گوش می‌کنم، تا حدی متوجه موضوع صحبت می‌شوم، ولی تا به‌حال متنی را به پشتو نخواندم.»

دانیلا مکالمه تلفنی را سریع قطع کرد. از محل کارش زنگ می‌زد؛ از شلوغی دوروبرش و ساعتی که زنگ می‌زد، مشخص بود. 

– دوباره تماس می‌گیرم. محیط کار شلوغ است. 

از سؤالش تعجب کردم. افرادی کنارش بودند که حدس می‌زدم پشتو را بلد باشند؛ دو تا پسرخوانده‌‌اش، انور و بختیار. 

سال‌ها پیش که برای دیدار با دانیلا به خانه‌اش دعوت شدم، او تعریف می‌کرد: «من و همسرم حدود ده سال سرپرستی دو پسر نوجوانِ افغانِ هزاره‌ای را به عهده گرفتیم. هم سن و سال دو تا فرزند خودمان بودند. آن‌ها پیش از آن در یک خوابگاه پناه‌جویان برای افراد زیر هجده سال سکونت داشتند که بدون والدینشان به آلمان پناه آورده بودند. همسرم و من از نظر مالی برایمان مشکلی نبود که خانواده‌مان را بزرگ‌تر کنیم و زیر پر و بال آنان را بگیریم. آن‌ها را مدرسه گذاشتیم و بعدها دوره‌های تخصصی دیدند و زندگی مستقلی تشکیل دادند.» 

آن روز دانیلا از کنارم روی مبل بلند شد و به آشپزخانه رفت تا برای هردویمان چای بیاورد. خانهٔ ویلایی چندطبقه‌ای داشتند با حیاط بزرگی که با چمن فرش شده بود و تعدادی مرغ در آن‌ها مشغول نوک‌زدن بودند. دانیلا از آشپزخانه که آمد، سینی چوبی‌ای با چای و بیسکویت در دست داشت. کف آن به فارسی نوشته بود «خوش آمدید». هم‌زمان با نوشیدن چای قاب عکسی را نشان داد. عکس دسته‌جمعی از خودش، همسرش، به‌همراه فرزندان و فرزندخوانده‌هایشان. 

دانیلا غروب در واتس‌اپ عکس برگه‌ای را برایم فرستاد و بعد بلافاصله تلفن زد. همان تن صدای غمگین صبح را داشت. 

– اتفاق وحشتناکی افتاده است. برگه‌ای را الان برایت ‌فرستادم. ببین می‌توانی کلمات نوشته‌شده با خودکار را بخوانی. برگۀ فوت انور است. 

دهانم باز ماند. ناگهان پرسیدم: «باورم نمی‌شود. چطور؟ کی؟»

– ما خودمان هم در شوک هستیم. او چندی پیش به افغانستان رفت؛ به زادگاهش ولایت دایکُندی. دوست داشت سری به آنجا بزند و از بستگانش خبر بگیرد. آنجا در تصادف رانندگی جان سپرده است. آن زمان که انور از افغانستان فرار کرد و به آلمان آمد، از طالبان که دستش به نسل‌کشی قوم هزاره‌ آلوده است، جان سالم به سر برده بود و حالا به‌همین سادگی تصادف کرد و از بین رفت.

دانیلا مکثی کرد، آهی کشید و گفت: «برگۀ فوت را برای ترجمه لازم داریم. دفتر دارالترجمه کلماتی را نمی‌تواند بخواند. تا ترجمه نشود، نمی‌توانم کارهای اداری را انجام بدهم؛ مثل فسخ قرارداد آپارتمانش، حساب بانکی‌اش، بیمهٔ درمانی و از این قبیل چیزها.» 

در واتس‌اپ نگاهی به گواهی فوت انور انداختم. بعضی کلمات دست‌نویس را می‌شد به‌زحمت خواند. چشمم روی این کلمات متوقف شد. در برگه نوشته بود: «تعداد اعضای فامیل: یک نفر. نسبت راپورت‌دهنده (گزارش‌دهنده) با متوفی: پسر کاکا (پسرعمو)» 

آه بلندی کشیدم و مشغول خواندن و ترجمهٔ بقیهٔ متن گواهی شدم. 

ارسال دیدگاه