مژده مواجی – آلمان او شبیه پرندهای بود که مهاجرت را نه با قطبنما، که با اضطراب آغاز کرده بود. از ایران رفت، همانطور که پرندهای از شاخهٔ ترکبرداشتهٔ زیر پایش، میپرد. نه خداحافظی بلد بود، نه مطمئن بود کجا میرود. فقط میدانست اگر بماند، شاید بالهایش بشکند. در کشور جدید، همهچیز منظم بود. اتوبوسها سر وقت میآمدند، قانون قابلپیشبینی بود، و آینده، حداقل روی کاغذ، امن به نظر میرسید. او یاد گرفت چطور زندگی را…
بیشتر بخوانیدکوچه پس کوچه های ذهن من
کوچهپسکوچههای ذهن من – مادر خسته و زخمیام، ایران
مژده مواجی – آلمان تلفنم زنگ خورد. اسم دوستم را روی تلفن دیدم. همیشه او از ایران تماس داشت، اما اینبار از کشوری دیگر. برای سفری به خارج از ایران رفته بود. از شوق، قلبم تپیدن گرفت. – دارم به ایران برمیگردم، اما هنوز مشخص نیست که پرواز به تهران برقرار شود. دوستم مکثی کرد و گفت: «خیلی نگران شرایط ناآرام در ایرانم. با قطعشدن اینترنت هیچ خبری از خانواده هم ندارم. تازه الان که خارج…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – سال نو میشود؟
مژده مواجی – آلمان در آخرین روز سال میلادی صفهای صندوق در سوپر مارکت طولانی بود. لیلا وسط یکی از صفها ایستاده بود. توی دلش گفت: «چرا تنبلی کردم و دقیقاً امروز به خرید آمدم. سالها بود که چند روز قبل از تحویل سال، تمام خریدم را کرده بودم. شلوغی و همهمهٔ سوپرمارکت غیرقابلتحمل است. هر سال بههمین منوال است. انگار قرار است قحطی بیاید.» لیلا نگاهی به دوروبر خود کرد. چرخهای خرید لبریز شده بودند….
بیشتر بخوانیدچاپ کتاب «راز نخلها» به فارسی
مژده مواجی – آلمان بهتازگی کتابم «راز نخلها» بهزبان فارسی در نشر افراز چاپ شده است. «راز نخلها» سال قبل در آلمان بهزبان آلمانی چاپ شد. مقدمۀ نسخهٔ آلمانی کتاب را خانم دوریس شرودر کوپف نوشته بود. او ژورنالیست است و پیش از این مسئول مهاجرت و مشارکت در استان نیدرزاکسن بوده و نیز همسر سابق صدراعظم پیشین آلمان، گرهارد شرودر. «راز نخلها» بعد از گذشت سه ماه از چاپ اول، به چاپ مجدد رسید؛ چه…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – خوشنامی و بدنامی
مژده مواجی – آلمان انتخاب دبیرستانِ مناسب از همان موضوعاتی بود که باید والدین و بچههایشان تصمیم قطعیشان را برایش میگرفتند. برای والدین یک چیز مهم بود و آن اینکه، مدرسهای خوشنام باشد. مدرسهای که همه به آن بَهبَه و چَهچَه بگویند. بچهها برای انتخاب دنیای خودشان را داشتند؛ اینکه از شکل و شمایل مدرسۀ جدید خوششان بیاید یا با همکلاسی و همبازیهای قدیمی در یک مدرسه باشند و در زنگ تفریح با هم بازی کنند….
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – لوپی خودش هم نمیداند…
مژده مواجی – آلمان لوپی بالاخره خودش را به اتوبوس رساند تا به قرارش برسد. خودش هم نمیداند چرا همیشه دیر به قرارهایش میرسد. امروز با مشاور اجتماعیاش برای پیداکردن کار قرار داشت. لوپی تا سوار اتوبوس شد، به خانم مشاور تلفن زد و گفت: «من در راهم. دارم میآیم. دارم میآیم.» مکثی کرد و ادامه داد: «اتوبوس تاًخیر داشت. دیر آمد.» به نزدیکیهای محل قرار که رسید، دوباره تلفن زد: «من نزدیکم. دارم میآیم. قرارمان…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – پول با آدم چه میکند، آدم با پول چه میکند؟
مژده مواجی – آلمان در آپارتمان را که باز کردم، موجی از باد سردِ پاییزی به صورتم خورد. پیادهرو را فرشی از برگهای زرد، نارنجی، قرمز و قهوهای پوشانده بود. چند قدمی در پیادهرو که رفتم، صدای خشخش برگها زیر پایم بلند شد. از روبهرو همسایهمان میآمد؛ زنی که تقریباً تمام خبرهای خیابان و محله را دارد. با هم که مشغول احوالپرسی شدیم، روبهروی یکی از آپارتمانها خودرو زردرنگِ انتقال پول توجهمان را جلب کرد. دو…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – مبادا کم بیاورم!
مژده مواجی – آلمان هوا تاریک شده بود که فخرالدین برای خرید به سوپرمارکت رفت. معمولاً خرید مواد غذایی را بعد از تعطیلی کارش انجام میداد تا کموکسریهای خوردنی را تهیه کند و آشپزخانه کوچک یکنفرهاش خالی نماند. فخرالدین اول بهطرف چرخهای خرید که روبهروی سوپرمارکت زیر آلاچیقی در چهار ردیف و درهمفرورفته چیده شده بودند، رفت. یکی از چرخها را برداشت و وارد سوپرمارکت شد. اینبار بهخاطر چند روز تعطیلی پشتِسرهم، لیست خریدش کمی بلندتر…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – شلوغِ شلوغ و تنهایِ تنها
مژده مواجی – آلمان تئودورورس در ایستگاه مرکزی قطار برلین ایستاده بود و نگاهش را از تابلو اطلاعات قطار برنمیداشت. قطار نیم ساعت تأخیر داشت و او امیدوار بود که تأخیر طولانیتر نشود و بتواند بهموقع به جلسۀ کاریاش در فرانکفورت برسد. بالاخره قطار رسید و تئودوروس نفسی بهراحتی کشید و سوار شد. راهرو باریک میان دو ردیف صندلیهای قطار را آرام طی کرد و با نگاهش شمارههای بالای صندلیها را دنبال کرد تا به جایی…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – کسی دوروبرم نمیمیرد
مژده مواجی – آلمان کارین بهمحض پیادهشدن از قطار در ایستگاه، زنی را دید که از کابین دیگری پیاده میشد. به نظرش آشنا آمد. یک لحظه ایستاد. چشمهایش را تنگ کرد و پیشانیاش چین افتاد. خودش را به او رساند و نزدیکتر که شد، به چهرهٔ او که داشت به موبایلش نگاه میکرد، خیره شد. زن انگار که سنگینی نگاه کارین را روی صورتش احساس کرده باشد، سرش را بلند کرد. در یک لحظه هر دو…
بیشتر بخوانید









