مژده مواجی – آلمان یولیا از فنجان شیرقهوهاش که محکم در دست گرفته بود، جرعهای نوشید و آن را روی نعلبکی گذاشت. به فاطیما که روبرویش آنطرف میز در کافه نشسته بود، نگاهی کرد و پرسید: «حال پدرت چطور است؟ از بیمارستان مرخص شد؟» فاطیما کیک پنیری را که در دهان گذاشته بود، جوید، آه عمیقی کشید و گفت: «دیروز خوشبختانه مرخص شد. در واقع از بیمارستان گریخت.» فاطیما سرش را تکان داد و لبخندی بر…
بیشتر بخوانیدمژده مواجی
کوچهپسکوچههای ذهن من – هایکو هیچوقت عادت نداشت بدون خداحافظی برود
مژده مواجی – آلمان مرد درِ سالن رختشویی را باز کرد. – خدای من! باورم نمیشود. او پلکهایش را با انگشتهایش مالید و با چشمهای ازحدقهدرآمده به روبرویش خیره شد. مقابلش در انتهای سالن، هایکو خم شده بود و داشت لباسها را از ماشین لباسشویی بزرگ بیرون میآورد. مرد در حالیکه قلبش به تپش افتاده بود، به طرفش رفت و با صدای بلند گفت: «هایکو؟» هایکو سرش را بلند کرد، ایستاد و خندید: «سلام. تو اینجا…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – چه ملیتی دارم؟
مژده مواجی – آلمان یواخیم کیف سیاه بزرگ گیتار و عصایش را کنار میز چوبی ساختهشده از تنهٔ درخت گذاشت و روی یکی از کندههای درخت که دور میز بود کنار بقیهٔ افراد نشست. خورشید بالاخره بعد از روزهای ابری پیدرپی در آسمان خودش را نشان میداد و نورش از لابهلای برگهای سپیدار روی میز میپاشید. یواخیم آن بعدازظهر با چند تا دوست و آشنا برای گپزدن و ترانهخواندن قرار داشت. او نگاهی به بقیه انداخت؛…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – آیا آسمان افغانستان هم همین رنگ است؟
مژده مواجی – آلمان دانیلا آن طرف خط تلفن بود. با صدایی خسته و غمناک پرسید: «زبان پشتو بلدی؟ طوریکه بتوانی آن را هم بخوانی و بفهمی؟» جواب دادم: «وقتی کسی پشتو صحبت میکند، تقریباً پنجاه درصدش را میفهمم. گاهی مراجعانم پشتوزباناند و وقتی به صحبتهایشان گوش میکنم، تا حدی متوجه موضوع صحبت میشوم، ولی تا بهحال متنی را به پشتو نخواندم.» دانیلا مکالمه تلفنی را سریع قطع کرد. از محل کارش زنگ میزد؛ از شلوغی…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – روزی که پدرم درگذشت
مژده مواجی – آلمان دو روز که از بهار گذشت، پدرم درگذشت. روز اول فروردین همگی به بهشت صادق رفتیم تا تحویل سال را در قطعهٔ شهدا کنار برادرانم، علی و حسن، بگذرانیم. آنها برای آزادسازی خرمشهر جنگیده بودند و در جبههٔ خرمشهر در یک روز شهید شدند؛ در یک روز بهاری اردیبهشتماه. سه سال بود که سفرهٔ هفتسین را آنجا پهن میکردیم و تمام خانواده دور هم جمع میشدیم. سه سال بود که منتظر شمارش…
بیشتر بخوانیدبرشی از کتاب «راز نخلها»، نوشتهٔ مژده مواجی
بوشهر، ۳۱ شهریورماه ۱۳۵۹ ظهر بود که صداهایی دهشتانگیز در آسمان بلند شد. پشتسرهم. انگار کوهی ترکیده باشد. کوهی آتشفشانی که جرقه و پسلرزههایش پشتسرهم میجهیدند و به هر سو شلیک میشدند. خانه به لرزه افتاد. گیسو همراه با نگین، مادر و پدرش سراسیمه خودشان را از طبقهٔ بالا به حیاط رساندند و کلونِ در چوبی رنگورورفتهٔ قهوهای خانه را کشیدند و بازش کردند. در جیرجیر صدا کرد. توی کوچه ولوله برپا بود و صداها…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – ماجرای تهسیگار
این مطلب در شمارهٔ ۲۳۹ رسانهٔ همیاری مورخ ۶ ژوئن ۲۰۲۵ منتشر شده بود ولی بهدلیل رخدادهای مرتبط با جنگ اسرائیل و ایران با تأخیر روی وبسایت و شبکه های اجتماعی رسانهٔ همیاری قرار داده میشود. مژده مواجی – آلمان مرد نامهای را با دستهایی لرزان از کولهپشتیاش بیرون آورد و روی میز مشاور گذاشت. – لطفاً برایم بخوانید تا بفهمم چه نوشته است. تا حدی که زبان آلمانی بلدم، متوجه شدم انگار خبر خوبی نیست. …
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – چند لحظه توی بهشت
مژده مواجی – آلمان برای پیداکردن آدرس برنامه زودتر راهی محل شدم؛ کافهای که برنامه در آنجا ترتیب داده شده بود. برای شرکت در گروهی که برای داستانخواندن و روایتکردن تدارک دیده شده بود. دعوتم کرده بودند. با مسئول تدارک برنامه تلفنی صحبت کرده بودم ولی تا آن زمان فرصت دیداری از نزدیک پیش نیامده بود. از دور به طرف کلیسای آن محله رفتم. پلاک خانههای دور کلیسا بهترتیب و پشتِسرِهم بود؛ زوج و فرد. محلهای…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – قبر طبقاتی
مژده مواجی – آلمان بعد از چند هفته، دختر و پسر برای بار چندم به دیدن مادرشان رفتند تا دور هم جمع شوند و تصمیم بگیرند که روی سنگ قبر پدر پیرشان چه چیزی بنویسند. پدر چند هفتهای میشد که فوت کرده بود و هنوز سنگ قبر نداشت. مادر به آشپزخانه رفت و قهوه را آماده کرد. چند فنجان روی میز آشپزخانه گذاشت و دختر و پسرش کنارش نشستند. مادر گفت: «هنوز روی حرف خودم هستم….
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – دلم کمی شور میزند
مژده مواجی – آلمان بتی به روبروی محل کارش که رسید، نفس عمیقی کشید. هوای بهاری آفتابی تا اعماق وجودش نفوذ کرد. نگاهی به باغچۀ کنار در ورودی انداخت و زیر لب گفت: «آه! لالهها قد کشیدهاند.» بتی از هفتهٔ پیش منتظر شکوفهزدن لالهها بود. لبخندی روی چهرهاش نقش بست، در را باز کرد و وارد محل کارش شد. یک روز در هفته برای نظافت این اداره به عنوان نظافتچی چند ساعتی آنجا کار میکرد؛ روزهای…
بیشتر بخوانید









