نماد سایت رسانهٔ همیاری

نامشروعی برای آخرین نسل – داستان کوتاهی از سمیه امید

نامشروعی برای آخرین نسل داستان کوتاهی از سمیه امید، نوینسدهٔ جوان افغان #ادبیات #افغانستان #داستان_کوتاه #رسانهٔ_همیاری #رسانه_همیاری

نامشروعی برای آخرین نسل داستان کوتاهی از سمیه امید، نوینسدهٔ جوان افغان #ادبیات #افغانستان #داستان_کوتاه #رسانهٔ_همیاری #رسانه_همیاری

سمیه امید – افغانستان

دستانش را از تفنگ باز گرفت و آن را دوباره روی شانه‌اش میزان کرد. از آن‌سوترها، صداها در هم می‌پیچیدند؛ فریاد، انفجار، دویدن… و او اینجا بود؛ درازکشیده روی تخت سفید خیمهٔ مطب. دروازهٔ خیمه نیمه‌باز بود و می‌توانست آشوب بیرون را تا حدودی نظاره کند. می‌دانست اینجا هم در امان نیست و آن‌ها آخرین سدها را می‌شکنند و به پایگاه می‌رسند. تفنگش را دوباره روی زمین گذاشت، پایش را روی طناب آویزان از میله جابه‌جا کرد و چشم‌هایش را به نوک انگشت پایی دوخت که خون حتی از پشت بانداژ سفیدش هم پیدا بود.

از دروازهٔ نیمه‌باز خیمه حمید را دید که دوان‌دوان اما لنگان به خیمه نزدیک می‌شود؛ پشت سرش نورهای سرخ بالا می‌زدند و او می‌دانست پایان نزدیک شده است. چهره‌اش در هم می‌آمیخت؛ خطوط لب‌ها، چشم‌ها و بینی‌اش چنان به هم گره خورده بودند که چیزی جز یک صورت مچاله‌شده، چون کاغذی دورانداختنی، از او نمانده بود. زخم روی پیشانی حمید چنان عمیق بود که از همان فاصلهٔ دور هم می‌شد عمقش را خواند. قلنج۱ پایش شکسته و درد تا رانش رسیده بود. مشتی به پایش کوبید و شروع کرد به دویدن.

او اما دست‌هایش را از دور خود جمع کرد و بالا آورد، پایش را از طناب پایین گذاشت. هنوز درگیر مرتب‌کردن بانداژش بود که…

همه‌چیز داشت فرو می‌ریخت. خیمه مثل لحافی عظیم داشت بر سرش ویران می‌شد، با این تفاوت که برعکس نرمیِ لحاف، میله‌های آویزان از سقف کمرش را می‌شکستند. دست راستش را بالا گرفته بود و می‌کوشید خود را از زیر این لحاف بزرگ بیرون بکشد. پایش زخمی بود و او با سینه خودش را روی زمین می‌کشید؛ وارد جهانی دیگر شده بود، جهانی که آسمانش با زمینش فاصلهٔ چندانی نداشت — آسمانی که واقعاً بر او فرو ریخته بود و زمینی که هرچه بیشتر می‌خزید، بیشتر تَر و لغزنده می‌شد. خودش را می‌کشید که ناگهان لباس سفید تنش را سرخ دید. لباس به سینه و شکمش می‌چسبید و موهای روی سینه‌اش از شدت خیس‌شدن رنگ می‌باختند. فهمید که تمام تنش را سرخی فرا گرفته است و همین است که زمین هی خیس‌تر می‌شود.

دستش را جلو می‌آورد و خودش را بیشتر روی زمین می‌کشید و می‌کشید و می‌خزید. شکمش از شدت خزیدن می‌سوخت، انگار پوسته‌های روی شکمش از هم جدا می‌شدند. فریاد زد: «حمییید! حمید، کجایی برادر؟ حمییید؟»

حس می‌کرد گوش‌هایش کر شده‌اند؛ فکر می‌کرد حمید دارد جوابش را می‌دهد و به این سمت می‌خزد. دوباره فریاد زد: «حمید؟ بیا این‌طرف، من اینجایم.»

گمان داشت بعد انفجار و فروریختن خیمه، قدرت شنوایی‌اش را از دست داده است، برای همین بود که صدای حمید را نمی‌شنید، و همین باعث می‌شد بیشتر نگران حمید شود.

دستش را جلو برد تا باز هم بخزد که این‌بار روی چیزی کروی‌مانند فرود آمد. تمام توانش را از دست داده بود. دستش انگار جنگلی از سبزه‌ها را لمس می‌کرد. نفسش بند آمد. سرش را برگرداند. صورتِ کاغذمچاله‌اش دوباره گر گرفت. چشم‌هایش تا ته کاسه‌خانهٔ سرش رفتند. لب‌هایش سفید شده بود و سوراخ‌های بینی‌اش هی تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌شدند. خیمه را با دست دیگر بالا زد و چشم‌هایش قفل شد روی کسی که آن‌سو، آرام، بی‌خبر از دنیا، برخلاف چند لحظهٔ پیشش که شتابان به‌سوی خیمه می‌آمد، لم داده بود.

دستش را از سر حمید برداشت و با هراسی سوزان، صورتش را لمس کرد. نگاهش بین اجزای صورت حمید می‌چرخید: چشم‌ها، پیشانی، بینی، دوباره پیشانی… و آن سوراخ بزرگ که می‌توانست از همان‌جا تمام استخوان‌های جمجمه‌اش را بشمارد.

خشک شده بود. دیگر مطمئن نبود که خودش هم زنده است یا مرده. پایش زخمی بود؛ حمید اما… حمید مرده بود. و او نمی‌توانست جسدش را با خود بکشد. تمام افکارش سیاه شده بود که ناگاه بی‌دعوت، معصومه، نامزد حمید، چون باری سنگین به مغز و روح او چنگ انداخت و رهایش نمی‌کرد. فکر آیندهٔ آن‌ها، اینکه همین امروز فردا قرار بود لباس‌های سفیدشان را بپوشند، بروند خانهٔ بخت… حالا حمید لباس سفیدش را زودتر از معصومه پوشیده بود و به خانهٔ ابدی‌اش رفته بود. و معصومه؟ بیوه‌ای که روحش هم خبر ندارد لباس‌های سیاهش او را زودتر از حمید همراهی می‌کنند.

به پشت چرخید و از زمین جدا شد. شکمش کمی آرام گرفت. پاهایش را دراز کرد و سرش را مقابل حمید گذاشت. دو مرد، دو تن له‌شده زیر آوار حادثه؛ یکی خوابیده و دیگری خود را به خواب زده. خون از شکمش تا به پاهایش رسیده بود. خیمه بر تنش چسبیده بود و زمین زیر پاهایش آغشته به خون بود، اما معلوم نبود خون کیست. خون پیشانی حمید با خون شکم او درهم آمیخته بود. سرزمینی سرخ از یک پایان و راهی تاریک.

خیره شد به چهرهٔ آشفتهٔ حمید و زمزمه کرد: «حمید… حالا چی می‌شه؟ حمید… اونا رسیدن… چرا تنهام گذاشتی، برادر؟ حمید… معصومه… »

نفسش را صاف کرد. دست‌های خون‌آلودش را به زمین گرفت و خودش را بلند کرد. خیمه هنوز به تنش چسبیده بود، اما بی‌اعتنا دست‌های حمید را گرفت و با یک حرکت او را به پشتش انداخت. باید بیرون می‌رفت. به‌سختی خودش و حمید را از خیمه بیرون کشید، آنجا اما، چیزی جز مخروبه از پایگاه نمانده بود. همه‌چیز تخریب شده بود. اجساد… اجسادی مثل حمید که دوان‌دوان خود را رسانده بودند و حالا در صف کشته‌ها افتاده بودند. حمید را تحویل تیم جمع‌آوری شهدا داد. خودش را به ساختمان پایگاه کشاند؛ جایی که چیزی جز یک زباله‌دان از آن باقی نمانده بود.

تفنگش را پیدا کرد، خشابش را از همان گلوله‌هایی پر کرد که حمید را با آن کشته بودند. لباس سفید چسبیده به تنش را بیرون آورد — دو سه لایه از پوست شکمش کنده شده بود. از همان نزدیکی آفتابه‌ای پیدا کرد و آب را روی تنش ریخت. لباس نظامی‌اش را پوشید، شلوار را بالا کشید، کمر را محکم کرد، و آخرین بند کفشش را هم بست.

وقت رفتن بود.

بدون ماشین، بدون موتور، فقط خودش و تفنگش. می‌دوید و می‌دوید و می‌دوید. و در هر دویدن، یکی از چهار تصویر همیشه‌گی، ‌ذهنش را می‌شکست: در نگاهی، مردی اغواگر می‌دید که خودش را به زنی نزدیک می‌کند، در نگاهی دیگر، زنی میانسال را می‌دید که به دهان دختری نوجوان چیزی به رنگ سبز فرو می‌کند و دختر ضجه می‌زند، در یک پس‌پردهٔ دیگر میان این‌همه دویدن، کودکی را می‌‌دید رهاشده پشت در خانه‌ای، و در یک چشم‌به‌هم‌زدن، به پاهایش نگریست که می‌دوند، که حرکت می‌کنند، خیلی سخت، خیلی سریع. 

این چهار تصویر هنوز رفت‌وآمد می‌کردند که خود را در دروازهٔ ورودی شهر دید. شهری که نیمی از مردمش در حال فرار بودند؛ عده‌ای مرده بودند، و صداها مثل تیری از هر سو به گوش می‌رسید. باید خودش را جمع می‌کرد. خودش را به خانه کشاند تا کوله‌پشتی‌اش را پر از مهمات کند و همراهانش را در دل صدا بزند.

به محلهٔ خانه‌شان که رسید، ملای مسجد بیرون پرید و با دیدنش فریاد زد: «هااو! حرامیِ نجس! نرفته بودی شهر را نجات بدی؟ چی شد؟ از پس این هم برنیامدی بی‌پدرومادر؟»

چشمش را برگرداند و مثل همیشه فرار کرد. به در خانه رسید، هنوز کلید را در قفل نگذاشته بود که دردی محکم روی پشتش نشست. برگشت، معصومه! با لباس سیاه، چشم‌هایی عاصی، و سنگی در دست. سنگ را پرت کرد؛ مستقیم به صورتش. بینی‌اش شکست، خون از چشمانش جاری شد. معصومه، میان گریه و هق‌هق، فریاد می‌زد: «تو حرامی بی‌پدرومادر زندگی مرا خراب کردی! او از مادرت که مردها را اغوا می‌کرد، و ای۲ هم از تو! تو حمید مِرِه۳ بردی پایگاه! تو گفتی درس نظامی بخوانه! او اصلاً چرا باید رفیق یک بی‌خانواده‌ای مثل تو می‌بود؟»

نمی‌دانست درد کدام بیشتر است؛ پای زخمی‌اش یا سنگی که مستقیم به صورتش خورده بود؛ یا حرف‌هایی که مثل گلوله وارد ذهنش می‌شدند. نگاهش را برگرداند به‌سمت کودکان؛ به تنها کسانی که هرگز به او لقب بد نداده بودند. چشمانش روی مهدیه، خواهر هفت‌سالهٔ معصومه، گیر کرد — چشمانی پر پرسش، ابروانی درهم. انگار می‌خواست چیزی بگوید. دلش لرزید. اگر مهدیه هم چیزی بگوید، دیگر کسی برای نجات‌دادن در جهان نمی‌ماند. برگشت تا کلید را در قفل بیندازد. معصومه هنوز او را مثل کیسهٔ بوکس می‌کوبید. صدای جیغ مهدیه در گوشش طنین انداخت: «حرااامیییی! خواهرم را بدبخت کردی!»

همه‌چیز از هم گسست. تاریکی. لرزش. او به جلوی پای مهدیه افتاد و سجده‌گونه، دستانش را به شانه‌های مهدیه گرفت و او را بغل کرد، گفت: «عزیزمه۴ چی گفتی؟ قسم که گناه مه۵ نبود… به اینا گوش نکن… »

اما مهدیه چشم چرخاند و در گوشش فریاد زد: «نجس!»

بلند شد، خودش را به داخل خانه انداخت. کوله‌پشتی را جمع کرد اما نه با مهمات، فقط لباس‌ها. تفنگ را کنار گذاشت. از خانه بیرون آمد. معصومه هنوز جیغ می‌زد: «جواب بده، بدبخت!»

چند قدم دور شده بود که فریاد زد: «شما مردم کثافت، آخرین نسل درست رِه۶ هم خراب کردید! دیگه کسی برای محافظت نمانده! دیگه ذهنی سالم نمانده! منِ نجس هم می‌روم! منِ حرامی هم مثل شما فرار می‌کنم! تا روزی بفهمین من جنگیدم و شمایین که نشستین و درد مره نفهمیدین! پاک‌ترین ما حمید بود که منِ نجس رِه قبول کرد! و حرامی‌ترین… من و شماییم!»

بی‌نفس، زیر باران آتش، جیغ می‌زد. کوله‌پشتی را بر شانه‌اش انداخت. و این‌بار نه برای جنگیدن، بلکه برای فرار، نقشه طرح می‌کرد، و رفت. و دیگر… چیزی نماند.


۱در هرات به قسمت بُجُلَک (بجل کوچک به‌‌معنی مچ پا) و کمی بالاتر از مچ، قلنج گفته می‌شود.

۲این

۳مرا

۴عزیز من

۵من
۶را

خروج از نسخه موبایل