نویسندهای از ایران با امضاء محفوظ
نمیدانم دقیقاً ساعت چند به میدان رسیدم. در چنین شبهایی ساعت معنای همیشگیاش را از دست میدهد؛ آدم فقط میداند شب است و نباید بگذارد صبح شود.
خبر در گوشیها و دهانبهدهان دستبهدست میشد: وسط میدان دار برپا کردهاند.
همین چند کلمه کافی بود تا مردم از خانههایشان بیرون بریزند؛ بعضی سوار بر ماشین، بعضی پیاده، بعضی هراسان و بعضی چنان خشمگین که دیگر جایی برای ترس نمانده بود. هیچکس نمیدانست دقیقاً چه میتواند بکند؛ شاید نقشهای در کار نبود، جز یکی: زیاد باشیم، آنقدر زیاد که کسی نتواند طناب را دور گردن یک انسان بیندازد.
وقتی رسیدم، میدان دیگر میدان همیشگی نبود. آدمها از هر گوشه میآمدند؛ چهرههایی میدیدم که نمیشناختم، اما آن شب هیچ غریبهای وجود نداشت. همه به یک دلیل آنجا بودیم: جلوگیری از مرگ. خواستهمان از جهان بهطرز دردناکی کوچک بود؛ اینکه سه جوان صبح را ببینند.
نیروهای امنیتی همهجا بودند. هرچه جمعیت انبوهتر میشد، فاصلهٔ میان مردم و مأموران تنگتر میشد. صداها بالا میرفت، کسی فریاد میزد بیشرف و بقیه تکرار میکردند. مردم پیش میرفتند، مأموران عقبشان میراندند. دود بالا آمد، چشمها سوخت، آدمها سرفهکنان میدویدند و باز برمیگشتند.
این شاید عجیبترین چیزی باشد که از آن شب به یاد مانده؛ مردم برمیگشتند. کسی که از میان دود گریخته بود، دوباره به میدان بازمیگشت. آدمها پراکنده میشدند و باز جمع میشدند، بیآنکه کسی فرمانی داده باشد، انگار همه غریزی دریافته بودند که تنها سلاحشان همان حضور است. و شاید یکی از تراژیکترین تصاویر جهان همین باشد؛ گروهی انسان که نیمهشب ایستادهاند تا با بدنهای بیسلاحشان میان طناب و گردن چند انسان دیگر فاصله بیندازند.
تا آن شب، بارها دربارهٔ اعدام فکر کرده بودم؛ میدانستم اعدام در این کشور وجود دارد، دربارهٔ آن خوانده بودم و تصاویرش را دیده بودم. اما میان دانستن و دیدن، فاصلهای است بهوسعتِ یک عمر.
اعدام در اخبار یک کلمه است. در واقعیت، انسانی است که دیروز غذا خورده، خوابیده، امیدوار بوده، عاشق شده؛ جهانی کامل که در درونش زندگی میکند. و یک حکومت دینی دیکتاتور تصمیم میگیرد آن جهان را خاموش کند.
مجازات مرگ دقیقاً همینجاست که از هر استدلال حقوقیای فراتر میرود و به پرسشی دربارهٔ ماهیت خودِ ما بدل میشود؛ آیا انسان میتواند با کشتن، عدالت بیافریند؟ مدافعان اعدام از جرم، بازدارندگی و حق خانوادهٔ قربانی سخن میگویند، اما پیش از همه پرسشی هست: آیا حکومت باید اختیار داشته باشد لحظهٔ پایان زندگی یک انسان را رقم بزند؟
اعدام مجازاتی است که هیچ امکان بازگشتی ندارد. زندان میتواند پایان یابد، حکم میتواند نقض شود، شاهدی تازه پیدا شود؛ اما مرده را نمیتوان به دادگاه بازگرداند. و آنگاه که پای پروندههای سیاسی، اعترافات اجباری و فقدان محاکمهٔ عادلانه در میان باشد، این پرسش دیگر فقط اخلاقی نیست؛ هولناک است. طناب پیش از آنکه حقیقت فرصتی دیگر برای سخنگفتن بیابد، کار خود را کرده است.
اما آن شب، مسئله فقط اعدام نبود؛ مسئله «نمایشِ اعدام» بود در ملأ عام. کشتن یک انسان در برابر چشمان دیگران، صرفاً مجازاتِ محکوم نیست؛ پیامی است برای تماشاگران؛ نمایشِ قدرت. بدنِ محکوم به تابلوی اعلانی بدل میشود؛ ببینید چه میتوانیم بکنیم!
تمدن انسانی قرنها کوشیده است مجازات را از چشمِ نمایش عمومیِ رنج دور کند؛ این فهم که رنج یک انسان نباید صحنهٔ نمایش شود، از نشانههای گذار از جهان کهن به جهان مدرن بوده است. بهدارکشیدن انسانی در میدان شهر، در سدهٔ بیستویکم، بازگرداندن جامعه است به منطقِ میدانهای قرونوسطایی، جاییکه قدرت برای تثبیتِ خود نیازمند بود بدنِ مجازاتشده را در برابر چشم همگان بگذارد. تنها محکوم تحقیر نمیشود؛ تماشاگر نیز تحقیر میشود و خشونت به جان او راه پیدا میکند. تصور امنیت، اعتماد به آینده، آن باور ساده اما بنیادی که جهان هنوز مرزی برای بیرحمی دارد، ترک برمیدارد. کسانی که آن صحنه را دیدهاند، دیگر همان آدمهای پیش از آن شب نیستند.
و بعد، صبح و لحظهٔ اذان فرا رسید. صبحی که قرار بود مثل هر صبح دیگری باشد، اما نبود.
نزدیکِ اذان صبح، حالِ میدان دیگرگون شده بود. مردم گویی هنوز امیدی در دل داشتند. تا وقتی اتفاق نیفتاده، ذهن انسان راهی برای نجات مییابد؛ شاید حکم متوقف شود، شاید کسی تماس بگیرد. آدم به این «شاید»ها چنگ میزند، چون بیآنها چگونه میتوان به سازهای خیره شد که برای گرفتنِ جانِ یک انسان برپا شده؟
بعد صدای اذان آمد. نمیتوانم دربارهٔ آن چند دقیقه بیش از این بنویسم، بیآنکه احساس کنم زبان چیزی کم دارد.
ابوالفضل سپاهی بادجانی و امیرحسین صفری حسینآبادی، آن صبح زنده از میدان بیرون نرفتند. دربارهٔ علیرضا سپاهی گفته شد که پیش از اجرای حکم دچار سکتهٔ قلبی شده و اجرای حکمش متوقف شده است.
گاهی تاریخِ یک جامعه در همین جملههای کوتاه خلاصه میشود؛ دو نفر مردند، یکی به بیمارستان رفت، و هزاران نفر باقی ماندند. اما «باقیماندن» همیشه بهمعنای سالمماندن نیست.
آنچه را که پس از چنین شبهایی در یک جامعه رخ میدهد، نمیتوان با آمار سنجید؛ چند نفر آن روز نتوانستند سرِ کار بروند؟ چند مادر بیدلیل فرزندشان را محکمتر در آغوش کشیدند؟ اینجاست که خشونت از بدنِ قربانی میگذرد و به روانِ جامعه راه مییابد.
قدرتِ سیاسیِ دینی شاید میپندارد اعدامِ عمومی تنها ترس میآفریند؛ اما درماندگی، خشم، سوگ و تحقیر نیز میآفریند، و شاید به انسانها بیاموزد که جانِ آدمی چندان ارزشی ندارد. جامعهای که بارها در معرضِ تصاویرِ مرگ قرار میگیرد، از دو سو آسیب میبیند؛ بخشی حساسیت را از دست میدهند، بخشی دیگر زیرِ بارِ آن فرومیریزند.
آن شب مردم با دستهای خالی در برابر نهادی ایستادند که همهٔ ابزارهای قدرت را در اختیار داشت؛ آنها باور کرده بودند میتوانند با حضورشان میان مرگ و سه انسان فاصله بیندازند. نتوانستند، و این شکست را نمیشود انکار کرد. اما اهمیت آن شب در این است که مردم تماشاگر نماندند؛ شأن انسان نه در پیروزی، که در همین امتناع از تماشاچیبودن آشکار میشود.
شاید عبارتِ «فروپاشیِ جمعی» گزاف به نظر برسد، اما فروپاشی همیشه بهمعنای ریختنِ ساختمانها نیست. شهر همچنان سرِ جای خودش ایستاده است، اما چیزی نامرئی در درونِ جامعه شکسته است؛ اعتماد، احساسِ امنیت، همان قراردادِ نانوشتهای که میگوید جهان، با همهٔ بیرحمیهایش، هنوز مرزی دارد. و هیچ چیز مخربتر از احساسِ نبودِ این مرز نیست.
با اینهمه، اگر بخواهم فقط یک تصویر از آن شب را نگاه دارم، طناب را برنمیگزینم؛ مردم را برمیگزینم. آدمهایی که از خانه بیرون آمدند، هرچند میدانستند احتمالِ موفقیتشان اندک است و میترسیدند. اما آمدند، چون زندگیِ چند جوان که شاید هرگز ندیده بودندشان، برایشان اهمیت داشت.
شاید نتوانستند نجاتشان دهند، اما داستانِ آن شب، داستانِ مردمی است که کوشیدند میانِ مرگ و چند انسان بایستند. و شاید آخرین سنگرِ انسان همین باشد؛ اینکه وقتی قدرت میخواهد مرگ را عادی کند، هنوز کسانی باشند که آن را عادی نپندارند، بگویند نه، به میدان بیایند؛ نه از آنرو که مطمئناند پیروز میشوند، بلکه از آنرو که نمیخواهند روزی به خود بگویند: وقتی انسانی را برای کشتن میبردند، ما در خواب بودیم.
آن صبح، دو جوان اعدام شدند. اما پرسشی که از آن میدان بیرون آمد، هنوز زنده است: اگر تمدن نتواند از بنیادیترین حقِ انسان – حقِ زیستن – دفاع کند، از آن چه باقی میماند؟ شاید شکستِ راستینِ انسان، آن لحظه نیست که در میدانی طنابی بالا میرود؛ شکستِ راستین، روزی رخ میدهد که دیگر هیچکس برای پایینآوردنش به میدان نیاید. و ایرانیها پیروز این میداناند، چرا که به میدان آمدند.
ایستادگی این مردم، فارغ از هر نتیجهای، یادآور این حقیقت است که کرامت انسانی را نمیتوان تنها با معیار موفقیت یا شکست سنجید. تا وقتی انسانهایی حاضرند برای جان انسانهای دیگر از آسایش و امنیت خود بگذرند، هنوز امیدی هست که وجدان یک جامعه زنده مانده است.

