بهمناسبت ۸ مارس، روز جهانی زن
برگردان از انگلیسی: دکتر سعید ممتازی – ونکوور
معرفی:
نوال السعداوی نویسنده، شاعر، روانپزشک و مبارز برجستهٔ حقوق زنان و طبقات فرودست از مصر است. او نوشتن را از سال ۱۹۴۴، زمانی که تنها سیزده سال داشت، آغاز کرد و تاکنون بیش از چهل کتاب منتشر کرده است. بسیاری از آثارش در جهان عرب بارها تجدید چاپ شده و پس از ترجمه به بیش از سی زبان، در سطح بینالمللی نیز شهرت گستردهای یافته است.
کتاب «چهرهٔ پنهان حوا» (The Hidden Face of Eve) نخستین اثر او بود که توسط همسرش، شریف حتاته، به انگلیسی ترجمه شد و در سال ۱۹۸۰ از سوی انتشارات Zed Books منتشر شد.
السعداوی مدتی در دانشگاه دوک و سپس در دانشگاهی در سیاتل تدریس کرد و در سال ۱۹۹۷ به مصر بازگشت تا فعالیتهای فکری و سازماندهی جنبشهای زنان را ادامه دهد.
در سال ۲۰۰۱ پروندهای قضایی علیه او گشوده شد که در آن او را به ارتداد متهم کرده و خواستار طلاق اجباری او از همسرش شدند. اما او با حمایت سازمانهای حقوق بشری در مصر و جهان در این پرونده پیروز شد. السعداوی در سال ۲۰۰۴ نامزد انتخابات ریاستجمهوری مصر شد، اما تحت فشار و آزار حکومت ناچار شد از نامزدی کنارهگیری کند. او اعلام کرد که این اقدام بیشتر جنبهای نمادین داشت تا نبودِ دموکراسی در مصر را آشکار کند.
* * * * *
زنی متفاوت
من زنی هستم سراسر زنانه.
تن به قانونِ اطاعت نمیدهم،
ابروهایم را برنمیدارم،
چشمانم را با سرمه نمیآرایم
و بر پاشنههای بلند به ناز نمیخرامم.
اما به وعدههایم وفادارم.
با نخستین پرتو صبح
قهوهام را مینوشم
و شعرم را در سکوت جهان مینویسم.
پیش از غروب
در کوچههای شهر گام میزنم،
با شمعی در دست،
تنها در جستوجوی یک انسان؛
کسی که بتواند به وعدههایش وفا کند،
درست بههنگام وعده بیاید
و چون دیگران از حقیقت عقب نماند.
کسی که بیتفاوت کنار نایستد
و سر فرو نیاورد
حتی در برابر یک رئیسجمهور.
* * * * *
بنویس، دخترم، تا زنده بمانی
نوشتن
برای زنان و بردگان
ممنوع بود؛
زیرا سرنوشتشان
مرگ دانسته میشد،
و جاودانگی
فقط از آنِ خدایانِ مرد بود.
در کودکی
همیشه میترسیدم،
آنچنان هراسان بودم
که فرمان میبردم؛
فرمان خدا، پادشاه،
و فرمانهای مردم،
پدر
و مادر.
مادرم
همیشه آخر میآمد،
با آنکه
اولین چهرهای بود که دیدم،
و نخستین صدایی
که شنیدم.
او نخستین بود،
اما وادارش داشته بودند
آخرین باشد.
در پنهان مینوشت
و کلماتش را
در زیرزمین تاریک نهان میکرد.
او نیز
چون من
میترسید،
و سرانجام
با همین ترس مُرد.
اما پیش از آخرین نفس
به نجوا گفت:
«دخترم،
راه مرا دنبال نکن.
بنویس…
بنویس
تا زنده بمانی.»
* * * * *
گناهی معلق در تاریخ
مادرم در شناسنامهام
نام مرا «حوا» نوشت.
حوا یعنی زندگی،
زندگیای که همهچیز را میآفریند.
فضیلت،
شرافت
و نیکی
همه از حوا سرچشمه میگیرند؛
زیرا حوا نخستین کسی بود
که طعم دانایی را چشید،
درحالیکه آدم
پشت سر او و در سایهاش قدم برمیداشت،
و پس از او
و به تشویق او دل داد
و دانش را چشید.
بیحوا
نه انسانی در کار بود
و نه دانشی.
پس چرا
کلام خدا
تنها و مفرد
به آدم خطاب شد،
و نه به صیغهای دوگانه
که حوا را نیز در بر گیرد؟
* * * * *
مادرم
چه کسی میان ما
دشمنی افکند؟
چه کسی مرا واداشت
به آسمان بنگرم
اما تو را نبینم؟
تاریخ بخوانم
اما نامی از تو نیابم؟
چشمانم را
به زندگی،
به دین
و دولت گشودم
اما نام تو
هیچجا نبود
چرا نامت را
خط زدند، مادر؟
اگر بگویم
دختر تو هستم،
دیوانه میشوند و میگویند:
«تو دختر پدرت هستی،
نام او را
از گهواره تا گور
با خود میبری.»
اگر روزی
پدرت مادر تو را ترک گوید،
باز هم او
سرپرست تو خواهد بود.
زیرا زن
سرپرست هیچکس نمیتواند باشد؛
حتی اگر
وزیر شود
یا رئیسجمهور