کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – مادر خسته و زخمی‌ام، ایران

مژده مواجی – آلمان

تلفنم زنگ خورد. اسم دوستم را روی تلفن دیدم. همیشه او از ایران تماس داشت، اما این‌بار از کشوری دیگر. برای سفری به خارج از ایران رفته بود. از شوق، قلبم تپیدن گرفت. 

– دارم به ایران برمی‌گردم، اما هنوز مشخص نیست که پرواز به تهران برقرار شود. 

دوستم مکثی کرد و گفت: «خیلی نگران شرایط ناآرام در ایرانم. با قطع‌شدن اینترنت هیچ خبری از خانواده هم ندارم. تازه الان که خارج از ایران هستم، متوجه شدم که شما که اینجا زندگی می‌کنید، چرا با هر بحرانی در ایران، این‌قدر مضطرب می‌شوید. انگار آدم اینجا دستش کوتاه است و احساس استیصال می‌کند.»

در حین صحبت به بیرون از پنجره نگاه می‌کردم؛ برف می‌بارید. دانه‌های برف‌ها آرام در هوا می‌چرخیدند و بعد به گوشه و کنار پرتاب می‌شدند. 

با پایان مکالمهٔ تلفن نگاهی به پیام‌های ارسالی انداختم. هنوز یک تیک خورده‌اند. چه خاموشی عجیبی! چه سکوت ترسناکی! 

به سراغ پیگیری اخبار در فضای مجازی رفتم. کاری که این روزها مدام تکرار می‌کنم. از بعد از قطع اینترنت، چندان خبر تازه‌ای برای خواندن و یا دیدن نیست. همان چند تا خبر هم که بود، تردید داشتم تا چه حد دستکاری شده و چقدر قابل‌اعتماداند. به یاد روزی افتادم که در محل کارم مُراجعی اوکراینی که از منطقهٔ روس‌نشین می‌آمد، در دفترم بود؛ روز ۲۴ فوریهٔ ۲۰۲۲. روز آغاز جنگ اوکراین و روسیه. تمام حواسش به صدای پیامک‌هایی بود که هر لحظه از گوشی‌اش می‌آمد. اجازه می‌گرفت و با چشم‌های تنگ‌کرده‌اش پیام را می‌خواند. می‌گفت فقط اخباری را قبول دارم که دوست و خانواده برایم می‌فرستند. به هیچ‌کدام از خبرهای رسانه‌ها اعتمادی ندارم. 

از تلفنم زنگ ‌زند. دوستی آلمانی آن طرف خط بود. بعد از صحبت از هوا که موضوع موردعلاقهٔ آلمانی‌هاست و گلایه و شکایت از بارش زیاد برف، پرسید: «از ایران چه خبر؟ شنیدم که خیلی ناآرام است.» 

دلم کمی آرام گرفت که احوال ایران را پرسیده است؛ از این همدلی و احوالپرسی از مادر زخمی‌ام، ایران، که دارد مانند پرنده‌ای خون‌آلود و خسته از بحران‌های پیاپی پرپر می‌زند.

بعد از آن تلفن، برای چندمین بار به پیام‌های ارسالی گوشی‌ام نگاه کردم. هنوز یک تیک خورده‌اند. یک تیک یعنی اضطراب، دلهره، دلتنگی، عذاب وجدان که اینجا در جای امنی هستی.

به بیرون از پنجره خیره شدم. هوا آرامش قبلی خود را از دست داده بود و بوران به پا شده بود. سنجابی از لانهٔ زمستانی‌اش بیرون آمد، چیزی مانند آذوقهٔ زمستانی از میان برف‌ها برداشت و به‌سرعت در زیر بوته‌های پوشیده از برف ناپدید شد. به انبوه برف‌ها نگاه کردم که در هوا پیچ‌وتاب می‌خوردند و به گوشه‌ای هجوم می‌آوردند. باز به سراغ موبایلم رفتم و زیر لب شعر هوشنگ ابتهاج را خواندم: 

نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم

زبانم در دهان باز بسته‌ست

درِ تنگ قفس باز است و افسوس

که بال مرغ آوازم شکسته‌ست

نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم

غمی در استخوانم می‌گدازد…


ارسال دیدگاه