کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – سال نو می‌شود؟

مژده مواجی – آلمان

در آخرین روز سال میلادی صف‌های صندوق در سوپر مارکت طولانی بود. لیلا وسط یکی از صف‌ها ایستاده بود. توی دلش گفت: «چرا تنبلی کردم و دقیقاً امروز به خرید آمدم. سال‌ها بود که چند روز قبل از تحویل سال، تمام خریدم را کرده بودم. شلوغی و همهمهٔ سوپرمارکت غیرقابل‌تحمل است. هر سال به‌همین منوال است. انگار قرار است قحطی بیاید.»

لیلا نگاهی به دوروبر خود کرد. چرخ‌های خرید لبریز شده بودند. سوپرمارکت آن‌چنان شلوغ بود که گرمای نفس‌ها، سردی زمستان را در آن کاهش می‌داد. 

مادری با پسرش که موهای نازک سبیل بالای لبش روییده بود، جلوی لیلا بودند. چرخ خرید آن‌ها لبریز بود از مواد غذایی که روی آن‌ها انواع و اقسام ترقه و فشفشه انبار شده بود. پسر با مادرش بر سر خرید تعداد ترقه‌ها بحث می‌کردند. پسر لحظه‌ای از مادرش جدا شد، به‌طرف ترقه‌ها رفت، یکی از جعبه‌ها را برداشت و با چهره‌ای بشاش آن را در چرخ خریدشان انداخت. چین‌وچروکی به پیشانی‌ لیلا افتاد و با خودش فکر کرد: «خوب شد پسرم هجده سالش شد و دیگر از شرّ خریدن ترقه و آوردن او به‌همراهم در سوپرمارکت راحت شدم. هر بار موقع پرداخت پول، انگار پول را توی زباله‌دان می‌انداختم. چقدر زورم می‌آمد.» و به یاد جمله‌ای افتاد که یک نفر گفته بود: تبلیغ، مانند اسلحه‌ای است که ذهن آدم را هدف می‌گیرد، ولی به کیف پول شلیک می‌کند.

از روزی که لیلا به آلمان رفت، آتش‌زدن ترقه‌های شب تحویل سال، او را به یاد ضدهوایی و حملات هوایی دوران جنگ در کشورش می‌انداخت. مو بر تنش سیخ می‌شد و ثانیه‌شماری می‌کرد که آن ترقه‌بازی‌ها زودتر تمام شوند. دوران کرونا که کسی اجازهٔ تجمع در بیرون را نداشت، تحویل سال برایش آرام‌بخش بود؛ کم‌سروصدا و هوایی کم‌دود. 

زن مسنی از صف کناری در حالی‌که به چرخ‌های خرید پر از ترقه و شراب گازدار می‌انداخت، گفت: «امشب باید خیلی مراقب سگم باشم چون از سروصدا وحشت می‌کند. کاش بساط ترقه برداشته می‌شد یا لااقل فقط یک جای مشخص توی شهر انجام می‌شد و نه توی هر کوچه و پس‌کوچه‌ای.» 

زنی پشت سر لیلا انگار که منتظر بوده حرف دلش را بزنند، با لب‌های آویزان غرغر کرد: «امشب هوا بوی دود می‌گیرد، فردا تمام خیابان‌ها پر از تکه‌های ترقه و بطری‌های آبجو و شراب گازدار می‌شوند.»
مردی جوان در حالی‌که چرخ‌خریدش را به جلو هل می‌داد، با لبخند گفت: «جشن سال نو و هر چه سروصداست، فقط برای همین یک شب در سال است تا ما خوش باشیم. فردا دوباره همه‌چیز عادی می‌شود.» آن دو زن نگاهی به هم انداختند و سری تکان دادند.

همان‌طور که لیلا به صندوق پرداخت نزدیک می‌شد، چند قلمی را که خریده بود، روی نوار نقاله گذاشت. بعد از پرداخت پول، لیلا و فروشنده برای هم آرزوی سال خوبی را کردند. 

لیلا از سوپرمارکت که بیرون رفت، موجی از سرما به صورتش هجوم آورد و شالش را محکم‌تر دور گردنش گره زد. بیرون از سوپرمارکت زنی با پالتویی مندرس ایستاده بود و در حالی‌که یک دستش را با بخار نفسش گرم می‌کرد، لیوان کاغذی‌ای را که در دست دیگرش بود، به طرف لیلا دراز کرد و هم‌زمان زمزمه‌ای ناله‌گونه کرد. لیلا لحظه‌ای به زن چشم دوخت، دست کرد توی کیفش، سکه‌ای بیرون آورد و در لیوان کاغذی‌اش انداخت. همیشه دلش به حال زن‌های متکدی می‌سوخت. زن برایش دعا و آرزوی سالی خوب کرد. لیلا سری تکان داد و جوابش را داد. از سوپرمارکت که دور می‌شد، در ذهنش پیام‌های متداول سال‌های پیش در فضای مجازی را مرور کرد. آرزوی سالی نو مملو از صلح و آرامش! با خودش گفت: «چه آرزوهای خوبی! هر سال همین‌طور صلح و آرامش کمتر و کمتر می‌شود… »

ارسال دیدگاه