کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – مبادا کم بیاورم!

مژده مواجی – آلمان

هوا تاریک شده بود که فخرالدین برای خرید به سوپرمارکت رفت. معمولاً خرید مواد غذایی را بعد از تعطیلی کارش انجام می‌داد تا کم‌وکسری‌های خوردنی را تهیه کند و آشپزخانه‌ کوچک یک‌نفره‌اش خالی نماند. فخرالدین اول به‌طرف چرخ‌های خرید که روبه‌روی سوپرمارکت زیر آلاچیقی در چهار ردیف و درهم‌فرورفته چیده شده بودند، رفت. یکی از چرخ‌ها را برداشت و وارد سوپرمارکت شد. این‌بار به‌خاطر چند روز تعطیلی پشتِ‌سرهم، لیست خریدش کمی بلندتر از حد معمول بود. نگاهی به میوه‌ها انداخت؛ از پرتقال، نارنگی، سیب، کیوی و موز، هرکدام چند دانه‌ای در کیسه‌های جدا گذاشت. به‌طرف سبزیجات رفت؛ کاهو، گوجه و خیار برداشت. با خودش فکر کرد، پیاز بردارم؟ می‌ترسم کم داشته باشم. هویج چی؟ شاید در چیزی از آن استفاده بکنم، مثلاً در سالاد. یک کیسه از هر کدام برداشت. از یخچال‌ها تخم‌مرغ برداشت. از قسمت لبنیات چند تا ماست برداشت و با خودش گفت؛ می‌ترسم کم بیاید. بیشتر باشد، چند روز تعطیلی خیالم راحت‌تر است. به‌طرف قفسه‌های تنقلات رفت و چند بسته بادام‌زمینی و فندق برداشت. نگاهی به چوب‌شور انداخت. بردارم؟ برداشت. چرخ خریدش پر و پرتر می‌شد. به دو صندوق پرداخت که رسید، نگاهی به هر دو صف و چرخ مشتری‌ها انداخت. فکر کرد، صفی را انتخاب کند که مشتری‌هایش چرخ‌های خالی‌تری داشته باشند تا زودتر کارش تمام شود و به خانه برود. همیشه زمانِ ایستادن در صف صندوقِ پرداخت برایش کُند می‌گذشت. صف‌ها هر دو طولانی بودند. در انتهای یکی از صف‌ها ایستاد؛ آهسته جلو می‌رفت. بعضی چرخ‌ها پر بودند، مانند چرخ خوش. با خودش گفت: «انگار قرار است قحطی بیاید.» نشانه‌های خستگی پایان روزِ کاری داشت خودش را در لب‌های خشک فخرالدین و قدم‌های کُندش نشان می‌داد. دلش می‌خواست هر چه زودتر پایش به خانه برسد و استراحت کند. صدای بلند زن کارمند پشت صندوق از صف کناری توجه او را جلب کرد. 

– این‌ها را نمی‌خواهید؟ خیار و گل‌کلم.

دو مشتری زن روبه‌روی او ایستاده بودند. دو زن سبزه‌رو که هر دو موهای سیاهشان را از پشت گیس بلندی کرده بودند. از طرف آن‌ها جوابی داده نشد. یکی از آن‌ها کنار چرخ خرید ایستاده بود و کیف پول در دست داشت و آن دیگری خیار و گل‌کلم را آهسته روی تسمه‌نقاله به عقب هل می‌داد. زن فروشنده با صدای بلند گفت: «لطفاً جواب بدهید. این‌ها را می‌خواهید یا نه؟»
‌‌زن دوباره خیار و گل‌کلم را به عقب‌تر هل داد. هیچ صدایی از او بیرون نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آمد. زن فروشنده صدایش را بلندتر کرد و گفت: «دارم با شما آلمانی صحبت می‌کنم. جواب بدهید!»

هر دو زن فقط به خیار و گل‌کلم چشم دوخته بودند. 

فخرالدین به نزدیکی تسمه‌نقالهٔ صفی که در آن بود، رسید. چرخ خریدش را خالی کرد و همه‌چیز را روی تسمه‌نقاله گذاشت، ولی تمام حواسش به اتفاقی بود که در صف کناری پیش آمده بود. با خودش گفت: «یعنی زن فروشنده نمی‌‌تواند کمی باحوصله‌تر و یواش‌تر صحبت کند؟ آدم از صدایش می‌ترسد. او اجازه ندارد سر مشتری داد بزند. کاش بروم کمکشان کنم.» دلش برای آن دو زن خریدار سوخت. یادش به زمانی افتاد که خودش تازه وارد آلمان شده بود و زبان نمی‌دانست. فروشنده مقدار پرداختی فخرالدین را اعلام کرد؛ آن با کارتش پرداخت کرد و همین‌طور که کارت را در کیف پولش می‌گذاشت، توجهش به صف کناری بود و به صدای زن فروشنده که دیگر به جیغ تبدیل شده بود. 

فخرالدین دوباره با خودش فکر کرد: «بروم کمک؟ می‌ترسم من هم زبانشان را بلد نباشم.» به بیرون از فروشگاه که رسید، با چرخ پر از خریدش از شیشهٔ بزرگ فروشگاه نگاهی به داخل انداخت. هنوز زن‌‌ها کنار صندوق ایستاده بودند و یک کارمند دیگر برای کمک آمده بود. فخرالدین سرخ شد و عرق روی پیشانی‌اش نشست. همین‌طور که خریدش را در ساک‌های دستی‌اش جا می‌داد با خود می‌گفت: «تو بهتر از بقیه می‌توانستی بفهمی آن‌ها چه می‌خواهند. احتمالاً پولشان برای خرید خیار و گل‌کلم کافی نبوده. تو همین دوران را گذرانده‌ای. با زبان بی‌زبانی هم می‌شد فهمید چه می‌خواهند. حتماً زن فروشنده خیلی با خارجی‌ها سر و کار نداشته است. تابه‌حال فروشنده‌ای که سر مشتری جیغ بکشد، ندیده بودم. آدم ترس برش می‌داشت.» فخرالدین همین‌طور که با شانه‌های افتاده دور می‌شد، هرازگاهی برمی‌گشت و به شیشهٔ بزرگ سوپرمارکت نگاه می‌کرد.

ارسال دیدگاه