نویسندهای از ایران با امضاء محفوظ
صبحم، مثل هر روز پس از بیدارشدن با چککردن خبرها آغاز شد. هنوز چشمهایم درست باز نشده بود که نوتیفیکیشن خبرگزاری روی صفحه ظاهر شد: «مکانیسم ماشه فعال شد!» چند ثانیه به صفحه خیره ماندم. انگار این چند کلمه کُلِ روزم را از همان لحظهٔ اول خراب کرد. در همان تختخواب، موجی از فکر و نگرانی به ذهنم هجوم آورد: قیمت دلار، قبض آب و برق عقبافتاده، شهریه دانشگاه فرزندم، و داروهای مادرم که همین حالا هم بهسختی پیدا میشود…
در شبکههای اجتماعی همهچیز تیره و سنگین بود. یکی نوشته بود: «جنگ شروع نشده، ولی زندگیمون داره تموم میشه.» دیگری به طنز تلخ نوشته بود: «ما عادت کردیم، تحریم مثل آلودگی هواست؛ میدونیم ضرر داره، اما کاری از دستمون برنمیاد.» و زیر همان پست دهها نفر از تجربهٔ ناامیدی و گرانی و کمآوردن نوشته بودند. همان لحظه حس کردم که اینبار، ماجرا فقط یک خبر سیاسی نیست؛ ترسی کهنه دوباره جان گرفته و روی سینهمان نشسته است.
یاد روزهایی افتادم که برجام امضا شد. همان وقتها حس میکردیم شاید قفل سالها فشار و انزوا باز شود. جوانترها به آینده امیدوار شده بودند، بعضیها حتی دنبال سرمایهگذاری یا مهاجرت برعکس بودند. اما این خوشی چندان دوام نداشت. بارها با هر تغییر در روابط ایران و غرب، بازار ارز و طلا بالا و پایین رفت، قیمتها جهید و آرامش کوتاه به اضطراب تازه بدل شد. حالا اما حس میکنم چرخهای که فکر میکردیم شکسته، دوباره شروع شده است.
برای ما مردم عادی، تحریم نه قطعنامهٔ شورای امنیت است و نه بیانیهٔ سیاستمداران؛ تحریم یعنی اینکه در سوپرمارکت محله، روغن نایاب شود یا داروی فشار خون مادرم گرانتر از حقوق یک هفتهٔ من باشد. یعنی نرخ اجارهٔ خانه هر سال بالا برود و صاحبخانه با دلخوری اخطار تخلیه بدهد. یعنی قیمت بلیت اتوبوس و مترو آرامآرام بالا برود و آخر ماه با حس شرم و خجالت حساب کنیم که چه چیزهایی را باید از سبد خرید حذف کنیم.
دیروز در صف داروخانه زن جوانی را دیدم که داشت با نگرانی با مسئول داروخانه صحبت میکرد. بچهاش به داروی خاصی نیاز داشت که بهخاطر تحریمهای بانکی وارداتش مشکل شده بود. دکتر داروخانه با بیحوصلگی گفت: «فعلاً موجود نداریم. شاید هفتهٔ آینده بیاد.» زن دستهایش را به هم فشرد و با صدایی که از بغض میلرزید، پرسید: «اگه تا هفته بعد نیاد، چی؟» هیچکس جوابی نداشت… ما فقط نگاه کردیم و ساکت ماندیم. سکوتی که این روزها همهجا هست؛ سکوتی از فرسودگی و درماندگی.
آنچه بیش از گرانی و کمیابی آزار میدهد، حس بیپناهی است. آدم فکر میکند هیچکس صدایش را نمیشنود. قدرتهای جهانی تصمیم میگیرند، سردمداران جمهوری اسلامی بر سر «حق مسلم»شان پافشاری میکنند و نتیجهاش سقوط ارزش پول و سفرهای است که هر روز کوچکتر میشود. بدتر از همه این است که هر دو طرف دعوا، خودشان کمترین هزینه را میپردازند. نه دیپلماتی که در نیویورک بیانیه میدهد، مجبور است از پس از معطلی در صف، مرغ منجمد بخرد و نه وزیری در تهران مجبور است با حقوق اندک و بدون امنیت شغلی زندگی کند. آنها در شهرکهای افسانهای لواسان زندگی مجللشان را ادامه میدهند، سوار آخرین مدل خودروهای لوکس دنیا میشوند، تعطیلاتشان را در دُبی و اروپا میگذرانند و خریدهایشان را از گرانترین مراکز خرید این کشورها میکنند، و بار تصمیمات نابخردانهشان بر دوش مردم نگونبخت ایران است.
چیزی که سالیان سال بهعنوان «حق مسلم» از آن یاد کردند و بهقیمت فقر و گرسنگی مردم میلیاردها میلیارد دلار پول مردم ایران را صرف جاهطلبیهای مالیخولیاییشان کردند، ظرف ۱۲ روز دود شد و به آسمان رفت. در تمام این سالها، این مردم بودند که تاوان پیروی این ظالمان از الگوی کرهٔ شمالی را دادند؛ کشوری که مردمش در قحطی و گرسنگی پشت دیوارهای چندلایهٔ بتنی دفن شدهاند، ولی چون حاکم بیمارش که در ناز و نعمت زندگی میکند، بمب اتمی دارد، کسی جرئت نمیکند سربهسرش بگذارد.
سردمداران جمهوری اسلامی هم فکر میکردند اگر بمب اتم داشته باشند، دیگر کسی نمیتواند فکر برانداختنشان را در سر بپروراند و آنها میتوانند همانطور که در داخل جنایت بیمکافات انجام میدهند، دامنهٔ جنایتهایشان را بیدغدغه به بیرون از مرزها هم بکشانند. سالهای پس از برجام با پولهای آزادشدهٔ نفتی که باید خرج مردم میشد، به گستردن گروههای نیابتیشان، از لبنان گرفته تا سوریه و از عراق گرفته تا یمن، پرداختند. پولی که باید صرف تأمین آب و برق و آبادانی و کاهش فقر کشندهٔ مردم بیپناه کشور میشد، صرف خرید موشک و پهپاد و غنیسازی اورانیوم تا ۶۰ درصد شد. فکر میکردند چون مثل کبک سرشان را در برف فرو کردهاند، کسی نمیبیندشان! ولی ابرقدرتهای دنیا فقط نظاره نمیکنند! حکومتی که پرواز غیرنظامی را با پدافندی که قرار بوده برای هواپیمای نظامی استفاده شود، سرنگون میکند و ۱۷۶ سرنشین بیگناه را میکُشد، با بمب اتم چه خواهد کرد!
آمریکا و اسرائیل در کمتر از دو سال همهٔ نیروهای نیابتیشان را از لبنان تا عراق و از سوریه تا یمن تا سرحد امکان تضعیف کردند و حتی وحشت را به قلب پایتخت ایران آوردند. همهٔ تأسیسات کلیدی هستهایشان را نابود کردند و حتی اخطار دادند که این پایان کار نیست و اگر جمهوری اسلامی بار دیگر بخواهد غنیسازی اورانیوم را از سر بگیرد، دوباره دست به حمله خواهند زد.
با فعالسازی مکانیسم ماشه و بازگرداندن تحریمها، ترس از جنگ دوباره برگشته است. هیچکس در تاکسی و مترو بلند نمیگوید، اما در نگاهها پیداست. شایعهها در اینترنت میچرخند؛ اینکه مذاکرات دیگر فایدهای ندارد، اینکه ممکن است حملات محدود آغاز شود.
این روزها دوستانم بیشتر از گذشته از مهاجرت حرف میزنند. بعضیها از قبل برای رفتن برنامهریزی کردهاند، اما حالا عجله دارند. یکی از دوستانم میگفت: «تحریم، یعنی آینده نداری. یعنی باید فقط زنده بمونی.» این جملهٔ ساده، دردی را میگوید که سالهاست مثل خوره به جان ما افتاده؛ اینکه زندگی بهجای اینکه جلو برود، درجا میزند یا عقب میرود.
در خانه هم فضا همین است. شبها وقتی اینترنت قطع یا محدود میشود، فرزندم که دانشجوست، با خشم میپرسد: «ما چه گناهی کردیم؟ چرا باید مثل گروگان زندگی کنیم؟ اینترنت پرسرعت حق بدیهی هر آدمیه. آخه به چی دل خوش کنیم اینجا؟» پاسخی ندارم بدهم. فقط میدانم که او هم مثل میلیونها جوان دیگر حق دارد به آیندهای بهتر فکر کند، اما حالا بیشتر از هرچیز نگران است که آیا میتواند پس از دانشگاه کار پیدا کند و در همین کشور بماند، یا اینکه او هم بهزودی باید چمدانش را ببندد و برود.
تحریمها فقط پول و غذا و دارو نیستند، تحریمها روان آدمها را هم میخورند. هربار که ارزش پول پایین میآید، هربار که قیمت کالاهای ضروری بالا میرود، بخشی از آرامش و امید آدم از بین میرود. آدم یاد میگیرد چطور با ترس و اضطراب زندگی کند، چطور رؤیاهایش را کوچکتر کند تا با واقعیت هماهنگ شود، اما هیچکس نمیتواند تا ابد با ترس زندگی کند بیآنکه زخمی نشود.
حکومت از «حق مسلم» غنیسازی حرف میزند و آن را افتخار ملی میداند، کدام حق مسلمتر است؟ حق زندگی، حق نفسکشیدن، حق داشتن هوای پاک، حق داشتن آب سالم، حق داشتن برق، حق داشتن شغل آبرومند، حق داشتن درآمد مناسب از کارهایی بهجز اختلاس و دزدی، حق آزادی و… به این لیست میشود صدها حق سلبشدهٔ دیگر اضافه کرد که حق غنیسازی اورانیوم شصتدرصدی در آخر آن لیست هم قرار نمیگیرد. شما بهخاطر جاهطلبیهای هستهایتان همهٔ حقوق مسلم مردم ایران را پایمال کردید. غنیسازی اورانیوم برای اکثریت مردم پشیزی ارزش ندارد، چرا که شما ابتداییترین حقوق آنان را با هر جنایتی ازشان ستاندهاید.
امروز دوباره به اخبار نگاه کردم. کارشناسان از افت بیشتر ارزش پول ملی میگویند، از احتمال جهش قیمتها، از دور جدید رکود اقتصادی… اما در کامنتهای زیر خبرها چیز دیگری جریان دارد: خشم، ترس، طنز تلخ، و مهمتر از همه حس بیاعتمادی. مردم باور ندارند که سیاستمداران داخلی یا خارجی کاری برای بهترشدن اوضاع بکنند. این بیاعتمادی شاید بدترین زخم تحریم باشد؛ زخمِ ازدسترفتن امید.
در طول روز بارها به آینده فکر کردم. به مادرم که حالا حتی برای خرید داروی سادهاش مضطرب میشود. به دختری که در اینستاگرام نوشته بود برای پایاننامهاش به نرمافزاری نیاز دارد که بهدلیل تحریمها نمیتواند بخرد. به پیرمرد بازنشستهای که در بازار سبزیفروشی دیدم و زیر لب غر میزد: «مکانیسم ماشه برای ما یعنی اینکه دیگه توان خرید نداریم.» اینها عدد و نمودار نیستند، اینها زندگی واقعیاند.
ما مردم ایران سرکوب نمیخواهیم، جنگ نمیخواهیم، تحریم هم نمیخواهیم. میخواهیم زندگی کنیم، درس بخوانیم، کار کنیم، خانواده بسازیم و در صلح و آرامش به آینده فکر کنیم. اما هربار که در اینترنت خبرهای تازه میخوانیم، انگار کسی از پشت ماشهای را میکشد و گلولهای دیگر بهسوی امید ما شلیک میشود.
شاید کسی بگوید که این نگاه احساسی است، سیاست رحم ندارد و از این دست حرفها. اما مگر سیاست جز زندگی همین آدمهای معمولی است؟ مگر هر تصمیمی در سازمان ملل یا هر سخنرانیای در تهران یا نیویورک در نهایت به نان و معاش و امنیت همین مردم ختم نمیشود؟ ما نمیتوانیم از بالا به سیاست نگاه کنیم وقتی از پایین، زیر فشار آن، کمرمان خم شده است.
دلم میخواهد روزی برسد که وقتی صبح موبایلم را روشن میکنم، بهجای خبر تحریم و بحران، خبر گشایش ببینم. دلم میخواهد فرزندم بهجای فکرکردن به سرکوب، جنگ یا مهاجرت، از رؤیاهایش حرف بزند، اما امروز میدانم که با فعالشدن مکانیسم ماشه، راه ما دشوارتر و آیندهمان نامطمئنتر شده است…
این روزها بارها با خود فکر کردهام که باید حرف بزنیم، باید روایت کنیم. باید ثبت کنیم که پشت تیترهای خشک و رسمی، زندگیهای واقعی، ترسها و امیدهای واقعی وجود دارد. وقتی میگویند «مکانیسم ماشه فعال شد!»، در خانههای ما ماشهای کشیده میشود که نه بهسوی دشمن داخلی ما که جمهوری اسلامی است، بلکه بهسوی سفره و سلامت و روان خود ما نشانه رفته است.