مسعود سخاییپور، LJI Reporter – ونکوور
رابرت ردفورد از آن نامهاییست که شنیدنش، خاطرهٔ نیمقرن تاریخ سینمای آمریکا را زنده میکند. مرگ او در سپتامبر ۲۰۲۵ نهتنها فقدان یک بازیگر و کارگردان، که ازدسترفتن یکی از آخرین بازماندگان نسلی از ستارههاست که میتوانستند هم جذابیت مردمی و هم عمق روشنفکری را با هم داشته باشند. او نهتنها چهرهٔ محبوب پردهٔ نقرهای بود، بلکه با تصمیمهای جسورانهاش در کارگردانی و بنیانگذاری جشنوارهٔ ساندنس، جریانهای تازهای را در سینما شکل داد و بر چندین نسل فیلمساز تأثیر گذاشت.
زندگی او از همان ابتدا آمیزهای از رنج و جسارت بود. در سال ۱۹۳۶ در سانتا مونیکا، شهری آفتابی در حاشیهٔ اقیانوس آرام، به دنیا آمد. کودکیاش با بیماری فلج اطفال، که بهطرز معجزه آسایی بهبود یافت، و سپس ازدستدادن مادرش در نوجوانی همراه بود. این دو واقعه سایهای ماندگار بر شخصیتش انداختند؛ زخمی که هرگز کاملاً التیام نیافت، اما او را بهسوی استقلال و جستوجوی مسیرهای تازه سوق داد. او ابتدا با بورس ورزشی به دانشگاه کلرادو رفت، اما خیلی زود آن را رها کرد. روح ناآرامش او را به سفر به اروپا کشاند؛ جایی که در فرانسه، ایتالیا و اسپانیا به مطالعهٔ هنرهای تجسمی و تئاتر پرداخت. خودش بعدها بارها گفت که چقدر سفر به اروپا در وسیعشدن دید او به جهان و همچنین سیاست تاثیر داشته است. این پرسهزنیهای جوانی، دیدی تازه به او بخشید و بعدها در بازیهایش میتوان ردی از همان نگاه را دید؛ ترکیبی از تجربهٔ شخصی، اندوه و شوری پنهان.
بازگشتش به آمریکا با حضور روی صحنهٔ تئاتر همراه شد. اجرای موفق نمایش «پابرهنه در پارک» در برادوِی در دههٔ شصت، او را به چهرهای شناختهشده بدل کرد. دروازههای هالیوود به رویش گشوده شد و مسیرش به سینما آغاز شد. شروع کارش تدریجی بود، با نقشهای کوچک در فیلمها و سریالهای تلویزیونی، اما سال ۱۹۶۹ همهچیز را تغییر داد. فیلم «بوچ کسیدی و ساندنس کید» در کنار پل نیومن، او را یکشبه به ستارهای تمامعیار بدل کرد. تصویر جوانی سرکش، پرشور و شوخطبع، هم تماشاگران را مسحور کرد و هم تحسین منتقدان را برانگیخت. رابطهٔ دوستانهٔ بینظیر میان او و نیومن نمونهای شد از آنچه سینما میتواند در نمایش رفاقت انسانی به دست دهد. همکاری دوبارهٔ این دو در فیلم کمدی-جنایی «نیش» محصول ۱۹۷۳، این زوج سینمایی را به یکی از بهیادماندنیترین دوگانههای تاریخ سینما بدل کرد.
با اینحال، ردفورد نمیخواست صرفاً به چهرهٔ قهرمان خوشسیما محدود شود. او نقشهایی انتخاب میکرد که سویههای اجتماعی و سیاسی داشتند. در «سه روز کرکس» به موضوع جاسوسی و بیاعتمادی پس از جنگ ویتنام پرداخت. در «کاندیدا» چهرهٔ سیاستمداری ایدئالیستی را به تصویر کشید که در هیاهوی رسانهها گیر میافتد. اوج این گرایش در «همهٔ مردان رئیسجمهور» بود؛ فیلمی دربارهٔ ماجرای واترگیت که ردفورد در آن نقش باب وودوارد، خبرنگار جوان واشنگتن پست، را ایفا کرد. این فیلم نشان داد که ردفورد بیش از آنکه به ظاهرش تکیه کند، علاقهمند به ایفای نقشهایی است که با حقیقت و اخلاق درگیرند. در همان دهه، با «آنطور که بودیم» در کنار باربرا استرایسند وجه رمانتیک خود را به نمایش گذاشت و بار دیگر نشان داد که میتواند میان ژانرهای متفاوت حرکت کند.
در دههٔ هشتاد، او تصمیم گرفت از جلوی دوربین فاصله بگیرد و پشت آن قرار گیرد. نخستین تجربهٔ کارگردانیاش، «مردم معمولی» محصول ۱۹۸۰، با موفقیتی فراتر از انتظار روبهرو شد. فیلمی دربارهٔ خانوادهای متوسط که پس از مرگ یکی از پسرانشان از هم میپاشند؛ اثری ظریف و انسانی که همدلی تماشاگران و تحسین منتقدان را برانگیخت. ردفورد برای همین فیلم اسکار بهترین کارگردانی را دریافت کرد؛ جایزهای که نشان داد او چیزی بیش از یک ستارهٔ جذاب است. انتخاب چنین موضوعی، برخلاف تصویر پرزرقوبرق هالیوود، نشاندهندهٔ تمایل او به پرداختن به زندگی عادی و بحرانهای روحی بود.
کارگردانی برای ردفورد فقط یک تجربه نبود، بلکه راهی برای گسترش افقهای هنریاش شد. در «جنگ میلاگرو بنفیلد» محصول ۱۹۸۸، به نابرابری اجتماعی و سرمایهداری پرداخت. سپس با «رودخانهای از میان آن میگذرد» محصول ۱۹۹۲، روایت شاعرانهای از رابطهٔ دو برادر و پیوند انسان با طبیعت ارائه کرد؛ فیلمی که عشق او به محیط زیست را منعکس میکرد. خانهاش در یوتا و مناطق کوهستانی، نهفقط محل سکونت، بلکه نماد نوع زیست او بود؛ دوری از هیاهوی هالیوود و نزدیکی به طبیعت. در «مسابقهٔ تلویزیونی» محصول ۱۹۹۴، فساد رسانهای و اخلاقی را بازسازی کرد و در «نجواگر اسب» محصول ۱۹۹۸، بار دیگر به رابطهٔ انسان و طبیعت بازگشت. این فیلمها تصویری منسجم از دغدغههای او ارائه میدهند؛ اخلاق، حقیقت، طبیعت، و نقد سرمایهداری.

در دهههای بعد، او همچنان در مقام بازیگر درخشید. فیلم «همهچیز از دست رفته است» محصول ۲۰۱۳، نمونهای استثنایی از قدرت بازی او در نمایش تنهایی و ارادهٔ انسانیست؛ فیلمی که تقریباً بدون دیالوگ تنها بر توانایی بدنی و حضور کاریزماتیک او تکیه داشت. آخرین نقش مهمش در «پیرمرد و اسلحه» محصول ۲۰۱۸ بود؛ فیلمی که خود او آن را وداع با سینما دانست. شخصیت پیرمردی خلافکار و دلنشین، انعکاسی از خود ردفورد بود؛ مردی که با لبخندی آرام و نگاهی مهربان راهی طولانی را پشت سر گذاشته است.
فراتر از پردهٔ سینما، میراث ردفورد با جشنوارهٔ ساندنس گره خورده است. او در سال ۱۹۸۱ بنیاد ساندنس را تأسیس کرد و جشنوارهای را به راه انداخت که به پاتوق فیلمسازان مستقل بدل شد. این جشنواره سکویی شد برای کارگردانان جوانی که میخواستند صدایشان بیرون از نظام استودیویی شنیده شود. بسیاری از فیلمسازان بزرگ معاصر، از استیون سودربرگ گرفته تا کوئنتین تارانتینو، نخستین بار در ساندنس معرفی شدند. بدون این جشنواره، نقشهٔ سینمای مستقل آمریکا بهکلی متفاوت بود. ردفورد نهفقط حامی، بلکه معمار فضایی شد که در آن سینمای شخصی و جسورانه میتوانست رشد کند.
زندگی شخصی او نیز پر از فراز و فرود بود. حاصل نخستین ازدواج با لولا ون واگنن چهار فرزند بود، اما متأسفانه دو تن از آنها در طول زندگیاش از دنیا رفتند. این فقدانها تأثیری عمیق بر او گذاشت و رگههایی از اندوه را وارد آثارش کرد. در سالهای بعد با سیبِل زگرس ازدواج کرد و تا پایان عمر در کنار او ماند. با وجود شهرت جهانی، او همواره از زندگی پرزرقوبرق گریزان بود و خانهٔ کوهستانیاش در یوتا را پناهگاه واقعی خود میدانست.
ردفورد نمونهٔ ستارهای بود که از دام کلیشهها گریخت. زیبایی و جذابیت ظاهریاش میتوانست او را برای همیشه در نقشهای رمانتیک و سرگرمکننده محصور کند، اما انتخابهایش نشان داد که به دنبال چیزی فراتر است. او میخواست سینما را به ابزاری برای گفتوگو دربارهٔ اخلاق، سیاست، طبیعت و انسان بدل کند. اگر پل نیومن را همقطار او در ستارهبودن بدانیم، تفاوتشان در همین بود که نیومن بیشتر بهعنوان بازیگر شناخته شد، و ردفورد بهعنوان بازیگر–کارگردان و پشتیبان سینمای مستقل.
مرگ او در نودسالگی در یوتا پایانی بر فصلی مهم از تاریخ سینماست. در روزگاری که ستارهها بیشتر محصول شبکههای اجتماعی و چرخههای کوتاه شهرتاند، یاد ردفورد یادآور دورانی است که ستارهها میتوانستند همزمان محبوب و متفکر باشند. او نهتنها با فیلمهایی چون «بوچ کسیدی و ساندنس کید»، «نیش»، «همهٔ مردان رئیسجمهور»، «مردم معمولی»، «رودخانهای از میان آن میگذرد» و «همهچیز از دست رفته است» در حافظهٔ سینما باقی خواهد ماند، بلکه با میراثی که در ساندنس بر جای گذاشت، همچنان بر آیندهٔ سینما سایه خواهد انداخت.
رابرت ردفورد را میتوان مردی دانست که از مرزهای یک حرفه فراتر رفت. او نهفقط بازیگر یا کارگردان، بلکه هنرمندی بود که سینما را بهچشم ابزاری برای پرسشگری و بازاندیشی میدید. نگاه او به سینما، تلفیقی از سرگرمی و اخلاق بود؛ سینمایی که هم میتواند دل ببرد و هم ذهن را به چالش بکشد. بههمین دلیل، فقدانش برای هنر هفتم نهفقط ازدستدادن یک چهرهٔ برجسته، بلکه افول منش و روش نادر اوست.
اغلب فیلمهای او و همچنین کتاب بیوگرافیاش در کتابخانههای مترو ونکوور در دسترساند که میتوانید آنها را به رایگان امانت بگیرید.