مژده مواجی – آلمان
مرد درِ سالن رختشویی را باز کرد.
– خدای من! باورم نمیشود.
او پلکهایش را با انگشتهایش مالید و با چشمهای ازحدقهدرآمده به روبرویش خیره شد. مقابلش در انتهای سالن، هایکو خم شده بود و داشت لباسها را از ماشین لباسشویی بزرگ بیرون میآورد.
مرد در حالیکه قلبش به تپش افتاده بود، به طرفش رفت و با صدای بلند گفت: «هایکو؟»
هایکو سرش را بلند کرد، ایستاد و خندید: «سلام. تو اینجا چهکار میکنی؟»
او هایکو را بغل گرفت، اشک از چشمانش سرازیر شد و گفت: «من باید بپرسم که تو اینجا چهکار میکنی. تو زندهای؟»
هایکو بلندتر خندید، گونههای استخوانیاش بیشتر نمایان شدند و گفت: «شوخی میکنی؟ مگر قرار بود زنده نباشم؟»
خودش بود، هایکو؛ که با همان کاپشن سیاه و کفش کتانیاش روبروی مرد ایستاده بود. کمی آنطرفتر هم کولهپشتیاش را گذاشته بود. کولهپشتیای که اغلب پر از نان ترکی، زیتون و دیپ بود؛ برای پذیرایی از همه، در جلسههای داستاننویسیای که در آنها شرکت میکرد.
– ولی ما دیروز به مراسم خاکسپاری تو رفته بودیم. تو توی تابوت بودی. در قبرستان همهجا صحبت از تو بود. پترا، دوست خانوادگیتان حدود یک ساعت در مورد تو صحبت کرد. خیلی شلوغ بود، طوریکه در سالن عزاداری جای نشستن نبود و ما بیرون ایستاده بودیم. راستش پترا کمی هم لبخند به لبمان آورد، وقتی از قول خواهرت یانت، گفت که وقتی پسربچه بودی، پدرت به خواهرت پولتوجیبی نمیداد و معتقد بود دختر نیازی به آن ندارد، و تو همیشه پولتویجیبیات را با خواهرت یانت تقسیم میکردی. هایکو! مراسم عزاداری مثل خودت بود، همانقدر ساده و بیشیلهپیله. همانقدر صمیمی و خاکی.
هایکو به او چشم دوخت و پرسید: «چه کسی خبر مُردنم را پخش کرد؟»
– همسرت به ما خبر داد. برایمان ایمیل فرستاد با ضمیمهٔ آگهی ختم.
هایکو به ماشین لباسشویی تکیه داد و با چشمهای تنگشده و لبهای بههمفشرده پرسید: «شاید همسرم میخواسته سربهسرتان بگذارد. کلاً آدم شوخی است. در آگهی چه نوشته شده بود؟»
مرد که تندتند نفس میکشید، گفت: «نوشته بود ما خیلی برای ازدستدادن هایکو ناراحتیم. برای مراسم ختم بهجای تاجگل تنها یک شاخه گل بیاورید. نوشته بود، همانطور لباس بپوشید که هایکو همیشه شما را میدید.»
هایکو با لبخند گفت: «تو باور کردی که من مُردم؟ مگر درِ تابوت باز بود و مرا دیدی؟»
مرد یکهو انگار خشکش زده باشد، به هایکو خیره شد و گفت: «درِ تابوت که بسته بود. ما فقط دیدیم چهار تا مرد که پیراهن سفید و شلوار سیاه پوشیده بودند، تابوت را بلند کردند، در میان قبرها رفتند تا به زمینی ازپیشحفرشده رسیدند. تابوت را در دل زمین گذاشتند. ما هم شاخهگلهایمان را روی آن انداختیم. چقدر تابوت پر از گلهای آفتابگردان شد.»
یک لحظه فضای سالن رختشویی مهآلود شد، انگار تمام ماشینهای لباسشویی روی ۹۰ درجه حرارت کار میکردند و از تمام خشککنها بخار بیرون میزد. همهچیز جلو چشم مرد در مه محو شد. تنها حرکات سایهوار ناشفاف مقابلش در حرکت بودند. هایکو به سرفه افتاد و نفسش داشت بند میآمد. مرد که مرتب آب دهانش را قورت میداد و عرق روی پیشانیاش نشسته بود، تند و تند به هایکو گفت: «بهتر است در سالن را باز کنم، هوای تازه داخل بیاید و نفسی بکشیم.» او به طرف در رفت و بهمحض آنکه در را باز کرد، مه همانطور که با سرعت پدیدار شده بود، با سرعت هم از در به بیرون سرازیر شد و ناپدید. کمکم هوای سالن صاف شد. مرد هرچه چشمچشم کرد، هایکو را ندید. دور خودش چرخید و تا چشم کار میکرد، در پیادهرو و خیابان نگاه کرد. به طرف کافهٔ پرتغالی چسبیده به سالن دوید. پاتوق هایکو؛ جایی که همیشه از آنجا قهوه و کیک خاص کشور پرتغال را میگرفت. با صدای بلند صدایش زد: «هایکووووو!» هیچ اثری از هایکو نبود. انگار آب شده بود و رفته بود توی زمین. اشکی روی گونههای مرد لغزید.
هایکو هیچوقت عادت نداشت بدون خداحافظی برود.
صدای موزیک بلندی که از ماشینی در خیابان میآمد، مرد را ناگهان از چرت بعدازظهر بیدار کرد. او با چشمهای نیمهباز به موبایلش روی میز کناری نگاهی انداخت، آن را در دست گرفت و شروع کرد به خواندن پیامها؛ پیامهایی پراندوه در مرگ ناباورانهٔ هایکو.