کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – چه ملیتی دارم؟

مژده مواجی – آلمان

یواخیم کیف سیاه بزرگ گیتار و عصایش را کنار میز چوبی ساخته‌شده از تنهٔ درخت گذاشت و روی یکی از کنده‌های درخت که دور میز بود کنار بقیهٔ افراد نشست. خورشید بالاخره بعد از روزهای ابری پی‌درپی در آسمان خودش را نشان می‌داد و نورش از لابه‌لای برگ‌های سپیدار روی میز می‌پاشید. یواخیم آن بعدازظهر با چند تا دوست و آشنا برای گپ‌زدن و ترانه‌خواندن قرار داشت. 

او نگاهی به بقیه انداخت؛ انگار که بخواهد حضور تک‌تک افراد را برانداز کند. زیپ کیف گیتارش را باز کرد و با احتیاط گیتارش را از آن بیرون آورد و در دست گرفت. 

– هشت سال پیش ترانه‌ای طعنه‌آمیز از زبان ترامپ نوشتم. قبل از اینکه برایتان گیتار بزنم و آواز بخوانم، دوست دارم کمی از زندگی‌ام را برایتان تعریف کنم. حوصلهٔ شنیدن دارید؟

جمعی که دور میز روی تنه‌های درخت نشسته بودند با صداهای درهم و قاطی‌شده اشتیاق و تأیید خود را نشان دادند.

یواخیم دستی به موهای کوتاه سفید سرش کشید و گفت: «من چند سالی بعد از اتمام جنگ جهانی دوم در هانوفر به دنیا آمدم. مادرم آلمانی بود و پدرم اهل پراگ. پدرم برای کار به آلمان آمده بود که با مادرم آشنا شد. من تا شانزده‌سالگی هیچ ملیتی نداشتم. یعنی قانون‌های بعد از جنگ هنوز پابرجا بود و من به‌عنوان یک آلمانی به رسمیت شناخته نمی‌شدم.

یواخیم به دوردست خیره شد، عینک ظریفش را روی چشمانش صاف کرد و ادامه داد: «چقدر توی مدرسه سخت بود. احساس تبعیض می‌کردم. آن‌قدر که به بقیه توجه می‌شد، کسی حواسش به من نبود. بعد از اتمام دبستان متوجه شدم که مسئولان مدرسه به همهٔ همکلاسی‌ها اطلاعات لازم برای ادامهٔ تحصیل و ورود به دبیرستان داده بودند، به‌جز من. اصلاً حوصلهٔ رفتن به مدرسه را نداشتم. خیلی از زیر کلاس‌ها در می‌رفتم. احساس اضافی‌بودن داشتم. بعد از مرگ پدرم، مادرم یک‌سال در اداره‌جات دوندگی کرد تا اینکه در سن ۱۶ سالگی ملیت آلمانی گرفتم و تازه به‌عنوان آدم به حساب آورده شدم.» 

مردی که کنار یواخیم نشسته بود، لبخندی زد و پرسید: «خب، اولین چیزی که به ذهنت رسید تا با این ملیت یا آدم‌حساب‌شدن، انجام بدهی چه بود؟»

– آن‌قدر سرکش بودم که تصمیم گرفتم با پاسپورتم از کشور خارج بشوم و جاهای ندیده را ببینم. آن زمان یک کشتی بزرگ بود که ماه‌ها اقیانوس‌ها را می‌پیمود و به آمریکا می‌رفت. دل به دریا زدم و با یکی از آن‌ها همسفر شدم. تازه ۱۷ سالم شده بود. چقدر هیجان‌انگیز بود این سفر. 

یواخیم از بطری آب کوچکش که روی میز بود، جرعه‌ای سر کشید، رو به بقیه کرد و با لبخند گفت: «این سفر خیلی روی من تاًثیر گذاشت. این سفر بزرگم کرد. من که عادت به جیم‌شدن و دررفتن داشتم، روی آب اقیانوس توی کشتی هیچ راه فراری نداشتم. همه طرفم آب بود و باید با شرایط محدود توی کشتی زندگی می‌کردم.»

زنی کنار میز که با دقت به تعریف‌های یواخیم گوش می‌کرد و یادداشت برمی‌داشت، پرسید: «پا به آمریکایِ بعد از جنگ که گذاشتی، چطور بود؟»

– همه‌چیز برایم تازگی داشت. خیلی هم احساس بزرگ‌بودن می‌کردم. به‌خصوص که سنم را در برگه‌ای که همراه داشتم به‌اشتباه بزرگ‌تر نوشته بودند و به‌همین خاطر اجازه داشتم از فروشگاه‌ها آبجو بخرم. آنجا اتفاقی برایم افتاد که هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم. یک‌بار وارد فروشگاهی شدم که آبجو بخرم. اسم فروشگاه آلمانی بود. صاحب مغازه تا مرا و اسم روی سینه‌ام را دید متوجه شد که از آلمان آمده‌ام. وقتی از او پرسیدم که شما آلمانی هستید؟ جواب داد؛ روزی آلمانی بودم. دیگر نیستم.

یواخیم به نقطه‌ای از پارک که کودکان در آن مشغول بازی بودند، خیره شد، و لحظه‌ای نگاهش آنجا ماند.
– از سفر که برگشتم، رفتم دنبال ادامهٔ مدرسه. مدرسهٔ شبانه را تمام کردم و در دانشگاه علوم اجتماعی خواندم و مشغول به کار شدم. تا حالا که دیگر بازنشسته شده‌ام.

مکثی کرد و ادامه داد: «خب، الان نوبت موزیک است. شما هم باید با من بعضی تکه‌ها را همخوانی کنید.» 

یواخیم از توی جیب کیف گیتارش برگه‌های باریکی درآورد و روی میز گذاشت. جمع دور میز برگه‌ها را تقسیم کردند و یواخیم شروع به خواندن ترانه‌ای از زبان ترامپ کرد. بعد با انگشتش اشاره کرد که همه با هم از روی برگه بخوانند. همه یک‌صدا خواندند.

– من موهایی زرد ذرتی دارم با باسنی شبیه اردک
و اگر کسی سر راهم قرار بگیرد، او را به زمین می‌اندازم
اول آمریکا! من دنیا را این‌گونه می‌سازم
اخلاق لازم نیست، برای من فقط پول مهم است

تعدادی از افراد توی پارک با شنیدن صدای موزیک کنار میز جمع شدند و گوش به ترانۀ یواخیم سپردند و با تمام‌شدن آن برایش کف زدند. زنی که سراپا گوش به آواز یواخیم بود، در حالی‌که خودکارش را لابه‌لای انگشتانش می‌چرخاند، انگار که با خودش صحبت کند، بلند گفت: «دوست داشتم بدانم آن مرد مغازه‌دار در آمریکا الان در این دنیای ناآرام دربارهٔ ملیتش چه می‌گوید.»

ارسال دیدگاه