نویسندهای از ایران با امضاء محفوظ
از پایان جنگ ۱۲ روزه میان اسرائیل و ایران، تهران به شهری اشغالشده شبیهتر شده تا پایتخت کشوری مستقل. ایستهای بازرسی در خیابانها، ایستگاههای مترو، بزرگراهها و حتی خیابانهای فرعی، منظرهای آشنا اما زخمخورده را تداعی میکنند؛ تصویری از یک کشور در وضعیت اضطراری دائم، کشوری که بیشتر از آنکه از دشمن خارجی بترسد، از مردم خودش واهمه دارد.
نیروهای بسیجی آتشبهاختیار که معمولاً نوجوانانی با یونیفورمهای بزرگتر از جثهشاناند، حالا مسئول امنیت پایتختاند. اسلحههایی را که از دستان نحیفشان سنگینتر به نظر میرسند، به سمت مردم نشانه میروند. نشانهای آشکار از اینکه دولت، در مواجهه با تهدیدهای امنیتی، نه بر تحلیل، که بر نمایش قدرت حساب باز کرده است. نتیجه؟ خانوادهٔ چهارنفرهٔ شیخی که کودکی سهساله هم میانشان بود، بهدلیل نشنیدن فرمان ایست به گلوله بسته شدند… آمار دستگیری افراد بیگناه و عادی بهجرم جاسوسی روزبهروز افزایش پیدا میکند.
رسانههای رسمی کشور بهجای پاسخگویی، با کلیشههای همیشگی، مسئولیت را از دوش نظام برمیدارند: «خطای فردی، سوءتفاهم، اتفاق تلخ اما غیرقابلاجتناب در جهت امنیت ملی»! اما هیچکس نمیپرسد این اسلحهها چگونه به دست نوجوانانی افتاده که آموزش ندیدهاند؟ و این ساختار چطور اجازه داده تصمیمگیری دربارهٔ مرگ و زندگی شهروندان، در لحظهای، به فرمانِ جوانی تندرو و هیجانزده که شستشوی مغزی شده، سپرده شود؟
امنیت، کالایی گرانبهاست. اما آنچه امروز در ایران بهنام امنیت عرضه میشود، بیشتر شبیه گروگانگیری جمعیست. هر شهروند بالقوه مظنون است، مگر خلافش ثابت شود، و اثباتش، گاهی بهقیمت جان آن شهروند تمام میشود.
پس از ترورهای پیاپی دانشمندان هستهای، انفجار در مراکز حساس نظامی، و عملیات موساد در قلب تهران، همه میدانند که مسئله فقط به «نفوذ» ختم نمیشود. بلکه عمق و گسترهٔ این نفوذ، ساختار امنیتی کشور را بیاعتبار کرده است. موساد به همهجا نفوذ کرده، اما در مقابل، نیروهای امنیتی ایران صندوقعقب ماشینها را جستوجو میکنند؛ بهدنبال «پهپاد قاچاقی یا لپتاپ و موبایل مشکوک»!
موساد توانست عملیاتی دقیق و مرگبار را در قلب تهران اجرا کند، و قطعاً این میسر نبود مگر نفوذ دقیق به مهمترین نهادها و شخصیتهای سیاسی کشور. اما در همین کشور، پیرمردی که موبایلش را هنگام عبور از کنار پادگان بالا آورده، «جاسوس» تلقی میشود. دختر جوانی که دوربین به دست دارد تا سلفی بگیرد، بازداشت میشود؛ گرافیست مستقلی که از روی نقشهٔ ایران پوستری طراحی کرده، «عامل بیگانه» معرفی میشود.
این تناقض، خود گویای شکست مفهومی در ساختار امنیتی ایران است؛ آنجا که دستگاه امنیتی باید جدی باشد، سرگرم مسائل حاشیهای است؛ و آنجا که باید با عقلانیت برخورد کند، خشن و کور میشود. جامعه، بهجای احساس امنیت، احساس تهدید میکند. ترس از حملهٔ خارجی، جای خود را به ترس از بازداشتهای خودسرانه داده و با اضطراب روبهروشدن با ایستهای بازرسی در خیابانهای شهر خودمان، جایگزین شده است.
مسئله فقط ترس نیست، بیاعتمادی نیز است. مردم دیگر نهفقط به رسانههای رسمی، بلکه به کلیت نظام حفاظتی کشور اعتماد ندارند. زیرا بارها دیدهاند که چگونه نیروهای «خودی» بهنام امنیت، عامل ناامنی شدهاند و چگونه هیچکس پاسخگوی آن نبوده است. ترسناکتر از شبح دشمن خارجی، این است که بدانی هر لحظه ممکن است بهاشتباه بهجای دشمن، تو هدف گرفته شوی. و این ترس، مرزهای روانی جامعه را فرسوده و اعتماد اجتماعی را نابود کرده است.
از همه تلختر، عادیشدن این وضعیت است. مردمی که یاد گرفتهاند هنگام عبور از کنار مأمورهای ایست بازرسی، سرشان را پایین بیندازند. خانوادههایی که به فرزندانشان یاد میدهند حرف نزنند، نگاه نکنند، دوربین نداشته باشند. رانندگانی که بهمحض دیدن ایست، موبایل را خاموش میکنند، پنجره را پایین میکشند، و نفس در سینه حبس میکنند. اینگونه، زیستن در وطن به تمرینی برای بقا در فضایی وحشتآور بدل شده است؛ تمرینی برای زندهماندن، نه زندگیکردن.
در تحلیل این وضعیت، باید پرسید: واقعاً این ایستها و گشتها و نمایشها، چه چیزی را حل کردهاند؟ آیا بعد از نصب دهها دوربین، گماشتن هزاران نیروی امنیتی خام و آموزشندیدهٔ بسیجی، و بازرسی شبانهروزی خودروها، میزان نفوذ کاهش یافته است؟ یا فقط هزینهٔ روانی بیشتری به مردم تحمیل شده؟ حقیقت آن است که وقتی نظامی بهجای تحلیل ساختاری، تنها به واکنشهای نمایشی پناه میبرد، نتیجه، فقط عمیقترشدن شکافهاست.
امنیت یک کشور، حاصل مشارکت اجتماعی و شفافیت نهادیست، نه حاصل تفنگ در دست نوجوانی که میخواهد خودش را ثابت کند، و نه محصول تفتیش صندوقعقب خودروها. یعنی تا این حد احمقاند که گمان میبرند کسی که بخواهد کاری کند، در روز روشن آن را در صندوقعقب ماشینش میگذارد؟ به یک بچه هم بگویی، از این میزان بلاهت خندهاش میگیرد. وقتی ترورهای سریالی، انفجارهای هدفمند، و رسواییهای اطلاعاتی یکی پس از دیگری رخ میدهند، یعنی مسئلهٔ اصلی در درون ساختارهاست، نه بیرون و در ماشین مردم.
کافیست به برخی پروندههای پرسروصدای اخیر نگاه کنیم؛ تیمهای عملیاتی موساد که در ایران خانه و باغ اجاره میکردند و اسناد طبقهبندیشده را از نهادهای حکومتی خارج میکردند. در همین ایران، بغل گوش خودشان پهپاد ساخته میشد، درحالیکه آنها سرگرم جریمهکردن ماشینها بهدلیل پوشش اختیاری یا مقابله با سگگردانی بودند. در این موارد، پای مردم عادی در میان نبود. مقصر نه رانندهٔ تاکسی بود، نه کاربر اینستاگرام. بلکه نشت اطلاعات از بالاترین سطوح قدرت و ساختارهای درونحاکمیتی بود. اما حتی در واکنش به این شکستهای امنیتی، همچنان تیرها بهسمت پایین پرتاب میشوند.
جالبتر آنکه، درست در بحبوحهٔ افشای اسناد امنیتی و عملیات اطلاعاتی، صدای بلندگوی ایستهای بازرسی شنیده میشود: «رانندهٔ محترم، بفرمایید صندوقعقب را باز کنید». گویی تهدید اصلی، صندوقعقبهای ماشینهاست، نه سروِرهایی که اطلاعات محرمانه را منتقل کردهاند.
اینجا با دو واقعیت موازی روبهروییم: واقعیت اول، فروپاشی سازوکار امنیتی رسمی در برابر دستگاههای اطلاعاتی پیشرفتهٔ دشمن، و واقعیت دوم، کوبیدن بر طبل «اقتدار امنیتی» در خیابانها بهعنوان پوششی بر آن شکست. پوششی که البته دیگر کارکردی ندارد. زیرا مردم سالهاست بیشازپیش آگاه شدهاند، صداها را از هم تمیز میدهند. میفهمند کدام ترس است و کدام نمایش قدرت.
حکومت ایران حتی در یکقدمی فروپاشی هم نمیخواهد بپذیرد که امنیت، بدون عقلانیت ممکن نیست و خشونت، بهجای ترمیم، شکافها را عمیقتر میکند. وقتی نظام امنیتی، از بدنهٔ اجتماعی خود بهراسد، بهجای همافزایی، دست به سرکوب میزند و چنین رویکردی، در بلندمدت نهتنها کارایی ندارد، بلکه بنیان حاکمیت سیاسی را بیشازپیش سست میکند، و البته نیک میدانیم که حاکمیت الان در سستترین وضعیت ممکن است.
اگر موساد میتواند با چند صد نفر نفوذی، از قلب تهران اطلاعات استخراج کند، این نه قدرت صرف موساد، که ضعف ساختاری نهادهای اطلاعاتی داخلیست. ضعف در آموزش نیروها بهدلیل عدم سواد اطلاعاتی سیاسی، در نظارت، در تحلیل، و در اعتمادسازی. تا زمانی که این ضعفها با خشونت برونفکنانه لاپوشانی شوند، وضعیت از این هم وخیمتر خواهد شد.
در پایان، باید پرسید: چند خانوادهٔ دیگر باید هدف گرفته شوند تا حکومت بفهمد « پهپاد» در صندوقعقب پیدا نمیشود؟ چند جوان دیگر باید با اتهام «جاسوسی» ناپدید شوند تا بفهمند دشمن توی دوربین موبایل نیست؟ و چند بار دیگر باید مردم تا مرز سکته از ایستهای بازرسی بترسند، تا روزی شاید کسی در آن بالا بپرسد: واقعاً اینها امنیت میآورند، یا فقط ترس میپراکنند؟
امنیت، اگر قرار باشد بهبهای آرامش، عزت، و جان مردم عادی تأمین شود، دیگر نامش امنیت نیست. نامش، ترس حاکمیت است از سایهٔ خودش.