عباس قیداری – پرینس جورج
بر اساس یک نظرسنجی از سوی انجمن مطالعات کانادا و مؤسسهٔ متروپولیس در ژوئن ۲۰۲۵ دربارهٔ دیدگاه کاناداییها نسبت به رژیم ایران، نتایج شایان توجهی به دست آمده است که حاکی از یک دوگانگی نسلی میان کاناداییان پیرامون نحوهٔ نگرش به جمهوری اسلامی است. از یکسو، اکثریت شرکتکنندگان — ۵۹ درصد از کاناداییها — فروپاشی و جایگزینی رژیم ایران را تحولی مثبت ارزیابی کردهاند. این در حالی است که، افراد زیر ۳۵ سال، بهویژه دانشجویان، بهطور چشمگیری با این دیدگاه مخالفاند. همچنین، در حالی که ۷۱ درصد از کاناداییها معتقدند ایران بهجد بهدنبال نابودی اسرائیل است، این شاخص در میان جوانترین گروه سنی به ۵۹ درصد کاهش مییابد. در مجموع نتایج کلی نشان میدهد که میزان اعتماد به ایران بسیار پایین است (۱۲ درصد)، درحالیکه، گروههای میانسال سطح بالاتری از «اعتماد مشروط به ایران» را نشان میدهند.
این نوشتار با بهرهگیری از یک چارچوب نظری منسجم — «نظریهٔ جامعهپذیری سیاسی نسلی» در بستر سازهانگاری به تحلیل این الگوها میپردازد. در ادامه استدلال خواهیم کرد که این تفاوت دیدگاه در افکار عمومی، صرفاً تفاوتهای آماری یا جمعیتی نیستند، بلکه ریشه در چگونگی جامعهپذیری سیاسی نسلهای مختلف، درک آنها از تهدیدهای بینالمللی، و نظم اخلاقی آنها دارد. این شکاف، فقط دربارهٔ ایران نیست؛ بلکه بازتابی از واقعیتهای متضاد و نسلساخته است که پیامدهای مهمی برای دیپلماسی کانادا و جایگاه جهانی آن دارد.

سازهانگاری در همنشینی با جامعهپذیری سیاسی نسلی
نظریهٔ سازهانگاری (Constructivism) بر این باور است که سیاست جهانی صرفاً بر اساس شاخصهای مادی تعیین نمیشود، بلکه بر پایهٔ ایدههای مشترک، هویت، و معانی اجتماعی ساخته میشود. واکنش کشورها به «تهدیدها» صرفاً بهصورت انتزاعی نیست، بلکه از طریق لنزهای تاریخیِ هویت و ارزشهای اخلاقی تفسیر میشوند. البته این لنزهای تاریخی ماهیت ایستا ندارند بلکه بهمرور زمان طی نسلهای مختلف ساخته و بازسازی میشوند.
نظریهٔ جامعهپذیریِ سیاسیِ نسلی این چارچوب را تکمیل میکند؛ زیرا تمرکز آن بر نحوهٔ شکلگیری جهانبینی سیاسی افراد در دوران نوجوانی و اوایل بزرگسالی است — دورانی که از آن با عنوان «سالهای تأثیرپذیر» یاد میشود. این دورههای شکلگیری، نگرشهایی پایدار نسبت به اقتدار، قدرتهای خارجی، و نظم جهانی را میسازند. زمانی که این جهانبینیهای نسلی شکل میگیرند، معمولاً با گذر زمان حفظ میشوند.
در ادامه، ترکیب این دو نظریه روشن میسازد که چرا نسلهای مسنتر و نسلهای جوانتر کانادایی، ایران — و بهطور گستردهتر، فضای ژئوپلیتیکی جهان — را بهگونهای بسیار متفاوت درک و تفسیر میکنند.
سالهای شکلگیری: حافظه بهمثابهٔ سیاست خارجی
برای نسل بومرها و نسل ایکس در کانادا، ایران بهشکلی عمیق با مفاهیمی همچون تهدید و تروما گره خورده است. خاطرات شکلدهندهٔ این نسل شامل بحران گروگانگیری سال ۱۹۷۹، ظهور خمینی در ایران، جنگ ایران و عراق، فتوای قتل سلمان رشدی، و حمایت ایران از حزبالله و دیگر گروههای شبهنظامی است. تمامی این وقایع در بستری از جنگ سرد و در فضای همپیمانی ایدئولوژیک کانادا با ایالات متحده و ناتو علیه رژیمهای انقلابی رخ دادند.
اما برای نسل هزاره و نسل زد، تصویر بهکلی متفاوت است. جامعهپذیری سیاسی این نسلها در دوران «جنگ علیه تروریسم»، حملات نظامی آمریکا و متحدان به عراق و افغانستان، و واکنش جهانی علیه مداخلات نظامی غرب شکل گرفت. رویدادهای تعیینکننده برای این نسل نه جنگ افراطگرایی ایران، بلکه افراطگرایی در سیاست خارجی غرب بود. آنها در عصری بزرگ شدند که شاهد حملات پهپادی، بحرانهای پناهجویی در اروپا، و شکست پروژههای دولتسازی در خاورمیانه و شمال آفریقا بودند. اگر نسل قدیمیتر، ایران را تهدیدی بالقوه میبیند، نسل جوانتر مداخلهگری غرب را تهدید میداند. بنابراین، موضع پیشفرض این نسل جوان مبتنی بر خویشتنداری، تردید، و تنشزدایی است؛ حتی در برابر رژیمهایی که با هنجارهای لیبرال در تضادند.

این واگرایی نسلی بازتاب تغییری در سلسلهمراتب اخلاقی است که هر نسل به بازیگران جهانی نسبت میدهد. کاناداییهای مسنتر که با واقعگرایی دوران جنگ سرد به آگاهی سیاسی رسیدهاند، روابط بینالملل را بر پایهٔ دوقطبی «رژیمهای خوب» و «رژیمهای بد» تفسیر میکنند. اما جوانترها چنین دوگانههایی را رد میکنند و به تحلیلهای ساختاری و دیدگاههای چندقطبی روی میآورند. از نظر آنان، نابرابریهای قدرت، میراثهای پساسلطهگرایانه، و عاملیت محلی نقشی اساسی در کنش دولتها دارند. بههمین دلیل، بسیاری از جوانان با تغییر رژیم مخالفت میکنند؛ نه بهدلیل همدلی با جمهوری اسلامی، بلکه بهخاطر مقاومت در برابر مهندسی اخلاقی از سوی غرب به معنای عام.
هنجارها، اعتماد، و ساختار سیاسی «ایران»
در چارچوب نظری حاضر مبتنی بر دادههای نظرسنجی، تفاوت در سطوح اعتماد به ایران یکی از شاخصهای بسیار معنادار است. کاناداییهای مسنتر، که طی دههها تصویری سخت و منفی از ایران را درونسازی کردهاند، بهشدت بدبین باقی ماندهاند. این بدبینی نه در نتیجهٔ وجود یک خطر عینی، بلکه حاصل هویت سیاسی تثبیتشدهای است که ایران را بهعنوان «دیگری» دائمی در برابر جامعهٔ دموکراتیک لیبرال کانادا تعریف میکند.
در مقابل، نسل جوان کانادایی که خاطرهٔ مستقیمی از خصومتهای گذشته ندارد، ایران را از دریچهای سیالتر، دیجیتالیتر، و گفتمانی متکثرتر مینگرد. این نسل بهطور مداوم در معرض پروپاگاندای ایران، رسانههای انتقادی، و روایتهای دیاسپورایی قرار گرفته است. آنها ممکن است رژیم را اقتدارگرا ببینند، اما همزمان اقلیتی را نیز میبینند که برای اصلاحات تلاش میکنند و در نتیجه، موضعی دوپهلو و مشروط اتخاذ میکنند.
این تضاد با تفاوت در زیستبومهای اطلاعاتی تشدید میشود. کاناداییهای مسنتر به منابع خبری سنتی تکیه دارند، جایی که روایت و تحلیلهای نخبگان و کارشناسان دربارهٔ افراطگری ایران غالب است. اما نسل جوانتر جهانبینی خود را از پلتفرمهای غیرمتمرکز دریافت میکند؛ جایی که صدای اصلاحطلبان ایرانی، و تحلیلگران مستقل، تصویر رژیم را پیچیدهتر و چندوجهیتر میسازد. بنابراین، هر نسل تنها دادههای متفاوتی در اختیار ندارد، بلکه «بازنماییهای ژئوپولیتیکی» کاملاً متفاوتی را نیز ساخته و درونی کرده است.
پیامدهای سیاستی: شکاف نسلی در سیاست خارجی
پیامدهای این شکاف نسلی صرفاً نظری یا انتزاعی نیستند، بلکه دامنهٔ گزینههای مشروع سیاست خارجی را برای تصمیمگیران کانادایی تعیین میکنند. اگر نخبگان سیاسی کانادا سیاست خود در قبال ایران را صرفاً بر اساس ترجیحات نسلهای مسنتر تنظیم کنند — با تمرکز بر فشار، انزوا، و حمایت ضمنی از تغییر رژیم — در خطر آناند که نسلی روبهرشد از شهروندان را از خود دور کنند؛ نسلی که دیپلماسی، عدممداخله، و فروتنی هنجاری را در اولویت قرار میدهد. از سوی دیگر این شاخص میتواند نشانگر «لزوم فوری» تغییر در رویهٔ دیپلماسی عمومی داخلی در کانادا از طریق آگاهیبخشی گستردهتر در نظام آموزشی میان نسل جوانتر باشد. بهاین معنا که خلأ گفتمانی برای نسل زد میبایستی جبران شده تا در نهایت دایرهٔ حمایت از فشار بیشتر بر رژیمهای اقتدارگرا از گسترهٔ بیشتری برخوردار باشد.
این موضوع بهویژه از آن جهت اهمیت دارد که سیاست خارجی بهطور فزایندهای نیازمند مشروعیت دموکراتیک است. اگرچه تصمیمات امنیتی اغلب توسط نخبگان اتخاذ میشود، اما این تصمیمات تحت تأثیر فضای عمومی قرار دارند. تجربهٔ جنگ عراق نشان داد که مخالفت عمومی — حتی در کشورهای همپیمان — میتواند مشارکت در عملیات نظامی را مختل کند. در این راستا، در صورت وقوع درگیری نظامی گستردهتر با ایران، مخالفت شدید نسل جوان در کانادا دور از انتظار نیست. رهبران سیاسی ناگزیر خواهند بود که تأیید عمومی نسبت به هنجارهای لیبرال (نظیر حقوق بشر و ضداقتدارگرایی) را با الزامات نسلی برای پرهیز از تکرار اشتباهات عراق و لیبی آشتی دهند.
بنابراین، کانادا باید بهسوی نوعی «واقعگرایی سازنده» حرکت کند — یعنی به تهدیدات ایران اذعان کند، اما همزمان در مسیر تعامل و همبستگی اخلاقی با مردم تحولخواه ایران, حمایت گستردهتر از ایرانیان ساکن کانادا و آگاهیبخشی ملی میان کاناداییان گام بردارد. این رویکرد شامل گامهای زیر خواهد بود:
- حفظ تحریمها علیه سران رژیم، اقدامات گستردهتر در شناسایی و اخراج عوامل مرتبط با جمهوری اسلامی در کانادا، در عین تقویت حمایت از جامعهٔ مدنی و جنبشهای اعتراضی؛
- بازسازی ظرفیت دیپلماتیک برای تعامل چندجانبه با شرکای اروپایی و آمریکایی برای فشار بیشتر بر ایران،
- سرمایهگذاری در آموزش عمومی دربارهٔ پویاییهای راهبردی خاورمیانه برای ارتقای گفتوگوی عمومی دقیقتر و چندلایهتر.
سیاست خارجی سازگار با نسل جدید همچنین مستلزم مشارکت گستردهتر جوانان در فرایندهای راهبردی است — از طریق نقشهای مشورتی، همکاری نهادینه میان دانشگاه و نهادهای اجرایی، و جلسات پارلمانی باز. اگر کانادا در پی آن است که مشروعیت پایدار خود در نقش جهانی را استمرار ببخشد، باید معماریهای هویتی نسلی را بشناسد و آن را در سیاستگذاریهای خود بازتاب دهد.
جمعبندی: سیاست بهمثابهٔ حافظه، دیپلماسی بهمثابهٔ هویت
نظرسنجی مؤسسهٔ متروپلیس صرفاً نمایانگر نحوهٔ نگرش افکار عمومی کانادا پیرامون رژیم ایران نیست، بلکه از بازآرایی ساختاریای در آگاهی سیاسی کاناداییها پرده برمیدارد. نسلی که در بستر جنگ سرد و جنگ علیه ترور جامعهپذیر شده، همچنان ایران را از دریچهٔ تهدید و بیمشروعیتی مینگرد. اما نسل جدیدتر، که در دل شکستهای مداخلات خارجی و تکثر رسانههای دیجیتال رشد کرده، با پیچیدگیها و ابهامات اخلاقی روبهروست و خواستار احتیاط و تعمق بیشتر است.
تحلیل این شکاف از طریق نظریهٔ نسلمحورِ سازهانگاری (Constructivist Generational Theory) نشان میدهد که سیاست خارجی در خلأ ساخته نمیشود، بلکه در حافظهٔ تاریخی، هویت اجتماعی و روایتهای نسلی ریشه دارد. در شرایطی که کانادا در نظم بینالمللی ناپایداری حرکت میکند، وظیفهٔ پیشرو نه انتخاب میان واقعگرایی یا آرمانگرایی، بلکه بازسازی پارادایمهای دیرین در راستای ترمیم شکاکیت اخلاقی گفتمانهای نوظهور است.