کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – روزی که پدرم درگذشت

مژده مواجی – آلمان

دو روز که از بهار گذشت، پدرم درگذشت. 

روز اول فروردین همگی به بهشت صادق رفتیم تا تحویل سال را در قطعهٔ شهدا کنار برادرانم، علی و حسن، بگذرانیم. آن‌ها برای آزادسازی خرمشهر جنگیده بودند و در جبههٔ خرمشهر در یک روز شهید شدند؛ در یک روز بهاری اردیبهشت‌ماه. سه سال بود که سفرهٔ هفت‌سین را آنجا پهن می‌کردیم و تمام خانواده دور هم جمع می‌شدیم. 

سه سال بود که منتظر شمارش معکوس هنگام تحویل سال می‌ماندیم. لحظه‌ای که تمام درد دنیا روی سرمان ریخته می‌شد، با صدای بلند شیون می‎‌کردیم و مادرم در آن میان پاهایش را دراز می‌کرد و لالایی برایشان می‌خواند. 

مرگ پدرم خیلی آرام اتفاق افتاد، در نیمه‌شب دوم فروردین در شلوغی صدای ضدهوایی جنگ عراق و ایران. شب خوابید و دیگر بیدار نشد. مرگی به‌آرامی خودش؛ آن‌قدر آرام که غم درونی‌اش را بروز نمی‌داد. او اندوه سه‌ساله‌ای را با ازدست‌دادن پسرانش علی و حسن، در دلش حمل کرده بود که نه‌تنها از آن کاسته نمی‌شد، بلکه روزبه‌روز به آن افزوده هم می‌شد. سحرگاه روز دوم بهار، پدر دیگر زیر بار اندوه تاب نیاورد و قلبش برای همیشه از تپش افتاد. 

پدر روز دوم بهار توی طارمهٔ خانه قدیمی‌مان در بوشهر روی تشک خود خوابانده شد، روی او ملافه کشیده شد و همه‌مان در کنارش ماندیم تا با او وداع کنیم. وداعی ناباورانه برای همه؛ بزرگ‌ترها و نوه‌های خردسالش. مادر می‌خواست که پدر در طارمه آخرین خستگی سال‌ها زحمتش را به در کند. در خانه‌ای که با عشق برای خانواده‌اش ساخته بود. مادر در سوگ پدر مانند سوگواری برای پسرهایش لباس سیاه بر تن نکرد. 

طی سه سال، سومین مرد خانه از میان رفته بود و انگار قرار نبود سوگواری‌مان تمام شود. 

پدر به خاک سپرده شد، با فاصلۀ کمی از جایگاه پسرهایش علی و حسن، و به آرامش رسید. 

همگی بعد از پایان مراسم در بهشت صادق برای صرف ناهار و پذیرایی از مهمانان راهی خانه شدیم. در حیاط خانهٔ قدیمی‌مان، آنجا که نخل‌ها شاهد سوگواری پدر بودند، همسایه‌هایمان حاج‌عبدالله و مشهدی‌حسین که استاد آشپزی بودند، آستین‌هایشان را بالا زده بودند و در دیگ‌های مسی بزرگ پلو و قیمهٔ بوشهری را تدارک دیده بودند. سفرۀ بزرگ برای پذیرایی از مهمانان پهن شد و مهمان‌ها دور سفرۀ بزرگ روی زمین برای ناهار دعوت شدند. هنوز چند لقمه‌ای از گلوها پایین نرفته بود که به‌ناگاه صدای دهشتناک انفجار آمد. میگ عراقی را دیدیم. چقدر پایین آمده بود! درست بالای زمین فوتبال کنار خانه‌مان. قلبمان فرو ریخت. دوباره و دوباره صدای بمب آمد. انگار زمین از جا کنده شد. آسمان دود آلود شد و بوی باروت و سوختگی در هوا پخش شد. شیشهٔ پنجره‌ها شکستند. مهمان‌ها سفره را رها کردند و راه گریز جستجو کردند. در این همهمه که کسی صدای کسی را نمی‌شنید، یک نفر با صدای بلند تکرار می‌کرد: «روی زمین دراز بکشید.» 

تعدادی کف اتاق دراز کشیدند، اما اکثر افراد می‌گریختند. مادرم مهمان‌ها را به آرامش دعوت می‌کرد: «همین جا بمانید تا کنار هم باشیم. همه‌چیز درست می‌شود، درست می‌شود.»

همسایه‌ای که بیرون رفته بود، دوباره برگشت و گفت: «دخترکی زیر آوار کشته شده. اما بمب میدان فوتبال به کسی اصابت نکرده.» 

مادرم دعاکنان رو به ما کرد و گفت: «بازیکنان فوتبال محله در مراسم دفن شرکت کرده بودند. پدرتان جان همه‌شان را نجات داد.» او مانند مرگ پسرانش، در غم مرگ پدر می‌سوخت اما بقیه را به آرامش دعوت می‌کرد.
در این همهمهٔ سیاه جنگ، مهمانی که با صدای بمباران با همسرش گریخته بود با چهره‌ای برافروخته به خانه‌مان بازگشت. او فراموش کرده بود دخترکش را با خود ببرد.

نظرات

  • حمید

    علی و حسن را می شناختم.
    علی را بیشتر. مهربان و خونگرم بود. مدتی کوتاه بعد از اشنایی مان جانش را در راه دفاع از کشور از دست داد. زود رفت ولی چهره خندان، مهربانی خونگرمی، شجاعت و از خودگذشتگی اش برای همیشه درذهنم حک شد.

ارسال دیدگاه