حسین مارتین فاضلی: چیزی که بدون آن هیچ موفقیتی امکان‌پذیر نیست، عشق و سرسختی است

گفت‌وگو با حسین مارتین فاضلی، نویسنده و سینماگر برجستهٔ ایرانی-کانادایی ساکن ونکوور

این مطلب در شمارهٔ ۲۳۹ رسانهٔ همیاری مورخ ۶ ژوئن ۲۰۲۵ منتشر شده بود ولی به‌دلیل رخدادهای مرتبط با جنگ اسرائیل و ایران با تأخیر روی وب‌سایت و شبکه های اجتماعی رسانهٔ همیاری قرار داده می‌شود.

سیما غفارزاده و هومن کبیری پرویزی – ونکوور

حسین مارتین فاضلی، شاعر، نویسنده، تهیه‌کننده و کارگردان ایرانی-کانادایی است که سال‌ها در آمریکای شمالی به‌عنوان یکی از کارگردانان طراز اول فعالیت کرده است. او بیش از دو دهه در زمینهٔ تولید، کارگردانی و نویسندگی آثار داستانی و مستند در تلویزیون و سینما فعال بوده و تجربه‌ای گسترده در سطح بین‌المللی دارد. فیلم‌های او در سراسر جهان در شبکه‌های بزرگ بین‌المللی پخش و تا زمان انجام این گفت‌وگو موفق به دریافت ۴۵ جایزهٔ بین‌المللی شده‌اند. طی سال‌ها، او با نهادهایی مانند برنامهٔ پیشرفت و توسعهٔ سازمان ملل متحد (UNDP)، کمیسیون اروپا، و سازمان بین‌المللی عدمِ‌خشونت در پروژه‌های گوناگون سینمایی و تلویزیونی، ازجمله کارزارهای ملی و منطقه‌ای که به موضوعاتی همچون حقوق بشر، حقوق زنان و حقوق اقلیت‌ها پرداخته‌اند، همکاری داشته است.

از فوریهٔ سال جاری تاکنون، چندین بار خبر موفقیت فیلم مستند «من گیتسَن هستم» (I Am Gitxsan) ساختهٔ حسین مارتین فاضلی را در چند فستیوال فیلم معتبر شنیده‌ایم؛ از جایزهٔ «الهام‌بخش‌ترین فیلم سال» در «جشنوارهٔ فیلم سنتا فه»، تا «بهترین فیلم بلند بومی» در «جشنوارهٔ فیلم بین‌المللی میشیگان»، تا «بهترین فیلم مستند بلند» در «جشنوارهٔ فیلم آمریکای بومی و لاتین» در لس آنجلس،… و البته با توجه به پذیرفته‌شدن این فیلم در تعداد بسیار زیادی از دیگر جشنواره‌ها، انتظار می‌رود که همچنان بر تعداد این جوایز افزوده شود. به‌همین مناسبت گفت‌وگویی داشته‌ایم با حسین مارتین فاضلی، این کارگردان سرشناس ایرانی-کانادایی ساکن ونکوور، تا با ایشان و کارهای برجسته‌شان هرچه بیشتر آشنا شویم. توجه شما را به این گفت‌وگو جلب می‌کنیم. 

* * * * *

آقای فاضلی عزیز، سپاس فراوان داریم از اینکه دعوت ما را برای این گفت‌وگو پذیرفتید. البته که شما نیازی به معرفی ندارید و اغلب هم‌وطنان شما را به‌عنوان فیلم‌سازی برجسته با کارهایی شاخص در کارنامه‌تان می‌شناسند، هرچند برای خوانندگانی که ممکن است کمتر با شما و کارهایتان آشنا باشند، چگونه خود را معرفی می‌کنید؟ 

سپاس از شما برای دعوت من به این گفت‌وگو! من نویسنده و سینماگر ایرانی مقیم کانادا هستم. تاکنون ۶ مجموعه‌شعر چاپ کرده و ۹ فیلم کوتاه و بلند ساخته‌ام. فیلم‌هایم در شبکه‌های تلویزیونی مختلف دنیا پخش شده‌اند و موفق به دریافت ۴۵ جایزه از فستیوال‌های جهانی فیلم. برای اطلاع بیشتر از کارهای سینمایی من، خوانندگان می‌توانند به پایگاه اینترنتی fazelifilms.com مراجعه کنند. 

اگر مایلید درباره‌اش صحبت کنید، لطفاً بفرمایید چه شد که ایران را ترک کردید و داستان مهاجرت شما به کانادا چه زمانی و چگونه بود؟

من ایران را در نوجوانی ترک کردم؛ چند سال بعد از پیروزی انقلاب. از طریق خلیج فارس گریختم، و البته گریزم بی‌دردسر نبود: در آب‌های مه‌آلود خلیج گم شدیم و بعد درگیر با توفان… در آخر هم جنگ و گریزی با قایق‌های سپاه داشتیم! اما جان سالم به در بردم و پس از چند روز به امارات رسیدم. قول قاچاقچی‌ها این بود که به‌فاصلهٔ دو هفته بعد از ورود به دوبی مرا با پاسپورت جعلی به اروپا بفرستند، اما به قولشان عمل نکردند و به‌اصطلاح قالی را از زیر پایم کشیدند و موجب شدند که به‌مدت چهار سال به‌طور غیرقانونی در دوبی زندگی کنم. در نهایت اما آژانس پناهجویان سازمان ملل متحد از وضع من و تعداد دیگری از متقاضیان پناهندگی در امارات باخبر شد و گروهی را برای تحقیق روانهٔ دوبی کرد. آن گروه هم پروندهٔ مرا با مهر تأیید به سفارت کانادا در ابوظبی فرستاد و بعد از یک سال توانستم از تبعید ناخواسته در دوبی خلاص شوم و به تبعید خودخواسته در کانادا بیایم! این حکایت سال‌های اول دههٔ نود میلادی است.

 

پیش از اینکه به سؤالاتم دربارهٔ حرفهٔ تخصصی و علائق شما بپردازم، کنجکاوم بدانم چطور شد که «نانام»‌ را به‌عنوان تخلص خود انتخاب کردید. همچنین اگر مایلید، بفرمایید چه شد که نام میانی غیرایرانی، یعنی «مارتین»، را برای خودتان برگزیدید؟ 

«نانام» تخلصی اعتراضی است. اول اسم را می‌خوانیم، بعد اثر را. اسم، اثر را توجیه می‌کند، نه برعکس. و ‌برعکس باید خواند. در جهانِ اسم‌ها، اثرها کم‌رنگ می‌شوند یا به رنگ واقعی خود نمی‌رسند. «نانام» دادخواستی‌ست علیه این نظمِ تحمیلی!

«مارتین» حکایت ساده‌تری دارد. کودک که بودم، پدرم شیفتهٔ دو شخصیت آمریکایی بود؛ نیل آرمسترانگ و مارتین لوتر کینگ. این است که گهگاه به‌جای حسین، مرا «نیل» یا «مارتین» صدا می‌زد. طی سالیانِ زندگی در غرب، نیل به‌تدریج کم‌رنگ و ناپدید شد، اما مارتین ماند. این «مارتین» میانی البته به من کمک کرده است که یکی از چهار «حسین فاضلیِ» دیگر در جهان نباشم! سه نفر از این دوستان مانند خودم انسان‌هایی عادی و درگیر با مسائل معمول هستی به نظر می‌رسند. یکی حسین فاضلی، قهرمان سابق دو ماراتون ایران، است و دیگری به‌گمانم شاعری در خراسان باشد. سومی را نمی‌دانم کیست، اما چهارمی ظاهراً از سرداران سپاه است!… این جداماندن کمک کرده است که شب‌ها راحت‌تر بخوابم! 

چه شد که به فیلم‌سازی علاقه‌مند شدید و این کار به حرفهٔ اصلی شما بدل شد؟

می‌گویند مردها در کودکی یا می‌خواهند ژنرال شوند یا هنرپیشهٔ سینما! من می‌خواستم هنرپیشه شوم: نه اینکه استعداد خاصی داشته باشم، تنها شورش را داشتم! سرنوشت اما در نهایت مرا از جلو دوربین به پشت آن برد؛ چون انقلاب و تبعات آن ازجمله تبعید، جدایی از ریشه‌ها، شوک فرهنگی و غیره… مرا به موجودی پرسؤال تبدیل کرده بود. داستایفسکی می‌گوید: «رنج، سرآغاز خودآگاهی است.» رنجِ تبعید سر آغاز خودآگاهی من شد و اولین چیزی که با خودآگاهی می‌آید، پرسش است؛ آن «چرا»ی سوزان!… چرا جهان این‌گونه آشفته و بی‌رحم است و چرا انسان‌ها این‌گونه ناتوان و مقهور؟ من فیلم‌ها، و همین‌طور کتاب‌هایم، را برای یافتن پاسخی به این پرسش می‌نویسم و می‌سازم. 

Photo by Gillian Greenfeld

فیلم‌های شما در شبکه‌های بزرگ بین‌المللی ازجمله سی‌بی‌سی، بی‌بی‌سی، آرته و کانال+ پخش شده‌اند و جوایز متعددی را نیز از آنِ خود کرده‌اند. رمز این موفقیت را چه می‌دانید؟ 

متأسفانه پاسخ دقیقی برای این سؤال ندارم! «موفقیت» یک اثر سینمایی دلایل متعددی می‌تواند داشته باشد؛ از بخت و اقبال سینماگر بگیر تا آرایش هیئت ژوری تا موضوعات سیاسی روز! اما چیزی که بدون آن هیچ موفقیتی امکان‌پذیر نیست، عشق و سرسختی است؛ و البته عشق، سرسختی می‌آورد! فرانسوا تروفو، سینماگر فرانسوی، می‌گوید: «کارگردانیِ سینما مانند ناخداییِ یک کشتی در حال غرق‌شدن است!» فرقی نمی‌کند که پروژه‌ات در چه سطحی باشد و بودجه‌ات به چه اندازه. تو به‌هر حال به‌عنوان کارگردان با مشکلاتی غیرمنتظره و پیچیده روبرو خواهی شد و اگر عشق و سرسختی نباشد، عاقبت جایی تسلیم توفان می‌شوی. من وقتی که سینما درس می‌دهم، در اولین جلسه از دانشجویانم می‌پرسم که آیا می‌توانند ناخدای یک کشتی در حال غرق‌شدن باشند یا نه؟ اگر که پاسخ مثبت بود، پنجاه درصد کار انجام شده است! 

بیشتر فیلم‌هایی که شما ساخته‌اید، به‌ویژه فیلم‌های مستندتان، روی مسائل اجتماعی و ناعدالتی تمرکز دارند. البته کارهایی هم دارید که بر اساس ادبیات داستانی‌اند، یا به‌اصطلاح فیکشن. علاقهٔ شخصی‌تان بیشتر متمایل به کدام‌یک است؟

علاقهٔ من به سینمای داستانی بیشتر از سینمای مستند است، و البته به‌دلایل کاملاً خودخواهانه! در سینمای داستانی کنترل کار به دست توست و می‌توانی اسب خیال را همان‌طور که می‌خواهی، و تا آنجا که می‌خواهی، بدوانی. در سینمای مستند اما این‌طور نیست؛ تو با واقعیتی سروکار داری که مربوط به تخیل نمی‌شود و به‌عنوان سینماگر تنها می‌توانی اندیشه و آفرینشت را بر آن «سوار» کنی. به‌تعبیری، سینمای داستانی مانند کوزه‌گری‌ست و سینمای مستند مانند موج‌سواری. کوزه‌گر کوزه را هرطور که خواست می‌تواند شکل بدهد، اما موج‌سوار باید با موج کنار بیاید و در قاب و قالبی که موج برایش می‌چیند، فرازوفرودش را تعیین کند. اینکه گفتم البته مربوط به علاقه و سلیقهٔ شخصی سینماگری به‌نام حسین فاضلی می‌شود. به جامعه و انسان که می‌رسد، حرف اول را نه سینمای داستانی که سینمای مستند می‌زند. در دنیای امروز هیچ ژانری قدرت سینمای مستند را برای تأثیرگذاری بر روندهای مدنی و اجتماعی ندارد. فیلم مستندی مانند «ماهی سیاه» (Blackfish) در سال ۲۰۱۳ شرکت چندملیتی سی‌وُرلد (SeaWorld) را به زانو درآورد. فیلم «منطقهٔ امن» (No Fire Zone) نزدیک بود موجب سقوط دولت سری‌لانکا شود! مستند، اگر خوب کار شود، پلتفرم بسیار نیرومندی برای دگرگونی اجتماعی است. علت اصلی تمایل من به سینمای مستند، شاید این باشد که سینماگری به‌شدت اجتماعی‌اندیش هستم. 

گفت‌وگو با حسین مارتین فاضلی، نویسنده و سینماگر برجستهٔ ایرانی-کانادایی ساکن ونکوور
Photo by Gillian Greenfeld

سوژه‌های فیلم‌های مستندتان را چطور می‌یابید و ملاک شما برای انتخاب آن‌ها چیست؟

سوژه‌ها را در بیشتر موارد به‌تصادف و بدون قصد و غرض قبلی پیدا می‌کنم؛ مطلبی در فیس‌بوک می‌بینم یا ایمیلی از یک کنشگر مدنی دریافت می‌کنم یا داستانی در پاریس ریویو می‌خوانم. گاهی حتی گپ و گفت‌وگویی کافه‌ای با دوستی الهام‌بخش می‌شود! در مورد ملاک، مبنای انتخابم برای سوژه معمولاً دو چیز است: چندبعدی‌بودن داستان و چالش‌برانگیزبودن آن! 

می‌شود حدس زد که فیلم‌سازی مستند به‌لحاظ احساسی فرآیندی طاقت‌فرسا باشد، چون معمولاً فیلم‌ساز با مسائل و موضوعاتی دردناک و غم‌انگیز سروکار دارد. در چنین مواقعی چگونه سلامت عاطفی خود و دیگر دست‌اندرکاران را حفظ می‌کنید؟

پرسش بسیار خوبی‌ست! خوشبختانه یا بدبختانه، داستان‌هایی که من تعریف می‌کنم، معمولاً دربرگیرندهٔ رنج‌های عمیق، بی‌عدالتی و تروما هستند، و سنگینی این تجربیات خواه‌ناخواه تأثیرات منفی خودش را بر آدم می‌گذارد. برای من، نیاز به «سم‌زدایی» بسیار واقعی است!

راه‌حال‌های من معمولاً ساده‌اند؛ نوشتن، یوگا، شنا، سفر، درآغوش‌گرفتن دوستان و فریادکشیدن در فضاهای خالی! با این‌همه باز گاهی احساس می‌کنم که دارم در تاریکی و تالاب غرق می‌شوم. همین چند ماه پیش، مستندی را در مورد بومیان استان بریتیش کلمبیا تمام کردم و در جریان ساخت فیلم با تعدادی از بازماندگان «مدارس شبانه‌روزی» به گفت‌وگو نشستم. برخی از داستان‌ها به‌شدت وحشتناک بودند؛ از به‌کوره‌انداختن نوزادان تازه‌به‌دنیاآمده بگیر تا تجاوز به دختران پنج یا شش‌ساله! شناعتی در حد شناعت نازی‌ها! جایی در حین فیلمبرداری، احساس می‌کردم که قلبم دارد از کار می‌ایستد؛ تقریباً به نقطهٔ پایانی صبر و تحمل خود رسیده بودم… عاقبت کار را به‌هر ترتیبی که بود بستم، اما بعد از پایان فیلمبرداری به چیزی حدود یک ماه سم‌زدایی هدفمند نیاز داشتم تا دوباره به‌حالت «نرمال» خودم برگردم. خوشبختانه سفری به دامنهٔ کوه‌های هیمالیا همهٔ آن‌چیزی بود که نیاز داشتم… 

همکارانم هم همین کارهایی را می‌کنند که من می‌کنم. البته بعضی‌هایشان عاشق‌اند و عشق خیلی کمک می‌کند؛ از بهترین داروها برای افسردگی است! 

گفت‌وگو با حسین مارتین فاضلی، نویسنده و سینماگر برجستهٔ ایرانی-کانادایی ساکن ونکوور

«داستان دو نازنین» (The Tale of Two Nazanins) یکی از شناخته‌شده‌ترین آثار شماست که به ایران مربوط می‌شود و مهم‌تر آنکه به‌دلیل نجات جان یک دختر جوان مورد تقدیر قرار گرفته است. چطور شد که تصمیم گرفتید دربارهٔ این ماجرای تأثیرگذار فیلم بسازید؟ چه چالش‌هایی برای ساخت این فیلم داشتید، به‌ویژه اینکه بخشی از ماجرا در ایران می‌گذشته است؟ 

اجازه بدهید که در ابتدا برای خوانندگانی که ممکن است با فیلم آشنا نباشند، یک نمای کلی از داستان ارائه بدهم. در زمستان سال ۲۰۰۷، دختری ۱۷ ساله به‌اسم نازنین فاتحی در پارکی در کرج با خواهرزاده‌اش در حال قدم‌زدن بود که از سوی سه مرد که قصد تجاوز به آن‌ها را داشتند، مورد حمله قرار گرفت. نازنین که دختری شیردل بود، با چاقویی که در کیف داشت از خود و خواهرزاده‌اش دفاع کرد و در پی زدوخوردی کوتاه یکی از مهاجمان را کشت، دومی را زخمی کرد و سومی را مجبور به فرار! دقایقی بعد، نازنین به یک ایستگاه پلیس در نزدیکی پارک رفت و ماجرا را گزارش داد. پلیس اما به‌جای حمایت از او، به زندانش انداخت و دو هفته بعد، قوهٔ قضاییه در تهران او را به‌اتهام قتل عمد به اعدام محکوم کرد!

کمی بعد از صدور حکم، فعال حقوق بشری و ملکهٔ زیبایی ایرانی-کانادایی، نازنین افشین‌جم، کمپینی برای نجات نازنین فاتحی به راه انداخت و با من تماس گرفت تا در مورد پروژه‌ای رسانه‌ای برای حمایت از پرونده صحبت کنیم. ایدهٔ ساخت فیلم به‌این ترتیب شکل گرفت. 

برگردم به پرسش شما. ما در ساخت فیلم با دو چالش عمده روبرو بودیم. اولین چالشمان، زمان بسیار محدود بود. نازنین فاتحی حکم دادگاهِ اول را به چالش کشیده و درخواست محاکمهٔ مجدد کرده بود. دادگاه تجدیدنظر قرار بود ۶ هفته بعد تشکیل شود. اگر آن دادگاه، حکم دادگاه اول را تأیید می‌کرد، فاتحی به‌فاصلهٔ ده روز در زندان اوین به دار آویخته می‌شد. به‌این ترتیب ما فقط ۶ هفته وقت داشتیم تا فیلم را تمام کنیم و در سینمای مستند ۶ هفته زمانی است که برای تحقیق و پیش‌تولید نیاز داری! وقت به‌شدت ضیق بود و فشار به‌شدت بالا! 

گفت‌وگو با حسین مارتین فاضلی، نویسنده و سینماگر برجستهٔ ایرانی-کانادایی ساکن ونکوور

با زمان کمی که در اختیار داشتیم، تیم‌ها را به‌سرعت اعزام کردیم؛ یک تیم به ایران فرستادیم برای پوشش مخفیانهٔ داستان، که کارشان را هم عالی انجام دادند، و تیم دیگری به برلین برای مصاحبه با رئیس بخش ایران در عفو بین‌الملل، و تیم سوم هم به اتاوا و تورنتو برای ضبط واکنش نهادهای مدنی و دولت کانادا. دورهٔ بسیار آشفته‌ای بود؛ راش‌ها را بلافاصله بعد از دریافت، تدوین می‌کردیم و تدوینمان ۲۴ ساعته بود! فشار کار در حدی بود که من در اتاق تدوین می‌خوابیدم. به نظر می‌رسید که در یک مسابقهٔ مرگ و زندگی با زمان در حال رقابتیم! با وجود تمام این محدودیت‌ها و موانع، اراده و بخت دست به دست هم دادند و مدد کردند، و ما موفق شدیم که فیلم را طی همان شش هفته و درست قبل از محاکمهٔ مجدد خانم فتحی به پایان برسانیم.

چالش دوم، برقراری تعادل بین وجوه دراماتیک کار و وجوه سیاسی‌-اجتماعی آن بود. من نمی‌خواستم که فیلم شعاری شود و تبدیل به پروپاگاندایی علیه سیاست‌های زن ستیزانهٔ جمهوری اسلامی. قصدم این بود که تا حد ممکن «بی‌طرف» باقی بمانم، فقط داستان را تعریف کنم و بگذارم که خود مردم در مورد لایه‌های سیاسی و اجتماعی کار تصمیم بگیرند. این البته کار راحتی نبود. آن‌کس که مستند اجتماعی می‌سازد، به‌هر حال، و چه بخواهد و چه نه، درگیر با مسائل مدنی جامعه است و در کشوری مثل ایران که با هرگونه مطالبهٔ مدنی برخورد امنیتی می‌شود، بی‌طرف‌ماندن تقریباً غیرممکن است. با این‌همه من در حد امکان تلاش کردم که خودم و دیدگاه‌هایم را از معادله بیرون بکشم و اجازه بدهم که خودِ داستان در مورد ساختارهای سیاسی و اجتماعی جامعهٔ ایران حکم بدهد. 

Photo by Gillian Greenfeld

فکر می‌کنید مستند «داستان دو نازنین» و البته کارزاری که برای رهایی نازنین فاتحی شکل گرفت، چقدر در آزادی این دختر جوان نقش داشت؟

بعد از ساخت فیلم و پخش بخش‌هایی از آن در شبکه‌هایی مانند بی‌بی‌سی و سی‌ان‌ان، کمپین آزادی نازنین فاتحی موفق شد که در ظرف ۴۸ ساعت ۳۵۰٬۰۰۰ امضا را در طوماری جمع‌آوری کند و به‌همراه نامه‌ای اعتراضی به دفتر سازمان ملل در نیویورک بفرستد. این موج از حمایت بین‌المللی فشار بر دستگاه قضایی ایران را به‌طور قابل‌توجهی افزایش داد و یک هفته بعد از بیرون‌آمدن و پخش محدود فیلم، دادگاه تجدیدنظر، حکم اعدام دختر جوان را لغو و او را آزاد کرد. این را که فیلم چقدر در این تصمیم تأثیر داشته، به‌احتمال تنها خود مقامات قضایی ایران می‌دانند! بی‌تردید تأثیر داشته، اما در مورد میزان تاثیرش نظر دقیقی نمی‌توانم بدهم. 

یکی از کارهای برجستهٔ شما، فیلم پولان (Phoolan) است؛ فیلمی دربارهٔ پولان دِوی، یک زن راهزن هندی که بعدها وارد سیاست شد و تا زمان ترورش به‌عنوان نمایندهٔ مجلس خدمت کرد. چه شد که این موضوع توجه شما را جلب کرد و با وجود اینکه پیش از آن چند فیلم دربارهٔ این شخصیت ساخته شده بود، تصمیم گرفتید روایت‌گر این داستان باشید؟

ابتدا و پیش از پرداختن به داستان بگویم که فیلم هنوز به پایان نرسیده و ما اکنون در مراحل میانی تدوین هستیم. 

بله، زندگی پولان دِوی حکایت شگفت‌انگیزی در مورد توانایی انسان برای عبور از موانع و رسیدن به هدف است. پولان که بسیاری او را به‌نام «ملکهٔ راهزنان هند» می‌شناسند، در دههٔ ۶۰ میلادی در روستایی کوچک در ایالت اوتار پرادش در خانواده‌ای از کاست‌های پایینی جامعه به دنیا آمد و از همان سنین کودکی به‌علت حس عدالت‌خواهی‌اش با خشونت‌های مکرر روبرو شد. 

پس از جان‌به‌دربردن از یک تجاوز وحشیانهٔ گروهی در سن ۱۷ سالگی، پولان رهبر گروهی یاغی شد که هرکدام به‌دلیل بی‌عدالتی راه کوه و بیابان را در پیش گرفته بودند. در این دسته و از طریق این دسته بود که وی متجاوزان خود را شناسایی کرد و عده‌ای از آنان را به قتل رساند. به‌تدریج و در طی زمان، پولان خار چشم تمامی مردانی شد که به زنان و دختران تعدی می‌کردند. اگر مادری می‌خواست انتقام تجاوز به دخترش را بگیرد، به سراغ پولان دوی می‌رفت، و پولان هم به‌نام مادر انتقام می‌گرفت! عدالت‌خواهی پولان بُعد مهم دیگری هم داشت و آن کمک به بینوایان بود. او تبدیل به یک «رابین هود» در منطقه شده بود و در هر فرصتی از ثروتمندان می‌دزدید و به فقرا می‌داد. کار طوری بالا گرفت که پولان از طرف مقامات قضایی هند به‌عنوان «خطرناک‌ترین مجرم کشور» شناخته شد و دولت در سطحی گسترده نیروهای نظامی و انتظامی را برای دستگیری یا کشتن او به منطقه اعزام کرد. اما پیداکردن پولان کار راحتی نبود، چرا که مردم عادی پشتیبان او بودند یا برایش خبرچینی می‌کردند یا هنگام نیاز، او و دسته‌اش را در خانه‌های خود پناه می‌دادند. 

بعد از ۴ سال جنگ‌وگریز با نیروهای دولتی، پولان عاقبت شروط خود را برای تسلیم داوطلبانه اعلام می‌کند و دولت هم آن‌ها را می‌پذیرد و به‌این ترتیب در سال ۱۹۸۳ او سلاح خود را بر زمین می‌گذارد و برای ۱۰ سال به زندان می‌رود. 

گفت‌وگو با حسین مارتین فاضلی، نویسنده و سینماگر برجستهٔ ایرانی-کانادایی ساکن ونکوور

در زندان داستان جالب‌تر هم می‌شود و پولان که حالا آرامشی نسبی به دست آورده، به خواندن کتاب‌های مربوط به نظام کاست‌محور در هند می‌پردازد و به‌تدریج خودآگاهی سیاسی‌اش که تا امروز غریزی بوده، وجهی نظری و روشنفکرانه هم پیدا می‌کند. از سوی دیگر، او به یوگا و مراقبه رو می‌آورد و در طی زمان، خشونت را تقبیح می‌کند و به‌عنوان مبارزی خشونت‌پرهیز از زندان بیرون می‌آید. آزادی او در همهٔ رسانه‌های هند و تقریباً تمام رسانه‌های همه‌گیر جهان مانند گاردین، نیویورک تایمز و لوموند بازتاب پیدا می‌کند. 

مدتی پس از خروج از زندان، پولان عضو حزب سوسیالیست اوتار پرادش می‌شود، خود را کاندیدای نمایندگی مجلس فدرال می‌کند و در سال ۱۹۹۶ در نبردی تاریخی با رقبای قدرتمند دست راستی‌اش، به پیروزی قاطع می‌رسد. پیروزی او سیستم سیاسی هند را شوکه کرده و در بهت فرو می‌بَرد، چرا که این اولین بار است که فردی از کاست‌های پایینی جامعه به نمایندگی مجلس انتخاب می‌شود. پولان این برد را بار دیگر در سال ۲۰۰۰ هم تکرار می‌کند… 

داستان زندگی پولان، افسانه‌ای و به‌شدت الهام‌بخش است. من سینما و ادبیاتِ خوبِ جهان را به‌تقریب می‌شناسم و داستان معاصر دیگری با این لایه‌های متفاوت، این چالش‌های وحشتناک و این پیروزی‌های باورنکردنی سراغ ندارم! علاقه‌مندان برای اطلاعات بیشتر دربارهٔ این فیلم، می‌توانند به وب‌سایت phoolandevimovie.com مراجعه کنند.

در ارتباط با فیلم‌های دیگر در مورد زندگی پولان که فرموده بودید، شوربختانه تاکنون تنها یک فیلم داستانی به‌نام «Bandit Queen» در مورد زندگی او ساخته شده که پر از اشتباهات تاریخی و بیوگرافیکی است. فیلم، که زندگی پولان تا هنگام تسلیم داوطلبانه‌اش را پوشش می‌دهد، آن‌قدر مغلوط است که خودِ پولان در سال ۱۹۹۵ تهیه‌کننده و کارگردان آن را به دادگاه برد و از آنان ۵۰ هزار دلار خسارت گرفت! اتفاقاً نبودِ فیلمی که بتوان از آن به‌عنوان مرجعی برای شناخت پولان استفاده کرد، از دلایل اصلی من برای به‌دست‌گرفتن این کار بود. مستندی که من در حال ساختن آن هستم، برای اولین بار حکایت واقعی زندگی پولان را بازگو می‌کند. 

از دیگر مستندهای شما فیلم «میراث جنبش‌های غیرخشونت‌آمیز در ایران» (Legacy of Nonviolent Movements in Iran) است که در آن به انقلاب ۱۳۵۷ و جنبش سبز در سال ۱۳۸۸ می‌پردازید. با توجه به اینکه کل داستان در ایران می‌گذرد، چه چالش‌هایی برای ساخت این مستند داشتید؟

اتفاقاً برای ساخت آن فیلم با مشکل خاصی مواجه نشدم. گفت‌وگوهایم را در ونکوور و واشنگتن انجام دادم و همهٔ آرشیو مورد نیازم را، چون کار غیرانتفاعی بود، از یوتیوب برداشتم! از این جهت، کار نسبتاً ساده و بی‌دردسر انجام شد. مشکل اما در حین تدوین فیلم بود و دیدن مکرر صحنه‌های بی‌رحمی رژیم در برخورد با هم‌میهنانم در آن‌سوی مرز! 

خب می‌رسیم به آخرین کار شما، «من گیتسَن هستم» (I Am Gitxsan) که تاکنون چندین جایزه از جشنواره‌های مختلف را از آنِ خود کرده است. ضمن تبریک برای درخشش این فیلم، لطفاً بفرمایید چه شد که تصمیم گرفتید مستندی دربارهٔ آسیب‌ها و تبعات منفی مدارس شبانه‌روزی بومیان کانادا بسازید؟

سپاسگزارم! «من گیتسَن هستم» داستانِ فینیکس آپرلوو، یک بومی جوان است که تازه از دبیرستانی در ونکوور فارغ‌التحصیل شده و برای درک ریشه‌های بومی‌اش به هیزلتون در بی‌سی سفر می‌کند و در جریان تعاملاتش با بومیان دیگر، به‌ویژه بازماندگان «مدارس شبانه‌روزی»، در مورد تاریخ هولناک استعمار می‌آموزد و تصمیم می‌گیرد که نامه‌ای جسورانه به نخست‌وزیر کانادا بنویسد و بی‌عدالت‌های عمیقی را که مردمش در طول تاریخ کانادا با آن مواجه بوده‌اند، افشا کند و توضیح بخواهد. این خلاصهٔ داستان است. 

گفت‌وگو با حسین مارتین فاضلی، نویسنده و سینماگر برجستهٔ ایرانی-کانادایی ساکن ونکوور

تصمیم به ساخت فیلم را من نگرفتم. با وجود سمپاتی عظیمی که نسبت به بومیان و فرهنگ طبیعت‌محورشان دارم، من بومی نیستم و تا پیش از شروع کار حتی فکر نمی‌کردم که برای ساختن فیلمی در مورد آنان واجد شرایط باشم! پیشنهاد ساخت فیلم را نه من به گیتسَن‌ها، که گیتسَن‌ها به من دادند؛ ۳ سال پیش تعدادی از بزرگان قبیله برای ملاقات من به ونکوور آمدند و صحبت‌های مقدماتی شروع شد. از همان ابتدا به آنان گفتم که مطمئن نیستم که کاندیدای خوبی برای ساخت فیلمی در مورد آنان و فرهنگ و تاریخشان باشم. اما آنان به‌نظر مطمئن می‌رسیدند! به‌هر حال قرار بر این شد که برای یک سفر تحقیقی چندروزه به سرزمینشان در شمال بی‌سی بروم و بعد از آن تصمیم بگیرم، که این کار را کردم. جای غریبی بود؛ مناطق بکر و دست‌نخورده‌ای را دیدم که به‌لحاظ تصویری غبطه‌برانگیر بودند. چه طبیعتی! آب رودخانه آن‌قدر تمیز بود که می‌شد آن را بدون فیلتر نوشید! و بعد بومیانی را دیدم با دانشی گسترده، قلبی مهربان و بینشی انسانی که گفت‌وگو با آنان آرزوی هر مستندسازی است! من تاکنون چند بار با نوام چامسکی و گابور ماته و سایر روشنفکران مطرح جهان گفت‌وگو کرده‌ام و با مختصات اندیشه‌ورزی پویا، به‌ویژه در کانتکست سینمای مستند، آشنا هستم. اما آنچه که در میان گیتسن‌ها دیدم، یک سروگردن بالاتر از همهٔ انتظاراتم بود. شاعرانی پنهان و اندیشمند! به‌هر حال بعد از آن سفر بود که تصمیم به ساختن فیلم گرفتم و داستانی را که در ذهن داشتم، با بزرگان قبیله در میان گذاشتم و آن‌ها نیز پسندیدند و کار کلید خورد. 

فیلم را همین چند ماه پیش به پایان رساندیم و الان در حال پخش فستیوالی آنیم. تاکنون ده فستیوال فیلم را نمایش داده‌اند که از هفت تای آن‌ها جایزه گرفته‌ایم. 

Photo by Melanie Stevens

آیا برنامه‌ای برای اکران عمومی‌فیلم I Am Gitxsan در ونکوور هست؟

فیلم، به‌احتمال در پائیز یا زمستان امسال در ونکوور اکران عمومی خواهد شد. اطلاعات مربوط به اکران، و کلاً خبرهای مربوط به فیلم، را علاقه‌مندان می‌توانند از طریق پایگاه اینترنتی فیلم (iamgitxsan.com) یا فیس‌بوک من (/facebook.com/hossein.m.fazeli) دنبال کنند.

اخیراً و در دومین جشنوارهٔ کتاب فارسی ونکوور، فریبا فرجام، کارگردان فیلم مستند «کابوس‌های اقلیمی» که در آن به زندگی ادبی زنده‌یاد محمد محمدعلی پرداخته می‌شود، گفت که وقتی اولین بار ایدهٔ ساخت این فیلم را با آقای محمدعلی مطرح کرده بود، ایشان به این شرط با آن ایده موافقت کرده بودند که فیلم زیر نظر شما ساخته شود. لطفاً کمی از این تجربه برایمان بگویید.

محمد محمدعلی انسان عزیزی بود. با وجود اینکه ارتباطمان تنگاتنگ نبود و من در کل شاید پنج یا شش بار ایشان را از نزدیک دیدم، اما نسبت به هم و کار هم ارادت داشتیم. به‌گمانم ماجرا از آنجا شروع شد که آقای محمدعلی در سال ۲۰۱۷ به یکی از سخنرانی‌های من در مورد سینما در دانشگاه اس‌اف‌یو آمدند و حرف‌هایم نظر ایشان را جلب کرد. از طرف دیگر، ایشان با کسانی دوستی داشتند که دوستدار من بودند، این یک‌سوی سکه. سوی دیگر، مربوط به خانم فرجام می‌شد که برای چند ماه از هنرجویان من در مرکز فرهنگی ایرانیان نورث ونکوور بودند. وقتی که خانم فرجام فیلم را به دست گرفتند، آقای محمدعلی از سر لطف این شرط را گذاشتند که کار با همکاری من انجام شود و خانم فرجام هم، که کارگردان و تهیه‌کنندهٔ فیلم بودند، از سر مهربانی این شرط را پذیرفتند. من هم البته دریغ نکردم و آنچه را که داشتم در طبق اخلاص گذاشتم. با این‌همه در نهایت، کار را خود خانم فرجام، که امروز سینماگر توانمندی‌اند، انجام دادند و من فقط در حاشیه ابراز نظر کردم. همهٔ اعتبار کار متعلق به خود خانم فرجام است. 

شاید این سؤالی کلیشه‌ای باشد، ولی دوست دارم بپرسم فیلم‌سازهای موردعلاقه‌تان کدام‌اند؟

آه، این سؤال سختی‌ست! فیلم‌ساز موردعلاقه زیاد دارم؛ از جان فورد بگیر تا آگنس واردا تا دیویس گوگنهایم تا ماساکی کوبایاشی تا ژان-پیر ملویل تا ژان-لوک گدار. مهم‌تر از فیلم‌ساز اما از دید من، خودِ فیلم است. سینماگرانی هستند که فقط یک یا دو فیلم خوب می‌سازند یا در زرادخانهٔ فیلم‌سازی‌شان یکی دو فیلم، شاهکار از آب در می‌آید. برای نمونه، من به‌عنوان سینماگر ارادت خاصی به لارس فون تریهٔ دانمارکی ندارم، اما «شکستن امواج»ش یک شاهکار سینمایی‌ست. وقتی‌که برای اولین بار این فیلم را در فستیوالی در اروپا دیدم، منقلب شدم. پس از اکران، نه می‌خواستم با کسی حرف بزنم و نه فیلم دیگری ببینم. یک بطر شراب خریدم، به اتاقم در هتل رفتم و تا ساعت ۵ صبح روز بعد نوشیدم و نوشتم! همین حرف را می‌توانم در مورد فیلمِ شگفت‌انگیز «پیش از باران» میلچو مانچفسکی و «زیبایی بزرگ» پائولو سورنتینو و «عکس‌های دنیای قدیم» دوشان هاناک هم بزنم. 

گفت‌وگو با حسین مارتین فاضلی، نویسنده و سینماگر برجستهٔ ایرانی-کانادایی ساکن ونکوور

به‌عنوان مستندسازی کهنه‌کار، چه توصیهٔ یا توصیه‌هایی برای کسانی که می‌خواهند به عرصهٔ مستندسازی وارد شوند، دارید؟ 

فیلم‌ساز باید قبل از هرچیز حرفی برای زدن داشته باشد، و این تنها مربوط به سینما نمی‌شود. ما امروز شکسپیر را نه برای فرم شکسپیر و نه برای زبانش می‌خوانیم. ما شکسپیر را برای حرف شکسپیر می‌خوانیم. به‌لحاظ ساختار دراماتیک، و هم به‌لحاظ زبان، «هملت» نمایشنامهٔ متوسط و حتی بدی است. اما به‌لحاظ حرفی که در مورد زندگی انسان در «عصر تردید» دارد، شاهکار مطلق است! این را به‌راحتی در مورد «مسخ» کافکا و «برادران کارامازوف» داستایوفسکی هم می‌توان گفت. فیلم «آکاتونه»ی پازولینی پر از اغلاط سینمایی است؛ اولین فیلم اوست و حتی نمی‌داند که برای گرفتن یک شاتِ سه‌نفره دوربین را کجا باید بکارد! اما همین فیلم پر از نکته‌های نغز در مورد هستیِ اجتماعیِ انسان است. «بوف کور» هدایت خودمان مورد دیگری است. نمونه‌ها بسیارند. مهم‌ترین بخش کار، یافتنِ حرف و شکل‌دادن به آن است. و برای رسیدن به این، باید خواند و دید و تجربه کرد؛ به‌بیان دیگر، باید زندگی کرد! مهم‌ترین وظیفهٔ حرفه‌ای سینماگر، زندگی‌کردن است! من همیشه به دانشجویانم می‌گویم که در درکِ سینما، خواندن یک مجموعه‌شعر مهم‌تر از خواندن کتابی در مورد لنز و زوایای دوربین است. یک شعرِ خوب نه‌تنها افق دید تو را گسترش می‌دهد و بدیهیاتت را به چالش می‌کشد، که به تو ایجاز می‌آموزد، یعنی مهم‌ترین ویژگی یک سناریو و تدوین خوب! پس اول باید حرف را پیدا کرد. البته این پیداکردن در پروسه و به‌تدریج اتفاق می‌افتد. گاه حتی باید خیز اول را برداشت و کلید را زد تا حرفی که در دل پنهان است، خود را آهسته‌آهسته آشکار کند. 

قدم دوم از دید من پیداکردن مربی و ناظرِ کاربلد است. ساختن فیلم بی‌شباهت به گذشتن از جنگلی انبوه و پرخطر نیست. تازه‌کارها به راهنمایی نیاز دارند که به آنان در مورد خطرهای احتمالی هشدار دهد؛ آنجا نرو، ببرها در کمین‌اند! به این آب نزن، پر از تمساح است! ۸۰ درصد فیلم‌سازی، اجتناب از افتادن در دام است! وقتی که حرف و راهنما با شور و تعهد مخلوط شد، فیلم به‌نحو احسن ساخته می‌شود. 

Photo by Sid Parida

علاقه‌مندان از چه طریقی می‌توانند فیلم‌های شما را تماشا کنند؟

تعدادی از فیلم‌های من هنوز در چرخهٔ توزیع‌اند. آن‌ها را یا باید در فستیوال‌های فیلم دید یا کانال‌های تلویزیونی. بقیه را به‌گمانم بشود در یوتیوب تا ویمئو پیدا کرد؛ البته خودم چک نکرده‌ام. 

شما علاوه بر فیلم‌ساز، شاعر هم هستید و همان‌طور که در ابتدای صحبت اشاره کردید، تاکنون شش مجموعه‌شعر از شما به چاپ رسیده است. گرچه تمرکز ما در این گفت‌وگو روی کار فیلم‌سازی شما و به‌ویژه آثار مستندتان است، برای علاقه‌مندانی که مایل‌اند شعرهای شما را بخوانند، لطفاً بفرمایید کتاب‌های شما را از کجا می‌توان تهیه کرد.

بله، شش کتاب شعر دارم. البته من سال‌هاست که دیگر از واژهٔ شعر استفاده نمی‌کنم و به نوشته‌هایم «کار» می‌گویم؛ توضیحِ علتش از حوصلهٔ این گفت‌وگو بیرون است. علاقه‌مندان می‌توانند آخرین کتابم به‌نام «واژیسم»، چاپ نشر آفتاب، را در اینجا پیدا کنند: 

lulu.com/shop/vazhism/vazhism/paperback/product-24252728.html

با سپاس دوباره از وقتی که برای این گفت‌وگو گذاشتید، اگر صحبت دیگری با خوانندگان ما دارید، لطفاً بفرمایید.

سپاس از شما برای انجام این گفت‌وگو! نه، حرف دیگری ندارم. پرسش‌ها بسیار خوب و تأمل‌برانگیز بودند. امیدوارم که با پاسخ‌هایم حق مطلب را ادا کرده باشم. 

نظرات

  • مہین میلانی

    مرسی از این مصاحبہ۔ حسین فاضلی یکی از بہترین ھاست۔ یکی از مہم ترین دلایل موفقیت حسین علاؤہ بر انگیزہ و پشتکار و جدیت و بینش اجتماعی و سیاسی قوی عدالت خواھی اوست با پشتوانہ ی جاری بودن در زندگی ھا و مطالعہ و تحقیق دائمی۔ با آرزوی موفقیت ھای بیشتر این شاعر و مستندساز خوب۔

ارسال دیدگاه