کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – ماجرای ته‌سیگار

این مطلب در شمارهٔ ۲۳۹ رسانهٔ همیاری مورخ ۶ ژوئن ۲۰۲۵ منتشر شده بود ولی به‌دلیل رخدادهای مرتبط با جنگ اسرائیل و ایران با تأخیر روی وب‌سایت و شبکه های اجتماعی رسانهٔ همیاری قرار داده می‌شود.

مژده مواجی – آلمان

مرد نامه‌ای را با دست‌هایی لرزان از کوله‌پشتی‌اش بیرون آورد و روی میز مشاور گذاشت. 

– لطفاً برایم بخوانید تا بفهمم چه نوشته است. تا حدی که زبان آلمانی بلدم، متوجه شدم انگار خبر خوبی نیست. 

مشاور نامه را برداشت و شروع به خواندن آن کرد. چشم‌هایش سطربه‌سطرِ نامه حرکت می‌کرد و لحظه‌به‌لحظه چهره‌اش جدی‌تر می‌شد. بی‌آنکه سرش را بلند کند، از او پرسید:

– ته‌‌سیگارتان را در ایستگاه مترو روی زمین انداختید؟
– بله. پاکبان‌ها آنجا بودند و تا من را دیدند، به طرفم آمدند و تذکر دادند. 

مشاور رو به او کرد و با چشمانی که گشاد شده بود، گفت: «می‌دانید که جریمه شده‌اید؟ این بالاترین حد جریمه است، وقتی سر بزنگاه آدم‌ها را گیر بیاورند.» 

مرد با لب‌های آویزان و صدای آهسته گفت: «بعد از تذکر، ته‌‌سیگار را از روی زمین برداشتم و توی زباله‌دان انداختم. آن‌ها کارت شناسایی‌ام را خواستند و تمام مشخصاتم را نوشتند. به‌همین خاطر این نامه را دریافت کردم. حالا چکار کنم؟ پول از کجا بیاورم؟ با حقوقم زورکی تا آخر ماه سر می‌کنم. از قانون‌های آلمان هم که سر در نمی‌آورم.»

مشاور از روی میز خودکارش را برداشت و گفت: «در نامه نوشته که چهار هفته وقت دارید که اعتراض کنید.»

مرد با صدای لرزان گفت: «لطفاً بنویسید، آن روز به مطب دکتر رفته بودم. نتایج آزمایش‌هایم را برده بودم و دکتر به من گفت سرطان دارم. آن‌قدر حالم خراب شد که وقتی از مطب بیرون آمدم، پشت سر هم شروع به سیگارکشیدن کردم. فکر نمی‌کردم که هنوز چهل سالم نشده با این بیماری درگیر بشوم. لطفاً بنویسید!»

مرد مکثی کرد، سرش را توی دستش گرفت و گفت: «لطفاً بنویسید که من از این کارها نمی‌کنم، ولی آن روز واقعاً حالم خراب بود و حواسم نبود.»

مشاور همه را یادداشت کرد. خودکارش روی سؤالی متوقف شد و گفت: «پرسیده که شغلتان چیست؟»

مرد با دستپاچگی گفت: «بنویسید که کارگر انبار هستم.»

مشاور مشغول نوشتن شد و بعد از آن پرسید: «مگر قبلاً در این مورد و عواقبش چیزی نشنیده بودید؟»

– نه، واقعاً نشنیده بودم که اگر ته‌‌سیگار توی ایستگاه مترو یا جای عمومی روی زمین بیندازی، جریمهٔ بالایی دارد. حالا شرایطم را برایشان نوشتید، امیدوارم که مرا ببخشند. زبان آلمانی‌ام هم خوب نیست و از این قانون‌ها اطلاعی ندارم.

انگار که مرد چیزی یادش آمده باشد، آهی کشید و گفت: «لطفاً بنویسید که من به تمیزی محیط زیست خیلی توجه می‌کنم.» 

– همهٔ چیزهایی را که گفتید نوشتم و باید منتظر جواب شد. 

بعد رو به مرد کرد و با لبخندی که سعی در پنهان‌کردنش داشت، گفت: «البته ادارهٔ شهرداری گوشش از این داستان‌ها پر است. مثل راننده‌هایی که از چراغ‌قرمز رد می‌شوند و اکثراً بعد از جریمه‌شدن می‌گویند که زن باردار در ماشینشان بوده و سریع باید به بیمارستان می‌رسیدند.

ارسال دیدگاه