<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>مجید سجادی تهرانی بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D8%B3%D8%AC%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/مجید-سجادی-تهرانی/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Sat, 14 Sep 2024 16:35:07 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>مجید سجادی تهرانی بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/مجید-سجادی-تهرانی/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>«بوی برگ شمعدانی» به مونترآل رسید</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2024/05/26/%d8%a8%d9%88%db%8c-%d8%a8%d8%b1%da%af-%d8%b4%d9%85%d8%b9%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%88%d9%86%d8%aa%d8%b1%d8%a2%d9%84-%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2024/05/26/%d8%a8%d9%88%db%8c-%d8%a8%d8%b1%da%af-%d8%b4%d9%85%d8%b9%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%88%d9%86%d8%aa%d8%b1%d8%a2%d9%84-%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 26 May 2024 18:08:05 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[باشگاه کتاب مونترآل]]></category>
		<category><![CDATA[بوی برگ شمعدانی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر فرشید سادات‌شریفی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر مرال دهقانی]]></category>
		<category><![CDATA[سیما غفارزاده]]></category>
		<category><![CDATA[فرشید سادات شریفی]]></category>
		<category><![CDATA[فرشید سادات‌شریفی]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[گروه علمی آموزشی سماک]]></category>
		<category><![CDATA[مجید سجادی تهرانی]]></category>
		<category><![CDATA[مرال دهقانی]]></category>
		<category><![CDATA[مهسا محبی‌فرد]]></category>
		<category><![CDATA[نشر رها]]></category>
		<category><![CDATA[هومن کبیری پرویزی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=22946</guid>

					<description><![CDATA[<p>گزارشی از دو نشست مشترک گروه علمی‌آموزشی سَماک، باشگاه کتاب مونترآل و نشر رها برای نقد و بررسی مجموعه‌داستان «بوی برگ شمعدانی» نوشتهٔ مجید سجادی تهرانی ترانه وحدانی &#8211; ونکوور روز یکشنبه ۱۴ آوریل ۲۰۲۴ نشست مجازی نقد و بررسی مجموعه‌داستان «بوی برگ شمعدانی» نوشتهٔ مجید سجادی تهرانی بر بستر زوم برگزار شد. این برنامه کار مشترکی بود از گروه علمی‌آموزشی سَماک، باشگاه کتاب مونترآل و نشر رها. میزبانی نشست را دکتر فرشید سادات‌شریفی، نویسنده،...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/05/26/%d8%a8%d9%88%db%8c-%d8%a8%d8%b1%da%af-%d8%b4%d9%85%d8%b9%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%88%d9%86%d8%aa%d8%b1%d8%a2%d9%84-%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af/">«بوی برگ شمعدانی» به مونترآل رسید</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>گزارشی از دو نشست مشترک گروه علمی‌آموزشی سَماک، باشگاه کتاب مونترآل و نشر رها برای نقد و بررسی مجموعه‌داستان «بوی برگ شمعدانی» نوشتهٔ مجید سجادی تهرانی</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%88%d8%ad%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">ترانه وحدانی</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">روز یکشنبه ۱۴ آوریل ۲۰۲۴ نشست مجازی نقد و بررسی مجموعه‌داستان «بوی برگ شمعدانی» نوشتهٔ مجید سجادی تهرانی بر بستر زوم برگزار شد. این برنامه کار مشترکی بود از گروه علمی‌آموزشی سَماک، باشگاه کتاب مونترآل و نشر رها. میزبانی نشست را </span><b>دکتر فرشید سادات‌شریفی</b><span style="font-weight: 400;">، </span><span style="font-weight: 400;">نویسنده، مترجم و ادب‌پژوه و نیز استاد ادبیات کاربردی و پایه‌گذار </span><span style="font-weight: 400;">گروه علمی‌آموزشی سَماک</span><span style="font-weight: 400;">، بر عهده داشت. دکتر سادات‌شریفی در ابتدا با معرفی </span><b>مجید سجادی تهرانی</b><span style="font-weight: 400;">، نویسندهٔ کتاب، و </span><b>سیما غفارزاده</b><span style="font-weight: 400;"> و </span><b>هومن کبیری پرویزی</b><span style="font-weight: 400;">، از نشر رها، و همچنین </span><b>دکتر مرال دهقانی</b><span style="font-weight: 400;"> از گردانندگان باشگاه کتاب‌خوانی کافه راوی و از پایه‌گذاران نشر شنیداری آواستان، گفت جلسات سماک معمولاً با حضور نویسندگان شرق و مرکز کانادا برگزار شده، و این بار میزبانِ نویسنده، ناشر و منتقدی از غرب کاناداست. او اشاره کرد که باشگاه کتاب مونترآل همواره مهم‌ترین همراه گروه علمی‌ادبی سماک در برگزاری جلسات ادبی‌اش بوده که آن‌هم به‌دلیل ساختار غیرانتفاعی، دوستانه و جامعه‌محورش بوده است. دکتر سادات‌شریفی در ادامه از مهسا محبی‌فرد، از مدیران و پایه‌گذاران باشگاه کتاب مونترآل، خواست که مختصری دربارهٔ این باشگاه برای حاضران بگوید.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>مهسا محبی‌فرد</b><span style="font-weight: 400;"> گفت باشگاه کتاب مونترآل بیش از پنج سال پیش آغاز به کار کرده است، و همچنان روال عادی خواندن و بحث و بررسی یک کتاب در ماه را دنبال می‌کند. او همچنین گفت علاوه بر جلسات ماهانهٔ خواندن داستان کوتاه، جلساتی هم با حضور نویسنده و مترجمان برگزار می‌کنند. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن </span><b>هومن کبیری پرویزی</b><span style="font-weight: 400;"> توضیحاتی دربارهٔ شکل‌گیری «نشر رها» داد. او گفت که تیم دوهفته‌نامهٔ «رسانهٔ‌ همیاری» همواره چاپ و انتشار کتاب را نیز در نظر داشته است، هرچند فرصت پرداختن به آن تا چندی پیش دست نداده بود. در عین حال، او با اشاره به حضور مجید سجادی تهرانی در این نشست گفت که او ازجمله قدیمی‌ترین دوستانی بوده که برای «رسانهٔ‌ همیاری» قلم می‌زده است، و در خلال صحبت با او و کشف این علاقهٔ مشترک یعنی تمایل تیم «رسانهٔ همیاری» برای چاپ کتاب و اینکه مجید هم مجموعه‌داستانی آمادهٔ انتشار داشته، موجب شد که ایدهٔ ایجاد انتشارات به واقعیت بپیوندد و کار روی کتاب مجید در دورهٔ کووید آغاز شود. طبق توضیحات هومن کبیری پرویزی، «بوی برگ شمعدانی» در واقع اولین کتابی بود که نشر رها چاپ کرد ولی به‌دلایلی امکان معرفی و رونمایی رسمی آن به‌عنوان اولین کتاب میسر نشد. در ادامه </span><b>سیما غفارزاده</b><span style="font-weight: 400;"> هم توضیحات مختصری دربارهٔ کتاب‌هایی که تاکنون نشر رها منتشر کرده است، داد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن نوبت به </span><b>مجید سجادی تهرانی</b><span style="font-weight: 400;"> رسید که داستان «بوی برگ شمعدانی»، اولین داستان مجموعه که کتاب عنوانش را از آن گرفته، بخواند. پیش از آن دکتر سادات‌شریفی از او خواست که توضیحی دربارهٔ گل شمعدانی و در واقع تصویر روی جلد کتاب بدهد. او گفت: «</span><span style="font-weight: 400;">واقعیتش این است که این مجموعه همان‌طور که در یادداشت اول کتاب نوشته‌ام، بیش از هر کسی مدیون یاد مادر من است که یادش گرامی باشد. مادر من در جوانی در سن کم پنجاه‌سالگی فوت کردند و خودشان هم تأثیر عمده‌ای در زندگی من داشتند، و به‌طور مشخص مرگ مادرم یکی از بزرگ‌ترین اتفاقات زندگی من بوده است. حالا در مسیری که طی شد و همهٔ این چیزها، کلاً یاد ایشان توی این کتاب وجود دارد… و این ماجرای بوی برگ شمعدانی این است که این یک‌جور نوستالژی زمان کودکی من بود همیشه، در خانواده‌ای که این گلدان خیلی محبوبیت عجیبی داشت. ما هرجا که می‌رفتیم، چه در خانهٔ مادربزرگ، پدربزرگ، دایی‌ها، خاله‌ها و دیگر اقوام مادری، در تمام خانه‌ها این گلدان وجود داشت و خیلی گلدان محبوبی بود و خب این گلدان همیشه نمادی بود از مادرم برای من، و بعد عکسی که روی کتاب است، من گرفته‌ام که خودش داستانی دارد. داستانش این است که ما گلدانی داشتیم که در اتاق من بود و این گلدان شروع کرد به خشک‌شدن و برگ‌هایش را از دست داد و به چیزی تبدیل شد که الان عکسش روی مجموعه‌داستان است. این عکس درست چند روز بعد از فوت مادرم گرفته شده زمانی‌که این گلدان تقریباً دیگر هیچ برگی ندارد، اما خب هنوز آن گلش مانده و خیلی عجیب بود. به‌خاطر همین این عکس یکی از محبوب‌ترین عکس‌های من شده و به‌نوعی استعاره‌ای شده از مادرم که با اینکه رفت اما آن گل محبت و وجودش هنوز با ما مانده است.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس او داستان «بوی برگ شمعدانی» را خواند و پس از آن دکتر سادات‌شریفی از </span><b>دکتر مرال دهقانی </b><span style="font-weight: 400;">خواست تا نقد خود روی این داستان ارائه دهد. دکتر دهقانی ضمن اشاره به مجید به‌عنوان یکی از دوستان قدیمی‌اش و تشکر از شرکت‌کنندگان در جلسه، سخنانش را با توضیحاتی دربارهٔ خود کتاب آغاز کرد: «اگر بخواهیم از کتاب صحبت بکنیم، کتاب فیزیکی اولین چیزی‌ست که به ذهن ما می‌آید. من کتاب فیزیکی «بوی برگ شمعدانی» را دارم. وقتی این کتاب را دست می‌گیری، واقعاً فکر می‌کنی کتاب دست گرفته‌ای، این‌قدر که لطیف‌ است، این‌قدر که جنس کاغذش خوب است، این‌قدر که فونتش قشنگ است… حالا نمی‌خوام به قول کانادایی‌ها کامرشالایز بکنم، ولی واقعاً تجربهٔ خوبی‌ست. واقعاً من نمی‌دانم چه‌جوری از آقای کبیری و خانم غفارزاده تشکر کنم که این کیفیت را آورده‌اند به خارج از کشور، یعنی واقعا فکر می‌کنم که چند پله استاندارد کتاب خارج از کشور پرید بالا، و اینکه کتاب‌ها همه به‌صورت الکترونیک هم قابل‌دسترسی‌اند.» سپس او افزود: «واقعیتش در چند خط پراکنده‌ای که نوشته‌ام، تمرکزم روی داستان اول و آخر است. کتاب شش داستان دارد؛ داستان اول «بوی برگ شمعدانی‌» است، داستان آخر «روز تولد نیلو». بوی برگ شمعدانی‌ را مجید جان خواندند و کتاب از اینجا شروع می‌شود و جایی تمام می‌شود در روز تولد نیلو که انگار راوی ما سفری صد و هشتاد درجه‌ای کرده و این داستان‌ها به‌نظر من به‌نوعی همدیگر را کامل می‌کنند. کتاب مجید به دید من عبور مجید است، سیر مجید است از یک سوگ و تیرگی و رسیدنش به طلوعی که داستان تولد نیلو با آن طلوع تموم می‌شود. کتاب با غروب مادر آغاز می‌شود، با طلوع خورشید تمام می‌شود. در این حرکت و سیری که راوی دارد، او ما را با خودش همراه می‌کند. همان داستان اولی که ما الان همه با هم شنیدیم، خب داستان تلخی بود ولی مراعات نظیر گل‌ها همه‌جا به چشم می‌خورد؛ گل ارغوان داریم، گل رازقی داریم، گل شمعدانی داریم که اسم داستان است، گل محمدی داریم و گل یاس داریم که فکر می‌کنم که همهٔ این گل‌ها نمادی از مادر راوی‌ست. با این حضور پرگل، چهرهٔ عریان مرگ را و این سوگ را هِی برای ما واضح‌تر می‌کند. داستان اول کتاب با تب و لرز شروع می‌شود و همان‌طور که راوی می‌گوید، نمی‌داند که اصلاً این تب‌ولرز از کجا می‌آید… این کتاب خیلی ذهنی‌ است و رفت و برگشت زیاد دارد. چندتا زمان داریم، زمان و مکان با هم داریم. این سفر زمانی و مکانی همه با هم است. مثلاً در همین داستان اول، این حرکت و سیر زمانی خیلی ظریف و نرم انجام می‌شود که گاهی یک حالت هذیانی به آن می‌دهد… در هر شش داستان تقریباً یک راوی داریم و وجهی که باعث می‌شود ما فکر کنیم یک راوی‌ست، این است که صداقت دارد، اهل تفاخر نیست، ابایی ندارد که درد خودش را، ضعف خودش را، سوگ خودش را، اگر بدجنسی دارد بدجنسی‌اش را، دلتنگی خودش را توصیف بکند. و از همه بهتر شرم ندارد از بازگوکردن حس‌ها و تجربه‌هایش بگوید، از حس‌ها و حتی تجربه‌های تنانه‌اش. حالا من نمی‌دانم ما عادت نداریم به‌دلیل سانسور و این جزو معدود کتاب‌های بدون سانسوری‌ست که من دارم می‌خوانم یا اینکه کل اعتبار را به نویسنده باید بدهم. [راوی] رابطه‌های خودش را کاملاً بدون فیلتر نگاه می‌کند و هیچ ابایی ندارد از اینکه بگوید چه اشکالی کجای روابطش وجود دارد… و نگاهش به دنیا هم نگاهی بدون فیلتر است. در همین داستان دوبار می‌گوید که کبوتری را می‌بیند که دارد صدا می‌کند و صدای کبوتر را تعبیر می‌کند به اینکه دارد ماده‌‌اش را صدا می‌کند؛ کبوتر نر است و حتماً دارد ماده را صدا می‌کند. کمی بعدتر می‌رود توی کویر و آسمان کویر باز صدای کبوتر می‌آید، صدای پرنده می‌آید از کبوترخانه، بعد می‌گوید که باز نری‌ست که دارد پیش ماده‌اش می‌رود. این حس تنانه و فیزیکی را راوی هم قشنگ توانسته است شمای خارجی‌‌اش را به ما نشان بدهد و هم اینکه در مورد خودش خوب پیوند زده با مثال‌هایی که می‌گوید. داستان با وجود اینکه خیلی وجه شخصی و درونی دارد، وجه اجتماعی‌اش را هم می‌شود از دورتر دید. مثلاً همین قسمتی که راجع به رابطهٔ پدر و مادرش می‌گوید که هیچ‌وقت ندیده پدر و مادرش در حضور بچه‌ها به هم ابراز عشق بکنند، من فکر می‌کنم که یک سطح بالای فرهنگی را دارد به ما نشان می‌دهد. برای همین فکر می‌کنم این کتاب حتی قابل‌ترجمه است و خوانندهٔ غیرفارسی‌زبان هم به‌اندازهٔ کافی المان می‌گیرد که روابط را درک کند. ما داستان‌ها را هم می‌توانیم مستقل در نظر بگیریم، و هم می‌توانیم کلش را یک رمان در نظر بگیریم؛ داستان‌های پیوسته. اگر اسامی را کمی تغییر بدهیم، می‌توانیم همه را به‌صورت یک داستان پیوسته و کل راوی‌ها را یک نفر ببینیم… داستان‌های این مجموعه با وجود تلخی و غم و بیماری و تیرگی و زخم و افسردگی و ملال و روزمرگی، نهایتاً مزین‌اند به رابطه‌های بسیار صمیمانه، بسیار بی‌واسطه، گاهی عاشقانه و تصاویر بسیار زیبا از آسمان پرستاره، گل‌های رنگی به‌ویژه گل‌های رنگی و صورتی ارغوان. با همین ظرافت‌هاست که کتاب آقای مجید سجاد تهرانی نهایتاً با روشنی و طلوع خورشید تموم می‌شود، و وقتی که کتاب را تمام می‌کنی، از آن تلخی‌ها چیزی نمی‌ماند و چیزی که در یاد آدم می‌ماند و با آدم می‌ماند، حرکت و روشنی‌ست.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامه، </span><b>دکتر فرشید سادات‌شریفی</b><span style="font-weight: 400;"> نقد خود را بر این داستان چنین بیان کرد: «اولاً این مجموعه‌داستان خیلی می‌تواند اهمیت داشته باشد وقتی که ما بخواهیم ادبیات دیاسپورا و ادبیات مهاجران را بررسی بکنیم. یک بخشی از ادبیات مهاجران ادبیاتی‌ست که دربارهٔ مهاجرت نوشته نشده ولی پس از مهاجرت شکل نهایی خودش را پیدا کرده و منتشر شده؛ مهم‌ترین نمود چنین آثاری در حالت موفقش یک‌جور رهایی از سانسور است و وقتی که از سانسور صحبت می‌کنم، فقط سانسور بیرونی نیست، سانسور درونی را هم مدنظر دارم و این کتاب نمونهٔ خیلی خوبی‌ست، و من یک دست‌مریزاد باید بگویم به مجید عزیز بابت رهاکردن خودش از این چیزهایی که هر کدامش تابوست؛ احساس‌های متضاد به مادر و پدر تابوست و به‌نظرم اتفاقاً تابوبودنش خیلی شدیدتر از آن بحث‌های جنسی‌ست، یعنی آن‌ها همیشه تابو بوده‌اند و در لایهٔ اول تابو به ذهن می‌آیند، ولی احساسات متضاد نسبت به پدر و مادر به‌ویژه، و بعدش احساسات متفاوت و متضاد نسبت به عشق و بعد غریزهٔ مرگ و اشاره به خودکشی… این‌ها همه به‌نظر من تابوهایی‌اند که کمتر بهشان پرداخته شده و عمیق‌ترند و دیوارشان ستبرتر است. آخر از همه تابوی مسائل جنسی‌ست که بهش پرداخته شده، در نتیجه خیلی خوشحالم از خواندن چنین داستانی و شنیدن آن. وقتی که این آزادی و رهایی را شما در نظر بگیرید، همه‌چیز می‌تواند جنبه‌ای فرویدی پیدا بکند، یعنی آن نقطه‌ای‌ست، دریچه‌ای‌ست، درِ کوچکی‌ست که رخنه‌ای می‌کند به آنجایی که فروید می‌خواهد از آن حرف بزند؛ غرایض متضاد وجود آدمی و حالا چه در این داستان و چه در کل مجموعه‌داستان که می‌شود آن‌ها را داستان‌های به‌هم‌پیوسته‌ای هم در نظر گرفت، ما تناقض دو غریزهٔ اروس، غریزهٔ زندگی، و غریزهٔ تاناتوس یا غریزهٔ مرگ و تخریب، را داریم که در این داستان هم هست و بسیار بسیار واضح هم خودش را نشان میدهد؛ مرکزش یک مثلث کبوتر، رعنا و مادر است و به نظر می‌آید که وسط این مثلث شما می‌توانید گل شمعدانی را قرار بدهید. یعنی یک مثلث متساوی‌الاضلاعی از رعنا و مادر و کبوتر شما در نظر بگیرید و بعد در مرکزش گل شمعدانی را قرار بدهید… تضادی که هست بین آن لذت و آرامشی که وجود رعنا می‌دهد و در عین حال تنشی که وجود رعنا دارد، رأس اول این مثل است. دقیقاً همین تضاد به‌شکل دیگری و در قالب خاطره و زمان‌پریشی و رفت و برگشت در برش‌های زمانی مختلف با مادر است، یعنی ما خردسالی و نونهالی راوی را می‌بینیم، هفت‌سالگی‌اش را می‌بینیم و جوانی‌اش را هم می‌بینیم و در این سه تا ضمن اینکه ستایش بسیار زیادی نسبت به مادر هست، و اصلاً اشاره به آن زنانه‌بودن و دخترگونه‌بودن این فرزند پسر هم یک نمودی از این است، ولی در عین حال احساس یک‌جور فاصله، نیاز به جلب‌توجه مادری که لازم است که بلندتر با او حرف زده بشود تا بیاید و توجه بکند به آن نونهال، این تصویر را در نظر بگیرید بگذارید کنار آن حالت بزرگسالی و ازکارافتادگی مادر و درکی که راوی از دیدن این و از انجام‌دادن آن کمک‌ها و مراقبت‌ها می‌برد و افکاری که در ذهن خودش دارد و بگذارید کنار این جملهٔ کلیدی که «بعد از دیدن تن برهنهٔ مادر فکر نمی‌کنم دیگر بتوانم از بودن با هیچ زنی لذت ببرم»، و در تقابلش با اتفاقی که با رعنا می‌افتد، و بعد این تضاد در ذات رعنا و تضاد در ذات مادر را بگذارید کنار کبوترهایی که در ضمن اینکه یک‌جور آزادی دارند، یک‌جور رهایی دارند که انگار راوی به آن‌ها غبطه می‌خورد و حسادت می‌کند، در عین حال برمی‌گردند به یک نقطهٔ اهلی‌شده و در آنجا راوی یک‌جور زنجیر نامرئی انگار دارد به پای این‌ها می‌بیند و باز ارتباطشان را هم با لفظ نر و ماده آن لایهٔ جنسی را در حقیقت بهش اضافه می‌کند… حالا گل شمعدانی می‌آید آن وسط قرار می‌گیرد. گل شمعدانی را اگر از نظر نمادین هم بخواهیم نگاه بکنیم و نکته‌ای را هم که مجید در ابتدای جلسه گفت، کنار بذاریم، گل شمعدانی در فرهنگ نمادها، در فرهنگ‌های اروپایی به‌ویژه دورهٔ ویکتوریایی، نماد صمیمیت و مراقبت و عشق و همین‌طور گذشتن از سختی‌ها و شادیِ عبور از سختی‌هاست. حالا ما توی این داستان عبوری به‌طور خاص نمی‌بینیم که اتفاق بیفتد، یعنی حتی اتوبوسی هم که هست، سفری هم که هست، با یک‌جور رنج همراه است، ولی عبوری که در کل مجموعه می‌بینیم و اینکه گل شمعدانی اسمش را به کلیت مجموعه داده، با این درگذربودن و شادی پس از گذربودنِ گل شمعدانی در فرهنگ‌های مختلف، ارتباطی پیدا می‌کند که به‌نظر من خیلی ارتباط جالبی‌ست. در یک کلام، راوی در ضمن اینکه نمی‌خواهد و نمی‌تواند مثل مادرش باشد، نمی‌خواهد و نمی‌تواند رعنایی را در کنار خودش داشته باشد، در عین حال می‌خواهد که شبیه آن‌ها باشد. کما اینکه ما جمله‌ای داریم توی متن از زمان کودکی راوی که می‌گوید می‌خواهم همان‌طور باشم که او هست. و این تضاد، این کشمکش بین خواستن و نخواستن، بین ویرانی و مرگ با غریزهٔ حیات، بین صمیمیت و دورافتادگی، بین دوست‌داشتن و نفرت، تجلی خودش را در آن میل به انداختن خودش از آن بالا هم نشان می‌دهد؛ بر آن لبه نشستن، در آستانه بودن، که از یک طرف دیدی به آدم می‌دهد، قدرت نگاه‌کردن و دیدن و تماشاکردن چیزهایی را می‌دهد که شما بدون ارتفاع نمی‌توانید داشته باشید، و از طرف دیگر، آن میل به خودتخریبی و پایان‌دادن به خود. به‌نظرم اتفاقاً شروع خیلی خوبی‌ست برای مجموعه، یعنی اگر صرفاً می‌خواستیم از روی نام‌گذاری و نام داستان‌ها ترتیب داستان‌ها را بچینیم، قاعدتاً داستانی که اسمش را به آن می‌دهد نباید اول می‌آمد، ولی وقتی‌که از دید فرویدی و استحاله‌ای که در طول مجموعه اتفاق می‌افتد، تغییری که اتفاق می‌افتد، پالایش و والایش فرویدی که در مواجههٔ با مرگ اتفاق می‌افتد، نگاه بکنیم، این داستان اتفاقاً باید بیاید و در اول مجموعه بنشیند و این مجموعه با این تضاد و این تلخی شروع بشود تا نهایتاً برسیم به تولد گل نیلوفر.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از آن تعدادی از شرکت‌کنندگان در جلسه نظراتشان را دربارهٔ داستان دادند و یکی دو سؤال هم مطرح شد که به خلاصه‌ای از آن‌ها می‌پردازیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از نویسنده سؤال شد: آیا همان اول که این داستان‌ها نوشته شد، قرار بود که مجموعه بشود، آیا این داستان‌ها به‌شکل پراکنده‌ای شکل گرفتند و بعد سیری بین خودشان پیدا کردند، یا نه، از ابتدا یک‌جور پیوستگی را در ذهن داشتید؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>مجید سجادی تهرانی </b><span style="font-weight: 400;">پاسخ داد: «نه واقعیتش این است که از اول این پیوستگی وجود نداشت و هر کدامشان جداجدا نوشته شده بود و اتفاقاً اولین بار وقتی آقای زنده‌یاد محمدعلی نسخهٔ اولیه‌ را خواندند، ایشان بودند که به من پیشنهاد دادند که مجید، آن دوتا داستان کوتاهی را که ربطی به چهار داستان دیگر ندارند کنار بگذار و با مصالح آن چهار داستان رمان بنویس. من گفتم کدام چهار داستان؟ بعد ایشان بهم گفتند که این‌ها به هم مرتبط‌اند دیگر! آنجا تازه من متوجه شدم که این‌ها واقعاً مرتبط‌اند… اما خب باز من لجاجت کردم و گفتم چون واقعاً خیلی طولانی شده بود و یک جورهایی واقعاً می‌خواستم از آن خلاص بشوم؛ ده پانزده سال بود درگیرش بودم و می‌خواستم که ازش رها بشوم، می‌خواستم که چاپ بشود، و به‌خاطر همین دیگر به آن ایده‌ای که بروم به‌سمت رمان نپرداختم. حالا شاید در آینده بهش برگردم.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سؤال دیگر این بود: اگر امکان دارد نام ببرید که آن چهار داستان اصلی و آن دوتای جداگانه کدام‌اند؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>مجید سجادی تهرانی </b><span style="font-weight: 400;">پاسخ داد: «سه داستان اول مجموعه‌ «بوی برگ شمعدانی»، «هوس یک سیگار» و «برای الیزه» و داستان آخر «روز تولد نیلو» در اصل روایت داستان راوی اصلی ما علی امینی هستند و ماجرایی که او از سر می‌گذراند و رابطه‌اش با رعنا و مادرش، و بعد در نهایت در «روز تولد نیلو» آن پختگی و ماجرایی که بعد برایش پیش می‌آید، سیری‌ست که طی می‌کند. دو داستان دیگر «اسپرماتوزوئید» و «ضراب‌خانه» که بین داستان سوم و داستان ششم قرار گرفته‌اند، شخصیت‌های متفاوتی دارند و ارتباط خیلی ارگانیکی با آن چهار داستان دیگر ندارند. داستان «اسپرماتوزوئید» کمی حالت طنز دارد و «ضراب‌خانه» هم از دید خودم فضای متفاوتی دارد که من آن را به یاد تمام نویسنده‌های ایران نوشته‌ام که عمری را صرف نوشتن می‌کنند و بعد به‌خاطر سانسور و شرایطی که در ایران وجود دارد، عملاً نتیجهٔ زحماتشان را نمی‌بینند و در نهایت مجموعه‌هایشان همین‌طور می‌ماند و به‌خاطر این اتفاق هم مشکلات خانوادگی پیدا می‌کنند، هم شرایط روحی خودشان را از دست می‌دهند. عملاً جرقهٔ نوشتن داستان «ضراب‌خانه» ماجرایی بود مربوط به یکی از نویسنده‌های عزیز ایران به‌نام اصغر الهی که فوت کرد و من بعدها فهمیدم رمان بسیار حجیمی داشت که سال‌های طولانی برایش وقت گذاشته و کلی مطالعه و جست‌وجو کرده بود، این رمان دهه‌ها توی محاق سانسور و وزارت ارشاد گیر کرده بود و در ایران چاپ نشد و بعد تعداد بسیار محدود فکر کنم در آلمان چاپ شد. به‌نظرم خیلی رمان درخشانی بود که ادبیات ایران از آن محروم شد، اسمش بود «رؤیا و رؤیا». آن ماجرا جرقه‌ای شد برای نوشتن داستان «ضراب‌خانه» و داستان «اسپرماتوزوئید» هم در اصل می‌توانم بگویم یک جور بازیگوشی بود و یک‌جور شکلک‌درآوردن برای سانسور بود. من این مجموعه را داده بودم تا بلکه در ایران بتواند چاپ بشود و چیزی که اول بهم گفتند این بود که ببین آن داستان را که کلاً بگذار کنار و اصلاً بهش فکر هم نکن، و خب به‌خاطر همین ماجرا دوست داشتم این داستان در این مجموعه باشد. اتفاقاً از نگاه خودم این داستان خیلی داستان اخلاقی‌ای است. یعنی اصلاً چیزی ندارد و نگاهی که در این داستان هست، نگاه خیلی اخلاق‌گرایی‌ست. اما خب متأسفانه وقتی که شما فقط ظواهر برایتان مهم است و همه‌چیز را در سطح می‌بینید… شما فکر می‌کنید که مثلاً سانسور چطور در ایران عمل می‌کند؛ یک سری لغات وجود دارد که این‌ها آن لغات را توی داستان‌ها search می‌کنند، یعنی مفهوم و محتوا اصلاً اهمیتی ندارد. نگاهشان به متن خیلی ظاهربینانه است.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در پایان این نشست، </span><b>دکتر فرشید سادات‌شریفی </b><span style="font-weight: 400;">از ناشر خواست برای شرکت‌کنندگان در جلسه توضیح دهد که چگونه می‌توانند کتاب کاغذی و الکترونیک را تهیه کنند، که اعلام شد نسخهٔ چاپی این کتاب را می‌توان از کتاب‌فروشی پان‌به در داون‌تاون ونکوور، به‌صورت حضوری و آنلاین با امکان ارسال به تمام نقاط دنیا و همچنین از طریق وب‌سایت آمازون در کشورهای مختلف خریداری کرد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نسخهٔ الکترونیکی این کتاب با فرمت ای‌پاب و چیدمان سیال متن روی پلت‌فرم‌های Apple ‌‌Books و Google Play Books تنها با یک کلیک در ۷۰ کشور جهان در دسترس است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نسخه‌های چاپی و الکترونیکی کتاب از طریق این لینک در دسترس است:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://bit.ly/RahaaBookstore"><span style="font-weight: 400;">https://bit.ly/RahaaBookstore</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همچنین روز جمعه ۱۰ مهٔ‌ ۲۰۲۴ نشست حضوری و مجازی برای نقد و بررسی داستان دیگری از مجموعه‌داستان «بوی برگ شمعدانی» نوشتهٔ مجید سجادی تهرانی هم‌زمان در کافه ترنج مونترآل و بر بستر زوم برگزار شد. این برنامه نیز کار مشترکی بود از گروه علمی‌آموزشی سَماک، باشگاه کتاب مونترآل، کافه ترنج و نشر رها. در این برنامه، داستان آخر این مجموعه‌داستان یعنی «روز تولد نیلو» خوانده شد و مورد بررسی قرار گرفت. متأسفانه به‌دلیل گرفتاری‌ای که برای مجید سجادی تهرانی پیش آمده بود، او نتوانست در این نشست حضور یابد. و البته به‌دلیل محدودیت فضا، ما نیز از درج گزارش این نشست پوزش می‌خواهیم. چنانچه گروه علمی‌آموزشی سَماک پادکست این دو نشست را انتشار دهد، خبر آن در شبکه‌های اجتماعی گروه علمی‌آموزشی سَماک و نشر رها برای علاقه‌مندان منتشر خواهد شد. گروه علمی‌آموزشی سَماک و نشر رها را می‌توانید از طریق لینک‌های زیر دنبال کنید:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">کانال تلگرام گروه علمی‌آموزشی سَماک: </span><a href="http://t.me/Samaak_AM"><span style="font-weight: 400;">t.me/Samaak_AM</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اینستاگرام گروه علمی‌آموزشی سَماک: <a href="https://www.instagram.com/samaak_ca" target="_blank" rel="noopener">samaak_ca@</a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">فیس‌بوک نشر رها: </span><a href="https://www.facebook.com/Rahaa.pub"><span style="font-weight: 400;">facebook.com/Rahaa.pub</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">اینستاگرام نشر رها: </span><a href="https://www.instagram.com/rahaa.pub?igsh=MWpiY2F4N2RjMzNicA=="><span style="font-weight: 400;">rahaa.pub@</span></a></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/05/26/%d8%a8%d9%88%db%8c-%d8%a8%d8%b1%da%af-%d8%b4%d9%85%d8%b9%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%88%d9%86%d8%aa%d8%b1%d8%a2%d9%84-%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af/">«بوی برگ شمعدانی» به مونترآل رسید</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2024/05/26/%d8%a8%d9%88%db%8c-%d8%a8%d8%b1%da%af-%d8%b4%d9%85%d8%b9%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%88%d9%86%d8%aa%d8%b1%d8%a2%d9%84-%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">22946</post-id>	</item>
		<item>
		<title>چمدان ایران: یک مونولوگ</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2024/05/19/%da%86%d9%85%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%db%8c%da%a9-%d9%85%d9%88%d9%86%d9%88%d9%84%d9%88%da%af/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2024/05/19/%da%86%d9%85%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%db%8c%da%a9-%d9%85%d9%88%d9%86%d9%88%d9%84%d9%88%da%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 20 May 2024 04:00:31 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[مجید سجادی تهرانی]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=22915</guid>

					<description><![CDATA[<p>مجید سجادی تهرانی – ونکوور دختر جوان روی مبل دسته‌داری رو به آفتاب نشسته است. روز بهاری زیبایی است و باد ملایمی از طرف اقیانوس که آن‌سوتر پیداست، می‌وزد. هوا کمی گرم‌تر شده، روزها کمی بلندتر، روزهای آفتابی کمی بیشتر، دختر اما آفتابی نیست. پیراهن سیاه یقه‌داری به تن دارد و صورت بی‌آرایشش رنگ‌پریده است. با صدای نرم و نازکش شروع می‌کند رو به دوربین حرف‌زدن. فارسی را کمی با لهجه حرف می‌زند. دختر: «از وقتی...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/05/19/%da%86%d9%85%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%db%8c%da%a9-%d9%85%d9%88%d9%86%d9%88%d9%84%d9%88%da%af/">چمدان ایران: یک مونولوگ</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af-%d8%b3%d8%ac%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">مجید سجادی تهرانی</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دختر جوان روی مبل دسته‌داری رو به آفتاب نشسته است. روز بهاری زیبایی است و باد ملایمی از طرف اقیانوس که آن‌سوتر پیداست، می‌وزد. هوا کمی گرم‌تر شده، روزها کمی بلندتر، روزهای آفتابی کمی بیشتر، دختر اما آفتابی نیست. پیراهن سیاه یقه‌داری به تن دارد و صورت بی‌آرایشش رنگ‌پریده است. با صدای نرم و نازکش شروع می‌کند رو به دوربین حرف‌زدن. فارسی را کمی با لهجه حرف می‌زند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دختر: «از وقتی که یادم هست، همون بچگی که تازه اومدیم، پنج، شش سالم بود، بابا این… » به جایی بیرون کادر اشاره می‌کند. کلمه را فراموش کرده. سعی می‌کند به یاد آورد. دوربین روی او می‌ماند. مستأصل به دوربین نگاه می‌کند. صدای زنی که پشت دوربین است به‌انگلیسی می‌گوید: «سوت‌کِیس.» دختر دستش را به علامت نه تکان می‌دهد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; انگلیسی نه، فارسی! بابا دوست نداره کلمهٔ انگلیسی وسط فارسی بگم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زن به فارسی می‌گوید چمدان.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دختر: «آره، چمدون! بابا این چمدون کوچیک همیشه داشت. این چمدون همیشه گوشهٔ اتاق‌خواب یا کمددیواری بود و هیچ‌وقت هم باز نمی‌شد. یه بار از بابا پرسیدم توی این چمدون چی داری؟ بابا گفت این چمدونِ ایرانه! هر وقت بریم ایران، این رو باید با خودم ببرم. من گفتم حالا مگه قراره بریم ایران؟ گفت فعلاً که نمی‌شه اما بالاخره می‌ریم. من تو عالم بچگی فکر می‌کردم توی این چمدون چی داره! فکر می‌کردم اسناد و مدارک سرّی! بچه بودم فکر می‌کردم بابام حتماً آدم مهمیه خیلی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بزرگ شدم، فکر کردم شاید اسناد و مدارک زمین و ملک و املاک. ازش پرسیدم. جواب نداد. فقط خندید. مامان هم باهاش خندید. یه جوری که معلوم بود داره مسخره می‌کنه گفت آره، قباله‌جات و بنچاق‌های ملک و املاکشه! بنچاق رو خوب یادم مونده، بامزه است! بنچاق! بعضی کلمه‌ها خیلی عجیب‌اند. واقعاً کی اول فکر کرد به اون کاغذ بگه بنچاق.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من بچه که بودم ق نمی‌تونستم بگم. می‌گفتم گ. مثل گرمز، یا گیمه خورشت مورد علاگه‌ام بود! بنچاق اولین کلمه‌ای بود که گفتم ق. باید قیافهٔ بابام رو می‌دیدی انگار هاروارد پذیرش گرفتم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تردید جای لذتِ یادآوری خاطرات را در چشمان دختر می‌گیرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; نمی‌دونم اینا که دارم می‌گم اصلاً به دردت می‌خوره یا نه؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زن پشت دوربین می‌گوید: «آره، خیلی خوبه، هر چی دلت می‌خواد بگو.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دختر: «چی می‌گفتم؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زن: «بنچاق!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دختر: «آها، فیلم پاریس تگزاس رو دیدی؟ مَرده که وسط بیابون گم‌وگور شده؟ نقشش رو هری دین استنتون بازی می‌کنه. من خیلی این بازیگر خوشم میاد. یه جورایی شبیه باباست. مخصوصاً‌ توی این فیلم با اون سیبیل باریک. شبیه جوونی‌های بابا. یادم باشه عکسش رو بهت نشون بدم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">باز رشتهٔ کلام را از دست داده. در فکر چیزی است. سکوت که طولانی می‌شود، زن پشت دوربین می‌گوید: «داشتی پاریس تگزاس رو می‌گفتی.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دختر: «آره، حواسم رفت به سیبیل باریک. بابا یه کلمه‌ای داشت برای این. می‌گفت سیبیل چی؟ توی اون هم ق داشت.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زن: «سیبیل قیطونی!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دختر: «آفرین، سیبیل قیطونی. کلمه‌ها رو اگر فراموش کنم، استرس می‌گیرم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زن: «اشکال نداره. من این فیلم‌ها رو اصلاً قرار نیست به کسی نشون بدم. این‌طوری راحت‌تره برام تا صدا ضبط‌کردن. اگرم یه روزی فکر کردم فیلمی چیزی از توش دربیارم، حتماً ادیت می‌کنم. راحت باش. نمی‌خوای دیگه پاریس تگزاس رو بگی؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دختر: «چرا، می‌گم، جالبه. تو فیلم رو دیدی؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زن: «خیلی سال پیش تو ایران. چیز زیادی ازش یادم نیست.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دختر: «هری دین استنتون، اسمش تراویسه توی فیلم، تنها چیزی که همراشه شمارهٔ برادرشه با یه عکس از یه زمین خشک. بابا اگه بود می‌گفت برهوت. برهوت. اینم دوست دارم. آهنگش یه جوریه وقتی می‌گی تشنه‌‌ت می‌شه. توی عکس یه زمین برهوت پیداست با یه تابلوی کوچیک درب‌وداغون که روش نوشته برای فروش. تراویس، می‌گفت اینجا یه تیکه زمینه که مامان و باباش اولین بار با هم اینجا خوابیدند. فکر می‌کرد نطفه‌‌ش اونجا بسته شده، وسط بیابون برهوت! می‌گفت باباش جلوی دوست‌هاشون مامانش رو اذیت می‌کرده که ما اول بار هم رو توی پاریس بوسیدیم. اما نه پاریس فرانسه، پاریسِ تگزاس! تراویس یه موقعی این تیکه زمین رو وسط بیابون تگزاس خریده، یه تیکه زمین که یکی احتمالاً شوخی‌ش گرفته اسمش کرده پاریس. حالا که زنش، سهمش، حقش، عشقش به‌قول حمید هامون رفته، می‌خواست بره اونجا حتماً بمیره!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زن پشت دوربین بلند می‌زند زیر خنده: «تو مگه هامون رو دیدی؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; نه، هنوز ندیدم. یه دوست‌پسر ایرانی دارم چند ساله اومده. خیلی بانمکه. از این عشق فیلم‌هاست. تیکه‌هاش رو برام گذاشت توی یوتیوب دیدم. کلی دوست و رفیق داره همه پخش و پلا دوروبر دنیا. همه هم مثل خودش خل‌چل‌. هر چند وقت یه بار دیالوگ‌های این فیلم رو با هم تعریف می‌کنن، می‌خندن. منم یه روز گفتم اینا چیه با دوستات می‌گی؟ تیکه‌هاش رو برام گذاشت. این صحنهٔ دادگاهش رو دوست دارم. همچین می‌گه سهم من، حق من، انگار داره از زمین و ارث و میراثش حرف می‌زنه.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زن پشت دوربین: «پس بابات مثل تراویس، یه تیکه پاریس داره تهران؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دختر: «تهران که نه، برغان. من که یادم نمیاد. من سه سالم بود اومدیم. یه دِهیه بین کرج و قزوین. بابا همه‌ش خواب اون باغ کوچیک رو می‌دید که از توی اتاقش صدای رودخونه میومد شب‌ها. بابا نمی‌گفت اتاق، می‌گفت آلونک؛ آلونک کوچیک وسط باغ. این‌طوری یاد گرفتم که گفت توی باغ، آلو هم داشتیم. آلو، پِلام. تو باغ آلو، آلونک داشتند. با درخت شاتوت. درخت چسبیده بوده به آلونک. می‌رفتند بالای بام توت‌خوری. فارسی خیلی باحاله بعضی وقتا. مثلاً همین خوری. خب خوردن که معلومه چیه. اما ببین بابا می‌گفت می‌رفتیم بالای بام توت‌خوری، یا مثلاً می‌گفت مرده‌خوری گل زد. آخه مرده رو مگه می‌خورن؟ می‌گفت نه! وقتی یکی می‌میره تو ایران ملت می‌رن مرده‌خوری. عجیبه. آخه اینجا کسی که می‌میره، خانواده‌اش تا چند وقت حوصلهٔ آشپزی ندارند. مردم براشون غذا می‌برن. اما مثل اینکه ایران همه می‌رن خونهٔ صاحب عزا تپل می‌شن!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; تپل می‌شن؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; تپل نه، ت داشت اما.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; تلپ می‌شن!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دختر: «آره، همین. تو باید بیشتر بیای پیش من.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زن: «پس توی چمدون بابا سند اون باغه؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دختر: «نه، من نمی‌دونم باغ اصلاً سند داره یا نه. اصلاً نمی‌دونم دیگه باغی هست یا نه. حالا می‌گم تو چمدون چیه.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کمی سکوت می‌شود. دختر از پنجره بیرون را نگاه می‌کند. آسمان کمی ابری شده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دختر: »فردا هوا بارونی می‌شه. هر وقت از این ابرها میاد، فرداش بارون میاد. عوضش امروز غروب خیلی قشنگ می‌شه.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زن: «یه سؤال می‌کنم اگه دوست نداشتی جواب نده. فکر نمی‌کنی بابا دوست داشت ایران دفن بشه؟ می‌دونم که ناگهانی فوت کردند و احتمالاً امکانش نبوده. اما بهش فکر کردی؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دختر: «اتفاقاً در این مورد یه مدت قبل صحبت کردیم. البته به‌شوخی و مسخرگی. بابا یه کتاب خونده بود، که فکر کنم آخرین کتابی هم شد که خوند. خیلی تحت‌تأثیرش قرار گرفته بود و دوست داشت در موردش حرف بزنه. یه کتابی به اسم return: why we go back to where we come from. بیا آخرشم انگلیسی گفتم. چرا برمی‌گردیم جایی که ازش اومدیم. آخرین کتاب کمال اَل‌سولِیلی، می‌شناسی؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زن: «نه، چیزی ازش به فارسی ترجمه شده؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دختر: «نمی‌دونم. فکر نکنم. یه نویسندهٔ یمنی‌تبار کاناداییه. اوایل دههٔ شصت قبل از استقلال یمن از بریتانیا، به دنیا اومده. چون باباش با انگلیسی‌ها همکاری می‌کرده، مجبور می‌شن بعد از استقلال از یمن فرار کنند. کمال سه چهار سالش بیشتر نبوده. اول می‌رن بیروت، بعد هم قاهره. زندگی‌نامه‌اش رو هم نوشته. الآن اسم کتاب زندگی‌نامه یادم نمیاد. خلاصه، کودکی و نوجوانی خارج از یمن بوده، بعد برای یه مدت کوتاه بیست سالگی برمی‌گرده یمن. اونجا می‌ره سربازی. بعد می‌ره لندن و از اونجا هم میاد کانادا. الآنم توی دانشگاه بریتیش کلمبیا پروفسوره. روزنامه‌نگاری درس می‌ده. حالا این آدم که گفتم مثلاً رو هم پنج شش سال یمن بوده، یهو وسط جنگ داخلی یمن، شدید احساس می‌کنه دلش می‌خواد برگرده. خودش می‌گه هر چی فکر می‌کرد هیچ دلیل قانع‌کننده‌ای برای این حس پیدا نمی‌کرد. همه‌ش تو بیداری و خواب فکر خونهٔ بچگی‌ش بود، یه جایی بالای تپه، مشرف به شهر قدیمی. یه چیزی مثل باغ آلوی بابا توی برغان. حالا اصلاً معلوم نیست اون خونه باشه، نباشه، یهو دیدی اصلاً تپه هم دیگه نباشه. بابا چی می‌گفت؟ می‌گفت آش رو با جاش خوردن. این ضرب‌المثل‌های ایرانی بعضی‌اش واقعاً بامزه‌ است. آخه آش با جاش خورده یعنی چی؟ ظرف رو که نمیشه خورد. یکی دیگه هم هست که همه‌ش بابا می‌گفت من می‌گفتم این خیلی غلطه بابا. می‌گفت تو نمی‌فهمی. چی بود؟ بذار یه کم فکر کنم. توش آب داشت. حالا قشنگش یاد ندارم اما می‌گفت آب که رفت بالای سرت دیگه مهم نیست یه متر، صد متر. من بهش می‌گفتم آخه بابا این چه حرفیه. یه متر رو یه کم دست و پا بزنی میای بالا، صد تا که حتماً مردی. بابا می‌گفت این مال اون موقعی بوده که تو ایران کسی شنا بلد نبوده. این جور چیزا رو انقدر جدی می‌گفت که منِ ساده باور می‌کردم. بعد یاد گرفتم به مامان نگاه می‌کردم. اگه گوشهٔ لبش از اون لبخند‌های به‌قول بابا ژوکوندی بود، می‌فهمیدم الکی گفته. خالی‌بندی. اینم قشنگه. خالی‌بندی رو این‌جوری یادم داد که نشستیم گل یا پوچ. گفت خالی‌بازی کن. من نفهمیدم یعنی چیکار کنم. خودش کرد. بعد گفت خالی‌بازی فهمیدی چی، حالا خالی‌بندی هم همین یعنی الکی بگی گل دارم اما پوچ باشه.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ببخشید همه‌ش این شاخه اون شاخه می‌شم. داشتم کتاب اَل‌سولِیلی رو می‌گفتم. خلاصه هر چی فکر می‌کنه، نمی‌تونه دلیلش رو پیدا کنه که چرا وسط تورنتو &#8211; اون‌موقع تورنتو بوده &#8211; کارِ خوب، کاری که همهٔ عمر دوست داشته بکنه، خونهٔ خوب، آزاد، آخه همجنس‌گرا هم هست، یهو به دلش افتاده پاشه بره یمن، وسط جنگ. البته که نمی‌ره اما عوضش کلی جای دیگه می‌ره، تحقیق می‌کنه، مصاحبه می‌کنه، یه جورایی مثل این کاری که تو داری می‌کنی. نتیجه‌ش می‌شه این کتاب بازگشت در مورد کشورهایی که مهاجرت برعکس داشتند و مردمانی که به سرزمین مادری برگشتند. خیلی جالبه. می‌گه خیلی کم در مورد این موضوع کار شده، می‌گه بزرگ‌ترین فصل نانوشته از تاریخ مهاجرت، بازگشته. می‌گه به این دلیل که معمولاً بازگشت برای مهاجرها معنی شکست داره &#8211; بابا می‌گفت وادادن. می‌گفت زود وا نده! &#8211; کی‌ میاد داستان وادادن خودش رو بگه. همه از تجربه‌های موفقیت می‌گن. اما خب مثلاً همین‌ کانادا، از هر پنج نفر، دو تا مهاجر، پنج سال نشده، برمی‌گردند. اَل‌سولِیلی می‌گه داستان این برگشتی‌ها کجاست؟ بعد خیلی جالبه رفته کلی کشوری که مردم برگشتند، می‌فهمه خیلی‌ها نه برای اینکه شکست خورده بودند، چون فکر می‌کردن به جز اونجا هیچ‌جا خونه‌شون نیست، برگشتن. ایرلند مثلاً. یا باسک اسپانیا. همه هم کشورهای پول‌دار یا اروپایی نیستند، مثلاً جامائیکا یا غنا. می‌دونستی سال ۲۰۱۷ کلی آمریکاییِ آفریقایی‌تبار برگشتند به غنا؟ &#8211; بابا می‌گفت کِی سالِ برگشت ما مثل ۲۰۱۷ غنا برسه &#8211; اَل‌سولِیلی می‌گه وقتی قلب و روح مهاجری توی جایی که ازش اومده جا می‌مونه، اون مهاجر مثل یه مسافر زندگی می‌کنه که انگار اومده یه سفر طولانی که فقط وقتی تموم می‌شه که برگرده خونه. بابا دلش ایران بود، واِلا اون باغ و این چمدون بهانه بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب بازگشت با همین سؤال تو شروع می‌شه. اَل‌سولِیلی اولین سؤالی که از هر مهاجری می‌پرسیده این بوده که:<br />
Where do you want to be buried?‎</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من از بابا همین سؤال رو پرسیدم بعد از اینکه یه ساعت از این کتاب برام گفت و حتی آورد برام از روش خوند. بابا گفت من دوست دارم پیش تو و زنم باشم. فقط قول بده اومدی بالای قبرم فارسی حرف بزنی. البته با شوخی و خنده. مسخره‌بازی در می‌آوردیم. بابا قرار نبود بمیره. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من همیشه فکر می‌کنم کشور بابا، زبان فارسی بود. برای همین دوست داشت من به ارث ببرمش. بچه که بودم، خیلی لجباز بودم. وقتی فهمیدم بابا دوست داره فارسی یاد بگیرم، لج کردم اصلاً یه کلمه هم نمی‌گفتم. بعد یه شب موقع خواب باز سر لج‌و‌لج‌بازی شروع کردم اداش رو درآوردن. مثلاً گفت دیگه وقت خوابه. منم گفتم دیگه وقت خوابه. گفت برو بچه مسواکت رو بزن. منم گفتم برو بچه مسواکت رو بزن. بزرگ‌ترها عصبانی می‌شن بچه‌ها اداشون رو دربیارن اما اون شروع کرد عمدی یه چیزهایی گفتن که من اداش رو دربیارم. بعد این شد بازی‌مون. می‌گفت قشنگ‌جان بیا ادابازی کنیم. عادتش بود به من می‌گفت قشنگ‌جان! همین‌جا نزدیک خودمون خاکش کردم که هر هفته برم پیشش ادابازی. من دوری بابام برام خیلی سخته!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اشک در چشم‌هایش جمع شده و قطره‌ای روی گونه‌اش می‌ریزد. با پشت دست پاکش می‌کند. زن می‌گوید: «یه لیوان آب برات بیارم؟» بلند می‌شود و از کادر دوربین می‌رود بیرون. زن پشت دوربین بینی‌اش را بالا می‌کشد. صدایش کمی گرفته: «بالاخره نگفتی توی چمدون چی بود؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">صدای دختر از خارج قاب: «برو خودت باز کن، ببین. همون‌جا گوشهٔ کتابخونه‌ست.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">غروبِ هزاررنگِ تماشایی‌ای از پنجره پیداست؛ سرخ، نارنجی، بنفش، صورتی.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/05/19/%da%86%d9%85%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%db%8c%da%a9-%d9%85%d9%88%d9%86%d9%88%d9%84%d9%88%da%af/">چمدان ایران: یک مونولوگ</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2024/05/19/%da%86%d9%85%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%db%8c%da%a9-%d9%85%d9%88%d9%86%d9%88%d9%84%d9%88%da%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">22915</post-id>	</item>
		<item>
		<title>داستان شکل‌گیری یک فیلم: ناگهان سرْبریده</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/10/06/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b4%da%a9%d9%84%da%af%db%8c%d8%b1%db%8c-%db%8c%da%a9-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d9%86%d8%a7%da%af%d9%87%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%b1%d9%92%d8%a8%d8%b1/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/10/06/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b4%da%a9%d9%84%da%af%db%8c%d8%b1%db%8c-%db%8c%da%a9-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d9%86%d8%a7%da%af%d9%87%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%b1%d9%92%d8%a8%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 06 Oct 2023 15:15:10 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[آرش خاکپور]]></category>
		<category><![CDATA[آریو خاکپور]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[عباس نعلبندیان]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مجید سجادی تهرانی]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=21554</guid>

					<description><![CDATA[<p>مجید سجادی تهرانی – ونکوور همه‌چیز، بیست و سه سال پیش، اواخر دههٔ هفتاد شمسی، دوران رونق تئاتر بعد از انقلاب، از کافهٔ تئاتر شهر تهران آغاز شد. آریو که آن زمان جوانی هفده‌ساله بود، بدون برنامه‌ریزی و اطلاع قبلی سر از اجرای نمایشنامه‌خوانی‌ای دانشجویی از متنی نمایشی درآورد که شبیه هیچ‌چیزی نبود که قبل از آن خوانده بود و تا دهه‌ها بعد دست از سرش برنداشت. نمایشنامه اسم طولانی عجیبی دارد به‌نام «ناگهان، هذا حبیب‌الله...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/06/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b4%da%a9%d9%84%da%af%db%8c%d8%b1%db%8c-%db%8c%da%a9-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d9%86%d8%a7%da%af%d9%87%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%b1%d9%92%d8%a8%d8%b1/">داستان شکل‌گیری یک فیلم: ناگهان سرْبریده</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af-%d8%b3%d8%ac%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">مجید سجادی تهرانی</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همه‌چیز، بیست و سه سال پیش، اواخر دههٔ هفتاد شمسی، دوران رونق تئاتر بعد از انقلاب، از کافهٔ تئاتر شهر تهران آغاز شد. آریو که آن زمان جوانی هفده‌ساله بود، بدون برنامه‌ریزی و اطلاع قبلی سر از اجرای نمایشنامه‌خوانی‌ای دانشجویی از متنی نمایشی درآورد که شبیه هیچ‌چیزی نبود که قبل از آن خوانده بود و تا دهه‌ها بعد دست از سرش برنداشت. نمایشنامه اسم طولانی عجیبی دارد به‌نام «ناگهان، هذا حبیب‌الله مات فی حب‌الله، هذا قتیل‌الله مات بسیف‌الله» از عباس نعلبندیان. داستان نمایشنامه دربارهٔ حضور فریدون، معلم جوان اخراجی، کِرم کتاب‌ و دائم‌الخمر در خانه‌ای اشتراکی در جنوب تهران است. جایی که مستأجران خانه فکر می‌کنند این غریبهٔ کلاس‌بالا حتماً در چمدان بزرگش به‌جز کتاب پول فراوانی هم دارد و دسیسه می‌چینند که پول‌های او را بدزدند. نمایشنامه اما به‌طرز عجیبی این داستان را روایت می‌کند و پر است از تک‌گویی‌های هذیان‌گونهٔ ذهن آشفتهٔ فریدون؛ قدیس، شاعر، پیامبرِ دائم‌الخمرِ داستان. ماجرا در روز عاشورا اتفاق می‌افتد و متن نمایشنامه ارجاعات فراوان دارد به عاشورا و امام حسین و مراسم عزاداری و فرهنگ جنوب تهران.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آریو هنوز به‌خوبی به یاد می‌آورد که بی‌پروایی جنسی نمایشنامه برای او شوکه‌کننده بوده است وقتی فریدون در ابتدای پردهٔ سوم در توصیف عزاداری‌رفتن فاطمه، دختر جوان همسایه، به او می‌گوید: «تو از قتل چی می‌دونی، دختر؟ با اون بدن پر و پستون‌‌های کوچک دست‌نخورده‌ات؟ کنار مادرت می‌نشینی و می‌کوبی رو رون‌های قشنگت؛ اونجا که من سرم رو می‌ذارم. از گرما عرق می‌کنی و گریه می‌کنی. لباسی می‌پوشی به‌رنگ چشم‌هات و عشوه رو تموم می‌کنی.» آریو خوب به یاد دارد که در میانهٔ صحنهٔ پنجم، در اوج هذیان‌های قدیس‌وار فریدون، دیگر بازیگرانِ خوانندهٔ متن ناگهان نسخه‌های کپی نمایشنامه را که در دست داشتند، روی زمین ریختند و شروع کردند به سینه‌زنی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بعد از تمام‌شدن اجرا، آریو متوجه می‌شود که یکی از تماشاگران که اتفاقاً مرد میانسال موجهی به‌نظر می‌رسید، یکی از نسخه‌های کپی نمایشنامه را از روی زمین کش می‌رود و داخل کیفش می‌گذارد. او با خودش فکر می‌کند که این نمایشنامه باید حتماً متن باارزش و ممنوعه‌ای باشد که مردی چنین موجه ریسک می‌کند و آن را از تیم نمایش می‌دزدد. آریو به دنبال مرد به راه می‌افتد. او را تعقیب می‌کند و جایی حوالی میدان انقلاب از او می‌خواهد که اجازه بدهد او هم از نسخهٔ کپی او کپی کند. مرد که از این درخواست غیرمنتظره شگفت‌زده شده، قبول می‌کند. و این‌گونه آریو صاحب نسخه‌ای کپی‌شده از نسخهٔ افست کتابی ممنوع می‌شود که نویسنده‌اش یک دهه قبل در سال ۱۳۶۸ شمسی در سن چهل‌سالگی در گمنامی و تنهایی و افسردگی با خوردن قرص خودکشی کرده و گفته است روی سنگ قبرش بنویسند: «در این غربت قریب عطر تو را از کدامین طوفان باید خاست*.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پنج سال بعد آریو به‌اتفاق پدر و مادر و برادرش به ونکوور کانادا مهاجرت می‌کند، وارد دانشگاه اس‌اف‌یو می‌شود و در آنجا تئاتر می‌خواند. با آنکه تئاتر اروپایی و آمریکایی برایش بسیار جذاب است، هنوز در خلوتش در مورد کارگاه نمایش و پیشگامان تئاتر تجربی در ایران تحقیق می‌کند. سال چهارم دانشگاه برای پروژهٔ تئاتری اقتباسی، نمایشنامهٔ «ناگهان… » دوباره به سراغش می‌آید. آریو این موضوع را با استادش دی‌دی کوگلر، یکی از پیشکسوتان تئاتر ونکوور و پایه‌گذاران سازمان غیرانتفاعی مدیران ادبی و دراماتورژهای آمریکا و کانادا (LMDA)، در میان می‌گذارد. آن روز باید دست‌ِکم ده سال از ورود آریو به کانادا گذشته باشد. آریو به کوگلر می‌گوید: «من نمی‌دونم این نمایشنامه چِشه یا من چِمه که نمی‌تونم این رو رها کنم.» ترجمهٔ متن که قرار بود یکی‌دوهفته‌ای تمام شود با توجه به پیچیدگی‌های متن و بده‌بستان‌های مترجم (آریو) و دراماتورژ (کوگلر) عملاً هفتاد و پنج درصد زمان ترم را می‌گیرد. آریو برای آن درسِ دانشگاه اقتباسی کوتاه، ده تا بیست دقیقه‌ای با الهام از «هملت ماشین» اثر هاینر مولر و نمایشنامه‌های متکلف هاوارد بارکر از نمایشنامهٔ «ناگهان… » ترتیب می‌دهد. اما این تمام ماجراهای او و این متن نیست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وقتی او و برادرش آرش، کمپانی تئاتر بایتینگ اسکول را تأسیس می‌کنند، وسوسهٔ اجرای تئاتری تمام و کمال از متن دوباره به سراغش می‌آید. او که در این زمان بیشتر از همیشه به تهران و ایران فکر می‌کند، ایده‌ای دارد که آن را سوپرایمپوز (superimpose) شدن با تهران می‌نامد. اینکه مثلاً داستانی کاملاً ایرانی را که ارجاعاتی واضح به خیابان‌ها و مکان‌هایی مشخص در تهران دارد، در ونکوور و خیابان‌های آن بازنمایی کند و بازیگرانی غیرایرانی در خیابان‌های ونکوور، داستانی ایرانی را با نام‌های ایرانی بازنمایی کنند. انگار تهران روی ونکوور سوپرایمپوز شده باشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برای این ایده، این‌بار او به‌اتفاق آرش دوباره سراغ نمایشنامهٔ‌ «ناگهان… » می‌روند. آرش برای نمایشنامه صحنه‌های رقص طراحی می‌کند. آن‌ها بازیگرانی غیرایرانی انتخاب می‌کنند، و نام شخصیت‌های نمایشنامهٔ نعلبندیان، فریدون و فاطمه و حسین و تقی و ماشالا و کبری را روی آن‌ها می‌گذارند و از آن‌ها می‌خواهند دیالوگ‌هایی دربارهٔ عاشورا و امام‌حسین را حفظ و ادا ‌کنند که کمتر درکی از آن‌ها دارند. با این‌حال، وقتی سال ۲۰۱۹ اجرای نمایش را <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/01/18/%d9%86%d8%a7%da%af%d9%87%d8%a7%d9%86%d8%8c-%da%86%d9%87%d9%84%e2%80%8c-%d9%88-%d9%87%d9%81%d8%aa-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d8%a8%d8%b9%d8%af%d8%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">در جشنوارهٔ پوش ونکوور و در سالن راشن هال دیدم</a>، به نظرم ‌آمد که شخصیت این کاراکترهای ایرانی به‌خوبی روی بازی بازیگران غیرایرانی «سوپرایمپوز» شده است؛ آن که آنجا روی سن ایستاده بود و با تقی که او را به‌شکلی نمایشی روی شانه نشانده بود، در مورد دزدیدن صندوقچهٔ فریدون حرف می‌زد، خود حسین نمایشنامهٔ «ناگهان… » بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آریو همیشه دغدغهٔ سینما و ساختن فیلم تجربی را داشته است. دوران کووید و فراهم‌نبودن امکان اجرای زندهٔ تئاتری این فرصت را در اختیار او و آرش گذاشت که بازنمایی سینمایی‌شان از «ناگهان… » را بسازند. اما قرار نبود این فیلم چیزی شبیه سینه‌تئاتر از کار دربیاید. آن‌ها دوست داشتند مهاجرت از تئاتر به سینما را درست انجام دهند. برای همین وقت بسیاری گذاشتند که فکر کنند تکلیفشان با بدن بازیگران چه می‌شود، تدوین چیست، و چگونه این کار می‌تواند ادای دین درستی به تئاتر باشد.</span></p>
<figure id="attachment_21556" aria-describedby="caption-attachment-21556" style="width: 324px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="size-full wp-image-21556" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/10/%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B1_-%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%88%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%88%D8%B1.jpg?resize=324%2C500" alt="طراح پوستر: حمیدرضا جدید - ونکوور" width="324" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/10/%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B1_-%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%88%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%88%D8%B1.jpg?w=324&amp;ssl=1 324w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/10/%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B1_-%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%88%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%88%D8%B1.jpg?resize=194%2C300&amp;ssl=1 194w" sizes="(max-width: 324px) 100vw, 324px" /><figcaption id="caption-attachment-21556" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">طراح پوستر: حمیدرضا جدید &#8211; ونکوور</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فیلم «ناگهان سرْبریده» روز ده اکتبر ساعت هفت بعدازظهر در سالن سینماتک ونکوور برای اولین بار به نمایش گذاشته خواهد شد. این فیلم نه فقط اقتباسی از نمایشنامهٔ نعلبندیان که شرح‌حالی تجربه‌گرایانه از چالش‌های پیش‌ روی کارگردان/هنرمند ‌مهاجر نیز است و از نکات جذابش حضور صدای صدرالدین زاهد در نقش «سدا»* است. صدرالدین زاهد بیش از نیم قرن قبل در اولین و مهم‌ترین اجرا از نمایشنامهٔ «ناگهان… » به‌کارگردانی آربی آوانسیان در جشن هنر شیراز به سال ۱۳۵۱ همین نقش را بازی کرده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌عنوان یکی از نویسندگان فیلمنامه، شما را به دیدن این تجربهٔ متفاوت سینمایی دعوت می‌کنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تیزر این فیلم را می‌توانید از طریق لینک زیر تماشا کنید:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://bit.ly/SuddenlySlaughter-Trailer"><span style="font-weight: 400;">https://bit.ly/SuddenlySlaughter-Trailer</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بلیت نمایش این فیلم را می‌توانید از طریق لینک زیر در Eventbrite خریداری کنید:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://bit.ly/SuddenlySlaughter-CinematicPremiere"><span style="font-weight: 400;">https://bit.ly/SuddenlySlaughter-CinematicPremiere</span></a></span></p>
<hr />
<p><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">*واژه‌های «خاست» و «سدا» با املای عباس نعلبندیان نوشته شده است. املای آن‌ها در فارسی متداول «خواست» و «صدا» است.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/06/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b4%da%a9%d9%84%da%af%db%8c%d8%b1%db%8c-%db%8c%da%a9-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d9%86%d8%a7%da%af%d9%87%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%b1%d9%92%d8%a8%d8%b1/">داستان شکل‌گیری یک فیلم: ناگهان سرْبریده</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/10/06/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b4%da%a9%d9%84%da%af%db%8c%d8%b1%db%8c-%db%8c%da%a9-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d9%86%d8%a7%da%af%d9%87%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%b1%d9%92%d8%a8%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">21554</post-id>	</item>
		<item>
		<title>در حال‌وهوای این روزهای ونکوور یا بوسه‌های سیگار بهمن جغله</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/10/03/%d8%af%d8%b1-%d8%ad%d8%a7%d9%84%d9%88%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%db%8c%d8%a7-%d8%a8%d9%88%d8%b3/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/10/03/%d8%af%d8%b1-%d8%ad%d8%a7%d9%84%d9%88%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%db%8c%d8%a7-%d8%a8%d9%88%d8%b3/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 04 Oct 2023 01:54:07 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مجید سجادی تهرانی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمد علی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=21508</guid>

					<description><![CDATA[<p>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه اینجا کلیک کنید. مجید سجادی تهرانی – ونکوور این عکس پروفایل فیس‌بوک آقای محمدعلی را خیلی دوست دارم. همان که احتمالاً یک روز سرد بارانی آقای بهمن دوستدار ازشان گرفته است. کلاه لبه‌داری بر سر دارند و یقه‌های پالتو را بالا داده‌اند، چشم‌هایشان مثل همیشه مهربان است و زردی سبیل‌ از کشیدن سیگار بسیار به چشم می‌آید....</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/03/%d8%af%d8%b1-%d8%ad%d8%a7%d9%84%d9%88%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%db%8c%d8%a7-%d8%a8%d9%88%d8%b3/">در حال‌وهوای این روزهای ونکوور یا بوسه‌های سیگار بهمن جغله</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="font-family: vazirmatn-bold; font-size: 10pt;"><strong>این مطلب در شمارهٔ ۱۹۵ رسانهٔ همیاری، یادنامهٔ استاد محمد محمدعلی، منتشر شده است. برای خواندن سایر مطالب این یادنامه <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%db%8c%d8%a7%d8%af%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%d9%94-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">اینجا</a> کلیک کنید.</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af-%d8%b3%d8%ac%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">مجید سجادی تهرانی</a> – ونکوور</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این <a href="https://www.facebook.com/photo/?fbid=5400460356724771&amp;set=a.106985569405636" target="_blank" rel="noopener">عکس پروفایل فیس‌بوک آقای محمدعلی</a> را خیلی دوست دارم. همان که احتمالاً یک روز سرد بارانی آقای بهمن دوستدار ازشان گرفته است. کلاه لبه‌داری بر سر دارند و یقه‌های پالتو را بالا داده‌اند، چشم‌هایشان مثل همیشه مهربان است و زردی سبیل‌ از کشیدن سیگار بسیار به چشم می‌آید. یادداشت معرکه‌ای هم نوشته‌اند پای عکس دربارهٔ حال‌وهوای آن روزهایشان در ونکوور، از اینکه «زندگی هر لحظه طعم و رنگ و بوی خاصی دارد» از «بی‌مزگی خواستن‌ها و نتوانستن‌ها» از اینکه «تا چشم می‌گردانی پاییز است و دلت می‌خواهد هنگام برگ‌ریزان با دوستی هم‌نفس در گوشهٔ دنجی درددل کنی اما کسی را نمی‌یابی». از تک‌تک جمله‌های آن یادداشت کوتاه حس دلتنگی است که به خواننده منتقل می‌شود. همان‌ دلتنگی‌ای که بسیاری از ما هم آن را تجربه کرده‌ایم و آقای محمدعلی آن را چه خوب تصویر کرده است.</span></p>
<figure id="attachment_21510" aria-describedby="caption-attachment-21510" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="size-full wp-image-21510" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/10/327770540_573331284839151_1117969509692492851_n.jpeg?resize=500%2C493" alt="محمد محمد علی - عکس از بهمن دوستدار" width="500" height="493" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/10/327770540_573331284839151_1117969509692492851_n.jpeg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/10/327770540_573331284839151_1117969509692492851_n.jpeg?resize=300%2C296&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/10/327770540_573331284839151_1117969509692492851_n.jpeg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-21510" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">محمد محمدعلی &#8211; عکس از بهمن دوستدار</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آقای محمدعلی را خیلی دیر ملاقات کردم. سیما غفارزادهٔ عزیز از ایشان درخواست کرده بود که مجموعه‌داستانم را بخوانند و نظر بدهند. آقای محمدعلی با همان محبت همیشگی که نسبت به همه داشتند، قبول کرده بودند. ماجرای دیدار اولمان که من برای دادن کتاب خدمتشان رسیدم، سوژهٔ شوخی ایشان با من در روز رونمایی کتاب شد. تقریباً همهٔ دوستان و همراهان آقای محمدعلی می‌دانستند که بهترین هدیه‌ای که ایشان را خوشحال می‌کند، بسته‌ای سیگار بهمن کوچک یا به‌قول خودشان جغله از ایران است. دریغا که این سوغات وطن به‌مانند بسیار چیزهای دیگری از وطن که برایمان عزیزند، زهری بود که به جان عزیزشان می‌ریخت. در هر حال من آن روز به‌رسم احترام برای استاد نه پاکت سیگار که بطری شرابی بردم و گلدان گلی کوچک. آن روز بیش از هر چیز از تهران حرف زدیم. عجیب است که شهرها چنین خاصیتی دارند که می‌توانند نسل‌های مختلف را به هم وصل کنند و اصلاً برای همین است که حفظ نشانه‌های فرهنگی و اجتماعی شهرها ضروری است. آقای محمدعلی کودکی‌اش را حوالی خیابان مولوی گذرانده بود و این محله، محلهٔ کودکی من نیز است. و از قضای روزگار شاید به‌واسطهٔ انقلاب و بعد جنگ، ساختار شهری در این محله‌های تهران، در دوران کودکی من تغییر چندانی نسبت به چند دهه قبل نکرده بود و من و آقای محمدعلی می‌توانستیم در مورد «گذر لوطی‌‌صالح» و مکان‌های دیگری که هر دو از آن‌ها خاطره داشتیم، حرف بزنیم. بعدها هم که مجموعه‌داستان را خواندند، از حضور تهران در آن خوششان آمده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آخرین باری که تلفنی با هم صحبت کردیم، چند روز قبل از <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/05/25/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/" target="_blank" rel="noopener">جشن رونمایی کتاب «بوی برگ شمعدانی»</a> بود. آقای محمدعلی معتقد بود جلسهٔ رونمایی کتاب، باید جلسه‌ای شاد و جشن‌گونه باشد، نه جلسهٔ نقد و بررسی. برای همین قصد داشتند شوخی‌ای را در مورد اولین ملاقات ما ترتیب دهند. می‌خواستند مطمئن شوند که من با چنین ایده‌ای مخالفتی ندارم. استاد محمدعلی چنین انسان فروتن و بزرگوار و نازنینی بودند. من به‌اندازهٔ ایشان حس شوخ‌طبعی به‌خصوص در جمع ندارم اما قرار شد که من هم آن شوخی را ادامه بدهم. آقای محمدعلی با نثر دلنشینش قطعه‌ای طنزگونه از ماجرای اولین ملاقاتمان برای روز رونمایی تهیه کرده بودند که بسیار جذاب و طناز نوشته شده بود و خنده را بر لبان حاضران در جلسه آورد. یادداشت کامل ایشان را می‌توانید در <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/05/25/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/" target="_blank" rel="noopener">گزارش نشریهٔ همیاری از جلسه بخوانید</a>. در بخشی از آن مرقوم کرده بودند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«</span><span style="font-weight: 400;">شرایط حساسی هم بود. روزهایی که به‌دلیل کمبود ذخیرهٔ سیگار بهمن جغله نگران بودم. از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان برخی داستان‌نویسان و علاقه‌مندان به ادبیات داستانی با توجه به شناختی که طی چهارده سال اقامت و دوازده سال تدریس راقم سطور در ونکوور دارند، بامناسبت و بی‌مناسبت با یک باکس سیگار بهمن معروف به جغله، تحت عنوان سوغاتی از ایران به دیدنم می‌آیند. و حالا باز هم تلفنی با مجید سجادی تهرانی قرارومدارها گذاشته شد. روز موعود سر ساعت معین من جلو در خانه ایستادم و لحظه‌ای بعد دیدم که او ماشینش را آن طرف خیابان پارک کرد و آرام‌آرام نزدیک شد. در دست راستش پوشه‌ای قطور بود و در دست چپش گلدانی شبیه همین گلدانی که عکسش را روی جلد کتابش چاپ کرده. پیش خود گفتم حتماً این زبل زرنگ بچهٔ تهران می‌خواهد غافل‌گیر یا به‌قول فرنگی‌ها سورپرایزم کند. با توجه به تجربه‌های گوناگونم در این خصوص، نخست حدس زدم سیگارها را جاسازی کرده زیر خاک گلدانی که خیلی بزرگ‌تر از گل می‌نماید. باور کنید به‌نظرم ساعت‌ها طول کشید تا از آن‌طرف خیابان بیاید این‌طرف. او معمولی می‌آمد و من فکر می‌کردم به‌عمد سلانه‌سلانه می‌آید. بعد از روبوسی و چاق‌سلامتی و پرسیدن اینکه کدام محله‌های تهران می‌نشسته و… همین‌که نوع کلام و جمله‌بندی‌ها و به‌کارگیری اصطلاحات خاص تهرانی‌ها را دیدم، دیگر شک نداشتم می‌داند که سیگار بهمن جغله در ونکوور کیمیاست و برای من حکم نوش‌دارو دارد. در همین کش‌وقوس‌ها بودم که چند ماشین آتش‌نشانی آژیرکشان آمدند جلو. فرصت خوبی بود. هنوز برِ خیابان ایستاده بودیم. تا مجید در تعقیب ماشین‌های آتش‌نشانی رویش را برگرداند، من یک‌باره انگشتم را فرو کردم وسط خاک گلدان بلکه با لمس سطح صیقلی قوطی‌های سیگار قوت قلب بگیرم. همین‌که دیدم فقط دستم خاکی شده و جا تره و بچه نیست، با خود گفتم حتماً نخواسته شأن کار ادبی-فرهنگی پیش رو را پایین بیاورد و هم‌زمان آن پوشهٔ قطور داستان و سیگارهای نحیف را بدهد. پوشهٔ داستان‌هایش را گرفتم و پس از تورقی کوتاه یکی چند خاطره از گذر لوطی‌صالح گفتم و سلانه‌سلانه راه افتادیم طرف ماشینش. در رؤیا می‌دیدم باکس سیگار در ماشین زندانی شده و ما باید لوطی‌وار ضامن شویم و نجاتش بدهیم، و او به‌محض بازشدن در ماشین می‌پرد بغل من و حالا نبوس و کی ببوس! یا نه، به‌محض شنیدن بوی من، درِ داشبورد را نیمه‌باز می‌کند و مثل بچه‌های بازیگوش دالی‌موشه یا سُک‌سُک می‌کند. همین‌که رسیدیم نزدیک ماشین و او کلید انداخت، دست دراز کرد برای خداحافظی. در چشمانش خیره شدم. مانده بودم این بچهٔ ناف تهران، این همشهری چرا خودش را می‌زند به فراموشی. حالا دیگر تنها امیدم صندوق عقب بود. قوطی سیگارم را از جیب کُت یا پیراهنم درآوردم و تعارفش کردم. گفت که نمی‌کشد. سیگاری روشن کردم. آخرین تیر ترکشم بود بلکه یادش بیاید و برود صندوق عقب و ضمن آوردن سیگار بگوید… ببخشید، مسافر نتوانست بیش از یک باکس بیاورد و من روی ماهش را ببوسم. اما افسوس و صدافسوس! دقایقی در حالی‌که من به سیگار پُک‌های قلاجِ سفیدسوز می‌زدم و او مثل ورزشکارهایی که دود سیگار معذبشان کرده و حالا خویشتن‌دارانه و حتی جوانمردانه، دود و دم رفیق نابابشان را تحمل می‌کنند، لبخندزنان فقط نگاهم کرد. خلاصه با گلدان و پوشه برگشتم خانه و ساعاتی مثل کسانی که رودست خورده یا دلشان سوخته باشد، دور خودم چرخیدم. اما وقتی شروع کردم به خواندن داستان‌ها، با خودم می‌گفتم امکان ندارد بچهٔ تهران باشی و به این خوبی بنویسی و از ته دل من خبر نداشته باشی. ندانی که می‌خواهم این بهمن جغله را آن‌قدر بکشم و بکشم بلکه برای همیشه تمام تمام شود. سرتان را درد نیاورم. یکی دو هفته بعد قرار گذاشتیم بیاید و نقطه‌نظرهای کتبی و شفاهی مرا بشنود. البته هنوز هم امیدوار بودم. از آن روز شاید یک سالی گذشته باشد. اگر شما از دست مجید تهرانی، تأکید می‌کنم از دست مجید سیگار بهمن جغله گرفته‌اید، من هم گرفته‌ام.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آقای محمدعلی عزیز! دلمان برایتان خیلی تنگ خواهد شد. «وجود نازنین» در توصیف شما، تعارفی از سر ادب نیست. ما شما را نه‌تنها به‌عنوان نویسنده‌ و معلمی توانا که با نگاه مهربان، لبخند گرم، شوخ‌طبعی، نکته‌سنجی‌ و محبت بی‌دریغ‌تان در حق دیگران به یاد می‌آوریم. به یاد می‌آوریم که در پس پشت آن نگاه خیس مهربان و آن لبخند همیشگی و آن شوخ‌طبعی منحصر‌به‌فرد، غمی عمیق نهان بود که آن را با دود هر نخ سیگار بهمن جغله‌ای که می‌کشیدید، فرو می‌خوردید اما آن غم همان‌جا بود به‌خصوص وقتی از ایران، از تهران و از دشواری نوشتن به زبان فارسی در غربت حرف می‌زدید. از سانسور، از گسستگی نویسندهٔ مهاجر ایرانی از مخاطبان اصلی و واقعی نوشتارش در ایران. برای همیشه سپاسگزار محبت‌هایتان هستیم. حضوری که تکرارناشدنی است.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/10/03/%d8%af%d8%b1-%d8%ad%d8%a7%d9%84%d9%88%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%db%8c%d8%a7-%d8%a8%d9%88%d8%b3/">در حال‌وهوای این روزهای ونکوور یا بوسه‌های سیگار بهمن جغله</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/10/03/%d8%af%d8%b1-%d8%ad%d8%a7%d9%84%d9%88%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%db%8c%d8%a7-%d8%a8%d9%88%d8%b3/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">21508</post-id>	</item>
		<item>
		<title>شاعر، قفل‌ها، قفس‌ها و پرنده‌هایش</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/08/01/%d8%b4%d8%a7%d8%b9%d8%b1%d8%8c-%d9%82%d9%81%d9%84%d9%87%d8%a7%d8%8c-%d9%82%d9%81%d8%b3%d9%87%d8%a7-%d9%88-%d9%be%d8%b1%d9%86%d8%af%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c%d8%b4/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/08/01/%d8%b4%d8%a7%d8%b9%d8%b1%d8%8c-%d9%82%d9%81%d9%84%d9%87%d8%a7%d8%8c-%d9%82%d9%81%d8%b3%d9%87%d8%a7-%d9%88-%d9%be%d8%b1%d9%86%d8%af%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c%d8%b4/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 02 Aug 2023 02:48:51 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[بریتیش کلمبیا]]></category>
		<category><![CDATA[پرویز تناولی]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[مجسمه‌ساز]]></category>
		<category><![CDATA[مجسمه‌سازی]]></category>
		<category><![CDATA[مجید سجادی تهرانی]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=21077</guid>

					<description><![CDATA[<p>گزارشی از نمایشگاه آثار پرویز تناولی در آرت گالری ونکوور مجید سجادی تهرانی &#8211; ونکوور در هورس‌شو‌ بی (Horseshoe Bay) روز ابری مه‌آلودی است، شاید اوایل پاییز. مشکل بتوان این دهکدهٔ ساحلی، در منتهی‌الیه غربی وست‌ونکوور با خلیج کوچک نعل‌اسبی‌ و ترمینال کشتی‌های مسافری‌‌اش را با جای دیگری اشتباه گرفت. همان یک تصویر از درختان همیشه‌سبز و خلیج کافی‌ است. دوربین، تناولی را از پشت در حال قدم‌زدن در کوچه‌های دنج دهکده دنبال می‌کند و...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/08/01/%d8%b4%d8%a7%d8%b9%d8%b1%d8%8c-%d9%82%d9%81%d9%84%d9%87%d8%a7%d8%8c-%d9%82%d9%81%d8%b3%d9%87%d8%a7-%d9%88-%d9%be%d8%b1%d9%86%d8%af%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c%d8%b4/">شاعر، قفل‌ها، قفس‌ها و پرنده‌هایش</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><strong><span style="font-family: sahel;">گزارشی از نمایشگاه آثار پرویز تناولی در آرت گالری ونکوور</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af-%d8%b3%d8%ac%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">مجید سجادی تهرانی</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در هورس‌شو‌ بی (Horseshoe Bay)</span><span style="font-weight: 400;"> روز ابری مه‌آلودی است، شاید اوایل پاییز. مشکل بتوان این دهکدهٔ ساحلی، در منتهی‌الیه غربی وست‌ونکوور با خلیج کوچک نعل‌اسبی‌ و ترمینال کشتی‌های مسافری‌‌اش را با جای دیگری اشتباه گرفت. همان یک تصویر از درختان همیشه‌سبز و خلیج کافی‌ است. دوربین، تناولی را از پشت در حال قدم‌زدن در کوچه‌های دنج دهکده دنبال می‌کند و صدای او خارج از قاب از مهاجرتش به کانادا می‌گوید: «آمدن به کانادا تصمیم آسانی نبود. مخصوصاً برای کسی در شرایط من که باید همه‌چیز را می‌گذاشتم و می‌آمدم؛ کارگاهم، وسایلم، کارهایم.</span><span style="font-weight: 400;">»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حال ترمینال کشتی و بارانداز قایق‌های خصوصی پیداست و مجسمه‌ای از پرّهٔ موتور یک کشتی. تناولی در لانگ شات، تکیه داده به نرده‌، رو به اقیانوس ایستاده. صدایش در باند صدا می‌گوید: «من در لیست سیاه بودم… » و برای اولین بار چهره‌اش را در مدیوم شات رو به دوربین می‌بینیم. با همان چهرهٔ مصمم همیشگی و چشم‌های بیدار. صدایش می‌گوید: «نمی‌توانستم کشور را ترک کنم. نمی‌توانستم نمایشگاهی برگزار کنم. نمی‌توانستم کاری به خارج از کشور ارسال کنم. آسان نبود که با این شرایط دوباره شروع کنم، اما من متوقف نشدم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فیلم را، که فیلم کوتاهی است، شرکت حراج کریستی سال ۲۰۱۶ ساخته است و به‌عنوان بخشی از نمایشگاه مرور آثارش در آرت گالری ونکوور در گوشه‌ای خلوت نمایش داده می‌شود. عنوان نمایشگاه با ارجاع به برخی از موتیف‌های کارهایش، «پرویز تناولی: شاعران، قفل‌ها، قفس‌ها» نام‌گذاری شده. به‌جز شاعران و قفل‌ها و قفس‌ها، تناولی موتیف‌های دیگری را هم در کارهایش دنبال کرده؛ عشاق، دیوارها، فرهاد، دست‌ها، شیرها، ‌پرنده‌ها و البته هیچ‌ها. از هر کدام از این تم‌ها هم نمونه‌هایی هست اما تمرکز بر تم‌هایی است که در عنوان نمایشگاه آمده‌اند.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-21086" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/08/IMG_3174.jpg?resize=500%2C375" alt="شاعر، قفل‌ها، قفس‌ها و پرنده‌هایش
گزارشی از نمایشگاه آثار پرویز تناولی در آرت گالری ونکوور
" width="500" height="375" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/08/IMG_3174.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/08/IMG_3174.jpg?resize=300%2C225&amp;ssl=1 300w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دوربین در ادامه به خانه و کارگاه مجسمه‌ساز می‌رود؛ خانه‌ای روشن و پرنور با پنجره‌های بسیار. با تناولی که پیرهن سفید پوشیده همراه می‌شویم و به کارگاهش می‌رویم. قلم‌مو‌هایش را که مرتب می‌کند و روپوش کارش را که می‌پوشد، می‌گوید: «اینجا جای خوبی است برای زندگی. من منظره‌هایش را خیلی دوست دارم. اما من هنرمند منظره‌نگار نیستم. تمام فکر من در ایران است. بدن من اینجاست اما ایده‌های کارهایم ادامهٔ ایده‌هایی‌اند که در ایران داشتم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در کارگاه، همراه با تناولی آثاری را می‌بینیم که تعدادی از آن‌ها در همین نمایشگاه به نمایش گذاشته شده‌اند و پیش از همه مجسمهٔ «شاعر سقوط‌کرده» که تناولی با دقت و لطف نگاهش می‌کند. این مجسمه که از داستان مرگ فرهاد بر اثرِ افتادن از کوه بعد از شنیدن خبر دروغ مرگ شیرین الهام گرفته شده، با سرامیک ساخته شده و حس شکنندگی را القا می‌کند. شاعر سقوط کرده، بی‌سر است و پاها را در سینه جمع کرده‌ و بر سینه‌اش قفل زده شده. فیگور مجسمه، شکل جمع‌شدن دست‌ها و پاها، شکل و شمایل قفل‌های قدیمی را به ذهن متبادر می‌کند. مجسمه مثل دیگر کارهای سرامیکی تناولی با رنگ‌های درخشان ایرانی رنگ شده، لاجوردی، فیروزه‌ای و سرخ. دست‌ها و پاها و گردن مجسمه هم نارنجی ایرانی‌اند؛ رنگی منحصربه‌فرد و زیبا از خاک جزیرهٔ هرمز ایران.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-21082" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/08/IMG_3170.jpg?resize=500%2C375" alt="شاعر، قفل‌ها، قفس‌ها و پرنده‌هایش
گزارشی از نمایشگاه آثار پرویز تناولی در آرت گالری ونکوور
" width="500" height="375" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/08/IMG_3170.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/08/IMG_3170.jpg?resize=300%2C225&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در یکی دیگر از نمونه‌هایی که تناولی از این فیگور شاعر سقوط‌کرده، با برنز ساخته، دو دست با دو لیموی تازه در مشت، از شکاف زندان سینهٔ شاعر بیرون زده‌اند.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-21083" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/08/IMG_3244.jpg?resize=500%2C375" alt="شاعر، قفل‌ها، قفس‌ها و پرنده‌هایش
گزارشی از نمایشگاه آثار پرویز تناولی در آرت گالری ونکوور
" width="500" height="375" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/08/IMG_3244.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/08/IMG_3244.jpg?resize=300%2C225&amp;ssl=1 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تناولی، در ادامهٔ گفت‌وگویش، همان‌طور که روی بخشی از نقاشی شیر کار می‌کند، از ممنوعیت مجسمه‌سازی در ایران بعد از اسلام می‌گوید و از اینکه مجسمه‌سازی نمُرد و در شکل صنعت‌هایی دیگر جلوه پیدا کرد و از علاقه‌اش به شکل‌ها و فیگورهای قفل‌های قدیمی از دوران کودکی می‌گوید. از گشتنش در میان بازارهای صنعت‌گران.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در نمایشگاه حاضر، یک شاعرِ مسی فیروزه‌ای بسیار بزرگ جلب توجه می‌کند. این مجسمهٔ بزرگ که به‌نوعی مانیفست دوره‌ای از کار تناولی است، سال ۱۹۶۱ ساخته شده و متعلق به دوره‌ای است که او هنوز به برنز روی نیاورده بود. مجسمه بیشتر با مصالحی که او در گشت‌‌و‌گذارهایش در بازار مسگر‌ها پیدا می‌کرده، ساخته شده است. قفل‌ها، کلیدها و شیرهای آب در کارهای تناولی معمولاً به‌جای اعضای بدن به کار رفته‌اند. در این مجسمه، قفل‌ها برای چشم و شیر آب به‌عنوان عضو تناسلی شاعر استفاده شده. استفاده از شیر آبی قطور در این مجسمه ناخودآگاه مجسمهٔ جنجالی آگوست رودن از بالزاک را به یاد می‌آورد با این تفاوت که آنجا بالزاک مغرور و دست‌به‌سینه به آنچه که هست مباهات می‌کند و این‌جا شاعر توبه‌جویانه به شیوهٔ عرفا مبادرت به سوراخ‌کردن و به‌سیخ‌کشیدن بدن خود کرده است.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-21084" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/08/IMG_3242.jpg?resize=375%2C500" alt="شاعر، قفل‌ها، قفس‌ها و پرنده‌هایش
گزارشی از نمایشگاه آثار پرویز تناولی در آرت گالری ونکوور
" width="375" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/08/IMG_3242.jpg?w=375&amp;ssl=1 375w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/08/IMG_3242.jpg?resize=225%2C300&amp;ssl=1 225w" sizes="auto, (max-width: 375px) 100vw, 375px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نمایشگاه جدید تناولی در ونکوور، افق‌های جدیدی را در برابر کسانی‌که او را با مجموعهٔ «هیچ» می‌شناسند، قرار می‌دهد؛ از مجموعهٔ مجسمه‌های کوچک و زیبای سرامیکی تا مجموعه‌نقاشی‌های «آخرین شاعر ایران». در این مجموعه‌نقاشی‌های چندلته‌ای، فیگورهای مختلف مجسمه‌های تناولی در کنار هم طوری ردیف شده‌اند که قافیه و ردیف ساخته‌اند و هر تابلو، رباعی‌ای دوبیتی‌ است با رنگ‌های درخشان لاجوردی و فیروزه‌ای.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">و البته هیچ نمایشگاهی از تناولی بدون «هیچ» نمی‌شود. در این نمایشگاه اولین اثری که بر پایهٔ ایدهٔ هیچ در سال ۱۹۶۵ ساخته شده، به نمایش گذاشته شده است؛ مجسمه‌ای ترکیبی که در آن هیچِ نستعلیقِ نئونی وسط خورشیدی سرخ می‌درخشد و دستانی شفاخواه بر پنجره‌ای ضریح‌وار زیر آن چنگ زده است. این اثر شاید بیان‌گراترین*</span><span style="font-weight: 400;"> مجسمه از مجموعهٔ «هیچ» باشد.</span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-21080" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/08/IMG_3152.jpg?resize=375%2C500" alt="شاعر، قفل‌ها، قفس‌ها و پرنده‌هایش
گزارشی از نمایشگاه آثار پرویز تناولی در آرت گالری ونکوور
" width="375" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/08/IMG_3152.jpg?w=375&amp;ssl=1 375w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/08/IMG_3152.jpg?resize=225%2C300&amp;ssl=1 225w" sizes="auto, (max-width: 375px) 100vw, 375px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تناولی در بخش پایانی فیلم در مورد مجسمه‌ها و ایدهٔ هیچ می‌گوید: «هیچ چیست؟ مغز انسان از درک هیچ عاجز است. از نشان‌دادن آن عاجز است. برای نشان‌دادن اینکه هیچ، هیچ نیست و نباید آن را دست‌ِکم گرفت، من به آن یک شکل، یک بدن دادم که قابل رؤیت است. که مردم ببینند که هیچ وجود دارد. هر چیزی، وجودی دارد و هیچ هم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نمایشگاه آثار تناولی تا ۱۹ نوامبر در آرت‌ گالری ونکوور برپاست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تماشای فیلم کوتاه حراجی کریستی دربارهٔ پرویز تناولی از طریق لینک زیر امکان‌پذیر است:</span></p>
<p style="text-align: left;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://bit.ly/ParvizTanavoli-Christies"><span style="font-weight: 400;">https://bit.ly/ParvizTanavoli-Christies</span></a></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-21085" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/08/Tanavoli_ArtGallery.jpg?resize=640%2C823" alt="شاعر، قفل‌ها، قفس‌ها و پرنده‌هایش
گزارشی از نمایشگاه آثار پرویز تناولی در آرت گالری ونکوور
" width="640" height="823" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/08/Tanavoli_ArtGallery.jpg?w=750&amp;ssl=1 750w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/08/Tanavoli_ArtGallery.jpg?resize=233%2C300&amp;ssl=1 233w" sizes="auto, (max-width: 640px) 100vw, 640px" /></p>
<hr />
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">*هیجان‌نمایی، بیان‌گرایی یا اکسپرسیونیسم (Expressionism) نام یک مکتب هنری است.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/08/01/%d8%b4%d8%a7%d8%b9%d8%b1%d8%8c-%d9%82%d9%81%d9%84%d9%87%d8%a7%d8%8c-%d9%82%d9%81%d8%b3%d9%87%d8%a7-%d9%88-%d9%be%d8%b1%d9%86%d8%af%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c%d8%b4/">شاعر، قفل‌ها، قفس‌ها و پرنده‌هایش</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/08/01/%d8%b4%d8%a7%d8%b9%d8%b1%d8%8c-%d9%82%d9%81%d9%84%d9%87%d8%a7%d8%8c-%d9%82%d9%81%d8%b3%d9%87%d8%a7-%d9%88-%d9%be%d8%b1%d9%86%d8%af%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">21077</post-id>	</item>
		<item>
		<title>گزارشی از نشست رونمایی مجموعه‌داستان «بوی برگ شمعدانی»، نوشتهٔ مجید سجادی تهرانی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2023/05/25/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2023/05/25/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 26 May 2023 01:06:22 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[ویژه]]></category>
		<category><![CDATA[Rahaa Publishing]]></category>
		<category><![CDATA[افشین صادقی]]></category>
		<category><![CDATA[بوی برگ شمعدانی]]></category>
		<category><![CDATA[پان‌به]]></category>
		<category><![CDATA[ترانه وحدانی]]></category>
		<category><![CDATA[داریوش زمانی]]></category>
		<category><![CDATA[سیما غفارزاده]]></category>
		<category><![CDATA[فرزان سجودی]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب الکترونیک]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب الکترونیکی]]></category>
		<category><![CDATA[کتابفروشی پان به]]></category>
		<category><![CDATA[کتابفروشی پان‌به]]></category>
		<category><![CDATA[مانا نوری]]></category>
		<category><![CDATA[مجید سجادی تهرانی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[مرال دهقانی]]></category>
		<category><![CDATA[نشر رها]]></category>
		<category><![CDATA[هومن کبیری پرویزی]]></category>
		<category><![CDATA[وست ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=20623</guid>

					<description><![CDATA[<p>ترانه وحدانی – وست ونکوور عکس و فیلم از افشین صادقی یکشنبه ۷ مهٔ ۲۰۲۳، «نشر رها» طی نشستی که در گلن‌ایگلز کلاب‌هاوس در وست ونکوور برگزار شد، دومین کتاب خود، مجموعه‌داستان «بوی برگ شمعدانی» نوشتهٔ مجید سجادی تهرانی، را رونمایی کرد. در این نشست که حدود ۱۰۰ تن از اعضای جامعهٔ ایرانی ساکن ونکوور در آن حضور یافته بودند، ابتدا سیما غفارزاده، سردبیر، مدیر مسئول و یکی از پایه‌گذاران «رسانهٔ همیاری» و «نشر رها»، پس...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/05/25/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/">گزارشی از نشست رونمایی مجموعه‌داستان «بوی برگ شمعدانی»، نوشتهٔ مجید سجادی تهرانی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%88%d8%ad%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">ترانه وحدانی</a> – وست ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">عکس و فیلم از افشین صادقی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">یکشنبه ۷ مهٔ ۲۰۲۳، «نشر رها» طی نشستی که در گلن‌ایگلز کلاب‌هاوس در وست ونکوور برگزار شد، دومین کتاب خود، مجموعه‌داستان «بوی برگ شمعدانی» نوشتهٔ </span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af-%d8%b3%d8%ac%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener"><b>مجید سجادی تهرانی</b></a><span style="font-weight: 400;">، را رونمایی کرد. در این نشست که حدود ۱۰۰ تن از اعضای جامعهٔ ایرانی ساکن ونکوور در آن حضور یافته بودند، ابتدا </span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b3%db%8c%d9%85%d8%a7-%d8%ba%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/" target="_blank" rel="noopener"><b>سیما غفارزاده</b></a><span style="font-weight: 400;">، سردبیر، مدیر مسئول و یکی از پایه‌گذاران «رسانهٔ همیاری» و «نشر رها»، پس از خوشامدگویی به حاضران و سپاسگزاری از شرکت آن‌ها در این نشست، با اذعان به اینکه محل این نشست بر زمین‌های واگذارنشدهٔ مردمان بومی کوست سِیلیش خصوصاً اقوام اسکوامیش، اِس‌لِی-واتوث و ماسکوئیم بنا شده است</span><span style="font-weight: 400;">، صحبت‌های خود را چنین آغاز کرد:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«در <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/03/27/%d8%b1%d9%87%d8%a7-%d9%be%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d9%86%d8%b4%d8%b1-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%ae%d8%a7%d8%b1%d8%ac-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">نشست قبلی</a> که در تاریخ ۱۱ ماه مارس برگزار شد، مروری داشتیم بر تأسیس نشریهٔ «رسانهٔ همیاری» و تعهد آن بر تولید محتوا طی هفت سال فعالیتش که از چشم مخاطبان ما و البته نهادهای صنفی نشریات در کانادا دور نماند و همین موجب شد که رسانهٔ همیاری بتواند <a href="https://media.hamyaari.ca/2019/11/30/%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%81%d8%aa-%d8%af%d9%88%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d8%a7%db%8c%d8%b2%d9%87%d9%94-%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%84%db%8c-%d9%86%d8%b4%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%aa/" target="_blank" rel="noopener">دو سال پیاپی یعنی سال‌های ۲۰۱۸ و ۲۰۱۹ برندهٔ جایزهٔ «شورای ملی نشریات و رسانه‌های قومی کانادا» شود</a> و سال گذشته هم <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/10/11/%d8%b1%d8%a7%d9%87%db%8c%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%b1%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87%d9%94-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d8%b1%d8%ad%d9%84%d9%87%d9%94-%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">به مرحلهٔ نهایی سی‌ و ششمین دورهٔ جوایز روزنامه‌نگاری جک وبستر، راه یابد</a>.</span></p>
<figure id="attachment_20626" aria-describedby="caption-attachment-20626" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20626" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/New-photos-2.jpg?resize=500%2C281" alt="سیما غفارزاده، سردبیر، مدیر مسئول و یکی از پایه‌گذاران «رسانهٔ همیاری» و «نشر رها»" width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/New-photos-2.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/New-photos-2.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/New-photos-2.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20626" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">سیما غفارزاده، سردبیر، مدیر مسئول و یکی از پایه‌گذاران «رسانهٔ همیاری» و «نشر رها»</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">همچنین در آن نشست به‌تفصیل صحبت کردیم که چطور در تمام این سال‌ها و در کنار کار رسانه‌ای، علاقه و اشتیاق به چاپ و انتشار کتاب با ما بود ولی عملی‌کردنش همراه با کار سنگین و مداوم نشریه آسان نمی‌نمود، اما در نهایت حدود دو سال قبل با گام‌هایی آهسته و پیوسته این پروژه را شروع کردیم و دو ماه قبل رسماً آن را معرفی کردیم. گفتیم که ما در نشر رها به‌عنوان زیرمجموعه‌ای از رسانهٔ همیاری، در نظر داریم بدون توجه به کمیت، به چاپ و انتشار نسخه‌های کاغذی و الکترونیکیِ کتاب‌های فارسی در</span><span style="font-weight: 400;"> خارج از ایران بپردازیم. مایلیم باز تأکید کنیم که ما به دنبال تیراژ و فروش بالا نیستیم و هدفمان چاپ کتاب‌های ارزشمندی است که به‌دلیل عدم دسترسی نویسنده به سیستم چاپ و نشر در ایران به‌خاطر سال‌ها زندگی در تبعید و در واقع به‌دلیل ماندن پشت دیوار بلند ممیزی وزارت ارشاد جمهوری اسلامی، امکان چاپ در داخل کشور را ندارند. البته با توجه به کار تمام‌وقت دوهفته‌نامه، در سال می‌توانیم تعداد بسیار محدودی کتاب چاپ کنیم، هرچند این را مطمئنیم که قصد داریم کیفیت کتاب‌ها را به‌لحاظ ارزش محتوایی، ویراستاری، صفحه‌‌آرایی، طرح جلد و امکانات نسخهٔ الکترونیکی در سطح بالایی نگه داریم. </span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20633" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7569.MP4.13_04_04_11.Still001.jpg?resize=500%2C281" alt="گزارشی از نشست رونمایی دومین کتاب نشر رها، مجموعه‌داستان «بوی برگ شمعدانی»، نوشتهٔ مجید سجادی تهرانی " width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7569.MP4.13_04_04_11.Still001.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7569.MP4.13_04_04_11.Still001.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7569.MP4.13_04_04_11.Still001.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امروز برای رونمایی دومین کتابمان اینجا دور هم جمع شده‌ایم؛ «بوی برگ شمعدانی» نوشتهٔ مجید سجادی تهرانی، و دو کتاب بعدی‌مان در روز هجدهم ماه بعد (۱۸ ژوئن) هم‌زمان رونمایی خواهند شد. لطفاً از حالا تقویم خود را علامت بزنید؛ امیدواریم که در آن نشست هم در خدمت شما باشیم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">او در پایان سخنانش افزود: «پیش از پرداختن به بخش بعدی، مایلم به‌همراه همکارم آقای </span><b>هومن کبیری</b><span style="font-weight: 400;">، از خانم </span><a href="https://mananoori.com/" target="_blank" rel="noopener"><b>مانا نوری</b></a><span style="font-weight: 400;"> به‌عنوان حامی برگزاری این نشست، صمیمانه سپاسگزاری کنم.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سیما غفارزاده سپس </span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener"><b>محمد محمدعلی</b></a><span style="font-weight: 400;">، نویسندهٔ بنام ساکن ونکوور و استاد کارگاه داستان‌نویسی در این شهر، را معرفی و از وی خواهش کرد برای ایراد سخنانی به پشت تریبون برود. </span><b>محمد محمدعلی</b> <span style="font-weight: 400;">سخنان خود را چنین آغاز کرد:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«این روزها در یکی از خوش‌ترین ایامِ سال‌های تدریس داستان‌نویسی به سر می‌برم. گفتنی است طی ماه گذشته این پنجمین رونمایی کتاب است که شرکت می‌کنم. رونمایی نخست از آنِ کتاب «میر نوروزی» نوشتهٔ دوست هنرمندم، <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%b1%d8%aa%d8%b6%db%8c-%d9%85%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d9%82%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">مرتضی مشتاقی</a>، بود در «انتشارات رها»، سپس سه رونمایی از کتاب‌های هنرجویان کارگاه داستان‌نویسی ونکوور. پنجمین هم همین «بوی برگ شمعدانی» است، نوشتهٔ مجید سجادی تهرانی که باز هم ناشرش، نشر رهاست به‌مدیریت سیما غفارزاده و هومن کبیری. در جلسات قبل برای هر یک از این کتاب‌های تازه‌منتشرشده به فراخور حال و احوال، مختصری از تاریخچهٔ آیین رونمایی کتاب گفتم. اشاره کردم که رونمایی کتاب، جشنی تمام‌عیار است به‌مثابه تولید اولین یا دومین فرزند. چرا که به سومی و چهارمی که می‌رسد، هیچ بعید نیست مؤلف یا پدر و مادر نمادین دیگر حوصلهٔ برپایی جشن تولد نداشته باشند. به‌هر رو، رونمایی در غرب سابقهٔ سیصد چهارصد ساله دارد و در ایران اندکی بیش از نیم قرن از قدمت آن می‌گذرد. یکی از رسوم جاافتادهٔ این رسم نیکو، علاوه بر صف‌بستن نمادین برای گرفتن امضاء از مؤلف و دادن لقب اولوالعزم (صاحبِ کتاب و رسالت شده) به او، بیان خاطرات شیرین است توسط دوستان نزدیک نویسنده و ناشر که من به‌دلیل دوستی با هر دو قصد دارم در این مجال به یک خاطرهٔ کوتاه اشاره کنم که چه‌بسا خالی از لطف طنز نباشد. در مقدمه گفتنی است که روزی سیما غفارزاده به‌عنوان ناشر، تلفن زد و گفت که یکی از نویسندگان مجلهٔ همیاری، آقای مجید سجادی تهرانی، مجموعه‌داستانی نوشته و مایل است شما نگاهی به آن بیندازید و &#8230; خُب، من برخی آثار مجید را در مجلهٔ همیاری خوانده و چون تهرانی هستم، به پسوند نامش حساس بودم. دلم می‌خواست او را از نزدیک ببینم. همین باعث شد پیشاپیش علاوه بر احساس همشهری‌گری او را حتی غم‌خوار و خویشاوند خود بدانم. شرایط حساسی هم بود. روزهایی که به‌دلیل کمبود ذخیرهٔ سیگار بهمن جغله نگران بودم. از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان برخی داستان‌نویسان و علاقه‌مندان به ادبیات داستانی با توجه به شناختی که طی چهارده سال اقامت و دوازده سال تدریس راقم سطور در ونکوور دارند، بامناسبت و بی‌مناسبت با یک باکس سیگار بهمن معروف به جغله، تحت عنوان سوغاتی از ایران به دیدنم می‌آیند. و حالا باز هم تلفنی با مجید سجادی تهرانی قرارومدارها گذاشته شد. روز موعود سر ساعت معین من جلو در خانه ایستادم و لحظه‌ای بعد دیدم که او ماشینش را آن طرف خیابان پارک کرد و آرام‌آرام نزدیک شد. در دست راستش پوشه‌ای قطور بود و در دست چپش گلدانی شبیه همین گلدانی که عکسش را روی جلد کتابش چاپ کرده. پیش خود گفتم حتماً این زبل زرنگ بچهٔ تهران می‌خواهد غافل‌گیر یا به‌قول فرنگی‌ها سورپرایزم کند. با توجه به تجربه‌های گوناگونم در این خصوص، نخست حدس زدم سیگارها را جاسازی کرده زیر خاک گلدانی که خیلی بزرگ‌تر از گل می‌نماید. باور کنید به‌نظرم ساعت‌ها طول کشید تا از آن طرف خیابان بیاید این طرف. او معمولی می‌آمد و من فکر می‌کردم به‌عمد سلانه‌سلانه می‌آید. بعد از روبوسی و چاق‌سلامتی و پرسیدن اینکه کدام محله‌های تهران می‌نشسته و&#8230; همین‌که نوع کلام و جمله‌بندی‌ها و به‌کارگیری اصطلاحات خاص تهرانی‌ها را دیدم، دیگر شک نداشتم می‌داند که سیگار بهمن جغله در ونکوور کیمیاست و برای من حکم نوش‌دارو دارد. در همین کش‌وقوس‌ها بودم که چند ماشین آتش‌نشانی آژیرکشان آمدند جلو</span><span style="font-weight: 400;">. فرص</span><span style="font-weight: 400;">ت خوبی بود. هنوز برِ خیابان ایستاده بودیم. تا مجید در تعقیب ماشین‌های آتش‌نشانی رویش را برگرداند، من یک‌باره انگشتم را فرو کردم وسط خاک گلدان بلکه با لمس سطح صیقلی قوطی‌های سیگار قوت قلب بگیرم. همین‌که دیدم فقط دستم خاکی</span><span style="font-weight: 400;"> شده و جا تره و بچ</span><span style="font-weight: 400;">ه نیست، با خود گفتم حتماً نخواسته شأن کار ادبی-فرهنگی پیش رو را پایین بیاورد و هم‌زمان آن پوشهٔ قطور داستان و سیگارهای نحیف را بدهد. پوشهٔ داستان‌هایش را گرفتم و پس از تورقی کوتاه یکی چند خاطره از گذر لوطی‌صالح گفتم و سلانه‌سلانه راه افتادیم طرف ماشینش. در رؤیا می‌دیدم باکس سیگار در ماشین زندانی شده و ما باید لوطی‌وار ضامن شویم و نجاتش بدهیم، و او به‌محض بازشدن در ماشین می‌پرد بغل من و حالا نبوس و کی ببوس! یا نه، به‌محض شنیدن بوی من، درِ داشبورد را نیمه‌باز می‌کند و مثل بچه‌های بازیگوش دالی‌موشه یا سُک‌سُک می‌کند. همین‌که رسیدیم نزدیک ماشین و او کلید انداخت، دست دراز کرد برای خداحافظی. در چشمانش خیره شدم. مانده بودم این بچهٔ ناف تهران، این همشهری چرا خودش را می‌زند به فراموشی. حالا دیگر تنها امیدم صندوق عقب بود. قوطی سیگارم را از جیب کُت یا پیراهنم درآوردم و تعارفش کردم. گفت که نمی‌کشد. سیگاری روشن کردم. آخرین تیر ترکشم بود بلکه یادش بیاید و برود صندوق عقب و ضمن آوردن سیگار بگوید&#8230; ببخشید، مسافر نتوانست بیش از یک باکس بیاورد و من روی ماهش را ببوسم. اما افسوس و صد افسوس! دقایقی در حالی‌که من به سیگار پُک‌های قلاجِ سفیدسوز می‌زدم و او مثل ورزشکارهایی که دود سیگار معذبشان کرده و حالا خویشتن‌دارانه و حتی جوانمردانه، دود و دم رفیق نابابشان را تحمل می‌کنند، لبخندزنان فقط نگاهم کرد. خلاصه با گلدان و پوشه برگشتم خانه و ساعاتی مثل کسانی که رودست خورده یا دلشان سوخته باشد، دور خودم چرخیدم. اما وقتی شروع کردم به خواندن داستان‌ها، با خودم می‌گفتم امکان ندارد بچهٔ تهران باشی و به این خوبی بنویسی و از ته دل من خبر نداشته باشی. ندانی که می‌خواهم این بهمن جغله را آن‌قدر بکشم و بکشم بلکه برای همیشه تمام تمام شود. سرتان را درد نیاورم. یکی دو هفته بعد قرار گذاشتیم بیاید و نقطه‌نظرهای کتبی و شفاهی مرا بشنود. البته هنوز هم امیدوار بودم. از آن روز شاید یک سالی گذشته باشد. اگر شما از دست مجید تهرانی، تأکید می‌کنم از دست مجید سیگار بهمن جغله گرفته‌اید من هم گرفته‌ام. </span></span></p>
<figure id="attachment_20627" aria-describedby="caption-attachment-20627" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20627" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/C6965.MP4.02_36_12_53.Still001.jpg?resize=500%2C281" alt="استاد محمد محمدعلی، نویسنده، مدرس داستان‌نویسی و پژوهشگر" width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/C6965.MP4.02_36_12_53.Still001.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/C6965.MP4.02_36_12_53.Still001.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/C6965.MP4.02_36_12_53.Still001.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20627" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">استاد محمد محمدعلی، نویسنده، مدرس داستان‌نویسی و پژوهشگر</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">از این خاطرهٔ غلوشدهٔ آمیخته به طنز که بگذریم، مجموعه‌داستان «بوی برگ شمعدانی» نوشتهٔ مجید سجادی تهرانی با نثری پاکیزه و روشن همراه شده است. با ذهنی پُرجهش و خلاق بین عین و ذهن و چ</span><span style="font-weight: 400;">ه‌بسا سیالیتی بین خواب و بیداری. نفَس بلند مج</span><span style="font-weight: 400;">ید سجادی تهرانی در داستان‌سرایی و قصه‌گویی راه به‌سوی رمان‌نویسی می‌برد. کما اینکه در همین نخستین تجربه، رد پای داستان‌های به‌هم‌پیوسته را می‌توان دنبال کرد. ستایش زندگی به‌رغم دشواری‌های جسمی و روحی و انزجار از مرگ تا حد قابل‌لمس‌کردن و پذیرش آن از سوی شخصیت‌های داستانی، یکی از مضامین اصلی این مجموعه است. من برای جناب سجادی تهرانی آرزوی موفقیت می‌کنم. همچنین برای مدیریت نشر رها که مصمم شده‌اند برای تمام مؤلفان نشر خود جشن رونمایی بگیرند، و این رویداد در ت</span><span style="font-weight: 400;">اریخ نشر ایران و انیران</span> <span style="font-weight: 400;">بی‌سابقه است.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از صحبت‌های محمد محمدعلی، سیما غفارزاده از </span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%81%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%ac%d9%88%d8%af%db%8c/" target="_blank" rel="noopener"><b>دکتر فرزان سجودی</b></a><span style="font-weight: 400;">، زبان‌شناس و نشانه‌شناس ایرانی ساکن ونکوور، دعوت کرد به پشت میکروفون برود و سخنانی ایراد</span><span style="font-weight: 400;"> نماید.</span> <b>دکتر سجودی</b><span style="font-weight: 400;"> گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«سلام، بعدازظهر شما به‌خیر. تبریک می‌گویم به نشر رها و همین‌طور مجید عزیز برای نشر کتابش. می‌دانم که جلسهٔ رونمایی یا جشن امضای کتاب در حقیقت جلسهٔ نقد کتاب نیست و من هم قصد ندارم که اینجا به نقد کتاب مجید بپردازم. امیدوارم بعدها فرصتی پیش بیاید که در جمعی تخصصی‌تر در مورد کتاب مجید با همدیگر صحبت بکنیم، ولی می‌خواهم بگویم که در طول این چند ماه گذشته همان‌طور که الان استاد محمدعلی نیز اشاره کردند، من هم این فرصت را داشتم که چندین مجموعه‌داستان و یکی دو رمان از نویسندگانی که عمدتاً هم ساکن ونکوورند، بخوانم و فکر می‌کردم که چه تحول شگفت‌انگیزی در کار ادبیات داستانی و نویسندگی در این شهر به وجود آمده، به‌خاطر اینکه بیشتر آثاری که من خوانده‌ام واقعاً در حد درجه‌یک، خواندنی و دوست‌داشتنی بوده‌اند و همین‌طور مجموعه‌داستانی که مجید نوشته است. پس بحث فنی‌تر نقد و غیره را می‌گذاریم برای وقتی دیگر و من به دو سه نکته اشاره می‌کنم. یکی اینکه همان‌طور که گفته شد، نثر مجید نثری بسیار روان، پخته و از همه مهم‌تر صمیمی است. گاه پیش می‌آید که نویسنده‌ای دچار نوعی تبختر یا نگاه از بالا یا عرض اندام با زبان می‌شود، ولی در مجید شما یک نثر بسیار صمیمی، راحت و روان را می‌بینید، یعنی کتاب را وقتی دستتان می‌گیرید، گویی دارید با کسی در یک محفل خیلی دوستانه حرف می‌زنید؛ راحت کتاب را می‌خوانید و در واقع از کشمکش‌ها و پیچ‌و‌خم‌ها و غیره‌اش لذت می‌برید. خُب، بخشی‌اش هم ناشی از تسلط به زبان فارسی است، یعنی یک نویسنده فقط خیال خوبی نباید داشته باشد، باید دامنهٔ واژگان گسترده‌ای داشته باشد، باید بتواند خوب بنویسد و آن دامنهٔ واژگان گسترده را به‌جا و به‌موقع به کار بگیرد؛ این خیلی مهم است، و باید بسته به سبک داستانی که انتخاب می‌کند، نوع فضایی که در آن قرار دارد، از زبان بهره بگیرد و به‌نظرم مجید این کار را کرده است.</span></p>
<figure id="attachment_20628" aria-describedby="caption-attachment-20628" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20628" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7559.MP4.12_44_43_25.Still001.jpg?resize=500%2C281" alt="دکتر فرزان سجودی، زبان‌شناس و نشانه‌شناس" width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7559.MP4.12_44_43_25.Still001.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7559.MP4.12_44_43_25.Still001.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7559.MP4.12_44_43_25.Still001.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20628" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">دکتر فرزان سجودی، زبان‌شناس و نشانه‌شناس</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اصولاً شاید آدمی اولین تصویری که از هستی‌اش، هویتش یا هر چیزی که وجود دارد، در دو سه نسبت قرار می‌گیرد. یکی نسبتش با آدم‌های دیگر است که کل مسائل اجتماعی، روابط قدرت، گفتمان‌های مختلف، گفتمان‌های جنسیتی که در مناسبت بین آدم‌ها به وجود می‌آید، و این نسبت آدم با آدم‌های دیگر در خلأ اتفاق نمی‌افتد، در مکان و در زمان اتفاق می‌افتد. اشاره شد به تهران و بعد گذر زمان، به‌نظرم اگر بخواهم در یک جمله بگویم و شما را ترغیب به خواندن این کتاب نمایم، داستان‌های مجید داستان مناسبات بین آدم‌ها در یکی دو نسل یعنی از مثلاً خود مجید را نگاه کنید و اطرافیانش، بعد پدر و مادرش و بعد شاید گاهی پدربزرگ و مادربزرگش، البته که راوی و نه مجید، فقط برای اینکه فضا از نظر سنی دستتان بیاید. بعد این آدم‌ها گاهی خوشحال‌اند و گاهی غمگین، گاهی احساس خستگی و بیهودگی می‌کنند. بالاخره این سال‌های دهه‌های شصت و هفتاد و هشتاد همین فضاها و زمان‌هایی‌اند که داستان‌های مجید در آن‌ها شکل گرفته است و می‌دانید که این سال‌ها، سال‌های راحتی نبودند و هنوز هم نیستند، به‌خصوص برای آن نسل‌ها و کلاً همهٔ ما که تازه در این سال‌ها بالیدن گرفتند، آرزوهای سرکوب‌شده، آرزوهای تحقق‌نیافته، عشق‌ها، عشق‌هایی که عشق نبودند مثل عشق راوی به رعنا، که در عین حال بسیار دوست‌داشتنی و هیجان‌انگیزند ولی راوی بارها می‌گوید که «او هم می‌دانست که من عاشقش نیستم.» این را برای این گفتم که ببینید واقعاً مجید موفق بوده در اینکه حال و هوای زیستهٔ آدم‌های این دو سه دهه را آنجا و به‌خصوص در مکان تهران به تصویر بکشد. من پنجاه سال پیش یک استاد ادبیات زبان انگلیسی داشتم که می‌پرسید ما چرا رمان می‌خوانیم؟ هر کس یک چیزی می‌گفت ولی هیچ‌یک از ما عقلمان به آن چیزی که مد نظر او بود نرسید. بعد خودش گفت که من فکر می‌کنم ما به این دلیل رمان می‌خوانیم که پیر شویم. یعنی چی که ما رمان می‌خوانیم که پیر شویم؟ به‌دلیل اینکه ما با خواندن رمان، زندگی‌های دیگران را ولو محصول تخیل نویسنده، زندگی می‌کنیم. در نتیجه یک آدم ۲۵ ساله‌ای که ده‌ها رمان خوانده، تجربهٔ زیستهٔ انباشتهٔ یک آدم ۸۰ ساله را ممکن است داشته باشد، برای اینکه زندگی‌های بسیاری را زندگی کرده است، و من با وجود اینکه در همان فضا زندگی کرده‌ام، باز هم با خواندن داستان‌های مجید فکر کردم که چقدر فرصت پیدا کردم تا زندگی‌های دیگری را دوباره زندگی کنم. برای اینکه آدم در زمان زیستنش بخواهد این‌همه تجربه را اندوخته نماید، زمان کوتاه است. به‌نظر من کار ادبیات داستانی و فیلم داستانی همین است که به ما اجازه بدهد که میان‌بر بزنیم. مگر ما چقدر عمر می‌کنیم که این‌همه زندگی را زندگی کنیم اما با خواندن رمان، با خواندن داستان کوتاه و با دیدن فیلم داستانی، تجربهٔ زیستهٔ دیگران را انباشت می‌کنیم. البته به تجربه‌ای که می‌گویم، خیلی بار علمی ندهید. همین اندوه‌ها، شادی‌ها، عشق‌ها، شکست‌ها، موفقیت‌ها، درماندگی‌ها، مهاجرت‌ها و همهٔ این‌ها&#8230; </span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20634" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/C6964.MP4.02_34_11_35.Still001.jpg?resize=500%2C281" alt="گزارشی از نشست رونمایی دومین کتاب نشر رها، مجموعه‌داستان «بوی برگ شمعدانی»، نوشتهٔ مجید سجادی تهرانی " width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/C6964.MP4.02_34_11_35.Still001.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/C6964.MP4.02_34_11_35.Still001.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/C6964.MP4.02_34_11_35.Still001.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با داستان‌های مجید ما به‌طور هم‌زمان با آدم‌ها در مکان‌ها پیر می‌شویم. یعنی این کاملاً محسوس است. من حتی محله‌های تهران را هم در داستان‌های مجید می‌بینم که چطور این محله‌ها هم پیر شده‌اند، یعنی زندگی کرده‌اند، تغییر کرده‌اند، همان‌طور که آدم‌هایی که در آن محله‌ها زندگی می‌کرده‌اند نیز به‌تدریج پیر شده‌اند. این پیرشدن معنای بدی ندارد. یعنی در حقیقت دگرگون شده‌اند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رابطه‌ها، صادقانه و صمیمی همان‌طور که آقای محمدعلی نیز گفتند، بعضی از داستان‌ها به‌هم‌پیوسته‌اند، رابطهٔ یک پسر با مادرش، با پدرش&#8230; بعد این‌ها چطور داستانی شدند و چطور می‌توانند به هر یک از ما دوباره تلنگری بزنند که ما در کجای رابطه با این آدم‌های پیرامونمان هستیم. این از کلیاتی بود که اگر بعدها فرصتی بود، می‌توانیم ریزتر و جزئی‌تر وارد داستان‌ها بشویم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">می‌خواهم بگویم تجربهٔ دیگری که از خواندن این چند کتاب طی این سه چهار ماه که خیلی شکوفا و بارور بود، داشتم، تجربهٔ خواندن کتاب سانسورنشده است. گرچه کمابیش قبلاً هم پیش می‌آمد. بعد فکر کردم که این‌همه کتاب در ایران منتشر می‌شود و واقعاً نویسنده‌ها زحمت می‌کشند و بار اصلی این کار بر دوش نویسندگان و منتقدانی است که در ایران فعالیت می‌کنند، و چه رنجی هم می‌برند. ولی احساس کردم که خواندن کتاب بدون سانسور چقدر خوب است. چون ما چقدر باید کلنجار برویم تا از لابه‌لای آن متون بفهمیم که اینجا الان چه می‌خواسته بگوید و نتوانسته بگوید و ممیز وزارت ارشاد یک خط قرمز روی آن کشیده است. سانسور نویسنده را رنج می‌دهد، نویسنده را پیر می‌کند، نویسنده را به دردسر می‌اندازد و آزارش می‌دهد. چقدر باید با خودش و زبان کلنجار برود تا بتواند از این سد سانسور عبور بکند، چقدر کار اضافی باید انجام بدهد تا بالاخره حرف خودش را بزند. این [خواندن کتاب بدون سانسور] احساس خیلی خوبی بود که در مورد کتاب مجید هم صادق بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">با یک نکتهٔ پایانی حرف‌هایم را تمام می‌کنم. ما معلم‌ها عادت بدی داریم، ولی اجازه بدهید که این عادت بد را داشته باشیم. این تنها دلخوشی ماست و آن هم اینکه هر وقت کسی جایی به موفقیتی دست پیدا می‌کند، می‌گوییم او شاگرد من بوده است. داستان‌های مجید ناشی از این نبوده که یک وقتی دانشجوی من بوده است، ولی حالا بگذارید ما دلمان را خوش کنیم. واقعاً به یاد می‌آورم که اواخر دههٔ هفتاد و اوایل دههٔ هشتاد بود که مجید و گل‌مهر هر دو در دانشکدهٔ سینما و تئاتر دانشجوی من بودند، دانشجو که در واقع رفیق ما بودند، همه‌مان با هم رفیق بودیم. مجید از رشتهٔ مهندسی آمده بود و فوق‌لیسانس ادبیات نمایشی می‌خواند. در آن سال‌ها خیلی این مسئله باب بود و در دانشکده‌های مهندسی خیلی بچه‌های پرشوری در مطالعات ادبی و هنری، کانون‌های نمایش فیلم، کانون‌های نمایش تئاتر بودند که حتی برخی از مواقع از بچه‌های دانشکدهٔ ادبیات و هنر در فعالیت‌های پیرامونی در حوزهٔ هنر و ادبیات جلو می‌افتادند. ولی روالی شده بود که برخی از بچه‌های مهندسی بعد از گرفتن لیسانس، برای ادامهٔ تحصیل عزمشان را جزم می‌کردند که به جایی بروند که فکر می‌کنند به آن تعلق دارند و خُب، مجید هم یکی از آن دانشجوها بود. این افراد وضعیت عجیبی داشتند. برای اینکه در عین حال تا می‌آمدند به سایر بچه‌ها </span><span style="font-weight: 400;">بچسب</span><span style="font-weight: 400;"> بشوند یک مقدار طول می‌کشید. بقیه که از ابتدا دورهٔ لیسانس را هم در ادبیات گذرانده بودند، مقدار کمی نسبت به این جمع مهندسان دافعه داشتند. ولی وقتی پای سنجش به میان می‌آمد، این‌هایی که تازه وارد ادبیات شده بودند برخی مواقع خیلی از آن‌ها بهتر بودند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یک معلم وقتی جلوی جمعی می‌ایستد، از چهره و رفتار آدم‌ها بازخورد دریافت می‌کند، و برایش مهم است که بداند شاگردانش لذت می‌برند یا اینکه خسته و بی‌حوصله‌اند و حتی دچار نفرت شده‌اند. من به‌عنوان معلم هرگز از چهرهٔ مجید نفهمیدم که الان دارد مرا تأیید می‌کند، از حرف‌های من خوشش می‌آید یا بدش می‌آید. این هم برای شوخی پایانی!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌هر حال خیلی خوشحالم که کار ادبیات داستانی در این شهر این‌قدر جدی گرفته شده. بدون شک زحمات آقای محمدعلی یکی از عوامل تأثیرگذار است و ما باید واقعاً این کتاب‌ها را به محافل ادبی ایران که مرکز اصلی این فعالیت است، برسانیم تا آن‌ها هم بخوانند و بحث کنند و جای خودش را در کل ادبیات معاصر فارسی پیدا بکند. من به مجید جان تبریک می‌گویم و کماکان خیلی خوشحالم از اینکه پُز بدهم و بگویم من زمانی معلم مجید بوده‌ام.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامه، سیما غفارزاده از <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%b1%d8%a7%d9%84-%d8%af%d9%87%d9%82%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener"><strong>دکتر </strong></a></span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%b1%d8%a7%d9%84-%d8%af%d9%87%d9%82%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener"><b>مرال دهقانی</b></a><span style="font-weight: 400;">، چهرهٔ فعال ادبی در ونکوور، از پایه‌گذاران <a href="https://media.hamyaari.ca/2021/01/03/%d8%a2%d9%88%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%ad%d9%82%d9%82-%d8%b1%d8%a4%db%8c%d8%a7%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%da%a9%d9%87-%d9%87%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%87-%d8%af/" target="_blank" rel="noopener">نشر شنیداری «آواستان»</a> و از برگزارکنندگان جلسات <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%da%a9%d8%a7%d9%81%d9%87-%d8%b1%d8%a7%d9%88%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">باشگاه کتاب‌خوانی «کافه راوی»</a> در این شهر، دعوت کرد تا به پشت تریبون برود. </span><b>مرال دهقانی</b><span style="font-weight: 400;"> گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«از خانم غفارزادهٔ عزیز و آقای کبیری عزیز سپاسگزارم که این نشر را پایه‌گذاری کردند و ما را در این جشن و این شادی سهیم و شریک کردند. از مهرشان سپاسگزارم و از لطفی که به من داشتند و این فرصت را به من دادند تا دربارهٔ کتاب مجید عزیز صحبت کنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از آقای مجید سجادی تهرانی عزیز که از دوستان قدیمی من هستند، سپاسگزارم که به‌گمانم نخستین نسخه یا ویرایش کتابشان را هفت سال پیش با «کافه راوی» به اشتراک گذاشتند. به ما اعتماد کردند و این لطف را به ما داشتند که کتاب را در اختیارمان بگذارند تا درباره‌اش نظر بدهیم. فکر می‌کنم مهمان نشست نودم «کافه راوی» بودند و مشتاقانه نظرها و پیشنهادهای دوستانشان را در «کافه راوی» پذیرا شدند.</span></p>
<figure id="attachment_20629" aria-describedby="caption-attachment-20629" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20629" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/P1355004.MOV.03_51_05_19.Still001.jpg?resize=500%2C281" alt="دکتر مرال دهقانی، از پایه‌گذاران نشر شنیداری «آواستان» و از گردانندگان باشگاه کتاب‌خوانی «کافه راوی»" width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/P1355004.MOV.03_51_05_19.Still001.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/P1355004.MOV.03_51_05_19.Still001.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/P1355004.MOV.03_51_05_19.Still001.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20629" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">دکتر مرال دهقانی، از پایه‌گذاران نشر شنیداری «آواستان» و از گردانندگان باشگاه کتاب‌خوانی «کافه راوی»</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چند خطی دربارهٔ کتاب «بوی برگ شمعدانی» نوشته‌ام. سعی‌ام این بوده که داستان‌ها لو نرود و همان‌قدر که برای ما شگفت‌انگیز بود، برای شما هم در خوانش اول شگفت‌‌انگیز باشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">عنوان این متن را گذاشته‌ام «مجتمع مسکونی ارغوان». برای شروع، چند خطی را از آخرین داستان این مجموعه به‌نام «برای تولد نیلو» می‌خوانم:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">از پیچ همت که وارد مدرس می‌شوی، هوا چند درجه‌ای خنک‌تر می‌شود. بوی برگ‌ها و تنهٔ خیس درخت‌ها، بوی جنگل، بوی اکسیژن می‌آید. بهار و تابستان، این پیچ جزء همیشگی مسیرمان بود، نزدیک که می‌شدیم، کلاه را برمی‌داشت. عاشق این بودم که یک چشم به جاده، یک چشم به آینه‌ٔ بغل، نگاهش کنم که سرش را خم می‌کرد، مقنعه را از پشتِ سرش می‌گرفت و با یک حرکت درش می‌آورد. و بعد بافتهٔ موهایش را باز می‌کرد تا باد بپیچد توی موهایش.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داستان‌های «بوی برگ شمعدانی» برای من تداعی‌کنندهٔ بسیاری از شعرهایی است که پیش از این خوانده‌ام به‌ویژه این چند بیت از دفتر «صدای پای آب» از سهراب سپهری:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">پرده را برداریم</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">بگذاریم که احساس هوایی بخورد</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که می‌خواهد بیتوته کند</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">بگذاریم غریزه پی بازی برود</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">کفش‎‌ها را بکند و به‌دنبال فصول از سرِ گل‌ها بپرد</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«بوی برگ شمعدانی»، بازی و بازیگوشیِ حس‌هاست. حس‌ها و هوس‌ها و غریزه‌ها؛ حس‌ها و هوس‌ها و غریزه‌هایی که باید پیِ بازی بروند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حضور یک یا چند حس از حواس پنج‌گانه، در بیشتر جملات کتاب جلوه‌گری می‌کند. هر حس که وارد بازی می‌شود، خوش می‌درخشد، حضورش را به تمام و کمال به رخ می‌کشد، بعد از صحنه خارج می‌شود، و ادامهٔ بازی را به حسی دیگر می‌سپارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مقدمه‌ٔ کتاب (به‌قلم نویسنده)، به خواننده پیش‌آگاهی می‌دهد از این توالی و بازی شگفت‌انگیز که از لمس طراوت برگ‌های شمعدانی آغاز می‌شود، بی‌درنگ به عطر لیمویی و گسی می‌رسد که کلِ فضای شش داستانِ این مجموعه را پر کرده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نخستین داستان، بوی برگِ شمعدانی، با بوی پتوی کهنه، به بوی نایِ رؤیاهای تحقق‌نیافتهٔ راوی‌اش سیر می‌کند. راوی‌ای که به‌بهانهٔ لذتِ کشیدن یک نخ سیگار، برای فرار از ملال تکرار، به جست‌وجو می‌رود: در جاده‌ها، در نور چراغِ ماشین‌های مقابل، در بی‌کرانگی آسمان کویر، و در تصویر زیبای مادر، زیر برگ‌های صورتی‌رنگ و قلب‌وارهٔ درخت ارغوان؛ درخت ارغوانی که پس از پرواز مادر، تا پشت پنجرهٔ خانهٔ راوی قد کشیده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داستان‌های این مجموعه، با وجود تلخی، غم، بیماری، زخم‎ها، افسردگی، ملال، روزمرگی، حتی قتل، مزین می‌شوند با رابطه‌هایی صمیمی، گاهی عاشقانه، آسمان بی‌انتهای پرستارهٔ کویر، گل‌های صورتی درخت ارغوان، بارانی که می‌شوید و آسمانی صاف و بی‌ابر و هوایی پاک را بر جای می‌گذارد و… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌عنوان مثال، در داستانی، به‌محض اینکه زیبایی رابطهٔ عاشقانهٔ راوی با مادرش، ما را مسحور می‌کند، پی می‌بریم به رابطهٔ شاید گاهی زیباترش با پدر که دکتر سجودی هم به آن اشاره کردند. رابطه‌ای باصفا، صمیمی و اغلب بی‌واسطه، که بدون ردوبدل‌شدن کلامی، راز دل یکدیگر را می‌دانند و محترم می‌دارند و به جایی می‌رسیم که راوی به‌جای پدرِ تب‌دار، سرِ قرار معینِ پدر با مادر می‌رود تا پدر حتی برای یک بار به مادر خُلفِ وعده نکرده باشد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و با همین ظرافت‌هاست که نهایتاً بازی دو بر یک، به نفع نور و روشنی تمام می‌شود.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن، سیما غفارزاده به معرفی </span><b>مجید سجادی تهرانی </b><span style="font-weight: 400;">پرداخت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«مجید سجادی تهرانی، دانش‌آموختهٔ کارشناسی ارشد ادبیات نمایشی از دانشگاه هنر تهران، در دو دههٔ اخیر پیوسته در حال تجربهٔ فرم‌های نوشتاری گوناگون بوده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او نوشتن را اوایل دههٔ هشتاد شمسی با نقد و گزارش تئاتر و سینما‌ در ماهنامه‌های فرهنگی هنری «هفت» و «ارژنگ» شروع کرد. از او سفرنامهٔ «زمینِ سرخِ بی‌بر» در کتاب «از پیازآباد تا شهر سوخته» از سوی نشر نوگام در سال ۱۳۹۲ به چاپ رسیده است. ساکنان فارسی‌زبان ونکوور و حوالی آن ممکن است وی را به‌خاطر گزارش‌ها و جستارهایش در نشریهٔ «رسانهٔ همیاری» به‌خصوص مجموعه‌یادداشت <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%a7%d8%ae%d9%84-%d8%aa%d8%b1%d9%86-%d9%87%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">«ونکوور از داخل ترن هوایی»</a> به‌ یاد آورند. هم‌اکنون او به‌‌عنوان نویسنده و دراماتورژ با کمپانی تئاتر تجربه‌گرای بایتینگ اسکول (The Biting School) ونکوور همکاری می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او در بخشی از بیوگرافی‌اش که در شمارهٔ اخیر «رسانهٔ همیاری» چاپ شد، دربارهٔ خود می‌گوید: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">در دوران کودکی و نوجوانیِ من بیش از هر چیز مذهب و ریاضیات نقش داشتند. ریاضیات باعث شد به دانشگاه مهندسی بروم. مذهب اما بسیار پیچیده‌تر بود. نهاد مذهب در دوران کودکی من هنوز تا این حد حکومتی نشده بود. هنوز باور و ایمان مذهبی تا این حد آلوده به سیاست نشده بود. هنوز می‌شد رابطه‌ای احساسی با مذهب و خدا برقرار کرد. مذهب برای من بیشتر چیزی احساسی بود. مراسم محرم بیش از عزاداری یادآور حال خوش مادرم بود که در خانه روضهٔ زنانه می‌گرفت و بیشتر اقوام و دوستان و همسایگان در آن شرکت می‌کردند و بگو و بخندهای بعد از مراسم برایش بسیار لذت‌بخش بود. با هر چه حکومتی‌ترشدن این‌گونه مراسم و البته بیماری و مرگ مادر، و این واقعیت جان‌فرسا که ایمان مذهبی مادر در سخت‌ترین دوران بیماری هیچ تسکینی برای او و برای من به ارمغان نیاورد،‌ عملاً پیوندهای احساسی‌ام با مذهب از بین رفت و کم‌کم چیز دیگری جای آن را گرفت که من آن را در گالری‌های هنرهای تجسمی، در سالن‌های تاریک سینما و تئاتر و در میان سطور کتاب‌ها احساس می‌کردم. علاقه و عشق به هنر و ادبیات چنان نیرومند شد که با آنکه مشغول کار مهندسی بودم، دوباره به دانشگاه برگشتم اما این‌بار برای تحصیل ادبیات نمایشی. تمایلم آن بود که مهندسی را به‌تدریج برای همیشه کنار بگذارم چرا که نوشتن به دغدغهٔ اصلی‌ام تبدیل شده بود. هر چند که هنوز نمی‌توانست وجه مهندسی وجودم را به‌کلی از گود خارج کند.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«بوی برگ شمعدانی» اولین مجموعه‌داستان مستقل مجید سجادی تهرانی است و او امیدوار است به‌زودی اولین رمان خود را نیز به‌ چاپ برساند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس سیما غفارزاده از </span><b>مجید سجادی تهرانی</b><span style="font-weight: 400;"> دعوت کرد به پشت تریبون برود و سخنانی ایراد کند. </span><b>مجید سجادی تهرانی</b><span style="font-weight: 400;">، پس از قدردانی از حضور شرکت‌کنندگان در این نشست، سخنان خود را با پاسخ‌دادن به شوخی </span><b>محمد محمدعلی</b><span style="font-weight: 400;"> آغاز کرد:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«اول از همه باید این را بگویم که واقعیتش من باکس سیگار را سفارش دادم! اتفاقاً در آن دوره، یکی از دوستانمان که الان هم در اینجا حضور دارند، در ایران بودند. در واتس‌اپ به او پیغام دادم و پرسیدم آیا می‌تواند یک باکس سیگار بهمن کوچک برایم بیاورد. او در پاسخ پرسید برای آقای محمدعلی می‌خواهی؟ گفتم بله. گفت این سفارش از طرف دو نفر دیگر هم به او رسیده است. به‌هرحال امیدوارم از طریق دوستان دیگر این سفارش ما به دست آقای محمدعلی رسیده باشد. </span></p>
<figure id="attachment_20630" aria-describedby="caption-attachment-20630" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20630" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7564.MP4.12_52_02_08.Still001.jpg?resize=500%2C281" alt="مجید سجادی تهرانی، نویسندهٔ مجموعه‌داستان «بوی برگ شمعدانی»" width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7564.MP4.12_52_02_08.Still001.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7564.MP4.12_52_02_08.Still001.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7564.MP4.12_52_02_08.Still001.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20630" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">مجید سجادی تهرانی، نویسندهٔ مجموعه‌داستان «بوی برگ شمعدانی»</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من دوست دارم کمی دربارهٔ اینکه این داستان‌ها از کجا آمده، صحبت کنم. اکثر این داستان‌ها خیلی قبل‌تر نوشته شده‌اند، یعنی اولین نسخهٔ این‌ داستان‌ها شاید به ۲۰-۲۵ سال قبل برمی‌گردد. داستان‌ها همین‌طور که جلو می‌روند گسترده‌تر می‌شوند، به‌طوری‌که داستان آخر کتاب خودش یک داستان نیمه‌بلند محسوب می‌شود، و از کل شش داستان، چهارتای آن‌ها تقریباً به‌هم‌پیوسته‌اند. داستان آخر را در روزهای قبل از مهاجرت نوشته‌ام و قبل از آمدن به کانادا تمام شد. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که این کتاب در کانادا به چاپ برسد. خیلی باید از سیمای عزیز و هومن عزیز تشکر کنم که این فرصت را به من دادند که کتابم در اینجا چاپ بشود. از بهترین لحظاتی که اینجا در کانادا داشته‌ام، لحظه‌ای بوده که استاد قدیم آقای سجودی را ملاقات کردم؛ این یکی از بهترین اتفاقاتی بود که اینجا برایم افتاد. همیشه از بودن در کلاس‌هایشان لذت بردم، به‌خاطر اینکه دکتر سجودی دربارهٔ چیزی صحبت می‌کنند که در ایران خیلی کم درباره‌اش بحث و پژوهش انجام شده است، و آوردن زبان‌شناسی و مقولهٔ زبان به میان مردم به‌طوری‌که فقط برای الیت نباشد و آدم‌ها معمولی بتوانند آن را درک کنند، یکی از ویژگی‌هایی است که ایشان دارند. کلاس‌های ایشان همیشه بسیار جذاب بود، به‌خاطر اینکه دکتر سجودی عاشق این کارند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در اینجا دوست دارم که قسمتی از کتاب را برای شما بخوانم. این را هم اضافه کنم که موضوع مادر و ارتباط نویسنده و مادرش تنها موضوع این داستان‌ها نیست، اما یکی از اصلی‌ترین وجوه داستان‌های کتاب، این رابطه است. از همان داستان اول به این موضوع پرداخته می‌شود و در واقع می‌توان این‌طور تصور کرد که بزرگ‌ترین اتفاق زندگی راوی مرگ مادرش است؛ اتفاقی که شرایط زندگی او را دگرگون می‌کند. شما در بخش اول این کتاب می‌توانید این درهم‌ریختگی و پریشانی شخصیت را در او ببینید. اما کم‌کم در آخر و در آن داستان نیمه‌بلند، به‌صلح‌رسیدن او با این سوگ نشان داده می‌شود. دوست دارم در اینجا بخشی را بخوانم که راوی با جنازهٔ مادر تنهاست:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">جنازهٔ مادر را تا صبح در تک‌اتاقِ کنار در ورودی نگه داشتیم. آنجا هیچ‌وقت آفتاب به خودش نمی‌بیند و از همه‌جای خانه سردتر است. اتاق، تا کمر سنگ است، سنگ­‌های مرمریت خاکستریِ رگه‌دار که تمام‌قد در کنار هم ایستاده­‌‌اند. مادر این اتاق را اصلاً دوست نداشت. می‌­گفت او را یاد غسالخانه می‌­اندازد. اول خواهرها آمدند، بعد همسایه‌ها و فامیل. همه بالای سر مرده دعایی ­خواندند و رفتند تا فردا برای تشییع بیایند. شب از نیمه که گذشت، من به اتاق برگشتم. شمعی روشن کردم. پارچهٔ سفید را از روی صورتش کنار ­زدم. صورتش پوست و استخوان بود. گونه‌­ها فرورفته، چشم‌­ها فرورفته، حفره‌­ها، حفره‌­های سیاه. همان‌طور نشستم روبه‌­روی جنازه‌اش و خیره شدم به حفره­‌ها. هر چند دقیقه یک‌بار صدایش می‌­کردم. احساس می­‌کردم مادر هنوز دارد نفس ­می­‌کشد. فکر می‌­کردم شاید نمرده است، شاید خودش را به مردن زده، شاید بیهوش شده و حالا دوباره به‌هوش می‌­آید. قفسهٔ سینه‌­اش را می­‌دیدم که بالا و پایین می‌­رود. دست می‌­گذاشتم روی سینه­‌اش. یک لحظه انگار ضربانی بود، لحظهٔ بعد انگار نبود. گوشم را به سینه‌­اش می‌­چسباندم، یک لحظه انگار ضربانی بود و لحظهٔ بعد انگار هیچ نبود. کنارش روی سنگ­‌های کفِ اتاق دراز کشیدم. تنم مورمور ‌شد. صدای مادر را شنیدم که با همان صدای لرزان، گرفته و محزون می­‌گوید: «من رو دارند کجا می­‌برند، مادر؟ نذار من رو ببرند. من رو نبرید!» چند مردِ سفیدپوش تخت مادر را حمل می­‌کردند. دست‌هایی بازوهای مرا سفت چسبیده‌ بودند. داد زدم: «زنده‌ست. مگه نمی‌بینید داره حرف می‌زنه؟» یکی ملافه را روی صورتش کشید. مردها می­‌خواستند او را ببرند. دیوانه شده­ بودم. تخت را از چنگ مردان سفیدپوش درآوردم. پارچهٔ سفید را کنار زدم. زیر ملافه،‌ دخترِ جوانی بود با پیرهن سرخ و موهای شلال که ریخته بود روی صورتش و چهره‌­اش پیدا نبود. زیر بغل‌­های دختر را ­گرفتم و از روی تخت بلندش کردم. ­چرخاندمش. ­رقصاندمش. حالم خوب بود. نور بود. دختر مثل نور سبک بود. نرم بود. پاهای برهنه‌­اش از زیر دامن سرخ بیرون آمده بود. موهایش را باد به رقص آورده بود. ­چرخاندمش. تندتر. تندتر. بلند می‌­خندید؛ از ته دل. شاد بودم. موها کنار ­رفتند. حفره‌­ها. حفره­‌های سیاه. ترسیدم و از پنجرهٔ قدی بلند پرتش ­کردم بیرون. شیشه‌­های پنجره خرد شد و نور کورکننده ریخت داخل اتاق. صبح شده بود.</span></i><span style="font-weight: 400;">»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامه نوبت به </span><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%87%d9%88%d9%85%d9%86-%da%a9%d8%a8%db%8c%d8%b1%db%8c-%d9%be%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%b2%db%8c/" target="_blank" rel="noopener"><b>هومن کبیری پرویزی</b></a><span style="font-weight: 400;">، یکی از پایه‌گذاران «رسانهٔ همیاری» و «نشر رها»، رسید. او پس از خیرمقدم‌گفتن به حضار، ابتدا یادی کرد از <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/04/14/%db%8c%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%81%d8%b1%d8%b4%db%8c%d8%af-%da%a9%d9%87-%d9%86%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1%d8%a7%d9%86/" target="_blank" rel="noopener">دوست عزیز تازه‌درگذشته‌مان، زنده‌یاد فرشید</a>، که قرار بود در این نشست شرکت کند ولی متأسفانه به‌دلیل مرگ ناگهانی‌اش در تاریخ ۳۰ مارس ۲۰۲۳ این فرصت را نیافت. او با پخش قطعه‌ای از آهنگ فلیتسا اثر یانی، پیانیست یونانی-آمریکایی، که در پست آخر فرشید تنها چند ساعت پیش از درگذشتش در صفحهٔ فیس‌بوکش گذاشته بود، یاد او را گرامی داشت و از او به‌عنوان یک دوست بسیار خوب و حامی در تمام طول هفت سال کار در نشریهٔ رسانهٔ همیاری یاد کرد و از درگذشت او عمیقاً ابراز تأسف کرد.</span></span></p>
<figure id="attachment_20631" aria-describedby="caption-attachment-20631" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20631" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/P1355006.MOV.04_13_50_11.Still001-Edit.jpg?resize=500%2C281" alt="هومن کبیری پرویزی، یکی از پایه‌گذاران «رسانهٔ همیاری» و «نشر رها»" width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/P1355006.MOV.04_13_50_11.Still001-Edit.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/P1355006.MOV.04_13_50_11.Still001-Edit.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/P1355006.MOV.04_13_50_11.Still001-Edit.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20631" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">هومن کبیری پرویزی، یکی از پایه‌گذاران «رسانهٔ همیاری» و «نشر رها»</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سپس با مروری بر <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/04/12/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%d9%84%da%a9%d8%aa%d8%b1%d9%88%d9%86%db%8c%da%a9%db%8c-%da%86%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%da%86%d9%87-%d9%85%d8%b2%d8%a7%db%8c%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af/" target="_blank" rel="noopener">تاریخچهٔ کتاب‌های الکترونیک</a> به پیشرفت‌های اخیر در صنعت نشر الکترونیک اشاره کرد و مواردی را که در آن‌ها شاید بتوان گفت کتاب‌های الکترونیک از کتاب‌های چاپی حتی پیشی گرفته‌اند، به این شرح برشمرد: ارزان‌تر بودن کتاب‌های الکترونیک نسبت به نسخهٔ چاپی، امکان انتشار سریع در سراسر جهان، نداشتن هزینه‌های ارسال و مشكلات پست مانند گم‌شدن بسته و…، امكان ویرایش سریع و برطرف‌کردن نقایص بدون نیاز به انتظار برای انتشار چاپ بعدی کتاب، صرفه‌جویی در اشغال فضا در خانه یا در محل کار، همراه‌داشتن کتابخانهٔ شخصی در هر زمان و هر مکانی، امکان خواندن کتاب به‌صورت مشترک و هم‌زمان با دیگر اعضای خانواده، امکان خواندن کتاب روی دستگاه‌های مختلف مانند تلفن هوشمند، تبلت یا کامپیوتر شخصی، امكان هدیه‌دادن کتاب، قابلیت‌هایی مانند جست‌وجو در متن به‌مثابه ایندکسی بی‌پایان، نشانه‌گذاری، یادداشت‌نویسی و …، امكانات شخصی‌سازی مانند تغییر رنگ پس‌زمینه، افزایش یا کاهش فاصلهٔ سطرها، تغییر نوع فونت، افزایش یا کاهش اندازهٔ فونت و…</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او همچنین اشاره کرد که کتاب‌های الکترونیک در ایران در سال‌های قبل بیشتر روی نسخه‌های پی‌دی‌اف متمرکز بوده، ولی اخیراً شرکت‌هایی در ایران کتاب‌های الکترونیک تحت قالب ای‌پاب با چیدمان سیال متن را به بازار عرضه کرده‌اند، هرچند قابلیت‌های برنامه‌های کتاب‌خوانِ این شرکت‌ها در مقایسه با برنامه‌های کتاب‌خوانِ اپل بوکس و گوگل پلِی بوکس که کتاب‌های «نشر رها» روی آن‌ها عرضه می‌شود، کمتر است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او همچنین با اشاره به بخشی از صحبت‌های دکتر فرزان سجودی در جلسهٔ قبل و همچنین جلسهٔ کنونی، دربارهٔ امکان دراختیارقراردادن کتاب‌ها برای مخاطبان داخل ایران گفت. اینکه امکان هدیه‌دادن کتاب‌ها، هم روی پلتفرم اپل بوکس و هم گوگل پلِی بوکس وجود دارد و می‌توان کتاب‌ها را به‌صورت هدیه در اختیار مخاطبان داخل ایران هم قرار داد و با بهره‌بردن همان امکانات و کیفیتی که ما در اینجا از آن استفاده می‌کنیم، کتاب را بخوانند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او افزود هر دو کتاب نشر رها یعنی «ریشه‌ها و نشانه‌ها در نمایش میر نوروزی» و «بوی برگ شمعدانی» روی پلتفرم‌های اپل بوکس و گوگل پلِی‌ بوکس در ۷۰ کشور در دسترس است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در ادامهٔ برنامه، هومن کبیری پرویزی با تأیید صحبت‌های استاد محمدعلی و دکتر سجودی دربارهٔ اتفاقات خوبی که در ماه‌های اخیر در حوزهٔ نشر کتاب در شهر ونکوور افتاده، به معرفی کتاب «سمر سه یار» نوشتهٔ <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%88%d8%ad%db%8c%d8%af-%d8%b0%d8%a7%da%a9%d8%b1%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">دکتر وحید ذاکری</a> و <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/05/14/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a2%d9%88%d8%a7%d8%b2/" target="_blank" rel="noopener">جشن رونمایی از کتاب‌های «آوازهای جنگلی باد» نوشتهٔ دکتر علی فدایی و «ادی» نوشتهٔ نیکی فتاحی همراه با آغاز به کار «نشر زن»</a>، اشاره کرد و افزود بخشی از اتفاقات خوب سال‌های اخیر در نشر کتاب در شهر ونکوور مرهون زحمات آقای </span><b>داریوش زمانی</b><span style="font-weight: 400;"> در <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/10/05/%d8%a7%d9%81%d8%aa%d8%aa%d8%a7%d8%ad-%d9%85%da%a9%d8%a7%d9%86-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4%db%8c-%d9%be%d8%a7%d9%86%d8%a8%d9%87-%d8%a8/" target="_blank" rel="noopener">کتاب‌فروشی «پان‌ به»</a> است که علاوه بر فروش کتاب‌های فارسی در شهر توانسته با ارائهٔ خدمات چاپ و نشر کتاب، فرصت را برای نویسندگانی که به‌عنوان ناشرمؤلف کتاب‌هایشان را منتشر می‌کنند، فراهم آورده و همین موجب شده کتاب‌های نویسندگان خوب شهر ونکوور در این سال‌ها منتشر شود و در دسترس علاقه‌مندان قرار گیرد. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">سپس هومن کبیری پرویزی از </span><b>داریوش زمانی</b><span style="font-weight: 400;"> دعوت کرد به پشت تریبون رفته و تجارب خود در زمینهٔ چاپ و فروش کتاب را با حاضران در این نشست در میان بگذارند. </span><b>داریوش زمانی</b><span style="font-weight: 400;"> گفت:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«با درود و سلام به همه، خیلی ممنون از خانم غفارزاده و آقای کبیری عزیز که این فرصت را به کتاب‌فروشی ما دادند. کتاب‌فروشی ما سال ۲۰۰۹ در نورث ونکوور اه افتاد و آن زمان فقط با کتاب‌های کودکان و نوجوانان شروع کردیم و کم‌کم کتاب‌های بزرگسالان را هم آوردیم. البته از همان سال‌ها، چون کار من چاپ است، کار طراحی و چاپ کتاب هم انجام می‌دادیم و فکر می‌کنم به‌عنوان اولین کتاب هم کتاب شعری بود که برای هفته‌نامهٔ شهروند چاپ کردیم. تا الان هم فکر کنم کار صفحه‌بندی، طراحی جلد، گرفتن شابک و چاپ و صحافی را برای بیش از ۲۰ کتاب انجام داده‌ایم. از ۲۰۱۵ به این‌سو حجم کتاب‌های بزرگسالمان خیلی بیشتر شده است. وب‌سایتمان خیلی به‌روز است و کتاب‌های داخل فروشگاه به‌صورت آنلاین هم به فروش می‌رود. </span></p>
<figure id="attachment_20632" aria-describedby="caption-attachment-20632" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-20632" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7568.MP4.13_02_23_20.Still001.jpg?resize=500%2C281" alt="داریوش زمانی، مدیر کتاب‌فروشی پان‌به" width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7568.MP4.13_02_23_20.Still001.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7568.MP4.13_02_23_20.Still001.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7568.MP4.13_02_23_20.Still001.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-20632" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">داریوش زمانی، مدیر کتاب‌فروشی پان‌به</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حدود پنج شش سال در گس‌تاون بودیم و الان یک سالی است که در خیابان هاو مغازه‌ای گرفته‌ایم. فکر می‌کنم نزدیک به چهار هزار عنوان کتاب داشته باشیم که شاید حدود هزار عنوان آن‌ها مربوط به کودکان و بقیه مربوط به بزرگسالان باشد. آخرین کتابی هم که چاپ کردیم، کتاب آقای دکتر فدایی بود که هفتهٔ پیش رونمایی شد. برای دوستان علاقه‌مند، اطلاعات کامل برای چاپ کتاب و حدود قیمت‌ها در وب‌سایت هست. البته ما فعلاً این امکان را نداریم که به‌عنوان ناشر کتاب چاپ کنیم، و در واقع کتاب را به‌طور حرفه‌ای ولی با هزینهٔ خود نویسنده‌ها چاپ می‌کنیم. دلیل اصلی‌اش هم این است که فروش کتاب خیلی بالا نیست، و این امکان هنوز برای ما وجود ندارد که به‌عنوان ناشر روی کتاب‌ها سرمایه‌گذاری کنیم. در هر صورت ما به‌طور مرتب کتاب جدید می‌آوریم، بیشتر آن‌ها را هم از ایران می‌آوریم. البته کتاب‌های بدون سانسور از اروپا و آمریکا هم می‌آوریم. بنا داریم ماهی یک بار نشستی هم در کتاب‌فروشی داشته باشیم، و اگر ایده‌ و فکری در این زمینه داشته باشید، می‌توانید با ما مطرح کنید. دو سه هفته پیش آقای امیرمهدی حقیقت، مترجم تخصصی کارهای جومپا لاهیری، از ایران آمده بودند. هر روز به‌جز یکشنبه‌ها از ۱۰ صبح تا ۷ عصر هستیم. باز هم ممنون.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پس از آن و در پایان برنامه، </span><b>هومن کبیری پرویزی</b><span style="font-weight: 400;">، گفت: </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«من اینجا می‌خواهم یک بار دیگر از مجید سجادی تهرانی عزیز</span><span style="font-weight: 400;"> تشکر کنم که در طول این مدت خیلی با ما صبوری کرد. ما به‌عنوان ناشر اولین کارمان را با مجید شروع کردیم، و خیلی چیزها را باید برای اولین بار تجربه می‌کردیم و این شاید خیلی زمان‌بر شد. در تمام این مدت مجید با ما بود و همین‌طور خوش‌اخلاق که دیدید، و مطمئنم دوستانی که «ونکوور از داخل ترن هوایی» را خوانده‌اند، این کتاب را هم به‌همان جذابیت خواهند یافت.» </span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-20635" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7572.MP4.13_05_46_01.Still001.jpg?resize=500%2C281" alt="مجید سجادی تهرانی، نویسندهٔ مجموعه‌داستان «بوی برگ شمعدانی»" width="500" height="281" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7572.MP4.13_05_46_01.Still001.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7572.MP4.13_05_46_01.Still001.jpg?resize=300%2C169&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2023/05/AFSL7572.MP4.13_05_46_01.Still001.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">او افزود: «ما در نشر رها طی یک ماه آینده در دو برنامه شرکت خواهیم کرد. اولین برنامه، برنامهٔ روز مادر است که <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%a8%d9%86%db%8c%d8%a7%d8%af-%d9%86%db%8c%da%a9%d9%88%da%a9%d8%a7%d8%b1%db%8c-%db%8c%d8%a7%d8%b1%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">«بنیاد نیکوکاری یارا»</a> برگزار می‌کند. مأموریت «بنیاد نیکوکاری یارا» کارآفرینی برای زنان سرپرست خانوار در ایران است. کارهای بسیار زیبایی انجام داده‌اند. دوستان بسیار نازنینی در میانشان هستند. خانم مینا سبزواری که معرف حضور همهٔ دوستان هستند، آقای فرهاد صوفی همین‌طور، سیمای عزیز و همچنین خانم نازنین حبیب‌اللهی عضو هیئت‌مدیرهٔ این بنیادند. به‌هر حال، این برنامه روز ۱۳ مه در مرکز اجتماعات وست ونکوور برگزار می‌شود. برنامهٔ بسیار خوب دیگری که ما افتخار شرکت در آن را خواهیم داشت، کنسرت خانم <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b7%d8%a7%d9%87%d8%b1%d9%87-%d9%81%d9%84%d8%a7%d8%ad%d8%aa%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">طاهره فلاحتی</a> (گروه احتمال باران) در تاریخ ۴ ژوئن در کی میک سنتر وست ونکوور خواهد بود. ما در این دو برنامه حضور خواهیم داشت و اگر دوستانی در نشست امروز نتوانستند حضور پیدا کنند و مایل‌اند نسخهٔ چاپی کتاب را داشته باشند، می‌توانند به این برنامه‌ها تشریف بیاورند تا در خدمتشان باشیم.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سپس وی از حاضران دعوت کرد از خود پذیرایی مختصری بکنند. شایان ذکر است که پذیرایی این برنامه را <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b3%d9%88%d9%84-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%aa/" target="_blank" rel="noopener">بنگاه اجتماعی سول بایت</a> با ارائهٔ غذاهای کاملاً گیاهی بر عهده داشت. هم‌زمان مجید سجادی تهرانی کتاب‌های خریداری‌شدهٔ حاضران را به‌رسم یادبود برایشان امضا کرد.</span></p>
<p><span style="font-family: sahel;">توجه شما را به کلیپی برگزیده از این نشست جلب می‌کنیم:</span></p>
<p><iframe loading="lazy" class="youtube-player" width="640" height="360" src="https://www.youtube.com/embed/iZ0u7FmJhDk?version=3&#038;rel=1&#038;showsearch=0&#038;showinfo=1&#038;iv_load_policy=1&#038;fs=1&#038;hl=fa-IR&#038;autohide=2&#038;wmode=transparent" allowfullscreen="true" style="border:0;" sandbox="allow-scripts allow-same-origin allow-popups allow-presentation allow-popups-to-escape-sandbox"></iframe></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;">علاقه‌مندان می‌توانند نسخهٔ الکترونیکی کتاب‌های نشر رها را در پلت‌فرم‌های اپل بوکس و گوگل پلی‌بوکس از طریق لینک‌های زیر در ۷۰ کشور دنیا خریداری نمایند:</span></p>
<p><span style="font-family: sahel;">ریشه‌ها و نشانه‌ها در نمایش میر نوروزی، نوشتهٔ مرتضی مشتاقی:</span><br />
<span style="font-family: sahel;">فروشگاه اپل بوکس:</span><br />
<span style="font-family: sahel;"><a href="https://apple.co/3JLSXbr">https://apple.co/3JLSXbr</a></span><br />
<span style="font-family: sahel;">لینک خرید کتاب از Google Play Books:</span><br />
<span style="font-family: sahel;"><a href="https://bit.ly/Mir-eNowruzi-GooglePlayBooks">https://bit.ly/Mir-eNowruzi-GooglePlayBooks</a></span><br />
<span style="font-family: sahel;">********</span><br />
<span style="font-family: sahel;">بوی برگ شمعدانی، نوشتهٔ مجید سجادی تهرانی:</span><br />
<span style="font-family: sahel;">لینک خرید کتاب از Apple Books:</span><br />
<span style="font-family: sahel;"><a href="https://apple.co/3NLuEg3">https://apple.co/3NLuEg3</a></span><br />
<span style="font-family: sahel;">لینک خرید کتاب از Google Play Books:</span><br />
<span style="font-family: sahel;"><a href="https://bit.ly/Scent-of-GeraniumLeaf-GooglePlayBooks">https://bit.ly/Scent-of-GeraniumLeaf-GooglePlayBooks</a></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2023/05/25/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/">گزارشی از نشست رونمایی مجموعه‌داستان «بوی برگ شمعدانی»، نوشتهٔ مجید سجادی تهرانی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2023/05/25/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">20623</post-id>	</item>
		<item>
		<title>دیدار دوباره، دو دهه بعد (۲) &#8211; زلف بر باد؛ زر امیر ابراهیمی، محسن نامجو و باقی قضایا!</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2022/06/11/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%8c-%d8%af%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%db%b2-%d8%b2%d9%84%d9%81-%d8%a8%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%af%d8%9b-%d8%b2/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2022/06/11/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%8c-%d8%af%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%db%b2-%d8%b2%d9%84%d9%81-%d8%a8%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%af%d8%9b-%d8%b2/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 11 Jun 2022 16:54:28 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[دیدار دوباره، دو دهه بعد]]></category>
		<category><![CDATA[زر امیر ابراهیمی]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[مجید سجادی تهرانی]]></category>
		<category><![CDATA[محسن نامجو]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=18579</guid>

					<description><![CDATA[<p>مجید سجادی تهرانی – ونکوور سال ۱۳۸۵ نام یکی از سریال‌های هر‌ شبهٔ صداوسیما ورای داستان آبکی‌اش به‌دلایلی بر سر زبان‌ها افتاد. آبکی‌خواندن سریال «نرگس» قضاوتی دور از انصاف نیست، چرا که داستان ملودرام آن به‌زحمت مصالح کافی برای یک فیلم بلند داستانی را داشت، چه برسد به سریالی شصت قسمتی. اصطلاح آب‌بستن به سریال‌های تلویزیونی صداوسیما به‌خصوص سریال‌های مناسبتی و هر شبه را از پدرم به عاریت گرفته‌ام. بابا که در جوانی مشتری پروپاقرص فیلم‌های...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/06/11/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%8c-%d8%af%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%db%b2-%d8%b2%d9%84%d9%81-%d8%a8%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%af%d8%9b-%d8%b2/">دیدار دوباره، دو دهه بعد (۲) &#8211; زلف بر باد؛ زر امیر ابراهیمی، محسن نامجو و باقی قضایا!</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af-%d8%b3%d8%ac%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">مجید سجادی تهرانی</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سال ۱۳۸۵ نام یکی از سریال‌های هر‌ شبهٔ صداوسیما ورای داستان آبکی‌اش به‌دلایلی بر سر زبان‌ها افتاد. آبکی‌خواندن سریال «نرگس» قضاوتی دور از انصاف نیست، چرا که داستان ملودرام آن به‌زحمت مصالح کافی برای یک فیلم بلند داستانی را داشت، چه برسد به سریالی شصت قسمتی. اصطلاح آب‌بستن به سریال‌های تلویزیونی صداوسیما به‌خصوص سریال‌های مناسبتی و هر شبه را از پدرم به عاریت گرفته‌ام. بابا که در جوانی مشتری پروپاقرص فیلم‌های وسترن و تاریخی‌ و ملودرام‌های هالیوودی بوده و بیشتر آن‌ها را در سینما ادئون، در خیابان سعدی تهران نرسیده به چهارراه مخبرالدوله می‌دیده که بسیار نزدیک محل کارش بوده است، حوصله‌اش خیلی زود از دیدن این سریال‌ها سر می‌رود و شروع می‌کند به غرزدن که کارگردان‌ها از بعضی مرغ‌فروش‌های ناتو یاد گرفته‌اند و آب می‌بندند به سریال‌هایشان! سینما ادئون سال ۱۳۷۱ تعطیل و سال ۱۳۸۷ طعمهٔ حریق شد (یا آتش‌اش زدند، چه کسی می‌داند.) و بعد هم تبدیل به انبار شد مثل بسیاری از سینماهای دیگر تهران در آن محدودهٔ شهری. مثل تمام سینماهای لاله‌زار. مثل سینما کریستال نازنین. مثل سینما عصرجدید با آن‌همه خاطره که به‌تازگی پس از سال‌ها تعطیلی، با تغییر کاربری‌اش موافقت شد. بگذریم. این یادداشت در مورد آن سریال آبکی یا سینماهای تعطیل‌شده یا در حال تعطیلی تهران نیست. بلکه در مورد اتفاقاتی است که باعث بر سر زبان افتادن نام سریال «نرگس» حتی در بین کسانی‌که آن را دنبال نمی‌کردند،‌ شد. اتفاق‌هایی که اصلاً خوشایند نبود. ابتدا پوپک گل‌دره بازیگر نقش اصلی سریال در تصادف رانندگی در جادهٔ شمال به کما رفت و چند ماه بعد فوت کرد. ماجرای دوم اما مربوط به یکی از بازیگران فرعی سریال، زهرا امیرابراهیمی بود. فیلمی از رابطهٔ خصوصی این بازیگر با دوست‌پسرش به‌شکل وسیعی در سطح شهرها روی سی‌دی تکثیر و پخش شد. بعد از آنکه میلیون‌ها ایرانی فیلم را از سی‌دی‌فروش سر خیابانشان خریدند و دیدند، پای دستگاه امنیتی و قضایی به ماجرا باز شد و برای امیرابراهیمی و دیگران پروندهٔ قضایی تشکیل دادند. هیچ‌کس نمی‌دانست فیلم را چه کسی پخش کرده است، اما این اتفاق می‌توانست پایانی زودهنگام بر فعالیت‌های بازیگری امیرابراهیمی باشد. کارکردن که سهل است، زندگی‌کردن او در ایران‌ هم امری محال به‌نظر می‌رسید. محتمل‌ترین سناریو برای او این بود که اگر شانس با او همراه باشد و به زندان بلندمدت محکوم نشود، از کشور خارج شود و به‌طور کامل و برای همیشه از صحنهٔ‌ هنر و رسانهٔ ایران حذف شود. برای حکومت، این سناریو مطلوب‌ترین بود؛ با خارج‌شدن او از کشور، خود را از تبعات احتمالی برخورد قضایی با زنی که مورد ظلم قرار گرفته بود و فیلم خصوصی‌اش دزدیده و پخش شده بود، رها می‌کردند و احتمالاً آن فیلم کذایی آخرین تصویری بود که هر ایرانی از او به‌یاد می‌آورد و این‌گونه او درس عبرتی می‌شد برای همهٔ دخترانی که تصمیم می‌گرفتند جور دیگری زندگی کنند و تن به قواعد مزورانهٔ موجود ندهند. اما شرایط به‌گونه‌ای دیگر رقم خورد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در همین ایام، اتفاق هیجان‌انگیز و البته بحث‌انگیز دیگری، این‌بار در حوزهٔ موسیقی در جریان بود. قطعه‌های موسیقی خواننده‌ای زیرزمینی به‌نام محسن نامجو به‌شکلی مشابه فیلم‌های بازیگر مذکور به‌صورت غیرقانونی دست‌به‌دست و تکثیر می‌شد. اما در این مورد، به‌جای مخاطبان، نوک پیکان انتقاد به‌سمت دم‌ودستگاه سانسور حکومت بود که پنج آلبوم خواننده را در ارشاد نگه داشته بودند و اجازهٔ پخش نمی‌دادند. از آنجا که طرفداران نامجو به‌هر حال به قطعه‌های او دست پیدا می‌کردند، تنها کسی که در این میان متضرر می‌شد، شخص هنرمند و استودیوهای ضبط و تکثیر موسیقی بودند. مثل همیشه به‌نظر می‌رسید هیچ‌کس فکر نمی‌کند که هنرمند بی‌نوا هم باید پولی برای گذران زندگی به‌دست بیاورد و اگر نتواند آن را از طریق کاری که زحمتش را کشیده به‌دست آورد، ظلمی بزرگ و شنیدن آن موسیقی به‌مثابه دزدی است. قطعه‌های موسیقی پست‌مدرن نامجو که از تلفیق تکنیک‌های موسیقی سنتی و راک غربی، شعرهای کلاسیک و نو به‌وجود آمده بود، چنان طناز و دلربا بودند که رنج گوش‌دادن به موسیقی دزدی را بر خود هموار می‌کردیم و آن‌ها را در ماشین و خانه می‌شنیدیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در چنین حال‌وهوایی بود که نوروز سال ۸۶ دوباره نام امیرابراهیمی،‌ این‌بار به‌خاطر ویدئویی کاملاً متفاوت بر سر زبان‌ها افتاد. سایت مجلهٔ اینترنتی «تهران اونیو» (Tehran Avenue)</span><span style="font-weight: 400;"> که در آخرین سال‌های دولت سیدمحمد خاتمی نقش مهمی در معرفی گروه‌های موسیقی زیرزمینی ایرانی داشت، ویدئو کلیپ «زلف بر باد» را با صدای محسن نامجو و حضور امیرابراهیمی،‌ به‌عنوان هدیهٔ نوروزی روی وبسایت خود قرار داد. چیزی نگذشت که ویدئو بسیار محبوب شد و به‌طور گسترده در اینترنت پخش و دیده شد. ویدئو هیچ تیتراژ و شناسنامه‌ای نداشت. ابتدای کلیپ فقط نام اثر و خواننده و سال تولید به میلادی بود، اما معلوم نبود کارگردان و دیگر عوامل چه کسانی‌اند. ویدئو با استفادهٔ هوشمندانه از تدوین مقطع و دیزالو به‌گونه‌ای ساخته شده بود که انگار عکس‌های متناوبی از امیرابراهیمی پشت سر هم قرار گرفته‌اند. تدوین این نما-عکس‌ها با «دل اِی دل ای» کردن‌های ابتدای ترانه و ریتم آهنگ هماهنگ شده بود. امیرابراهیمی روی بام دست‌هایش را مثل بال پرنده باز کرده بود و رها و آزاد به‌نظر می‌رسید و انگار می‌خواست پرواز کند. کلیپ پر است از جزئیات زیبای شاعرانه از او و بدنش. از انگشت‌ها که در هم حلقه شده‌اند، از پاهای آویخته از هرهٔ بام که سرخوشانه تاب می‌خورند، از خرامیدن او با چتر زیر باران،‌ کلوزآپ‌های فراوان از چشم‌ها، لب‌ها و صورت، از نوشیدن قهوه و نوشتن در اتاقی که بر دیوارش پوستری از گیلبرت و جورج (Gilbert &amp; George)</span><span style="font-weight: 400;">،‌ هنرمندان پست‌مدرن بریتانیایی، آویخته است. ویدئو کلیپ پاسخی هنرمندانه و شاعرانه به ویدئوی خصوصی دزدیده‌شده بود. ترانه به او نهیب می‌زد که «شهرهٔ شهر» و «شمع هر جمع» نشود و «زلف بر باد» ندهد. اما او بی‌خیال و سرخوش،‌ با ریتم آهنگ سر می‌جنباند و بی‌توجه به این هشدارها، آرام و مطمئن به‌نظر می‌رسید و اصلاً شبیه کسی نبود که قرار است در پیلهٔ تنهایی خود برای همیشه فراموش شود. ویدئو کلیپ آن‌قدر محبوب شد که سال بعد سایت تهران اونیو کلیپی مشابه، این‌بار با ترانهٔ «سحر» اثر سهیل نفیسی براساس شعر اخوان ثالث و با حضور سحر دولتشاهی منتشر کرد. اما ویدئوی جدید هیچ‌وقت موفقیت ویدئو قبلی را به‌همراه نداشت. سایت ایران اونیو همانند بسیاری حرکت‌های خودجوش و غیردولتی فرهنگی، تعطیل شد و هیچ نشانی از آن در اینترنت نیست. محسن نامجو هم اعلام کرد که روحش از ساخت این کلیپ با این بازیگر با خبر نبوده است و ویدئو را یکی از دوستانش با نیت خیرخواهانه بدون نظر او ساخته است. نامجو نگران بود که پخش ویدئو، مسئلهٔ مجوز به آلبوم‌هایش را که هنوز امیدوار به پخش آن‌ها در ایران بود، با مشکل بیشتر مواجه کند. وقتی برای نوشتن این یادداشت به‌دنبال ویدئو کلیپ «زلف بر باد» می‌گشتم، <a href="https://www.youtube.com/watch?v=JxNz1yDWtzg" target="_blank" rel="noopener">چند نسخهٔ کم‌کیفیت</a> از آن را در یوتیوب یافتم، اما نسخهٔ خوبی از آن در دسترس نیست.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امیرابراهیمی مجبور به ترک ایران شد. در فرانسه اقامت گزید و در آنجا کار می‌کرد، اما برای بیش از یک دهه خبر زیادی از او نبود تا اینکه دو سال پیش، سیزده سال پس از خروجش از ایران، با شرکت در برنامهٔ «چندشنبه با سینا» و صحبت از زندگی‌اش در غربت و به‌خصوص نام‌بردن از کسی که ویدئو خصوصی‌اش را پخش کرده بود، خبرساز شد. درست یادم است که آن مصاحبه برای من بسیار تکان‌دهنده بود از آن جهت که مجید بهرامی، بازیگر تئاتری که مسبب پخش فیلم بود، را به‌خوبی می‌شناختم. بهرامی یکی از محبوب‌ترین بازیگران تئاترهای فیزیکال ایرانی بود و اجراهای او در کارهای گروه «نرگس سیاه» به کارگردانی حامد محمدطاهری به اتفاقی جدید در تئاتر ایرانی دههٔ هفتاد و هشتاد تبدیل شد. بازی او به‌همراه عاطفه تهرانی در اجراهای «سیاها» و «خانه در گذشتهٔ ماست»، خاطره‌انگیز و به‌یادماندنی بودند. شاید به‌همین دلیل بود که وقتی بهرامی سال ۱۳۹۳ بعد از پنج سال مبارزه با سرطان، فوت کرد، گروه کثیری برای خداحافظی و تشییع جنازه‌اش به تئاتر شهر آمدند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امیرابراهیمی در تمام این سال‌ها نشان داده که استعداد خاصی در به چالش‌کشیدن معیارهای اخلاقی و عرفی جامعهٔ ایرانی دارد. با اعلام اینکه خود را قربانی نمی‌بیند و با برگشتن به زندگی بعد از انتشار فیلم خصوصی‌اش، عذاب وجدان و احساس گناهی که جامعهٔ سنتی ایران سعی می‌کرد بابت گرفتن آن فیلم به او منتقل کند، به خودش بازمی‌گرداند که آن فیلم را بدون اجازه دیده است. و حالا با نام بردن از مجید بهرامی و اعلام آنکه تمام این سال‌ها به‌خاطر بیماری او و برای آنکه دوست نداشته در راه درمانش سنگی بیندازد، نامی از او نبرده، تمام ما را که برای مرگ بهرامی اشک ریخته بودیم، به چالش می‌کشید. و سؤالی که این سال‌ها با انتشار روزبه‌روز مسائل اخلاقی مربوط به هنرمندان مطرح می‌شود،‌ پررنگ کرد. آیا باید اثر هنری را از شخصیت و منش اخلاقی هنرمند جدا کنیم یا اثر هنرمندی که به دیگران آسیب رسانده است، باید بایکوت و آن هنرمند منزوی شود. آیا بعد از اتهام‌های آزارهای جنسی به محسن نامجو، باید از خود بابت دوست‌داشتن ترانه‌هایش و رفتن به کنسرت‌هایش شرمنده باشیم یا خیر. سؤالی که پاسخ ساده و سرراستی برای من ندارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">این روزها نام امیرابراهیمی به‌خاطر برنده‌شدن‌اش به‌عنوان بهترین بازیگر نقش اول زن در جشنوارهٔ فیلم کن در فیلم «عنکبوت مقدس» دوباره بر سر زبان‌ها افتاده است. او که در تمام این سال‌ها با سماجتی مثال‌زدنی در عین حال که منکر صدمات روحی و روانی اتفاقی که برایش افتاده، نشد، جنگید و همانند دختر بی‌پروای روی بام کلیپ «زلف بر باد» رو به‌سوی افق‌های باز داشت، در مصاحبه‌ای که اخیراً بعد از دریافت جایزه با بی‌بی‌سی فارسی انجام داده، می‌گوید </span><i><span style="font-weight: 400;">به‌دلیل ضربه روحی‌ای که به او وارد شده، در این سال‌ها بسیار آزرده بود و «ترومای این داستان که برابر با ترومای تجاوز هزاران باره است» سال‌ها با او بوده، اما «نیمهٔ پر لیوان» را دیده به‌جای آنکه بخواهد فکر کند دارد «فداکاری» می‌کند یا صرفاً خود را «قربانی» بداند، سعی کرده که «از گذشته عبور» کند و «زندگی را از نو» بسازد.</span></i><span style="font-weight: 400;"> </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امیرابراهیمی این‌بار با بازی در فیلمی که به‌نظر می‌رسد بخشی از عقاید متحجرین مذهبی را مورد انتقاد قرار داده، دوباره جامعهٔ‌ ایران را به‌ چالش کشیده است تا جایی که نهادها و نیروهای تندرو حتی قبل از اکران عمومی و تماشای فیلم و تنها با توسل به فریمی از تیزر تبلیغاتی آن، هجمهٔ گسترده‌ای را بر علیه فیلم شروع کرده‌اند. باید منتظر بود و دید جامعهٔ ایرانی این‌بار چطور با این چالش جدید برخورد می‌کند. اما آنچه مسلم است، زر یا زهرا یا زری امیرابراهیمی، با فراموشی در جامعهٔ ایرانی فاصلهٔ فراوانی دارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خرداد ۱۴۰۱</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/06/11/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%8c-%d8%af%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%db%b2-%d8%b2%d9%84%d9%81-%d8%a8%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%af%d8%9b-%d8%b2/">دیدار دوباره، دو دهه بعد (۲) &#8211; زلف بر باد؛ زر امیر ابراهیمی، محسن نامجو و باقی قضایا!</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2022/06/11/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%8c-%d8%af%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%db%b2-%d8%b2%d9%84%d9%81-%d8%a8%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%af%d8%9b-%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">18579</post-id>	</item>
		<item>
		<title>دیدار دوباره، دو دهه بعد (۱) &#8211; ولانتین و ژولی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2022/02/20/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%8c-%d8%af%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%db%b1-%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%86%d8%aa%db%8c%d9%86-%d9%88-%da%98%d9%88/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2022/02/20/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%8c-%d8%af%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%db%b1-%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%86%d8%aa%db%8c%d9%86-%d9%88-%da%98%d9%88/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 21 Feb 2022 05:33:52 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[دیدار دوباره، دو دهه بعد]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[مجید سجادی تهرانی]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=17765</guid>

					<description><![CDATA[<p>مجید سجادی تهرانی – ونکوور فکرکردن به معنای زندگی و مرگ در چهل و اندی سالگی امر متداولی است؛ مرور خاطرات و حسرت موقعیت‌های ازدست‌رفته و امید برای نوسازی. من هم چندی است به این خودآزاری روی آورده‌ام که زندگی‌ام را بکاوم و ببینم چطور شد که این‌طور شد! به‌خصوص که چرخش‌های عجیبی در زندگی‌ام می‌بینم. من در خانواده‌ای مذهبی به‌دنیا آمدم و به مدارس مذهبی رفتم و مذهب یگانه‌عامل شکل‌دهی به شخصیتم در کودکی بود....</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/02/20/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%8c-%d8%af%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%db%b1-%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%86%d8%aa%db%8c%d9%86-%d9%88-%da%98%d9%88/">دیدار دوباره، دو دهه بعد (۱) &#8211; ولانتین و ژولی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af-%d8%b3%d8%ac%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">مجید سجادی تهرانی</a> – ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">فکرکردن به معنای زندگی و مرگ در چهل و اندی سالگی امر متداولی است؛ مرور خاطرات و حسرت موقعیت‌های ازدست‌رفته و امید برای نوسازی. من هم چندی است به این خودآزاری روی آورده‌ام که زندگی‌ام را بکاوم و ببینم چطور شد که این‌طور شد! به‌خصوص که چرخش‌های عجیبی در زندگی‌ام می‌بینم. من در خانواده‌ای مذهبی به‌دنیا آمدم و به مدارس مذهبی رفتم و مذهب یگانه‌عامل شکل‌دهی به شخصیتم در کودکی بود. علاقهٔ وافری به ریاضیات داشتم و درس‌خواندن «تفریح» من بود. مهم‌ترین شخص زندگی‌ام بدون شک مادرم بود؛ زنی بسیار حساس و به‌گونه‌ای افراطی از لحاظ عاطفی وابسته به خانواده. و خانواده تنها شوهر و فرزندانش نبودند، بلکه پنج برادر و یک خواهر کوچک‌ترش و خانواده‌های آن‌ها را هم شامل می‌شد. مادرم به‌طرز عجیبی همیشه نگران کسی بود. دلشوره و اضطراب دائمی، چیزی است که از او به یاد دارم. بی‌دلیل نیست که بسیاری مواقع شروع تغییرات در ذهنیات و زندگی خودم را به مرگ زودهنگام مادرم در پنجاه‌سالگی نسبت می‌دهم. اما کم‌رنگ‌شدن و بعدها بی‌رنگ‌شدن باورهای مذهبی‌ام و دلزدگی زودهنگامم از دنیای مهندسی که ورود به آن ثمرهٔ سال‌ها درس‌خواندن‌ام از دل و جان بود، از قبل‌تر،‌ از سال‌ها پیش از مرگ مادرم، شروع شده بود و منشأ آن را باید در جای دیگری می‌جستم؛ در مواجههٔ – به‌طرز طعنه‌آمیزی – دیرهنگامم با سینما،‌ هنر و ادبیات در سال‌‌های پایانی دبیرستان و دانشگاه.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">برخلاف بسیاری از عاشقان سینما، هنر و ادبیات، کودکی من عاری از مواجهه‌های خاطره‌انگیز با این فرم‌های هنری است. هنر و به‌خصوص سینما و تئاتر و موسیقی، در محیطی که من در آن بزرگ شده بودم، چیزی بود که بعضی از سر تفنن انجام می‌دادند و بیش‌ازحد جدی‌گرفتنش، نشان بی‌خردی بود و جملهٔ هنرمندان از هر ایل و تبار و شاخهٔ هنری «مطرب» و «علاف»‌ به‌حساب می‌آمدند. تا اینکه در سال‌های پایانی دوران دبیرستان برنامهٔ هنر هفتم به مجری‌گری مرحوم اکبر عالمی ناگهان چیزی فراتر از تفنن به‌حساب می‌آمد. بعد از هر فیلم با کنجکاوی سراغ مجله فیلم‌هایی که برادر بزرگ‌تر به خانه می‌آورد، می‌رفتم تا بیشتر در مورد آن فیلم بخوانم. مورد عجیب شاید این باشد که من خواندن در مورد سینما را زودتر از فیلم دیدن شروع کردم. این‌طور شد که تا مدت‌ها من فیلم‌ها را به‌جای دیدن می‌خواندم. شاید یکی از دلایلی که بعدها به سینمای فیلم‌های هنری علاقهٔ بیشتری پیدا کردم همین موضوع بود؛ این فیلم‌ها فیلم‌هایی بودند که می‌شد بیشتر در موردشان خواند! بعد از سینما نوبت مواجهه با شعر و ادبیات و نقاشی و تئاتر در دانشگاه بود. کار به‌جایی رسید که سروکله‌ام بیشتر در گالری‌های آثار تجسمی و گردهمایی‌های ادبی و نمایش‌های تخصصی فیلم پیدا می‌شد تا کتابخانهٔ دانشگاه. دوستانم بیشتر از کسانی بودند که بیرون از دانشگاه و در محافل سینمایی و ادبی و هنری با آن‌ها آشنا شده بودم تا هم‌کلاسی‌های دانشگاهی. مخلوط‌کردن آب و سیمان و سنگدانه‌ها و مواد افزودنی با نسبت‌های مختلف و اندازه‌گیری مقاومت فشاری نمونه‌های بتن به‌دست‌آمده در آزمایشگاه، اگر قرار نبود به خلق اثری هنری بینجامد، دیگر هیچ رغبتی برنمی‌انگیخت.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">چطور می‌شود که مواجهه با آثار ادبی و هنری بتواند چنین تأثیر عمیقی بر جای گذارد که اندیشه‌ها، باورها،‌ علایق و انگیزش‌های شما را به‌کل تغییر دهد. اینجا در این مجموعه یادداشت جدید دوست دارم از راه نگاه دوباره به آثار ادبی و هنری‌ای که وقتی برایم خیلی مهم بوده‌اند و هنوز هستند یا دیگر نیستند، زندگی‌ام را مرور ‌کنم. فکر می‌کنم برای کسی مثل من که بخش زیادی از عمرش را، حداقل از هجده‌سالگی، صرف هنر و ادبیات کرده، این راه خوبی است برای مرور زندگی. در این مجموعه به آثاری می‌پردازم که انگار برای سال‌ها به زندگی در من ادامه داده‌اند؛ فیلم‌ها، کتاب‌ها، نقاشی‌ها و مجسمه‌ها، موسیقی و تئاتر. بعضی از این آثار مدت مدیدی ذهنم را به خود مشغول کرده‌اند. بعضی تا مدت‌ها به زندگی در من ادامه داده‌اند، طوری که فکر می‌کردم جزئی از من شده‌اند، اما ناگهان یک روز صبح دیگر اثری از آن‌ها نبوده است. بعضی اما انگار می‌خواهند تا انتها باقی بمانند. این نوشته‌ها قرار نیست نقدی بر این آثار باشند، بیشتر روایتی خواهند بود شخصی از مواجههٔ دوبارهٔ من با آن‌ها، اکنون بعد از گذشت دهه‌ها از اولین برخورد و تغییراتی که در برداشت و احساسم نسبت به آن‌ها به‌وجود آمده است و نقبی به زندگی‌ام از این راه. در این نوشته‌ها داستان فیلم‌ها و کتاب‌ها را لو خواهم داد، بنابراین اگر آن‌ها را ندیده یا نخونده‌اید و دوست ندارید داستان‌شان لو برود، به‌هوش باشید!</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">برای این اولین شماره، بد نیست حالا که در اواسط فوریه هستیم و موسم عشق و روز ولنتاین است، دیدار دوباره‌ای داشته باشیم با ولانتین و ژولی، شخصیت‌های اصلی دو فیلم قرمز و آبی از سه‌گانهٔ کریستف کیشلوفسکی، کارگردان شهیر لهستانی.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">* * * * *</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اولین فیلمی که از کیشلوفسکی دیدم، آخرین فیلم او پیش از بازنشستگی و مرگش بود؛ قرمز، سومین فیلم از سه‌گانهٔ او که با الهام از رنگ‌های پرچم فرانسه (آبی، سفید و قرمز) و معانی ضمنی آن رنگ‌ها ساخته شده است. این فیلم‌ها به‌علاوهٔ زندگی دوگانهٔ ورونیکا،‌ تک‌فیلم دیگری که پیش از آن‌ها ساخته شده، عمیقاً مدرن و از لحاظ تصویری بسیار شیک‌اند. در هرکدام از فیلم‌های سه‌گانه، رنگی که عنوان فیلم را به خود اختصاص داده است، با ظرافت در بخش عمده‌ای از وجوه تصویری فیلم حضور دارد. اما جدای از زیبایی‌های بصری،‌ کیشلوفسکی تلخ‌اندیشی و حساسیت اروپای شرقی خود را از ورشو و از آن بلوک‌های آپارتمانی خاکستری و بی‌روح دوران کمونیست که مجموعهٔ تلویزیونی ده‌قسمتی‌اش، ده فرمان در آن‌ها می‌گذرد، با خودش آورده است. ترکیب متضاد و متناقض آن انسان‌های تلخ‌اندیش با تصاویر شهرها و محله‌های زیبای پاریس و ژنو، که رویدادهای فیلم‌ها در آن‌ها اتفاق می‌افتد،‌ خصلتی استثنایی به این فیلم‌ها داده است که می‌توان از آن به سرگشتگی انسان متمدن در دنیای مدرن یاد کرد.</span></p>
<figure id="attachment_17767" aria-describedby="caption-attachment-17767" style="width: 288px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-17767" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/02/Krzysztof_Kies%CC%81lowski_Portrait_1994_photo-by-Alberto-Terrile.jpeg?resize=288%2C435" alt="دیدار دوباره، دو دهه بعد (۱) - ولانتین و ژولی" width="288" height="435" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/02/Krzysztof_Kies%CC%81lowski_Portrait_1994_photo-by-Alberto-Terrile.jpeg?w=288&amp;ssl=1 288w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/02/Krzysztof_Kies%CC%81lowski_Portrait_1994_photo-by-Alberto-Terrile.jpeg?resize=199%2C300&amp;ssl=1 199w" sizes="auto, (max-width: 288px) 100vw, 288px" /><figcaption id="caption-attachment-17767" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">کریستف کیشلوفسکی</span><br /><span style="font-family: pfont;">photo by Alberto Terrile</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">فیلم قرمز را انجمن فیلم یا کلوپ فیلمی در دانشگاه علم و صنعت نمایش می‌داد. من که در دانشگاه امیرکبیر درس می‌خواندم، آن روز برای دیدن فیلم به علم و صنعت رفتم. خوب به‌یاد دارم که دوربین زنیت قدیمی‌ام را هم با خودم برده بودم. روز بارانی پاییزی‌ دلچسبی بود و به‌اتفاق یکی از دوستانی که آنجا دانشجو بود، با هم فیلم را دیدیم و بعد از دیدن فیلم مثل خواب‌زده‌ها در محوطهٔ دانشگاه راه رفتیم و کلی عکس گرفتیم. فیلم روایت موازی زندگی یک مرد (آگوست) و یک زن (ولانتین) است که نزدیک هم در محله‌ای در ژنو زندگی می‌کنند و همدیگر را نمی‌شناسند. آگوست در حال آماده‌شدن برای آزمون نهایی و قاضی‌شدن است و ولانتین، رقصندهٔ باله و مدل. هرکدام درگیر روابط عاشقانهٔ شکست‌خورده‌ای هستند و به‌نظر می‌رسد بهترین انتخاب برای یکدیگر باشند، اما دست سرنوشت نخواسته است که در مسیر هم قرار گیرند.</span><span style="font-weight: 400;"> یک شب ولانتین در راه برگشت به خانه، با سگی تصادف می‌کند و بعد با صاحب آن سگ که قاضی بازنشستهٔ تنها و تلخی است و روزهای خود را به شنود مکالمات تلفنی همسایه‌ها می‌گذراند،‌ آشنا می‌شود. ولانتین مثل فرشته‌ای معصوم،‌ بااحساس و زیباست و ایمانی قطعی به عشق و انسانیت دارد. وقتی اولین بار برای برگرداندن سگ زخمی قاضی به خانهٔ او می‌رود، در مسیرش نسیمی در می‌گیرد و برگ‌های روی زمین را به رقص وامی‌دارد. او، آن عشق معجزه‌آسایی است که قاضی تلخ‌اندیش تمام جوانی منتظرش بوده است؛ آن کسی است که او هرگز ملاقات نکرده است. ولانتین نمونهٔ کاملی است از یک ولنتاین! همه امید دارند که چنین ولنتاینی داشته باشند. از آن‌سو، آگوست، درست در میانهٔ آمادگی برای امتحانش در می‌یابد که دوست‌دخترش به او خیانت می‌کند. آگوست، بازنمایی جوانی قاضی پیر تلخ‌اندیش است و به‌نظر می‌رسد قرار است درست جا پای او بگذارد. اما این پایان ماجرا نیست. در اثر تصادفی عجیب هر دو شخصیت مرد و زن اصلی داستان سوار کشتی می‌شوند که به مسافرت بروند و کشتی دچار سانحه می‌شود و این دو نفر به‌همراه چهار شخصیت اصلی دو فیلم دیگر سه‌گانه، تنها کسانی‌اند که نجات پیدا می‌کنند. در آخرین سکانس از فیلم، ما شرح این حادثه و نجات‌یافتگان را در خانهٔ قاضی بازنشسته از تلویزیون می‌بینیم که ولانتین و آگوست را در کنار هم نشان می‌دهد و چهرهٔ قاضی که رضایتی شرح‌ندادنی در چهره‌اش است.</span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-17768" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/02/The-Colours-Red-New-Zealand-Australian-Info-Sheet-1994-9.jpeg?resize=352%2C500" alt="دیدار دوباره، دو دهه بعد (۱) - ولانتین و ژولی" width="352" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/02/The-Colours-Red-New-Zealand-Australian-Info-Sheet-1994-9.jpeg?w=352&amp;ssl=1 352w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/02/The-Colours-Red-New-Zealand-Australian-Info-Sheet-1994-9.jpeg?resize=211%2C300&amp;ssl=1 211w" sizes="auto, (max-width: 352px) 100vw, 352px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بعد از دیدن قرمز، کم‌کم تمام فیلم‌های مهم دیگر کیشلوفسکی مثل آبی، سفید، زندگی دوگانهٔ ورونیکا و مجموعهٔ تلویزیونی ده‌‌قسمتی‌اش، ده فرمان، را که با الهام از ده فرمان عهد عتیق برای تلویزیون دولتی لهستان ساخته شده است، دیدم. تب کیشلوفسکی در آن سال‌های میانهٔ دههٔ هفتاد شمسی بسیار بالا گرفته بود، مخصوصاً که کارگردان خیلی زود، دو سال بعد از ساخت آخرین فیلمش، قرمز، بر اثر حملهٔ قلبی و در اتاق عمل قلب باز درگذشت و حالا این‌ فیلم‌ها آخرین یادگارهایش بودند. فیلمنامه‌های فیلم‌ها چاپ شد و مجله‌ها ویژه‌نامه‌های زیادی را به آثار او اختصاص دادند. در بین دوستداران فیلم‌هایش فیلمی که بیش از همه مورد توجه و تحسین قرار گرفته بود، آبی بود؛ اولین فیلم سه‌گانه با بازی ژولیت بینوش در نقش ژولی. فیلم با صحنهٔ تصادف منجر به مرگ شوهر و دختر ژولی شروع می‌شد و در ادامه با او در مسیری که از انکار مرگ تا سوگواری و پذیرش طی می‌کرد، همراه می‌شد و در این مسیر برای ما و ژولی رازهایی را از زندگی همسر مشهور و آهنگ‌ساز او که در زمان مرگ در حال کار روی یک سمفونی در ستایش اروپای متحد بود، برملا می‌کرد. ژولیِ سوگوار و تلخ‌اندیش که هم‌زمان بسیار مقتدر و در عین حال شکننده است، جذابیت عجیبی دارد؛ مثل فولاد پرمقاومتی است که شکل‌پذیری کمی دارد و ناگهان می‌شکند. ژولی گاهی تندخو و بی‌رحم است، از آن زن‌هایی نیست که بتوان لقب فرشته‌سان را در موردشان به‌کار برد. او مثل ولانتین نیست. </span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-17769" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/02/MV5BZWU5NWQ2MWMtYmI4Ni00Yjk5LTk3ODktMDVlZGViNGUwN2M5XkEyXkFqcGdeQXVyNTAyODkwOQ%40%40._V1_FMjpg_UX1000_.jpg?resize=321%2C500" alt="دیدار دوباره، دو دهه بعد (۱) - ولانتین و ژولی" width="321" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/02/MV5BZWU5NWQ2MWMtYmI4Ni00Yjk5LTk3ODktMDVlZGViNGUwN2M5XkEyXkFqcGdeQXVyNTAyODkwOQ%40%40._V1_FMjpg_UX1000_.jpg?w=321&amp;ssl=1 321w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/02/MV5BZWU5NWQ2MWMtYmI4Ni00Yjk5LTk3ODktMDVlZGViNGUwN2M5XkEyXkFqcGdeQXVyNTAyODkwOQ%40%40._V1_FMjpg_UX1000_.jpg?resize=193%2C300&amp;ssl=1 193w" sizes="auto, (max-width: 321px) 100vw, 321px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برای من، قرمز همیشه چیز دیگری بود. فیلم را همان سال‌ها بارها و بارها دیده بودم و هر بار بیشتر از قبل دوستش داشتم تا چند ماه قبل که به‌لطف نمایش هر سه فیلم سه‌گانه در نتفلیکس، آن‌ها را دوباره دیدم و احساس کردم که این‌بار آبی را بیشتر دوست دارم. چرا؟ چه اتفاقی افتاده؟ چرا قرمز دیگر مثل بیست و اندی سال پیش جادوکننده نبود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در دوران نوجوانی من، اشتیاق جنسی چیزی ممنوع به‌حساب می‌آمد و رابطهٔ جنسی بعید و دورازدسترس. این دورازدسترس‌بودن هاله‌ای از تعالی و تقدس به شور جنسی داده بود که البته چون اصولاً صحبت در مورد سکس تابو تلقی می‌شد و هنوز هم می‌شود، این شور تنانه را عشقی متعالی فرض می‌کردیم تا به آن تعالی‌ای ببخشیم که در خور دورازدسترس‌بودنش باشد. افسون قرمز این بود که به‌نوعی با این برداشت هم‌خوانی داشت. ولانتین مثل عکسش که در ابعاد بزرگ در خیابان نصب شده بود،‌ الهام‌بخش و هشداردهنده و در عین حال دورازدسترس بود. در آن دوران دوست داشتم فکر کنم این عشق متعالی زیبا بالاخره روزی به‌نحو معجزه‌آسایی سروکله‌اش پیدا خواهد شد، مثل پایان فیلم قرمز،‌ حتی اگر شده به قیمت غرق‌شدن یک کشتی! </span><span style="font-weight: 400;">اما حالا </span><span style="font-weight: 400;">در این دیدار دوباره، محال‌بودن این پایان، بیشتر خود را نشان می‌دهد. این پایان از لحاظ سینمایی پایان درخشانی برای سه گانهٔ کیشلوفسکی است، اما صادقانه نیست. در عوض صداقت عریان فیلم آبی، شوکه‌کننده است. وقتی ژولی،‌ بعد از مرگ همسر و دخترش می‌فهمد که در تمام این مدت شوهر آهنگ‌سازش که بخش زیادی از موفقیت حرفه‌ایش را مدیون اوست، به او خیانت می‌کرده است، با دوست نزدیک شوهرش قرار می‌گذارد و شب را با او می‌گذراند. بدتر از آن وقتی است که صبح بعد از قهوه‌آوردن برای مرد، هرگونه تعالی و تقدس عشق را به‌کل انکار می‌کند و می‌گوید: «ازت ممنونم بابت کاری که در حقم کردی. اما دیدی من مثل هر زن دیگه‌ای هستم، عرق می‌کنم، سرفه می‌کنم، دندون خراب دارم. دیگه دلت برام تنگ نمی‌شه. حالا دیگه این رو می‌فهمی. وقتی رفتی، در رو ببند.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حالا صداقت و تلخی ژولی خیلی دلچسب‌تر و جذاب‌تر از معصومیت فرشته‌گون ولانتین است. هر چند ژولی هم اشتباه می‌کرد، ما هم مثل اولیور دلمان برایش تنگ می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۱۴ فوریهٔ ۲۰۲۲</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/02/20/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%8c-%d8%af%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%db%b1-%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%86%d8%aa%db%8c%d9%86-%d9%88-%da%98%d9%88/">دیدار دوباره، دو دهه بعد (۱) &#8211; ولانتین و ژولی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2022/02/20/%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87%d8%8c-%d8%af%d9%88-%d8%af%d9%87%d9%87-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%db%b1-%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%86%d8%aa%db%8c%d9%86-%d9%88-%da%98%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">17765</post-id>	</item>
		<item>
		<title>«آریا»، رمانی دربارهٔ همدردی، درک مصیبت‌ها و گرفتاری‌های دیگر انسان‌ها</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2020/12/07/%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%86%d8%a7%d8%b2%d9%86%db%8c%d9%86-%d8%ad%d9%8f%d8%b6%d9%91%d8%a7%d8%b1%d8%8c-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%86%d8%af%d9%87%d9%94-%d8%b1%d9%85/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2020/12/07/%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%86%d8%a7%d8%b2%d9%86%db%8c%d9%86-%d8%ad%d9%8f%d8%b6%d9%91%d8%a7%d8%b1%d8%8c-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%86%d8%af%d9%87%d9%94-%d8%b1%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 08 Dec 2020 05:01:34 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گفتگو]]></category>
		<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان موفق]]></category>
		<category><![CDATA[ایرانیان ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[رمان]]></category>
		<category><![CDATA[سیما غفارزاده]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[مجید سجادی تهرانی]]></category>
		<category><![CDATA[نازنین حُضّار]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=14972</guid>

					<description><![CDATA[<p>گفت‌وگو با نازنین حُضّار، نویسندهٔ رمان «آریا» سیما غفارزاده و مجید سجادی تهرانی &#8211; ونکوور نازنین حُضّار، نویسندهٔ جوان ساکن ونکوور، با اولین رمان خود یعنی «آریا» خوش درخشیده است. رمانی که ما را از لحظهٔ تولد قهرمان داستان، آریا، با زندگی پرفرازونشیب او همراه می‌کند و حدود سه دهه پیش از انقلاب در ایران و دو سال پس از وقوع آن یعنی از ۱۹۵۳ تا ۱۹۸۱ را به تصویر می‌کشد. «آریا» خیلی زود در...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2020/12/07/%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%86%d8%a7%d8%b2%d9%86%db%8c%d9%86-%d8%ad%d9%8f%d8%b6%d9%91%d8%a7%d8%b1%d8%8c-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%86%d8%af%d9%87%d9%94-%d8%b1%d9%85/">«آریا»، رمانی دربارهٔ همدردی، درک مصیبت‌ها و گرفتاری‌های دیگر انسان‌ها</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>گفت‌وگو با نازنین حُضّار، نویسندهٔ رمان «آریا»</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b3%db%8c%d9%85%d8%a7-%d8%ba%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">سیما غفارزاده</a> و <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af-%d8%b3%d8%ac%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">مجید سجادی تهرانی</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><i><span style="font-weight: 400;">نازنین حُضّار، نویسندهٔ جوان ساکن ونکوور، با اولین رمان خود یعنی «آریا» خوش درخشیده است. رمانی که ما را از لحظهٔ تولد قهرمان داستان، آریا، با زندگی پرفرازونشیب او همراه می‌کند و حدود سه دهه پیش از انقلاب در ایران و دو سال پس از وقوع آن یعنی از ۱۹۵۳ تا ۱۹۸۱ را به تصویر می‌کشد. «آریا» خیلی زود در صدر کتاب‌های پرفروش دنیا قرار گرفت و تاکنون برای دریافت جوایز ادبی گوناگونی از جمله جایزهٔ ادبی اولین رمان آمازون کانادا، بخش رمان‌های خارجی جایزهٔ ادبی فمینا (The Prix Femina)، جایزهٔ داستان HarperCollins/UBC و جایزهٔ کتاب BC and Yukon در لیست نهایی نامزدهای این جوایز در سال ۲۰۲۰ قرار گرفته است. نکتهٔ جالب توجه اینکه مارگارت اتوود،‌ نویسندهٔ مشهور کانادایی، این رمان را «دکتر ژیواگو»ی ایران نامیده‌ است. ما نیز پس از خواندن رمان «آریا» بسیار مشتاق شدیم دربارهٔ نازنین حضار بیشتر بدانیم؛ به سراغش رفتیم، با روی باز دعوتمان را پذیرفت و حاصل گفت‌وگویی شد که پیش روی شماست.</span></i></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-14975" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/12/91kqa5TT4eL.jpg?resize=341%2C500" alt="گفت‌وگو با نازنین حُضّار، نویسندهٔ رمان «آریا»" width="341" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/12/91kqa5TT4eL.jpg?w=341&amp;ssl=1 341w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/12/91kqa5TT4eL.jpg?resize=205%2C300&amp;ssl=1 205w" sizes="auto, (max-width: 341px) 100vw, 341px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>سیما: نازنین عزیز، با سپاس از وقتی که در اختیار ما گذاشتید و تبریک به شما برای درخشش اولین رمانتان، آریا، ممنون خواهیم شد اگر در ابتدا کمی از خودتان برایمان بگویید. کِی از ایران خارج شدید و آیا مستقیماً به کانادا آمدید؟ آیا همان ابتدا وارد ونکوور شدید؟ و همچنین ممنون خواهیم شد اگر از فعالیت‌هایتان در سال‌های گذشته و حال حاضر نیز برایمان بگویید.</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">ممنون از شما سیما جان، برای اینکه فرصت این گفت‌وگو را به من دادید. من چندین ماه قبل از انقلاب در ایران به دنیا آمدم و اواسط دههٔ هشتاد میلادی ایران را ترک کردم. ابتدا پدر من به کانادا آمد و یک‌سال بعد، من و مادرم اینجا در ونکوور به او ملحق شدیم. بیشتر سال‌های رشدم را در شهر سوری بودم و مدرک کارشناسی و کارشناسی ارشدم را از دانشگاه بریتیش کلمبیا (UBC) گرفتم. نزدیک به ده سال طول کشید تا «آریا» را نوشتم و در حال انجام این کار برای گذران زندگی به تدریس ادبیات و نویسندگی می‌پرداختم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>سیما: لطفاً کمی از تِم کلی رمان «آریا» و خط روایی‌اش، برایمان بگویید؛ خصوصاً برای افرادی که احتمالاً هنوز رمان را نخوانده‌اند، و حتی برای آن‌ها که رمان را خوانده‌اند، ولی مایل‌اند دیدگاه خودتان را بدانند.</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">تم رمان «آریا» اساساً دربارهٔ نیروهایی خارج از زندگی روزمرهٔ مردم است که بر آن‌ها استیلا دارند و زندگی آن‌ها و آینده‌شان را به آنان دیکته می‌کنند،‌ و اینکه چگونه مردم با چنان نیروهای منکوب‌گری سر می‌کنند. این رمان همچنین دربارهٔ همدردی، درک مصیبت‌ها و گرفتاری‌های دیگر انسان‌هاست</span><span style="font-weight: 400;">، و اینکه سرانجامِ آن‌ها در موقعیت‌ها و شرایطی که داشته‌اند، چه بوده است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>مجید: در ایران، با رجوع به فرهنگ نام‌های فارسی، آریا به‌عنوان اسم به‌معنای نژاد آریایی، نجیب و آزاده به‌کار می‌رود. تا جایی که من اطلاع دارم، آریا به‌معنای آواز یک‌نفره در فرهنگ لغات موسیقایی ایرانی وجود ندارد و مربوط به موسیقی غربی، اپرا و کانتاتا است. اینکه بهروز، رانندهٔ کامیون که سواد هم ندارد، در دههٔ سی با موسیقی آریایی غربی آشنا باشد، کمی غیرِقابل‌باور می‌نماید. می‌شود لطفاً در این‌باره کمی توضیح بدهید.</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فکر نمی‌کنم غیرممکن بوده باشد که بهروز با انواع غربی آوازهای یک‌نفره (آریاها) که ما می‌شناسیم، ناآشنا بوده باشد. اینکه کسی فقرزده یا تحصیل‌نکرده است، به این معنا نیست که ارتباط او کاملاً با دنیا قطع‌ است. گذشته از این‌ها، بهروز در ارتش راننده است و به رادیوی ماشین دسترسی دارد، که این، شنیدن آریاها را در رادیو برای او بسیار محتمل می‌کند. همچنین او به‌راحتی با سربازهای مختلفی از اقشار مختلف جامعه ارتباط می‌یابد. محتمل است برخی از سربازهای طبقهٔ بالادست او را با مفهوم و تصویر کلی آریاها آشنا کرده باشند. طی دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، کشور ایران به‌طور گسترده‌ای شروع کرده بود به باز کردن درهایش رو به دنیا و حتی مردمِ کمترتحصیل‌کرده دسترسی بیشتری به جنبه‌های گوناگون دنیای غرب پیدا می‌کردند. غیرقابل‌تصور نیست که فکر کنیم فرد حساس و روشنی چون بهروز در مقطعی از زندگی‌اش این نوع موسیقی را شناخته باشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>مجید: شخصیت‌های مرد داستان خیلی خوب ساخته شده‌اند، برای رسیدن به این شخصیت‌ها چه مسیری را طی کردید؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">فکر نمی‌کنم در نوشتنِ شخصیت‌های مردِ رمان کاری متفاوت از نوشتنِ شخصیت‌های زن کرده باشم. در نهایت، ما همه انسان‌ایم و من هم انسان‌ام. من در واقع همیشه نیاز دارم از جایگاه همدلی بنویسم با امید به اینکه این همدلی بدرخشد و خود را نشان دهد، حال چه شخصیت‌ها مرد باشند، چه زن. اما </span><span style="font-weight: 400;">تردید نداشتم که می‌خواهم شخصیت‌های مرد به‌صورت سه‌بعدی به تصویر کشیده شوند، و با وجود آنکه ایران کشوری‌ است با مشکلات فراوان مبتنی بر جنسیت، نمی‌خواستم رمانم حمله به مردان تلقی شود. در عوض می‌خواستم نشان دهم که هر دو جنسیت در کشور رنج می‌کشند.</span></span></p>
<figure id="attachment_14976" aria-describedby="caption-attachment-14976" style="width: 333px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-14976" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/12/Photo-by-Tenille-Campbell.jpg?resize=333%2C500" alt="گفت‌وگو با نازنین حُضّار، نویسندهٔ رمان «آریا»" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/12/Photo-by-Tenille-Campbell.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/12/Photo-by-Tenille-Campbell.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /><figcaption id="caption-attachment-14976" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">Photo by Tenille Campbell</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>سیما: رمان شما محدودهٔ تاریخی ۱۹۵۰ به بعد را به تصویر می‌کشد. با توجه به اینکه شما در هفت‌سالگی از ایران به کانادا آمده‌اید و طبیعتاً خاطرات ذخیره‌شده تا آن سن‌وسال چندان قوی و پررنگ نیستند، چطور به تصویرگری و فضاسازی دهه‌های پنجاه میلادی به بعد رسیدید؟ منابع شما برای تحقیق در مورد جامعهٔ ایرانی در دهه‌های سی و چهل شمسی چه بوده است؟</b><span style="font-weight: 400;"> </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">من روی محدودهٔ زمانی رمان به‌مدت یک سال و نیم تحقیق کردم. این مدت زمان را در کتابخانهٔ‌ عمومی ونکوور صرف کردم، بریده‌های جراید و داستان‌ها را بررسی کردم و چندین کتاب را که در آن محدوهٔ‌ زمانی نوشته شده بودند، خواندم. عکس‌هایی را که در آن دهه‌ها گرفته شده بودند، نگاه کردم و مورد دقت قرار دادم و چندین فیلم و ویدیو خبری آن دهه‌ها را تماشا کردم تا حس آن فضا و دوران را دریابم.</span><span style="font-weight: 400;"> من همچنین با چندین نفر که در دوران مورد نظر من زیسته بودند، صحبت کردم و با ایشان مصاحبه کردم. من مجبور بودم تا جای ممکن اطلاعات جمع‌آوری کنم تا بتوانم در حد امکان فضایی دقیق از زمانی را که راجع به آن می‌نوشتم، خلق کنم. خوشبختانه منابع بسیاری در دستر‌س‌ام بود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>مجید: با توجه به رویکرد انتقادی کتاب در مورد دوران پهلوی، چاپ کتاب در خارج از ایران در این روزها نوعی حرکت در خلاف جهت آب است. آیا بازخورد انتقادی‌ای در این خصوص داشته‌اید؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">من هیچ مشکلات انتقادی‌ای در این رابطه نداشته‌ام، در واقع هیچ مشکلی در کل برای انتشار کتاب به‌دلیل انتقاد از دورهٔ پهلوی در خارج‌ از ایران نداشته‌ام. این موضوع، به‌هیچ‌وجه مشکلی نبوده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>مجید: آیا شما در تحقیقاتتان به شواهدی در ارتباط با ارتکاب به کشتن دختر نوزاد در ایران آن هم در تهران دههٔ ۳۰ شمسی برخورده‌اید؟ بیشتر خانواده‌های ایرانی کودکانشان را از سر نداری و فقر سر راه می‌گذاشتند. چطور شد که شما به چنین شروعی برای داستان رسیدید؟</b><span style="font-weight: 400;"> </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نه، من در تحقیقاتم به شواهدی در ارتباط با قتل نوزادان دختر در ایران برنخوردم، اما به نمونه‌های فراوانی از دخترانِ خانواده‌های فقرزده برخوردم که در زمان تولد یا در سال‌های اولیهٔ زندگی‌شان، سر راه گذاشته شدند، حتی تا سال‌های آخر دههٔ ۱۹۷۰. نمی‌دانم آیا این اتفاقات همچنان امروزه نیز رخ می‌دهد یا نه. اما یقیناً، ایران در دههٔ ۱۹۵۰ به‌لحاظ اقتصادی چندان وضعیت خوبی نداشت و در برخی طبقات اجتماعی، دختران قابل چشم‌پوشی بودند. بنابراین، یافتن تعداد زیادی از دخترانِ سرِراه‌گذاشته‌شده مسئله‌ای رایج بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>مجید: در کتاب، تهران نقش پررنگی دارد، اما بعضاً با جزئیاتی مواجه می‌شویم که از نظر تاریخی درست به‌نظر نمی‌رسند. آیا تحقیقی در مورد تاریخ گسترش و توسعهٔ تهران انجام داده‌اید؟ مثلاً نام بردن از پارک لاله و اعلام موقعیتش در مرکز شهر؛ پارک لاله بعد از انقلاب پارک لاله شد، قبل از آن پارک فرح بوده است؛ این پارک در سال ۱۳۴۵ افتتاح شد و قبل ازآن پارکی نبوده و به اسم باغ جلالیه شناخته می‌شده و در اختیار ارتش بوده است. مرکز شهر تهران بازار تهران است. منطقهٔ امیرآباد که پارک لاله در آن واقع است، در دههٔ سی خارج از تهران بوده است. به‌طور کلی به‌نظر می‌رسد تهران تصویرشده در رمان بیشتر به تهران دههٔ پنجاه شمسی شبیه است تا دههٔ سی.</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">من به این موضوع واقف‌ام که در مورد نام پارک لاله اشتباه کرده‌ام. این مسئله را با انتشاراتم در میان گذاشته‌ام و قرار است در چاپ‌های بعدی تغییر کند. اما فکر نمی‌کنم اشتباهی ابتدایی ذات و ماهیت خودِ رمان را تغییر دهد. و بله، من تا جای ممکن روی نام‌های قدیمی‌تر خیابان‌های تهران تحقیق کرده‌ام. بسیاری از نام‌ها آن‌هایی‌اند که متعلق به دوران پیش از انقلاب‌اند که با نام‌های پس از انقلاب متفاوت‌اند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>سیما: به‌عنوان اولین رمان، تجربهٔ روند کار چاپ و نشر چطور بود؟ </b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">برای من در واقع روندی بسیار پُراسترس بود، چون از زمانی که رمان من برای انتشار پذیرفته شد تا زمانی که واقعاً انتشار یافت، بیش از سه سال طول کشید. به این معنی که تازه من می‌بایستی کلی انتظار می‌کشیدم تا روند ویرایش انجام پذیرد و این روند به‌خودیِ‌خود ۶ تا ۸ ماه طول می‌کشد، اگر طولانی‌تر نشود. فکر می‌کنم برای رمان دومم، با تمام این پروسه‌ها آشناتر خواهم بود و دیگر تا این اندازه دچار استرس نخواهم شد.</span></p>
<figure id="attachment_14978" aria-describedby="caption-attachment-14978" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-14978" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/12/%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D9%8F%D8%B6%D9%91%D8%A7%D8%B1%D8%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%93%D8%B1%DB%8C%D8%A7.jpg?resize=500%2C288" alt="نازنین حضار در بارهٔ رمانش «آریا» توضیحاتی می‌دهد و قطعهٔ منتخبش را می‌خواند - کانال یوتیوب Penguin Random House" width="500" height="288" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/12/%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D9%8F%D8%B6%D9%91%D8%A7%D8%B1%D8%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%93%D8%B1%DB%8C%D8%A7.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/12/%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D9%8F%D8%B6%D9%91%D8%A7%D8%B1%D8%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%93%D8%B1%DB%8C%D8%A7.jpg?resize=300%2C173&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/12/%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D9%8F%D8%B6%D9%91%D8%A7%D8%B1%D8%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%93%D8%B1%DB%8C%D8%A7.jpg?resize=265%2C153&amp;ssl=1 265w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/12/%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D9%8F%D8%B6%D9%91%D8%A7%D8%B1%D8%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%93%D8%B1%DB%8C%D8%A7.jpg?resize=148%2C85&amp;ssl=1 148w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/12/%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D9%8F%D8%B6%D9%91%D8%A7%D8%B1%D8%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%93%D8%B1%DB%8C%D8%A7.jpg?resize=193%2C112&amp;ssl=1 193w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2020/12/%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D9%8F%D8%B6%D9%91%D8%A7%D8%B1%D8%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%93%D8%B1%DB%8C%D8%A7.jpg?resize=71%2C40&amp;ssl=1 71w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-14978" class="wp-caption-text"><span style="font-family: pfont;">نازنین حضار در بارهٔ رمانش «آریا» توضیحاتی می‌دهد و قطعهٔ منتخبش را می‌خواند &#8211; کانال یوتیوب Penguin Random House</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>مجید: آیا احیاناً به ترجمهٔ رمانتان به فارسی و چاپ و انتشار آن هم فکر کرده‌اید؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دربارهٔ ترجمهٔ این کتاب و انتشار آن در ایران بسیار فکر کرده‌ام، اما نمی‌دانم آیا اصلاً امکان‌پذیر است یا نه. من دربارهٔ این موضوع با دوستان و همکارانم صحبت کرده‌ام؛ مسئله‌ای که همچنان لازم است درباره‌اش فکر کنیم و در آینده برایش تصمیم بگیریم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>سیما: احساستان از اینکه مارگارت اتوود،‌ نویسندهٔ مشهور کانادایی، رمان شما را «دکتر ژیواگو»ی ایران نامیده‌ است، چیست؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">بسیار دلگرم‌کننده بوده است که مارگارت اتوود این رمان را تا این‌حد ستایش و آن را با دکتر ژیواگو مقایسه کرده است. برخورداری از این اندازه حمایت، چیز عظیمی‌ست برای کار اول یک رمان‌نویس و در واقع چیزی‌ست که تنها می‌توان درباره‌اش رؤیاپردازی کرد.</span><span style="font-weight: 400;"> من خودم را بسیار خوش‌شانس می‌دانم و بسیار از خانم اتوود سپاسگزارم. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>سیما: در استقبال و واکنش مخاطبان غیرایرانی از رمان شما جای تردیدی نیست، چرا که بارها اخبار مختلفی را که مؤید این موضوع بوده، دیده و خوانده‌ایم. آیا از واکنش هم‌وطنان ایرانی نیز اطلاعی دارید؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">بله، فعلاً که واکنش‌ها بسیار مثبت بوده است. خوشبختانه چندین ایرانی از طریق اینستاگرام به من پیغام داده‌اند و گفته‌اند که چقدر رمانم را دوست داشته‌اند. و همچنین پیش از این زمانی که ما امکان برگزاری جشنوارهٔ کتاب با حضور اشخاص را داشتیم، چندین ایرانی نزد من آمدند و دربارهٔ کتاب صحبت کردند. بنابراین، واکنش از دید من عالی بوده است. آنچه که خصوصاً به‌نظرم جالب آمده، این بوده است که </span><span style="font-weight: 400;">تعدادی از جوانان نسل‌های دوم و سوم ایرانی-کانادایی و ایرانی-‌آمریکایی رمان را بسیار دوست داشته‌اند. نوجوانانی که چندان دربارهٔ ایرانِ قدیم نمی‌دانستند، به من گفته‌اند که کتاب درِ آن دنیا را به رویشان گشوده است. برای من بسیار تعجب‌آور و غافلگیرکننده بوده است که چه تعداد جوانان در آن محدودهٔ‌ سنی با من تماس برقرار کرده‌اند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>مجید: آیا شما کتاب‌های نویسندگان مطرح ایرانی را که داستان‌هایشان در همان محدودهٔ زمانی می‌گذرد و به طبقات فرودست جامعهٔ شهری پرداخته‌اند، مانند علی‌اشرف درویشیان، غلامحسین ساعدی و امثالهم، مطالعه کرده‌اید؟ نظرتان در مورد آن‌ها چیست؟ محبوب‌ترین نویسندهٔ فارسی‌زبان شما کیست؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">من چندان شانس خواندن تعداد زیادی کتاب از نویسندگان ایرانی را نیافتم چون ترجمهٔ انگلیسی آن‌ها در دسترس نبود. آن‌هایی که خوانده‌ام البته این‌ها هستند: «بوف کور» از صادق هدایت، «طوبا و معنای شب» از شهرنوش پارسی‌پور، و «سووشون» از سیمین دانشور. برای آنکه بتوانم طبقهٔ فقرزدهٔ آن زمان را درک کنم، واقعاً مجبور بودم روی داستان‌های خانوادگی شخصی و تحقیقات خودم از طریق کتابخانه، که خوشبختانه فراوان بود، اتکا کنم. شخصاً نویسندهٔ مورد علاقه‌ام، نه داستان‌نویس بلکه شاعر است؛ سهراب سپهری. از نظر من، برخی شعرهای او مانند داستان‌اند و تم‌ها و روایت‌های جهان‌شمولی دارند که دوست دارم در داستان‌گوییِ‌ خودم به کار ببندم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>سیما: نقدومعرفی‌‌های (reviews) انجام‌شده تاکنون روی «آریا» را چگونه می‌بینید؟ آیا فکر می‌کنید در نقدها، به نکته/نکاتی اشاره شده است که در صورت اعمال، می‌توانست رمان شما را هر چه بهتر کند؟</b><span style="font-weight: 400;"> </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">نقد و بررسی‌هایی که روی «آریا» شده، روی بیشتر بخش‌ها، تا اینجا بسیار مثبت بوده است. نقدهای منفی زیادی نداشته است. یک یا دو منتقد اشاره کرده‌اند که چطور رمان می‌توانسته است تا حدودی ویرایش شود، اما البته این عقیدهٔ آن‌ها بوده است و من لزوماً مجبور نیستم با آن‌ها موافق باشم. مهم است که همیشه انتقادها را به‌خوبی و درستی دریافت کرد، هر چند آنچه باید در نظر داشت این است که وقتی رمانی منتشر می‌شود، به این مفهوم است که شاید به‌مدت بیش از یک یا دو سال ویرایش و پیرایش شده است و توسط ویراستارها و چندین خواننده مورد نقد قرار گرفته است. در آن مقطع، من به‌عنوان نویسنده دربارهٔ آنچه خشنود و راضی‌ام می‌کند و آنچه نیاز به بهبود و اصلاح داشته، تصمیمم را گرفته‌ام. انتقادات در رسانه‌های خبری لزوماً قرار نیست ذهنیت مرا در آن مقطع تغییر دهند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>سیما: رمان «آریا» به‌ شکل‌های گوناگون، اعم از گفت‌وگوهای مختلف با شما، نقدومعرفی‌ها و شرکت در جوایز ادبی، مورد توجه قرار گرفته است. لطفاً برایمان بگویید خودتان فکر می‌کنید چه چیزی موجب شد که این رمان مورد توجه قرار بگیرد. همچنین، لطفاً دربارهٔ روند شرکت در مسابقات و جوایز مختلف ادبی برایمان بگویید. </b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">بسیار خوشبخت‌ام که «آریا» تاکنون برای چندین جایزه در نظر گرفته شده است، هم در کانادا و هم در جاهای دیگر. شرکت در این پروسه همراه با دیگر نویسندگان عالی، به‌راستی امتیازی ویژه بوده است. واقعیتش نمی‌توانم به شما بگویم چرا رمان من برای نامزدی جوایز مختلف انتخاب شده است. واقعاً به تصمیم کارشناسان و هیئت داورانِ آن سال بستگی دارد و من هیچ نقشی در آن روند ندارم. داوران تصمیم خود را می‌گیرند که چه رمانی برای جایزه‌ای نامزد شود یا در لیست رقابت نهایی قرار گیرد. نویسنده‌ها واقعاً نقشی در آن روند ندارند. تمام آنچه که می‌توانم بگویم این است که من سعادت این را داشته‌ام که «آریا» برای چند جایزه در لیست نهایی نامزدها (shortlisted) قرار گرفته است. این‌ها چیزهایی است که اغلب نویسنده‌ها در آرزوی آن‌ها هستند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>سیما: فروش کتاب در مجموع چطور بوده است؟ آیا از نظر خودتان رضایت‌بخش بوده‌ است؟</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><span style="font-weight: 400;">کتاب در کانادا عالی به‌فروش رفته است، بسیار بهتر از آنچه انتظار می‌رفت، و برای چندین هفته در لیست برترین‌ها بود. فروش کتاب همچنین در هلند، جایی که باز در لیست برترین‌ها بوده، بسیار عالی بوده است.</span><span style="font-weight: 400;"> فروش در آمریکا سخت‌تر بوده است. اما متأسفانه، در آنجا زمانی بیرون آمد که آن‌ها انتخابات داشتند و دغدغه‌های سیاسی و اجتماعی بسیاری که به‌نظر می‌رسید که مردم آنجا بیشتر مایل بودند راجع به آن مسائل بخوانند. اما این چیزی است که دربارهٔ هر شکلی از هنر مصداق دارد. شما چیزی در ذهن خود خلق می‌کنید، در خلوت و تنهایی خانهٔ خود و سپس آن را به دنیا ارائه می‌کنید بدون آنکه واقعاً بدانید چطور قرار است از آن استقبال شود. همیشه نوعی قمار است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: irseri;"><b>سیما: با سپاس دوباره از وقتی که به ما دادید، لطفاً اگر صحبت دیگری دارید، بفرمایید.</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">من فقط می‌خواهم دوباره از شما تشکر کنم که از من دعوت کردید در این گفت‌وگو شرکت کنم. مایهٔ خوشحالی من بوده است. آرزوی بهترین‌ها را برای شما و دیگر دوستان در رسانهٔ همیاری دارم.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2020/12/07/%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%86%d8%a7%d8%b2%d9%86%db%8c%d9%86-%d8%ad%d9%8f%d8%b6%d9%91%d8%a7%d8%b1%d8%8c-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%86%d8%af%d9%87%d9%94-%d8%b1%d9%85/">«آریا»، رمانی دربارهٔ همدردی، درک مصیبت‌ها و گرفتاری‌های دیگر انسان‌ها</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2020/12/07/%da%af%d9%81%d8%aa%e2%80%8c%d9%88%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d9%86%d8%a7%d8%b2%d9%86%db%8c%d9%86-%d8%ad%d9%8f%d8%b6%d9%91%d8%a7%d8%b1%d8%8c-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%86%d8%af%d9%87%d9%94-%d8%b1%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">14972</post-id>	</item>
		<item>
		<title>خواب‌نوشت &#8211; پیست اسکی پشت میدان بهارستان، کولاک برف در گردنهٔ پارک‌وی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2020/09/27/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8%e2%80%8c%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d9%be%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d8%a7%d8%b3%da%a9%db%8c-%d9%be%d8%b4%d8%aa-%d9%85%db%8c%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%aa/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2020/09/27/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8%e2%80%8c%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d9%be%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d8%a7%d8%b3%da%a9%db%8c-%d9%be%d8%b4%d8%aa-%d9%85%db%8c%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 28 Sep 2020 03:18:57 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[مجید سجادی تهرانی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://media.hamyaari.ca/?p=14533</guid>

					<description><![CDATA[<p>مجید سجادی تهرانی &#8211; ونکوور فکر کنم تابستان سال ۱۳۹۰ هجری شمسی بود که گالری ایست در محلهٔ درکهٔ تهران، در ابتکاری جدید، اولین فستیوال پرفورمنس‌ خود را برگزار کرد. پرفورمنس‌ به‌عنوان هنری نمایشی که بیشتر متکی به مشارکت فعال مخاطب در اجرا و استفاده از مدیوم‌های هنری دیگر مانند ویدئو، نقاشی و&#8230; در اجرایی زنده است، چیز جدیدی بود که خیلی‌ها را به هیجان آورده بود. در این فستیوال که نامش «سی پرفورمنس، سی...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2020/09/27/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8%e2%80%8c%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d9%be%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d8%a7%d8%b3%da%a9%db%8c-%d9%be%d8%b4%d8%aa-%d9%85%db%8c%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%aa/">خواب‌نوشت &#8211; پیست اسکی پشت میدان بهارستان، کولاک برف در گردنهٔ پارک‌وی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af-%d8%b3%d8%ac%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%aa%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">مجید سجادی تهرانی</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">فکر کنم تابستان سال ۱۳۹۰ هجری شمسی بود که گالری ایست در محلهٔ درکهٔ تهران، در ابتکاری جدید، اولین فستیوال پرفورمنس‌ خود را برگزار کرد. پرفورمنس‌ به‌عنوان هنری نمایشی که بیشتر متکی به مشارکت فعال مخاطب در اجرا و استفاده از مدیوم‌های هنری دیگر مانند ویدئو، نقاشی و&#8230; در اجرایی زنده است، چیز جدیدی بود که خیلی‌ها را به هیجان آورده بود. در این فستیوال که نامش «سی پرفورمنس، سی هنرمند،‌ سی روز» بود، هر روز یک گروه‌ به کیوریتوری یک هنرمند پرفورمنسی را در طول روز اجرا می‌کرد. تا جایی که به یاد دارم، این فستیوالِ جذاب تا سال چهارم دوام آورد. بعد از آن را نمی‌دانم. نمونه‌های بسیار حرفه‌ای و شگفت‌انگیزی در میان پرفورمنس‌های اجرایی بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">در یکی از این اجراها، محمد رضایی‌راد، کارگردان تئاتر و نمایشنامه‌نویس، پرفورمنسی اجرا کرد به اسم خواب‌فروشی. در آن پرفورمنس، چند زن و مرد با سنین مختلف روی زمین، در تاریکی، خوابیده بودند و در چهار گوشه، چهار نویسنده، پشت چهار میز که هر میز با چراغ مطالعه‌ای روشن شده بود، نشسته بودند و خواب هر کدام از خفته‌ها را که می‌خواستی به خریدار، که ما مخاطب‌ها بودیم، می‌فروختند. چالش اصلی اجرا برای نویسندگان بود که باید در زمانی محدود با توجه به ژست بازیگر خوابیده و مخاطب سفارش‌دهنده، خوابی می‌نوشتند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">راستش من خیلی هم به تأویل و تعبیر خواب اعتقادی ندارم. اما نوجوان که بودم یک شب خواب دیدم که در دشتی وسیع در حال دویدن‌ام که ناگهان چندین کبوتر غول‌پیکر کنارم روی چمن‌ها فرود آمدند. کبوترها هر کدام رنگی داشتند؛ یکی سیاه، یکی سفید، یکی سبز و یکی قرمز. این‌طور به‌نظر می‌رسید که من حق دارم انتخاب کنم که می‌خواهم سوار کدام‌یک از آن‌ها بشوم. و من کبوتر سفید را انتخاب کردم. یکی از آشنایان که همیشه در حال خواندن کتاب‌های تأویل خواب و جورکردن دختر و پسرها بر مبنای ماه تولد آن‌ها بود، با شنیدن این خواب برقی در چشمانش جهید و گفت من آیندهٔ بسیار درخشانی خواهم داشت، حالا که فکر می‌کنم می‌بینم می‌توانست به‌راحتی بگوید سفیدبخت خواهم شد، اما لابد فکر کرده این لفظ را معمولاً برای دخترها به‌کار می‌برند، برای همین بی‌خیال شده است. من همیشه وقتی مشکلات زیادی سراغم می‌آید و حسابی خسته و درمانده می‌شوم، یاد آن خواب می‌افتم و همیشه فکر می‌کنم حتماً راهی پیدا می‌شود. چون من سوار کبوتر سفید شده‌ام! باور چنین خوش‌خیالی کودکانه‌ای برای خودم هم سخت است، اما اشکال ندارد اگر دوست داشتید، شما هم می‌توانید به این خوش‌خیالی نویسنده مثل خودش بخندید تا ببینیم بعد چه می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">برخی مردها وقتی دور هم جمع می‌شوند مخصوصاً اگر چشمِ زنان یا دوست‌دخترهایشان را دور ببینند، شروع می‌کنند به خالی‌بندی از معشوقه‌های تاق و جفت‌شان. برای من البته نه مایهٔ افتخار و نه سرشکستگی است که دیگر سی سالم شده بود که اولین دوست‌دختر واقعی‌ام را گرفتم و بعد هم با هم ازدواج کردیم. بنابراین برایم خیلی عجیب بود که در آن خواب با مادرِ خدابیامرزم جروبحث می‌کردم که چرا نمی‌گذارد ما دوست‌دخترهایمان را بیاوریم خانه! بدتر از همه این بود که در طول این هفده هجده سالی که از مرگ مادرم می‌گذرد، من تقریباً اصلاً خوابش را ندیده‌ام و حالا در یکی از معدود خواب‌هایم که قدم رنجه فرموده بودند، داشتم با او یکی‌به‌دو می‌کردم که دوست‌دختری را که نداشتم به خانه ببرم. ماجرا وقتی پیچیده‌تر شد که به یاد آوردم با هم در آشپزخانهٔ‌ خانهٔ محلهٔ‌ امام‌زاده یحیی بودیم. همان خانه‌ای که وقتی بیست و اندی سالم بود از آن به خانه‌ای جدید نقل‌مکان کردیم. بدتر اینکه من اصلاً هنوز بزرگ نشده بودم. البته در خواب خودم را ندیدم، اما به یاد دارم که سر بالا با مادرم حرف می‌زدم. یعنی او قدش از من بلندتر بوده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آن خانهٔ قدیمی پنجرهٔ کوچک زیبایی به‌سمت کوچه داشت، پنجره‌ای که هم‌قد رهگذران بود و اگر فضول بودند و پنجره باز بود، می‌توانستند به داخل سرکی بکشند یا گوش بایستند و حرف‌های داخل خانه را بشنوند. مخصوصاً در روزهای گرم تابستان که پنجره همیشه باز بود. برای همین بود که مادرم سرخ شده بود و دائم به من می‌گفت که آرام‌تر حرف بزنم. خانه قشنگ‌تر از حالت معمولش بود. رنگی‌تر بود. آن کمد بدقوارهٔ سرتاسری بزرگ که موقع جابجایی از خیرش گذشتیم، هنوز آنجا بود. کارت‌های تبریک و صدآفرین دوران دبستانم هم هنوز روی یکی از طبقه‌های کمد بود، اما حالا من بزرگ شده بودم. جایی روی زمین در حیاط کوچک خانه خوابیده بودم. به‌شدت عصبی بودم چون سروصدا زیاد بود. دیگرانی آنجا بودند که دائم حرف می‌زدند. من خیلی کلافه بودم. ناگهان در خواب داد زدم: «ای خدا! چرا نمی‌رید خونه‌هاتون؟!» اینجا بود که «گ» بار اول بیدارم کرد. گفت در خواب هوار کشیده‌ام. آن شب تا صبح مجبور شد چندین بار بیدارم کند. نوازشم کرد. گفت خواب دیدی، چیزی نیست!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">آب خوردم. ادرار نداشتم، اما به‌هر حال به توالت سری زدم. آمدم دراز کشیدم. خیلی دمق شده بودم که با مادرم بداخلاقی کرده بودم. طول کشید تا خوابم برد، اما بالاخره دوباره تهران بودم؛ چهارراه پارک‌وی. پاییز بود. داشتم می‌رفتم جایی عکس رادیولوژی بگیرم. مریض بودم. سردرگریبان. ناگهان پسری جوان از کنارم به دو گذشت. ایرانی نبود. یکی از این ونکووری‌‌هایی بود که بعدازظهرها با شلوارک و کفش ورزشی می‌آیند بیرون به دویدن. داشت می‌دوید. اما جلوتر یک‌مرتبه ایستاد. من سرم پایین بود و توجهی به اطراف نداشتم. سرم را بالا آوردم و وای، این دیگر چیست؟! خیابان ولی‌عصر روی ابرها بود. مثل تصویری که از بالای کوه ابر می‌بینید اگر اهل کوه‌نوردی در آن اطراف بوده باشید. نوک چنارها از ابرها بیرون زده بود و من و پسر دونده و چندین نفر پشت سرم روی ابر محو تماشا بودیم. بعد باد آمد. دیگر ابر نبود. من دوباره روی زمین بودم، اما کولاک برف بود. به تقاطع خیابان فرشته رسیده بودم. درخت‌ها لخت بودند و باد و بوران و کولاک برف بود. انگار بالای توچال در میانهٔ زمستان گیر افتاده باشی. یقهٔ پالتویم را بالا دادم. چون ناگهان پالتو تنم بود. همان پالتوی سنگین سیاهی که بابا بهم داده بود و مال جوانی‌اش بود؛ مال اواخر دههٔ چهل یا اوایل دههٔ پنجاه. وقتی با آن بیرون می‌رفتم خیلی حال می‌کردم. کمی بور شده بود، اما کامل اندازه‌ام بود. انگار برای خودم دوخته‌ شده بود. رسیدم نزدیک رادیولوژی. یادم آمد ساعت هشت صبح جلسه دارم. و واقعاً در دنیای واقعی فردای آن شب ساعت هشت صبح جلسه داشتم و در خواب ساعت هفت صبح بود. بدیهی بود که اضطراب به سراغم بیاید. یکی از آشنایان را دیدم که از دری دیگر وارد همان مرکز رادیولوژی شد. با خودم گفتم این «م» همیشه راه‌هایی پیدا می‌کند که زرنگ‌بازی در بیاورد. بگذار حالا که دارد دیرم می‌شود، از همین در که او رفت بروم. مرکز رادیولوژی حسابی شلوغ بود. گوش تا گوش زن‌های پیرِ چادری نشسته بودند دور سالن. بیشتر شبیه مراسم ترحیم بود. زن و مرد جدا از هم در دو سالن مجزا نشسته بودند. در خواب تعجب کردم که چرا هیچ‌کس ماسک نزده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">از مرکز رادیولوژی که بیرون آمدم (یا نیامدم) در خیابان جمهوری یا همان شاه‌‌آباد بودم. می‌گویم شاید نیامدم چون این‌طور بود که انگار در رادیولوژی وسط شاه‌آباد نزدیک مخبرالدوله بودم. دوربین قدیمی زنیت 12XP همراهم بود. اولین دوربین زندگی‌ام که دست دوم از عکاسی شادی نبش ظهیرالدوله خریده بودم. یک ساختمان زیبا روبه‌رویم پیدا بود و من مشغول پایین و بالا کردن دوربین بودم که بهترین کادر و بهترین نور را پیدا کنم. نمی‌دانم چطور شد که یادم آمد دیرم شده و به جلسه‌ام دیر می‌رسم. همیشه همین بوده است؛ در میانهٔ عیش و خوشی از انجام کاری که دوست دارم، وظیفه‌ای بوده که باید انجام می‌دادم، چیزی که عیشم را منغص کند همیشه حضور داشته است، حتی اگر نه در واقع، در مجاز، در ذهن. دوباره اضطراب برگشته بود. باید به‌سمت میدان بهارستان می‌دویدم. اینجا بود که «گ» برای دومین بار بیدارم کرد؛ گویا در تخت واقعاً در حال دویدن بودم! سرم را روی بالشت نگذاشته، دوباره در میانهٔ میدان بهارستان بودم. به‌نظر می‌رسید رؤیا در بیداری هم ادامه پیدا کرده است. حس عجیبی بود چون هم‌زمان هم در میدان بهارستان بودم و هم داشتم به این فکر می‌کردم که مواظب باشم لگد نزنم و «گ» را دوباره بیدار نکنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">شمالِ میدان، گذر باریکی بین دو ساختمان بلند باز شده بود. گذری که هرگز آنجا نبود. فکر کردم شاید میان‌بری باشد به ایستگاه مترو. وارد راه باریک شدم. آن انتها روزنه نوری پیدا بود. انتهای راه باریک، انتهای شهر بود. تهران، بالای میدان بهارستان تمام می‌شد. ساختمان‌های دو سوی گذرگاه آخرین ساختمان‌های شهر بودند. بعد از آن کوه بود و صحرا. روی قلهٔ کوه بودم. همه‌جا برف‌پوش بود. برفِ صاف. برف تمیز. برف سفت‌کوبیده‌شده. پیست اسکی بود، اما کسی چوب اسکلی به پا نداشت. از یکی پرسیدم چطور می‌توانم به چهارراه جهان کودک بروم، جایی که پیش از مهاجرت محل کارم بود. مرد گفت کاری ندارد باید روی برف‌ها بنشینی و لیز بخوری به‌سمت پایین. آن ته به چهارراه می‌رسی. گفت به من نگاه کن، مثل من. و خودش روی زمین نشست. برگشت به من لبخند زد و سر خورد رو به پایین. کُت‌وشلوار سرمه‌ای اتوکشیده‌ای به تن داشت و موقع سر خوردن کیف چرمی‌اش را محکم در بغل گرفته بود. سرعتش خیلی زیاد بود. برگشتم به‌سمت ساختمان‌ها و دیدم آن ساختمان زیبایی که می‌خواستم از آن عکس بگیرم حالا در این نقطه که ایستاده‌ام در بهترین موقعیت کادر قرار گرفته است. دوربین را به چشم گذاشتم و شاتر را زدم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">دوباره در همان خانهٔ قدیمی بودم. اتاق نشیمن پردهٔ تمیز رنگارنگ جدیدی رو به حیاط داشت. پرده را کنار زدم. مادرم در حیاط رخت‌های شسته را روی بند پهن می‌کرد و زیر لب چیزی می‌خواند. سرحال بود. برای اولین بار احساس آرامش می‌کردم. حیاط نم‌زده بود. آسمان آبی بود. گلدان‌های شیپوری‌ گل داده بودند. که ساعت موبایل زنگ زد. ساعت هفت بود. باید خودم را بیدار می‌کردم. سردرد داشتم. انگار اصلاً شب نخوابیده بودم. انگار جت‌لگ داشتم؛ از تهران به ونکوور برگشته بودم. باید بلند می‌شدم. ساعت هشت جلسه داشتم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: irseri;">سپتامبر ۲۰۲۰ &#8211; شهریور ۹۹</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2020/09/27/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8%e2%80%8c%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d9%be%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d8%a7%d8%b3%da%a9%db%8c-%d9%be%d8%b4%d8%aa-%d9%85%db%8c%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%aa/">خواب‌نوشت &#8211; پیست اسکی پشت میدان بهارستان، کولاک برف در گردنهٔ پارک‌وی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2020/09/27/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8%e2%80%8c%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d9%be%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d8%a7%d8%b3%da%a9%db%8c-%d9%be%d8%b4%d8%aa-%d9%85%db%8c%d8%af%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">14533</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-23 23:19:50 by W3 Total Cache
-->