نگاه‌کردن به نفسم یادم داد زندگی را جور دیگری ببینم؛ روایتی از تجربهٔ مراقبهٔ ده‌روزهٔ ویپاسانا

نگاه‌کردن به نفسم یادم داد زندگی را جور دیگری ببینم؛ روایتی از تجربهٔ مراقبهٔ ده‌روزهٔ ویپاسانا

عباس محرابیان – مونترآل برای نُه روز، زبان بین ما سکوت بود. احساس هم‌زبانی با همه می‌کردم. بعد از شانزده سال زندگی در کانادا، اولین باری بود که حس نمی‌کردم در یک کشور غریب و بیگانه هستم. کل این دوره‌ شبیه به یک سفر در زمان و فرهنگ بود. روز اول، موبایل‌هایمان را تحویل دادیم و حق بردن کتاب و دفتر به داخل خوابگاه را نداشتیم. نه ماشینی بود، نه آسانسوری، نه کامپیوتری. غذاهایمان ساده…

بیشتر بخوانید

چرا از اینکه هیچ دانشگاهی به من پیشنهادِ کار نداد خوشحال‌ام

چرا از اینکه هیچ دانشگاهی به من پیشنهادِ کار نداد خوشحال‌ام

عباس محرابیان* – مونترآل «عباس عزیز، بابت تأخیر در پاسخ‌دادن عذر می‌خواهم. بعد از صحبت‌های فراوان با اعضای کمیتهٔ استخدام، تصمیم گرفتیم به شما پیشنهاد کار ندهیم. …» پنج سال پیش، این ای‌میل مثل پتکی بر سرم فرود آمد. آن را رئیس دانشکدهٔ ترکیبات و بهینه‌سازی دانشگاه واترلو فرستاده‌ بود، همان دانشکده‌ای که کارشناسی‌ارشد و دکتری‌ام را در آن گذرانده‌ بودم. به‌جز مقاله‌های علمی فراوانی که در آن دوران نوشته‌ بودم، دو جایزهٔ معتبر هم…

بیشتر بخوانید