مژده مواجی – آلمان در آپارتمان را که باز کردم، موجی از باد سردِ پاییزی به صورتم خورد. پیادهرو را فرشی از برگهای زرد، نارنجی، قرمز و قهوهای پوشانده بود. چند قدمی در پیادهرو که رفتم، صدای خشخش برگها زیر پایم بلند شد. از روبهرو همسایهمان میآمد؛ زنی که تقریباً تمام خبرهای خیابان و محله را دارد. با هم که مشغول احوالپرسی شدیم، روبهروی یکی از آپارتمانها خودرو زردرنگِ انتقال پول توجهمان را جلب کرد. دو…
بیشتر بخوانیداجتماعی
کوچهپسکوچههای ذهن من – مبادا کم بیاورم!
مژده مواجی – آلمان هوا تاریک شده بود که فخرالدین برای خرید به سوپرمارکت رفت. معمولاً خرید مواد غذایی را بعد از تعطیلی کارش انجام میداد تا کموکسریهای خوردنی را تهیه کند و آشپزخانه کوچک یکنفرهاش خالی نماند. فخرالدین اول بهطرف چرخهای خرید که روبهروی سوپرمارکت زیر آلاچیقی در چهار ردیف و درهمفرورفته چیده شده بودند، رفت. یکی از چرخها را برداشت و وارد سوپرمارکت شد. اینبار بهخاطر چند روز تعطیلی پشتِسرهم، لیست خریدش کمی بلندتر…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – شلوغِ شلوغ و تنهایِ تنها
مژده مواجی – آلمان تئودورورس در ایستگاه مرکزی قطار برلین ایستاده بود و نگاهش را از تابلو اطلاعات قطار برنمیداشت. قطار نیم ساعت تأخیر داشت و او امیدوار بود که تأخیر طولانیتر نشود و بتواند بهموقع به جلسۀ کاریاش در فرانکفورت برسد. بالاخره قطار رسید و تئودوروس نفسی بهراحتی کشید و سوار شد. راهرو باریک میان دو ردیف صندلیهای قطار را آرام طی کرد و با نگاهش شمارههای بالای صندلیها را دنبال کرد تا به جایی…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – کسی دوروبرم نمیمیرد
مژده مواجی – آلمان کارین بهمحض پیادهشدن از قطار در ایستگاه، زنی را دید که از کابین دیگری پیاده میشد. به نظرش آشنا آمد. یک لحظه ایستاد. چشمهایش را تنگ کرد و پیشانیاش چین افتاد. خودش را به او رساند و نزدیکتر که شد، به چهرهٔ او که داشت به موبایلش نگاه میکرد، خیره شد. زن انگار که سنگینی نگاه کارین را روی صورتش احساس کرده باشد، سرش را بلند کرد. در یک لحظه هر دو…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – چه جالب! گریز از بیمارستان
مژده مواجی – آلمان یولیا از فنجان شیرقهوهاش که محکم در دست گرفته بود، جرعهای نوشید و آن را روی نعلبکی گذاشت. به فاطیما که روبرویش آنطرف میز در کافه نشسته بود، نگاهی کرد و پرسید: «حال پدرت چطور است؟ از بیمارستان مرخص شد؟» فاطیما کیک پنیری را که در دهان گذاشته بود، جوید، آه عمیقی کشید و گفت: «دیروز خوشبختانه مرخص شد. در واقع از بیمارستان گریخت.» فاطیما سرش را تکان داد و لبخندی بر…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – هایکو هیچوقت عادت نداشت بدون خداحافظی برود
مژده مواجی – آلمان مرد درِ سالن رختشویی را باز کرد. – خدای من! باورم نمیشود. او پلکهایش را با انگشتهایش مالید و با چشمهای ازحدقهدرآمده به روبرویش خیره شد. مقابلش در انتهای سالن، هایکو خم شده بود و داشت لباسها را از ماشین لباسشویی بزرگ بیرون میآورد. مرد در حالیکه قلبش به تپش افتاده بود، به طرفش رفت و با صدای بلند گفت: «هایکو؟» هایکو سرش را بلند کرد، ایستاد و خندید: «سلام. تو اینجا…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – چه ملیتی دارم؟
مژده مواجی – آلمان یواخیم کیف سیاه بزرگ گیتار و عصایش را کنار میز چوبی ساختهشده از تنهٔ درخت گذاشت و روی یکی از کندههای درخت که دور میز بود کنار بقیهٔ افراد نشست. خورشید بالاخره بعد از روزهای ابری پیدرپی در آسمان خودش را نشان میداد و نورش از لابهلای برگهای سپیدار روی میز میپاشید. یواخیم آن بعدازظهر با چند تا دوست و آشنا برای گپزدن و ترانهخواندن قرار داشت. او نگاهی به بقیه انداخت؛…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – ماجرای تهسیگار
این مطلب در شمارهٔ ۲۳۹ رسانهٔ همیاری مورخ ۶ ژوئن ۲۰۲۵ منتشر شده بود ولی بهدلیل رخدادهای مرتبط با جنگ اسرائیل و ایران با تأخیر روی وبسایت و شبکه های اجتماعی رسانهٔ همیاری قرار داده میشود. مژده مواجی – آلمان مرد نامهای را با دستهایی لرزان از کولهپشتیاش بیرون آورد و روی میز مشاور گذاشت. – لطفاً برایم بخوانید تا بفهمم چه نوشته است. تا حدی که زبان آلمانی بلدم، متوجه شدم انگار خبر خوبی نیست. …
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – چند لحظه توی بهشت
مژده مواجی – آلمان برای پیداکردن آدرس برنامه زودتر راهی محل شدم؛ کافهای که برنامه در آنجا ترتیب داده شده بود. برای شرکت در گروهی که برای داستانخواندن و روایتکردن تدارک دیده شده بود. دعوتم کرده بودند. با مسئول تدارک برنامه تلفنی صحبت کرده بودم ولی تا آن زمان فرصت دیداری از نزدیک پیش نیامده بود. از دور به طرف کلیسای آن محله رفتم. پلاک خانههای دور کلیسا بهترتیب و پشتِسرِهم بود؛ زوج و فرد. محلهای…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – قبر طبقاتی
مژده مواجی – آلمان بعد از چند هفته، دختر و پسر برای بار چندم به دیدن مادرشان رفتند تا دور هم جمع شوند و تصمیم بگیرند که روی سنگ قبر پدر پیرشان چه چیزی بنویسند. پدر چند هفتهای میشد که فوت کرده بود و هنوز سنگ قبر نداشت. مادر به آشپزخانه رفت و قهوه را آماده کرد. چند فنجان روی میز آشپزخانه گذاشت و دختر و پسرش کنارش نشستند. مادر گفت: «هنوز روی حرف خودم هستم….
بیشتر بخوانید









