مژده مواجی – آلمان یولیا از فنجان شیرقهوهاش که محکم در دست گرفته بود، جرعهای نوشید و آن را روی نعلبکی گذاشت. به فاطیما که روبرویش آنطرف میز در کافه نشسته بود، نگاهی کرد و پرسید: «حال پدرت چطور است؟ از بیمارستان مرخص شد؟» فاطیما کیک پنیری را که در دهان گذاشته بود، جوید، آه عمیقی کشید و گفت: «دیروز خوشبختانه مرخص شد. در واقع از بیمارستان گریخت.» فاطیما سرش را تکان داد و لبخندی بر…
بیشتر بخوانیداجتماعی
کوچهپسکوچههای ذهن من – هایکو هیچوقت عادت نداشت بدون خداحافظی برود
مژده مواجی – آلمان مرد درِ سالن رختشویی را باز کرد. – خدای من! باورم نمیشود. او پلکهایش را با انگشتهایش مالید و با چشمهای ازحدقهدرآمده به روبرویش خیره شد. مقابلش در انتهای سالن، هایکو خم شده بود و داشت لباسها را از ماشین لباسشویی بزرگ بیرون میآورد. مرد در حالیکه قلبش به تپش افتاده بود، به طرفش رفت و با صدای بلند گفت: «هایکو؟» هایکو سرش را بلند کرد، ایستاد و خندید: «سلام. تو اینجا…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – چه ملیتی دارم؟
مژده مواجی – آلمان یواخیم کیف سیاه بزرگ گیتار و عصایش را کنار میز چوبی ساختهشده از تنهٔ درخت گذاشت و روی یکی از کندههای درخت که دور میز بود کنار بقیهٔ افراد نشست. خورشید بالاخره بعد از روزهای ابری پیدرپی در آسمان خودش را نشان میداد و نورش از لابهلای برگهای سپیدار روی میز میپاشید. یواخیم آن بعدازظهر با چند تا دوست و آشنا برای گپزدن و ترانهخواندن قرار داشت. او نگاهی به بقیه انداخت؛…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – ماجرای تهسیگار
این مطلب در شمارهٔ ۲۳۹ رسانهٔ همیاری مورخ ۶ ژوئن ۲۰۲۵ منتشر شده بود ولی بهدلیل رخدادهای مرتبط با جنگ اسرائیل و ایران با تأخیر روی وبسایت و شبکه های اجتماعی رسانهٔ همیاری قرار داده میشود. مژده مواجی – آلمان مرد نامهای را با دستهایی لرزان از کولهپشتیاش بیرون آورد و روی میز مشاور گذاشت. – لطفاً برایم بخوانید تا بفهمم چه نوشته است. تا حدی که زبان آلمانی بلدم، متوجه شدم انگار خبر خوبی نیست. …
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – چند لحظه توی بهشت
مژده مواجی – آلمان برای پیداکردن آدرس برنامه زودتر راهی محل شدم؛ کافهای که برنامه در آنجا ترتیب داده شده بود. برای شرکت در گروهی که برای داستانخواندن و روایتکردن تدارک دیده شده بود. دعوتم کرده بودند. با مسئول تدارک برنامه تلفنی صحبت کرده بودم ولی تا آن زمان فرصت دیداری از نزدیک پیش نیامده بود. از دور به طرف کلیسای آن محله رفتم. پلاک خانههای دور کلیسا بهترتیب و پشتِسرِهم بود؛ زوج و فرد. محلهای…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – قبر طبقاتی
مژده مواجی – آلمان بعد از چند هفته، دختر و پسر برای بار چندم به دیدن مادرشان رفتند تا دور هم جمع شوند و تصمیم بگیرند که روی سنگ قبر پدر پیرشان چه چیزی بنویسند. پدر چند هفتهای میشد که فوت کرده بود و هنوز سنگ قبر نداشت. مادر به آشپزخانه رفت و قهوه را آماده کرد. چند فنجان روی میز آشپزخانه گذاشت و دختر و پسرش کنارش نشستند. مادر گفت: «هنوز روی حرف خودم هستم….
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – دلم کمی شور میزند
مژده مواجی – آلمان بتی به روبروی محل کارش که رسید، نفس عمیقی کشید. هوای بهاری آفتابی تا اعماق وجودش نفوذ کرد. نگاهی به باغچۀ کنار در ورودی انداخت و زیر لب گفت: «آه! لالهها قد کشیدهاند.» بتی از هفتهٔ پیش منتظر شکوفهزدن لالهها بود. لبخندی روی چهرهاش نقش بست، در را باز کرد و وارد محل کارش شد. یک روز در هفته برای نظافت این اداره به عنوان نظافتچی چند ساعتی آنجا کار میکرد؛ روزهای…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – پایان کارگرِ مهمان در بهشت موعود
مژده مواجی – آلمان دمتریوسِ پیر روی تخت بیمارستان چشمهایش را به هم فشار داد و از شدت درد آهی ضعیف از سینۀ رنجورش بیرون آمد. با خودش فکر کرد: «آه، این درد لعنتی من را راحت نمیگذارد. دیگر تحمل ندارم.» اتاق نیمهتاریک بود و گاهگاهی صدای پرستارها از راهرو بیمارستان به گوش میرسید. لحظاتی را در خواب و بیداری سپری کرد. ذهنش به گذشتههای دور پرتاب شد. خاطراتش مانند فیلمی در برابرش میگذشت: انگار همین…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – گرهِ کور برای کنترل پروژه
مژده مواجی – آلمان گیزلا وارد دفتر کارمان شد و پرسید: «مشخص شد کدامیک از همکارهایمان برای کنترل پروژهمان میآید؟» لحظهای چهرهام را از مانیتور برگرداندم و رو به او کردم: «قرار بود کریستینا بیاید ولی برنامۀ کاریاش پر است. امیدوارم هرچه زودتر یک نفر دیگر بهجای او بیاید.» گیزلا نفس بلندی کشید و گفت: «دو هفتۀ دیگر بازرس از برلین میآید و ما هنوز نتوانستهایم کنترل کلیِ داخل اداری داشته باشیم تا خودمان را برای…
بیشتر بخوانیدکوچهپسکوچههای ذهن من – قهر و آشتی مکرر
مژده مواجی – آلمان حکیم و مانوئل همکار بودند و بخشی از مسیر زندگیشان شبیه هم بود. هر دو از جوانی به آلمان آمده بودند؛ حکیم از مراکش و مانوئل از کامرون. غیر از زبان مادریشان، به فرانسوی هم تسلط داشتند، در آلمان رشتۀ علوماجتماعی تحصیل کرده بودند و هر کدام با زنی آلمانی تشکیل زندگی مشترک داده بودند. هر دو در مناطقی با دمای بالا بزرگ شده بودند و آن حرارت در جانشان ریشه دوانده…
بیشتر بخوانید









