شیرین عزیزیمقدم – ایران
«شهر کریستال»*، با آنکه شهرِ ما ایرانیانِ داخلِ کشور نیست؛ اما برای ما آشناست.
مریم رئیسدانا در این مجموعهداستان از غربتنشینی، و مهاجرت میگوید. حدیث دردِ تنهایی و دوری را بیانمیکند. رنجهای انسانی، محور اصلی روایاتِ اوست.
از غریبان سخن میگوید؛ مهاجرانی زخمی که عموماً به امیدِ تغییرِ سرنوشت کوچ کردهاند. ترکِ یار و دیار کرده و از زادگاه و وطن دور افتادهاند؛ اما چون زخمهای ذهنی و روحی خود را نیز همچون صلیبی بهدوش کشیدهاند و با خود بردهاند، نهتنها رها نشدهاند، بلکه اندکآرامش دیرین را هم از دست داده و غمِ غربت را نیز بر آن افزودهاند.
«زخمهایی که مثل خوره، روحشان را میخورد»، در مکانهای پُرزَرقوبرق و کریستالگونهٔ شهر فرنگ، همچنان ناآرام و سرگردانشان میسازد. [مادهٔ] «کریستال» اما خلسهآور و ویرانگر نیز است.
رئیسدانا به ما نشان میدهد که اگر از درون به آرامش نرسید، توقع رستگاری در هرکجای این دنیا، زیر این آسمانِ یکرنگ، آرزویی محال است.
بیشتر شخصیتهای اصلیِ داستانها، زناناند. زنانی که بین دو دنیای ذهنی و حقیقی، آویزان ماندهاند.
کتاب با دو یادداشت: یکی «دربارهٔ نویسنده» و دیگری «یادداشتِ نویسنده» آغاز میشود و ۱۵ داستان و ناداستان را دربرمیگیرد.
ازآنجاییکه بیشتر راویانِ داستانها زناناند؛ یا شخصیت اصلی داستان یک یا چند زن است؛ طبیعتاً نگاه زنانه بر کتاب غالب است. نگاه انسانی و مادرانهٔ رئیسدانا در بسیاری از روایتها به چشم میآید.
تجربههای مهاجران و تبعیدیان، طغیان علیه وضع موجود، مشکلات و فشارهای اقتصادی و اجتماعی، ناسازگاریِ فرهنگی، تلاش برای کسبِ هویت جدید در جامعهٔ میزبان و گاهی برعکس، تلاش برای حفظ هویت و خاطرات گذشته، بهمثابهٔ ضربهگیری برای روح آسیبدیده، بحران ازدستدادن، سوگواریکردن، عشق و فراق و دغدغههای متفاوت دیگر را در ذهن و زبان و روح قهرمانها و ضدقهرمانهای کتاب میتوان دید.
داوریهای تنیدهشده در داستان، عموماً از نگاه جامعه و طیفهای متفاوت فرهنگی طرح میشود؛ و لزوماً باور نویسنده نیست. تو گویی آدمهایِ کتاب بر روی یک صحنهٔ تئاتر، زندگیِ پُررنجشان را در مقابل چشمان بیننده [در اینجا خواننده] بازی میکنند، بدون داوری.
زبان داستانها فارسیِ محاورهای ساده و روشنی است که گاهی با واژههای فرنگی همراه میشود. اصطلاحاتی مانند: «زِرزِرکردن، هِروکرکردن، میزنگم» را در کنار کلماتی مانند: «تِکستدادن، مووْکردن، لوکلاسبودن، سِیف درایو» میبینید.
به فراخورِ متن از اشعار و گفتههای دیگران، و ضربالمثلها و کنایات و اصطلاحات عامیانه نیز استفاده میشود. اشعار فرنگی از شاعران دیگرزبانها و نیز پارههایی از جملات قصار بزرگان آنها نیز در سراسر کتاب دیده میشود.
«شهر کریستال»، داستان چهارم این کتاب است. آن را با هم مرور کنیم:
«شهر کریستال»، شهر فرنگ است و بازتابدهندهٔ غربت است و ناسازگاری و ناهمخوانی.
عدهای در بافتِ جامعه تنیده میشوند و برخی تا پایان عمر با مجموعهای از ناسازگاریها، مواجهاند.
واژهٔ «کریستال» در این داستان ایهام دارد. در نام کتاب و این داستان، حاملِ معنایِ زرقوبرق و تجمل است؛ اما معنای دوم آن، بر مادهٔ مخدر خطرناکی دلالت دارد که دختر فتانه در داستان، مبتلایِ آن است:
«یه مرد جوون با تمسخر و تحقیر میگه خونه باشین تا براش اندازهٔ یه شهر کریستال بیارم تا دختره حال کنه.»
راویِ اولشخصِ داستان، هما نام دارد که با استفاده از تکنیکِ جریان سیال ذهن، و با رفت و برگشت زمانی، داستان زندگیِ خود و خانوادهٔ شوهرش را روایت میکند. او مهاجر است. در سانتامونیکا زندگی میکند. نویسنده و مترجم است و با کار و تلاش، هویت تازهای کسب کرده و چند خانه در چند کشور خریده و احترام دیگران را به خود جلب کرده است.
نقادانه به جامعهٔ ایرانی مهاجر مینگرد. تضادهای رفتاری و گفتاری آنها را میبیند. سعی میکند از تازهبهدورانرسیدهها دوری کند، اما ناخواسته و گاهی بنابهمصلحت، درگیر «مهمانیهای مبتذل خانوادگی» میشود:
«روز مادرِ زهرماری، یا روزِ پدر کوفتی؛ خلاصه یه همچین چیزی: عید نوروز، کریسمس، یا یه کوفتِ دیگه. طبق معمول ایرانیها همهجا، حتی توی عروسی هم باید بحث سیاسی و مذهبی کنن!»
و بیفرهنگی:
«همیشه هم همه دارن اعتراض میکنن که چرا من اینقدر لباس میپوشم. احمقا! آخه به شما چه مربوطه که من سردمه.»
زنان در این بزمها، با فیس و افاده فارسی-انگلیسی حرف میزنند و در نهایت غربگرایی، از رمالها و فالگیرها سخن میگویند؛ و با ظاهر متجددمآبانه، از سنتهای بهجاماندهٔ وطنی دفاع میکنند:
«فتانه که یه قلب گندهٔ الماس گردنش آویزون کرده بود و یه انگشتر الماس بهبزرگی دماغش هم به انگشتش، با یه لیوان آبجو توی دست، و نخ سیگاری توی دست دیگه، با مینیژوپ تنگ آبی، یه لنگ لاغرش رو که رگهاش زده بود بیرون، انداخت روی لنگِ محترم دیگهش و شروع کرد به سخنرانی که، کسی به امامعلی حرفی نزنه، امام علی فِیوِریت منه… »
زنهای قصه در نهایت اما، «جنس دوم» محسوب میشوند و در جامعهٔ مردسالار، از طرف مردان مهمانی به تمسخر گرفته میشوند:
«چشمم افتاد به شوهرم که مثل توپ تنیس… از حیاط پرتاب شد به سالن… دوباره برگشت به حیاط و ادامهٔ هِروکِر و سیگاردودکردن با مردها… حتی گوشهچشمی نگاه نکرد ببینه زنش در چه حالیه، و کجاست، و چه میکنه!»
فتانه، خواهرشوهرِ هما، زندگی ازهمگسیختهای دارد. عادت به دروغگفتن و قماربازی دارد و دخترش معتاد است.
دختر فتانه مبتلا به پارانویاست. اسم ندارد، و بهدلیل استفاده از مواد مخدر، رفتار خشنی دارد. مادربزرگش را کتک زده است. از سوی دیگران تحقیر میشود. او را مدام «دختره» صدا میزنند. «تحقیرشدگی و سرخوردگی» نیز پدیدهٔ رایجی در میان آدمهای کتاب است.
راوی در خانهٔ خود درختی کاشته است که برای آرامشیافتن، زیر آن مینشیند. او حتی در باغچهٔ خانهاش سبزیخوردن میکارَد.
پدر رضا و شهاب و فتانه مرده است؛ اما دعوا بر سر ارثومیراثِ پدر تا آمریکا هم کشیده شده است. فتانه استدلال میکند که:
«مَردین که مَردین، انصاف ندارین؟ اینجا مگه ایرانه که مرد دو برابر ارث ببره؟»
فتانه و شوهرش اصغر که اکنون مرده است، بهخاطر عشق به قمار، در وگاس ساکن میشوند و همهچیز را میبازند. «بازندهبودن» وجهِ مشترک بیشتر آدمهای کتاب است.
داستان، پایان باز و مبهمی دارد. حال مادربزرگِ کتکخورده بدتر میشود و از سرنوشتش باخبر نمیشویم:
«دکتر مگه نگفت فقط یه سکتهٔ ناقصه؟!»
نمیدانیم پلیس بالاخره با دختر فتانه چه میکند.
زندگی آدمهای قصه غمانگیز، ناپایدار و دشوار است.
کتاب را نشر رها در سال ۲۰۲۴ / ۱۴۰۳ در ونکوور کانادا منتشر کرده است.
*نسخهٔ چاپی کتاب «شهر کریستال» را میتوان از کتابفروشی پانبه در داونتاون ونکوور، بهصورت حضوری و آنلاین با امکان ارسال به تمام نقاط دنیا و همچنین از طریق وبسایت آمازون در کشورهای مختلف خریداری کرد. نسخهٔ الکترونیکی این کتاب با فرمت ایپاب و چیدمان سیال متن روی پلتفرمهای Apple Books و Google Play Books تنها با یک کلیک در ۷۰ کشور جهان در دسترس است.
برای خرید نسخههای چاپی و الکترونیکی این کتاب از لینک زیر دیدن کنید:

