نگاه‌کردن به نفسم یادم داد زندگی را جور دیگری ببینم؛ روایتی از تجربهٔ مراقبهٔ ده‌روزهٔ ویپاسانا

عباس محرابیان – مونترآل

برای نُه روز، زبان بین ما سکوت بود. احساس هم‌زبانی با همه می‌کردم. بعد از شانزده سال زندگی در کانادا، اولین باری بود که حس نمی‌کردم در یک کشور غریب و بیگانه هستم. کل این دوره‌ شبیه به یک سفر در زمان و فرهنگ بود. روز اول، موبایل‌هایمان را تحویل دادیم و حق بردن کتاب و دفتر به داخل خوابگاه را نداشتیم. نه ماشینی بود، نه آسانسوری، نه کامپیوتری. غذاهایمان ساده و گیاهی بودند. انگار سوار ماشین زمان شده بودیم، به ۲۵۰۰ سال پیش و زمان بودا رفته بودیم و مثل او زندگی می‌کردیم. 

به‌مناسبت تولد ۳۹سالگی‌ام، دورهٔ ده‌روزهٔ ویپاسانا* را در شهر مونتِبِلّو، در یک‌ساعتی غرب مونترآل، گذراندم. برنامه در یک مدرسهٔ قدیمی برگزار شد که حیاطی وسیع، یک سالن غذاخوری بزرگ، یک خوابگاه برای آقایان، یکی برای بانوان، و دو سالن مراقبه دارد. این دورهٔ ده‌روزهٔ مراقبه را (که تا حدی شبیه چله‌نشینی در اسلام است)، ساتیا نارایانا گوئنکا (مشهور به گوئنکاجی) طراحی کرده، که خودش سال ۲۰۱۳ فوت کرده و حالا دو تن از شاگردانش آن را در مونتبلو اداره می‌کنند. روتین ثابتی داشتیم: ساعت ۴ زنگ بیدارباش را می‌زدند؛ ناقوسی که صدایش در کل خوابگاه پخش می‌شد، ۴:۳۰ تا ۶:۳۰ مراقبهٔ فردی، صبحانه و استراحت تا ۸، مراقبهٔ گروهی در سالن تا ۱۰، سپس یک ساعت مراقبهٔ فردی. از ۱۱ تا ۱ ناهار و استراحت، تا ۲:۳۰ مراقبهٔ فردی، سپس مراقبهٔ گروهی در سالن تا ۴، مراقبهٔ فردی تا ۵، و تا ۶ استراحت بود و میوه و چای. دوباره از ۶ تا ۷ مراقبهٔ گروهی در سالن، و بعدش تا ۸:۳۰ فیلم صحبت‌های ضبط‌شدهٔ گوئنکاجی را می‌دیدیم که دربارهٔ تاریخچه و فلسفهٔ این مراقبه می‌گوید، کلی داستان و حکایت هم تعریف می‌کند که دوتایشان عیناً در مثنوی مولانا هم آمده است. شیرین سخنرانی می‌کند و تمام روز منتظر بودم تا ساعت ۷ بشود و بنشینم پای صحبت‌های گوئنکاجی. (تمام این سخنرانی‌ها روی یوتیوب موجود است.) بعد از آن، تا ۹ مراقبهٔ گروهی بود و بعد می‌رفتیم می‌خوابیدیم. در هر اتاق، سه تخت گذاشته بودند که با پرده از هم جدا می‌شد. یکی‌دو روز اول به این گذشت که با این نظم جدید خو بگیرم. روز سوم صدای زنگ صبحگاهی را نشنیدم و ساعت ۷:۱۵ بیدار شدم. بعد از آن، با اینکه صدای زنگ بیدارباش ساعت ۴ را می‌شنیدم، باز می‌خوابیدم و حدود ساعت ۵:۳۰ بیدار می‌شدم، از ۶ تا ۶:۳۰ مراقبه می‌کردم و بعد می‌رفتم صبحانه بخورم.

بیداری سر ساعت مشخص، صبحانه، ناهار، و میوه سر ساعت مشخص، شبیه تجربهٔ سربازی بود، با اینکه هرگز سربازی نرفته‌ام. دیدم که آدم اگر مجبور باشد، چقدر راحت و سریع با یک برنامهٔ زمانی خو می‌گیرد. بعد از گذشت سه روز، ذهن و بدنم کاملاً با برنامه هماهنگ شده بود و نه‌تنها به کارهای شخصی خودم می‌رسیدم، بلکه حتی یک‌بار سه تا از دست‌شویی‌ها را هم تمیز کردم و راهرو را جاروبرقی کشیدم. اینکه توانستم این نظم و دیسیپلین را در این ده روز داشته باشم، مهم‌ترین عایدی من بود. فهمیدم توان ذهنی و بدنی‌اش را دارم، فقط باید برایش برنامه بریزم. در این برنامه شصت مرد و شصت زن از ۲۰ تا ۶۰ سال شرکت کرده بودند و به‌جز هشت نفر که به‌دلیل سرماخوردگی و بیماری دوره را ترک کردند، بقیه توانستند دوره را با تمام سختی‌هایش طی کنند، و این نشان می‌دهد انسان چقدر از چیزی که خیال می‌کند تواناتر است.

زندگی‌مان روتین و تکراری بود و هیجانی نداشت. همه‌چیز پیش‌بینی شده بود و اتفاقی خارج از برنامه نمی‌افتاد. تنوعی نبود به‌جز تغییرات اندکی در غذای ظهر. از محدودهٔ مشخصی اجازهٔ خروج نداشتیم و ارتباطمان با دنیای بیرون قطع بود. شبیه زندانی‌بودن بود! این تجربه، شش روز اولش برایم جالب بود، اما روز هفتم، نوبت خوردن میوه که رسید، کلافه شده بودم، از تکرار و تکرار و تکرار خسته شده بودم. سه شب اول، من سه خواب هیجان‌انگیز دیدم. شب اول بازی مافیا، شب دوم تولد سورپرایز و شب سوم دزدی بانک. نمی‌دانستم آیا این نیاز به تنوع و هیجان یک نیاز واقعی من است یا نه. شب‌های بعدی خواب‌هایی که می‌دیدم عوض شدند؛ خواب‌های آرام‌تری که یادم نمانده است.

سه روز اول، مراقبهٔ آناپانا را یاد گرفتیم و تمرین کردیم. در این مراقبه، شما ذهن خود را از همه‌چیز خالی می‌کنید و فقط روی تنفس خودتان تمرکز می‌کنید. سعی نمی‌کنید آن را کنترل کنید، فقط مشاهده‌اش می‌کنید. این که هوا از کدام سوراخ دماغ وارد می‌شود، به کجای گلو می‌خورد، سپس به کجای بدن می‌رود و بعد از کجا و چطوری خارج می‌شود، همین! باید ساعت‌ها بنشینید و تنفس خودتان را مشاهده کنید. هدف این است که ذهنتان را تربیت کنید که بتواند تمرکز کند. این تمرکز نباید بر یک ذکر یا یک شیء خارجی باشد، بلکه باید بر چیزی در درون خودتان باشد و نفس یک گزینهٔ طبیعی برای تمرکزکردن است چون مثل پلی بین خودآگاه و ناخودآگاه شماست. گوئنکاجی این مراقبه و این تمرکز بر تنفس را تمرینی برای مدیریت ذهن می‌داند. ذهن من که به چنین تمرکزی عادت نداشت، روز اول مدام منحرف می‌شد، به چیزهای مختلف فکر می‌کرد و بعد دوباره برمی‌گشت به تنفس. بعدازظهر روز دوم توانستم حدود یک ساعت بر تنفس خودم تمرکز کنم. یک ساعت تمام، فعالیت‌هایی را که ذهنم در مواقع بیکاری به‌طور خودکار انجام می‌داد، تقریباً متوقف کرده بودم. یاد این بیت مولانا می‌افتم:

ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این

بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش

نه نگران پول و خرید خانه بودم، نه رابطهٔ عاطفی، نه سرمای هوا، نه «میزان» تحلیل گذشته، نه «موزون» برنامه‌ریزی برای آینده. بدنم میزان بود و تنفسم موزون. وقتی مراقبه تمام شد، صلح و آرامش عجیبی وجودم را پر کرده بود. انگار هیچ چیزی در دنیا برای نگرانی وجود نداشت. از سالن که بیرون آمدم، هوای تازه و صدای پرندگان برایم طعم و مزهٔ متفاوتی داشت. وقتی برای خوردن میوه به آشپزخانه رفتم، لبخند رضایتی روی لبانم نقش بسته بود. به دیگر دانشجویان دوره، حس عشق و مهربانی داشتم. با خودم می‌گفتم روز خداحافظی تک‌تکشان را بغل خواهم کرد. شبیه به تجربهٔ خوردن قارچ جادویی بود، یا شبیه وقت‌هایی بود که چندین ساعت کنار یک رودخانه یا دریا گذرانده‌ای و آرامش طبیعت تو را در آغوش گرفته است. از طرف دیگر، وقتی به غذایی که قرار بود بخوریم فکر می‌کردم، با خودم می‌گفتم چرا خارج از اینجا مردم گیاه‌خوار نیستند؟ چرا باید حیوانی را برای خوردن گوشتش کشت؟ این کار به‌نظرم بی‌معنا و وحشیانه رسید. ناخودآگاه، لبخندی روی لبم نشست ولی به بقیه که نگاه می‌کردم، می‌دیدم همه اخم کرده‌اند و برایم سؤال شد که چرا آدم‌ها وقتی با هم حرف نمی‌زنند، اخم می‌کنند؟ آیا من عجیبم که دارم لبخند می‌زنم، یا بقیه عجیب‌اند که اخم کرده‌اند؟ آیا فقط مردها اخم می‌کنند یا زن‌ها هم در طول این دوره اخم می‌کنند؟ (مردها و زن‌ها همان اول جدا شدند و در طول دوره تماسی با هم نداشتند.) کمی بیشتر که در میان آدم‌ها وقت گذراندم، لبخندم ذره‌ذره کم‌رنگ شد و به حالت عادی برگشتم. اما همان پنج دقیقه حیرت‌زده‌ام کرد، و قانعم کرد که این تجربه ارزشش را دارد و تصمیم گرفتم دوره را تا آخرِ ده روز ادامه دهم.

یازده شب روی این تخت خوابیدم
یازده شب روی این تخت خوابیدم

شب‌های اول و دوم، به‌خاطر راحت‌نبودن تشکم و صدای خروپف هم‌اتاقی‌ام، نتوانستم خوب بخوابم. صبح روز دوم، از مسئول دوره درخواست گوش‌گیر کردم (چون نباید با کسی حرف می‌زدیم، کاغذ و قلم روی میزی گذاشته بودند و هر کسی درخواستی داشت روی آن می‌نوشت و داخل صندوق درخواست‌ها می‌انداخت) و چند ساعت بعد فیلیپ، یکی از مسئولان، برایم دوتا گوش‌گیر آورد. بسیار ذوق کردم و قدردان فیلیپ شدم که حواسش بهم هست و حس کودکی را پیدا کرده‌ام که نوازشش کرده‌اند. آن روز، بعد از خوردن ناهار، یکی از دست‌شویی‌های خوابگاه را تمیز کردم و بدین‌شکل عشقم را با بقیه تقسیم کردم و سرشار از احساس رضایت شدم.

سه روز اول آناپانا را تمرین کردیم و روز چهارم مراقبهٔ ویپاسانا را یاد گرفتم، که کلمه‌ای به زبان پالی است و در آن زبان ویپاشّانا تلفظ می‌شود. در این مراقبه، تمرکز شما از تنفس به کل بدنتان گسترش می‌یابد. یعنی از سر شروع کرده، به جای‌جای بدنتان دقت می‌کنید و تلاش می‌کنید در تمام نقاط بدنتان حسی را احساس کنید، که می‌تواند گرما، سرما، تماس با هوا یا لباس، لرزش، خارش، درد، یا هر حس دیگری باشد، حتی حس‌هایی که برایشان واژه‌ای وجود ندارد. شما مدام از سر تا پا و از پا تا سر را وارسی می‌کنید و می‌بینید در هرکدام از نقاط بدنتان چه حسی دارید. اگرچه من در خیلی از نقاط بدنم چیزی حس نمی‌کردم، گوئنکاجی می‌گوید با انجام منظم این مراقبه، ذهن شما حساس‌تر می‌شود و به‌تدریج می‌توانید در تک‌تک نقاط بدنتان حسی را تجربه کنید. در طول این مراقبه باید چشمانتان بسته باشد و سعی کنید تکان نخورید تا ذهنتان در نهایت تمرکز باشد و بتواند حس‌های ریز و لطیف را دریابد.

در ویپاسانا، باید حواستان به دو نکتهٔ مهم باشد: اولی آگاهی و هوشیاربودن به آنچه دارد در بدنتان اتفاق می‌افتد، و هدف این است که این آگاهی و هوشیاری در زندگی روزمره‌تان هم جاری شود و بتوانید همواره آگاه و درلحظه زندگی کنید. دومی آرامش و سکون فکری است که باید در طول مراقبه بر شما حاکم باشد و چیزی نتواند شما را به هم بریزد و از این آرامش خارج کند. حس‌هایی که تجربه می‌کنید برخی خوشایند و برخی ناخوشایندند. این ویژگی آن‌ها نباید آرامش فکری شما را خدشه‌دار کند طوری‌که به برخی از حس‌ها دل ببندید و از برخی دیگر گریزان باشید. برای کمک به این آرامش، باید به این نکته توجه کنید که تمامی این حس‌ها گذرا هستند و بعد از مدتی جایشان را به حس‌های دیگر می‌دهند. وقتی این را در بدن خودتان تجربه کنید، عمیقاً به آن باور می‌آورید و این به شما کمک می‌کند این حس‌ها را اموری گذرا و نه بخشی از هویت خودتان ببینید، و درنتیجه، سکون و آرامش فکری خودتان را حفظ کنید. این نکتهٔ کلیدی تعلیمات بودایی است. بودا معتقد بود ریشهٔ اصلی رنج‌های آدمی این است که از احساسات ناخوشایند فرار می‌کند و خودش را برای رسیدن به احساسات خوشایند به آب‌وآتش می‌زند، و این‌ها باعث می‌شود سکون و آرامش فکری‌اش به‌هم‌بریزد و خیلی از اوقات نتواند تصمیم درستی بگیرد. این مراقبه کمک می‌کند عمیقاً متوجه شویم که احساسات ما، چه خوشایند و چه ناخوشایند، گذرا هستند، و با وجود داشتن احساسات مختلف، آرامش فکری خودمان را حفظ کنیم. سنایی غزنوی، شاعر فارسی‌زبان، بیتی دربارهٔ گذرابودن تمام پیشامدهای خوب و بد دارد که هر بار که اتفاق خوشایند یا ناخوشایندی برایم می‌افتد، یادآوری‌اش باعث سکون و آرامشم می‌شود:

چه باید نازش و نالش بر اقبالی و ادباری

که تا برهم‌زنی دیده نه این بینی نه آن بینی؟

روزهای اول، به‌زحمت می‌توانستم بیش از پانزده دقیقه روی زمین بنشینم. مدام باید تکان می‌خوردم و طرز نشستنم را عوض می‌کردم، و بعد از پایان هر مراقبه، ده دقیقه حرکات کششی انجام می‌دادم تا دردم کمتر شود. (پیشنهاد می‌کنم اگر قصد شرکت در این دوره را دارید، حتماً قبلش چند حرکت کششی را آماده کنید تا بعد از مراقبه‌ها انجام دهید.) از روز پنجم، ازمان خواستند تلاش کنیم طی مراقبه‌های گروهی، که در هر روز سه بار بود و هر بار یک ساعت، به‌صورت ممتد و بدون حرکت‌کردن مراقبه کنیم. ازمان خواستند از «ارادهٔ قوی» خودمان کمک بگیریم. من با خودم گفتم احتمالاً نمی‌توانم، چون عادت به روی‌زمین‌نشستن ندارم، ولی از طرفی، از اینکه خودم را به چالش بکشم بدم نمی‌آمد، و این ده روز را فرصتی برای تقویت اراده و دیسیپلین در خودم می‌دیدم. بار اولی که برای این کار تلاش کردم، صبح روز پنجم بود که دوزانو مراقبه را شروع کردم و بعد از حدود ۴۵ دقیقه دردی را در هر دو زانویم حس کردم که ذره‌ذره به درد شدیدی بدل شد. اما با خودم گفتم من تکان نمی‌خورم. بعد، یاد این افتادم که دفعات قبلی هم طی مراقبه زانوهایم درد می‌گرفت ولی پنج دقیقه بعد از پایان مراقبه، این درد کاملاً از بین می‌رفت. یادآوری این موضوع، تحمل درد را برایم آسان‌تر می‌کرد. بعد شروع کردم به حرف‌زدن با این درد (الان که بهش فکر می‌کنم، شاید کمی خُل شده بودم) و بهش گفتم تو هم مثل دردهای قبلی هستی، گذرا هستی و با من نخواهی ماند، پس تلاش نکن مرا وادار به تکان‌خوردن کنی. همین‌طور گذشت و گذشت تا بالاخره یک ساعت تمام شد (اگرچه دقایق آخر، هر دقیقه به اندازهٔ یک ساعت می‌گذشت) و من در حالی پا شدم که انگار درد دیگر بخشی از وجود من نبود… همچنان تا چند دقیقهٔ بعدش لنگان‌لنگان راه می‌رفتم، ولی احساس آرامش عجیبی درونم جریان داشت، انگار بدنم و دردی که درونش بود، تماسی با آن آرامش نداشت و هویتی جداگانه داشت. وقتی شروع به حرکات کششی کردم، انگار داشتم از بیرون به خودم نگاه می‌کردم که دارم حرکات کششی را انجام می‌دهم. حالتی بود شبیه به مستیِ ناشی از نوشیدن الکل، با این تفاوت که در اتاقی تاریک و با تمرکز بر بدن خودم بهش رسیده بودم. این بار دومی بود که احساس خاص و عجیبی را بعد از مراقبه تجربه می‌کردم، که مجدداً قانعم کرد این مراقبه‌ها را جدی بگیرم و با قاطعیت آن‌ها را انتها ادامه دهم. گوئنکاجی می‌گوید که با مشاهده‌کردن این دردها و لذت‌ها و ایجادنشدن احساس جاذبه یا دافعه، این دردها و لذت‌ها در شما حکمت تولید می‌کند.

نکتهٔ دیگری که ویپاسانا یادمان می‌دهد، پرهیز از واکنش‌های فوری و بدون‌فکر است. ذهن ما یاد گرفته که خیلی از اوقات، وقتی حسی را تجربه می‌کند، فوراً واکنش نشان دهد بدون اینکه واقعاً به آن فکر کرده باشد. این مراقبه کمک می‌کند حس‌هایمان را کامل‌تر مشاهده کنیم و در واکنش‌ نشان‌دادن عجله نکنیم. اگر هم واکنشی لازم است، با ذهنی آرام این کار را انجام دهیم. ویپاسانا در لغت به‌معنای دیدن چیزهاست همان‌طور که هستند. وقتی بتوانیم موضوعی را مشاهده کنیم بدون اینکه به آن علاقه داشته باشیم یا از آن فراری باشیم، آن‌وقت مشاهدهٔ ما دقیق و واقعی خواهد بود. در این مراقبه، ما تمرین می‌کنیم حس‌های بدنمان را دقیق و بدون قضاوت مشاهده کنیم، و با انجام مداوم آن، ذره‌ذره این مشاهده را دربارهٔ اشیای خارجی هم می‌توانیم انجام دهیم. می‌گویند هر انسانی برای اختلافاتی که خودش درگیرش نیست بهترین قاضی است، چرا که منفعتی در آن ندارد. با انجام این مراقبه، می‌توانیم ذره‌ذره به نقطه‌ای نزدیک شویم که اختلافاتی را هم که خودمان درگیرش هستیم، بی‌طرفانه‌تر نگاه کنیم و درباره‌شان صادقانه‌تر قضاوت کنیم. این موضوع مرا یاد این بیت مولانا می‌اندازد: 

گر ترازو را طمع بودی به مال

راست کِی گفتی ترازو وصف حال؟

سالن مراقبهٔ آقایان
سالن مراقبهٔ آقایان

یکی از تأکیدات این دوره، اهمیتِ تجربه‌کردن است. گوئنکاجی می‌گوید شما می‌توانید سال‌ها دربارهٔ مراقبه بخوانید ولی تا آن را با پوست و گوشت خود تجربه نکنید، نمی‌توانید از آن بهره ببرید. در این‌باره، داستان زنی را تعریف می‌کند که فرزند نوزادش مرده بود، ولی او مرگ فرزندش را قبول نمی‌کرد، بچه را محکم بغل کرده بوده و نمی‌گذاشت کسی بچه را از او بگیرد. خانواده او را پیش بودا می‌فرستند و او به بودا می‌گوید لطفاً بچه‌ام را از خواب بیدار کن. بودا به او می‌گوید برای این کار باید برایم دو مشت دانهٔ خردل بیاوری، ولی این دانه‌ها را باید از خانه‌ای بیاوری که تابه‌حال کسی داخلش نمرده باشد. زن خوشحال می‌شود و خانه‌به‌خانه در شهر می‌گردد تا خانه‌ای پیدا کند که شاهد مرگی نبوده. هر خانه‌ای که می‌رود، ساکنانش حاضرند هر چقدر می‌خواهد دانهٔ خردل به او بدهند، ولی می‌گویند در این خانه پدری یا مادری یا کودکی مرده. بعد از اینکه تمام خانه‌های شهر را سر می‌زند و حتی یک خانه هم با این شرایط پیدا نمی‌کند، پیش بودا برمی‌گردد و در آن لحظه است که مرگ نوزادش را می‌پذیرد.

اگرچه هدف مراقبه‌ها تمرکز بر بودن‌ در زمان‌ حال و توجه به حس‌های لحظهٔ حاضر بود، اما این اتفاق همواره نمی‌افتاد. روز ششم، در میانهٔ مراقبهٔ بعدازظهر، خشم زیادی نسبت به یکی از نزدیکانم حس کردم، چرا که پنج سال پیش به او پولی قرض داده‌ بودم که هنوز پس نداده، و در آن لحظه با خودم گفتم که بعد از این دوره با او تماس می‌گیرم و به او می‌گویم فوراً باید پولم را پس بدهی هرچند مجبور شوی خانه‌ات را بفروشی. بعد به خودم آمدم و پرسیدم که چرا من آن‌قدر خشمگین شدم؟ آن‌قدر خشم در وجودم می‌جوشید که نتوانستم مراقبه را ادامه دهم و در سالن کناری شروع کردم به قدم‌زدن. ستونی پیدا کردم و همین‌طور دورش می‌چرخیدم. در آخر، به این نتیجه رسیدم که من درواقع از خودم خشمگینم که چرا پنج سال پیش به او اعتماد کردم و پول قرض دادم. خشم من از این می‌آید که دلم می‌خواهد تصویری بی‌عیب‌ونقص از خودم داشته باشم و نمی‌توانم اشتباهی را که پنج سال پیش مرتکب شده‌ام، بپذیرم و خودم را به‌خاطرش سرزنش می‌کنم، درحالی‌که اگر منصفانه نگاه کنم، از اشتباه‌کردن گریزی نیست و انسان ممکن‌الخطاست. وقتی خودم را قانع کردم که لازم نیست تصویری بی‌عیب‌ونقص از خودم در ذهن خودم داشته باشم، ذهنم آرام شد و به مراقبه برگشتم، و آن مراقبه یکی از بهترین‌های دوره شد.

گوئنکاجی می‌گوید تعلیمات بودا سه بخش اصلی دارد (مرا یاد سه مرحلهٔ عرفان اسلامی انداخت که به شریعت، طریقت، و حقیقت مشهور است). بخش اول، اخلاقیات است. دومی آگاهی از لحظه و مدیریت ذهن، که با مراقبهٔ آناپانا به دست می‌آید، و سومی تزکیهٔ نفس، که با ویپاسانا به دست می‌آید. در راستای اخلاقیات، ما در ابتدای دوره قول دادیم که پنج قانون را طی آن ده روز رعایت کنیم که یکی از آن‌ها پرهیز از کشتن هر موجود زنده بود. یک روز صبح که تازه بیدار شده بودم و رفتم تا دست و صورتم را بشویم، تا آمدم شیر آب را باز کنم، دیدم کفشدوزکی داخل سینک است. به‌زحمت گرفتمش و روی تاقچه گذاشتمش و با خودم گفتم اگر یک لحظه حواسم نبود، آب را باز کرده بودم و غرق شده بود. فهمیدم رعایت‌کردن این اصول اخلاقی که ظاهراً خیلی ساده‌اند، خیلی هم آسان نیست و اگر یک لحظه حواسمان نباشد زیر پایشان می‌گذاریم و اصلاً نمی‌فهمیم. 

روز هفتم اتفاق خاصی نیفتاد و پیشرفتی در حس‌کردن نقاط مختلف بدنم احساس نکردم. روتین روزانه کلافه‌ام کرده بود و بعدازظهر که برای خوردن میوه به آشپزخانه رفتیم، متوجه شدم که آن ذوق اولیهٔ شروع برنامه در من خوابیده و در ذهنم شروع به غرغر کردم «اینجا مثل زندان می‌مونه، غذاهاشون هم که همه‌ش تکراریه، این معلمه هم که همه‌ش یه چیز رو تکرار می‌کنه، خسته شدم دیگه، پس کی تموم می‌شه!» اما از طرفی، حواسم بود که تمام نکتهٔ این دوره این است که آدم با حس‌های ناخوشایندش کنار بیاید، سریع به آن‌ها واکنش ندهد و ازشان فرار نکند. این احساس تکراری‌شدن و حوصله‌سررفتن هم از حس‌های رایج من است و پیش از این دوره، فوراً می‌رفتم اینستاگرام را باز می‌کردم یا شروع می‌کردم به شطرنج‌بازی‌کردن، چون هم‌نشینی با این احساس برایم سخت است. با خودم گفتم این ده روز فرصت خوبی است که با این حس کنار بیایم و بتوانم تحملش کنم. با این تغییر نگاه و با اعتماد به توانایی خودم در تحمل احساسات مختلف و با یادآوری «این نیز بگذرد» روز هفتم را هم سر کردم. من در ماه آوریل (اردیبهشت)‌ این دوره را گذراندم و در آن ماه، آب‌وهوا متغیر بود، یک روز، برفی بود و روز دیگر، آفتابی… این هم به من یادآوری می‌کرد «این نیز بگذرد.»

روز هشتم با گلودرد شدیدی از خواب بیدار شدم و فهمیدم که سرما خورده‌ام. از یک طرف، دلم می‌خواست دوره را تا آخر ادامه دهم؛ از طرف دیگر، نگران بودم اگر کل روز را مراقبه کنم، حالم بدتر شود یا دیگران را هم مریض کنم. به‌هرحال، با گلودرد و خستگی، مراقبهٔ صبحگاهی را انجام دادم و بعد از ناهار به اتاقم رفتم و خوابیدم. حال خوشی نداشتم و با خودم گفتم بهتر است مراقبهٔ گروهی بعدازظهر را نروم تا برای مراقبهٔ شب توان و انرژی داشته باشم. ساعت ۲:۳۰ شد و ناقوس را زدند و من در تخت‌خوابم لم داده، پرده‌ها را کشیده و در را هم بسته بودم. چند دقیقه بعد در زدند و صدای فیلیپ را شنیدم که گفت «عباس، در سالن مراقبه منتظرت هستیم!» من جا خوردم چون فکر نمی‌کردم بین ۶۰ نفر آدم، نبود من را کسی متوجه شود. احساسات مختلفی بهم دست داد. یکی احساس عذاب وجدان شاگرد تنبلی که سر کلاس نرفته و معلم فرستاده دنبالش. گفتم حالا شاید بنشینند نصیحتم بکنند (که نکردند). دوم، احساس کلافگی که «ای بابا، تو این مریضی هم ما را ول نمی‌کنند و نمی‌گذارند حتی یکی از مراقبه‌ها را بپیچانم!» اما کمی که گذشت، این احساسات تغییر کرد و فکر کردم چقدر قشنگ است که حواسشان بهم هست و اگر نباشم، می‌فرستند دنبالم. حس کردم یک جور عشق سخت‌گیرانه در فضا وجود دارد و قدرش را دانستم. فوری لباس پوشیدم و به سالن مراقبه رفتم و با وجود بیماری، مراقبه‌ای آرام و روان را تجربه کردم. روز هشتم و نهم را با گلودرد و خستگی شدید، هر طور بود سر کردم. حس کردم این فرصتی است که جنگجوی درونم بیدار شود و به من کمک کند تا ادامهٔ مسیر را طی کنم. با یادآوری اینکه این درد و بیماری هم گذراست و قرار نیست تا ابد با من بماند، ساعت‌ها را یکی پس از دیگری طی می‌کردم. هدفم دیگر پیشرفت در یادگرفتن مراقبه نبود (چون به‌خاطر بیماری، بدنم را حتی کمتر از قبل حس می‌کردم) بلکه هدفم فقط گذراندن سه روز باقی‌مانده و رسیدن به پایان دوره بود. از عالم غیب، بیتی از حافظ به من الهام شد که در طول آن دو روز زیرلب با خودم تکرار می‌کردم و به‌طرز معجزه‌آسایی بهم قوت‌قلب می‌داد و کمکم می‌کرد شرایط را تحمل کنم… شبیه لنگری بود که به یک حقیقت بزرگ‌تر اتصالم می‌داد: 

گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کآن را نیست پایان، غم مخور

روز دهم حالم کمی بهتر شد. از طرفی، از صبح همان روز به ما اجازهٔ صحبت‌کردن داده شد. من البته خیلی با کسی حرف نزدم و از سکوت راضی بودم. ولی بقیه شروع کردند با هم حرف‌زدن، و چهره‌ها دوباره خندان و پرانرژی شد، و این انرژی به من هم سرایت کرد. تفاوت چشمگیری داشت آن سالن غذاخوری پرهمهمه با آن سالن غذاخوری روزهای قبل که فقط صدای خوردن قاشق‌چنگال‌ها به بشقاب‌ها را می‌شنیدی. راستش از اینکه سکوت شکسته شد و مجبور بودم حرف بزنم و به سؤالات تکراری جواب بدهم خوشحال نبودم اما از اینکه دوره بالاخره داشت تمام می‌شد چرا.

ساختمان اصلی مرکز، شامل غذاخوری و خوابگاه‌ها
ساختمان اصلی مرکز، شامل غذاخوری و خوابگاه‌ها

روز دهم، مراقبهٔ مِتا را یاد گرفتیم. در این مراقبه، که در پایان ویپاسانا انجام می‌شود، شما آرامشی را که در طی مراقبه کسب کرده‌اید، با جهانیان قسمت می‌کنید. به آدم‌های دیگر فکر می‌کنید و از ته دل برایشان آرزوی صلح و عشق و شادی می‌کنید. من بیش از هر کس دیگری یاد هم‌اتاقی‌ام افتادم، که روز اول مرا دید و سعی کرد با سرتکان‌دادن بهم سلام کند، اما من جوابی ندادم چون گفته بودند از هرگونه برقراری ارتباط پرهیز کنید. دو شب اول بسیار خروپف می‌کرد، حتی در طول روز هم می‌خوابید و نمی‌گذاشت من در آرامش مراقبه کنم. روز اول شنیدم که به معلم می‌گفت «اینجا مثل زندان می‌مونه، من می‌خوام برم خونه.» معلم گفت «ساعت ۵ بیا ببینمت.» من ته دلم گفتم «آخ چقدر خوب می‌شود این برود خانه و من از صدای خروپفش خلاص شوم.» صبح روز سوم، من خواب ماندم و همین هم‌اتاقی ساعت ۷:۱۵ چراغ اتاق را روشن کرد و باعث شد بفهمم صبح شده و بدوبدو رفتم آشپزخانه یک نسکافه برای خودم ریختم و بلافاصله بعدش درِ آشپزخانه را بستند. خلاصه، آن روز نجاتم داد! روز هشتم که مریض بودم و مراقبه‌ها را به‌زحمت انجام داده بودم، خیلی خسته بودم و می‌خواستم بخوابم؛ از طرف دیگر، سردرد و بدن‌درد ناشی از بیماری نمی‌گذاشت خوابم ببرد. به‌محض‌اینکه خوابم برد، صدای هم‌اتاقی مرا از خواب پراند. اول گمان کردم قاچاقی تلفن آورده توی اتاق و دارد با خانواده‌اش حرف می‌زند، اما یک جمله گفت و دیگر چیزی نگفت. فهمیدم دارد در خواب حرف می‌زند! حسابی حرصم گرفته بود و با خودم می‌گفتم خروپف کم بود، حرف‌زدن در خواب هم اضافه شد! ولی با خودم چند بار تکرار کردم «این نیز بگذرد» و سعی کردم دوباره بخوابم. با خودم گفتم «تحمل‌کردن دیگران» هم از تعلیمات این دوره است که باید تمرینش کنم. روز دهم، باز پیش معلم رفت و از او تشکر کرد که نگذاشت روز اول دوره، دوره را ترک کند. من آن‌موقع نمی‌دانستم باید از معلم خوشحال باشم یا ناراحت. یاد این بیت حافظ افتادم و تصمیم گرفتم سخت نگیرم:

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت، با دشمنان مدارا

روز یازدهم، برنامه از ۴:۳۰ تا ۶:۳۰ مراقبهٔ سحرگاهی و آخرین سخنرانی گوئنکاجی بود، سپس صبحانه خوردیم، بعد همه کمک کردیم تا خوابگاه، آشپزخانه، و سالن مراقبه را خوب تمیز کنیم تا برای گروه بعدی آماده شود. گوئنکاجی می‌گوید شما دانشجویان در این دوره باید مثل راهب‌ها زندگی کنید و نباید وقتتان را صرف پول‌درآوردن کنید. ما برای شرکت در این دوره، بابت ده روز غذا و جای خواب و آموزش‌ها، هیچ پولی ندادیم. از طرفی، مسئولیت نظافت دست‌شویی‌ها و راهروها و اتاق‌ها با خودمان بود و از این جهت واقعاً شبیه زندگی راهب‌ها بود و این جزو ضروریات این تعلیمات بود. چون قرار است طی این ده روز افراد تلاشی برای کارکردن و کسب درآمد نکنند و تمرکزشان بر خودسازی باشد. هزینه‌های ما را دانشجویان قبلی داده بودند، و به ما هم گفتند هر کسی که خواست می‌تواند هر چقدر که می‌خواهد به مرکز کمک مالی کند تا برای دانشجویان آینده هزینه شود. اما این کار را فقط در روزهای دهم یا یازدهم دوره می‌توان انجام داد، زمانی که افراد نتیجهٔ کار را دیده باشند. این رایگان‌بودن همه‌چیز باعث ایجاد یک روحیهٔ همدلی خارق‌العاده بین ما دانشجوها شد و پس از پایان این دورهٔ سخت، مثل هم‌رزمانی بودیم که جنگی مشترک را پشت سر گذاشته بودیم. این روحیه را می‌شد در آخرین مرحلهٔ جنگ که تمیزکردن ساختمان بود دید، که همه با جان و دل مشغول کار و نظافت بودند. احساس کردم یک کامیونیتی داوطلبان شکل گرفته که حضور در آن برایم افتخار بود. برخلاف بسیاری از سیستم‌های داوطلبانه که هزار تا عیب و ایراد دارند و نامنظم‌اند، در دورهٔ ویپاسانا می‌شد دید که چقدر برنامه‌ریزی دقیقی در تمام جزئیات صورت گرفته، از برنامهٔ روزانه گرفته تا برنامهٔ تمیزکردن و منوی غذا و ایمیل‌هایی که پیش از شروع برنامه برایمان فرستاده شد و توضیح می‌داد که چه چیزهایی را باید با خودمان ببریم.

بعد از ده روز زندگی متفاوت، در راه برگشت از خودم می‌پرسیدم دلم برای چه چیزهایی در زندگی عادی واقعاً تنگ شده است؟ روزهای اول دوره، فکر می‌کردم دلم برای هیجانات دنیای بیرون تنگ می‌شود. شب‌های اول، خواب‌های هیجان‌انگیز می‌دیدم و فکر می‌کردم تا دوره تمام شود، بلافاصله می‌روم پیتزا یا چلوکباب می‌خورم. ولی روزی که به خانه برگشتم، دلم برای هیچ‌یک از این‌ها تنگ نشده بود، تنها چیزی که دلتنگش شده بودم موسیقی بود، چون بردن رادیو و موبایل و حتی ساز موسیقی ممنوع بود. اولین کاری که انجام دادم این بود که برای خودم چای با هل دم کردم، روی صندلی چوبی اتاق پذیرایی لم دادم، و آلبوم «چه آتش‌ها»ی همایون شجریان را گوش دادم و لذت وصف‌ناپذیری بردم. این اتفاق باعث شد بفهمم خیلی از چیزهایی که فکر می‌کنم نیازهای من هستند، چندان واقعی نیستند، فقط یک سری عادت‌اند که انجام می‌دهم تا از برخی احساساتم فرار کنم. چیز دیگری که مشتاق رسیدن به آن بودم، تخت نرم و راحت و اتاق ساکتم بود که توانستم بالاخره چند ساعت راحت و بدون شنیدن خروپف بخوابم.

در طول این دوره تصمیم گرفتم برخی کارهایی را که به‌صورت عادت‌گونه، و معمولاً وقتی حوصله‌ام سر می‌رود به‌صورت اتوماتیک انجام می‌دهم، متوقف کنم؛ یکی‌اش شطرنج‌بازی‌کردن و دیگری اینستاگرام‌گردی افسارگسیخته. دیگر اینکه تصمیم گرفته‌ام دوباره منظم شنا کنم، چون خیلی از حس‌هایی که بعد از مراقبه بهم دست می‌داد، شبیه حس‌هایی بود که بعد از شناکردن بهم دست می‌دهد. یادم افتاد که چقدر دلم برای آن احساس تنگ شده بود. این دوره، تمرین مقاومت ذهنی و بدنی هم بود. تمرین اینکه وقتی درد یا مشکلی پیش می‌آید فوری کم نیاورم و بدانم که ذهن و بدنم خیلی تواناست و می‌تواند از پسِ خیلی از مشکلات بربیاید. این بیت سنایی بهترین توصیف برای این ده روز سخت بود:

تو یک ساعت چو افریدون به میدان باش تا زان‌پس

به هر جانب که رو آری، درفش کاویان بینی

در این ده روز کاملاً به خودم متکی بودم و برخی نیروهای درونی خودم را، که وجود داشتند ولی خفته بودند، بیدار کردم، مثل فریدون که در ۱۶ سالگی از کوه البرز به میدان می‌آید، به نیروهای درونی‌اش آگاه می‌شود و با کمک آن‌ها بر تیرگی‌ها چیره می‌شود. ایمان آوردم که با اتکای به همین نیروها می‌توانم از پس خیلی از ناملایمات برآیم، همان‌طور که در این ده روز برآمدم. انگار دیگر ترسی در درونم وجود نداشت، شکستی وجود نداشت که از آن بترسم، به خودم مسلط بودم و همه‌جا رنگ‌وبوی نظم و صلح و آرامش گرفته بود. به هر جانبی که رو می‌آوردم، درفش کاویان می‌دیدم.


*دوره‌های ویپاسانا در بیش از دویست مرکز در سرتاسر دنیا برگزار می‌شوند، ازجمله در شهر مِریت در سه‌ساعتی شرق ونکوور و دانکن در یک‌ساعتی شمال ویکتوریا. برای اطلاعات بیشتر، به www.dhamma.org مراجعه کنید.

ارسال دیدگاه