بوشهر، ۳۱ شهریورماه ۱۳۵۹
ظهر بود که صداهایی دهشتانگیز در آسمان بلند شد. پشتسرهم. انگار کوهی ترکیده باشد. کوهی آتشفشانی که جرقه و پسلرزههایش پشتسرهم میجهیدند و به هر سو شلیک میشدند. خانه به لرزه افتاد.
گیسو همراه با نگین، مادر و پدرش سراسیمه خودشان را از طبقهٔ بالا به حیاط رساندند و کلونِ در چوبی رنگورورفتهٔ قهوهای خانه را کشیدند و بازش کردند. در جیرجیر صدا کرد. توی کوچه ولوله برپا بود و صداها در هم قاطی میشدند. مادر دستهایش را بهسوی آسمان بالا برده و دعا میکرد. نگران رضا بود که هنوز به خانه نیامده بود.
بیبی و آبوا توی حیاط ایستاده بودند. آبوا دستش را سایهبان چشمش کرده و به آسمان نگاه میکرد. رو به آنها کرد:
– شاید کودتا شده باشد.
بیبی پشتسرهم تکرار میکرد:
– پناه بر خدا! پناه بر خدا!…
بعد، همگی به اتاق پذیرایی برگشتند. نگین و پدرش با بیتابی بهطرف رادیو رفتند. پدر رادیو را روشن کرد:
اعلام جنگ!
توی کوچه همهمه شدیدتر شد. گیسو دَرِ قهوهای چوبی اتاق طبقهٔ بالا را که مشرف به کوچه بود، باز کرد. او کنار نردهٔ قهوهای روشن چوبی که حصارِ دَر بود و تا کمرش میرسید، ایستاد و از بالا نگاهی به بیرون انداخت. او به بیرون نگاه کرد و از بالا اتفاقات را زیرنظر داشت. کوچه پر از ازدحام مردم شده بود. همسایهها در کوچههای باریک محلهٔ دهدشتی بیرون آمده بودند و با منگی به هم نگاه میکردند. در شلوغی کوچه رضا را دید که داشت سراسیمه بهطرف خانه میآمد. گیسو دلش آرام گرفت. به اتاق برگشت. با نگرانی رو به نگین کرد:
– از این وضعیت سر در نمیآورم. چه خبر شده؟
نگین با چهرهای دلواپس جواب داد:
– میگهای عراقی حمله کردند.
پدر ساکت بود و هنوز گوش به رادیو سپرده بود. تا رضا وارد اتاق شد، مادر به سویش رفت و سرش را بوسید. رضا انگار که دویده باشد، خیس عرق بود:
– همه ریختهاند بیرون و چشم به آسمان که چه خبر شده.
نگین رو به او کرد:
– جنگ شده!
جنگ آغاز شده بود. بههمین سادگی. چه راحت میتواند یک جنگ آغاز شود. صبح از خواب بلند میشوی و همهچیز برای مردم روال عادی دارد. صبحانه میخوری، کارهای روزمره را انجام میدهی و به فردا فکر میکنی که قرار است مدرسه شروع شود. نگاهی به کمد و کشو میاندازی تا لوازم ضروری مدرسه را مهیا کنی. به روپوش مدرسه نگاهی میاندازی. به یونیفرم مدرسه نگاه میکنی، سارافون خاکستریرنگ و بلوز چهارخانهای سفید و صورتی. هر دو نو هستند و از شیراز خریده شدهاند. ظهر میشود، ناهار میخوری. درست همینجا برشی بنیادی به تاریخ میخورد. برشی عمیق. همهچیز دگرگون میشود. یکهو بمبها و راکتها به زمین اصابت میکنند. زندگی به پیش و پس از آن تقسیم میشود. زندگی پیش از جنگ هم با انقلاب برش خورده بود. اینبار نیز برشی دیگر بود، اما عمیقتر.
غروب که شد، رادیو اعلام کرد باید بهخاطر شرایط امنیتی، خانهها را تاریک نگه دارند. نور که به بیرون سرایت کند، مورد توجه میگهای عراقی قرار میگیرد.
آنشب در تاریکی به سر شد. بیبی و آبوا همنشینشان شدند. آنها دلودماغِ ماندن در طبقهٔ پایین در خانهٔ خودشان را نداشتند. درِ اتاق نشیمن را بستند، چراغ نفتی را روشن کردند و مادر گیسو، فتیلۀ چراغ نفتی را مرتب با احتیاط تنظیم میکرد و زیر لب پیوسته مشغول دعا بود. بههمان شیوهای که در شاهچراغ دعا میکرد. تسبیح در دست. آنهمه دعای برآوردهنشده را با خود به شیراز برده بود و حالا هنوز عرقش از مسافرت شیراز خشک نشده، دوباره به تعداد دعاهایش داشت افزوده میشد. بیبی گوشهٔ مینار سیاهرنگ نازکش را با دست جلو دهانش گرفته بود و آهسته دعا میکرد. در فضای تاریک و روشن اتاق، با رادیو همنشین شدند. مثل شبهای تابستان که برق از شدت شرجی قطع میشد و همه با هم در سیاهی پشتبام، توی شناشیر یا توی حیاط مینشستند تا برق دوباره بیاید. گرما و بیبرقی کلافهکننده بود، اما امید به گذرابودن اوضاع و استفادهٔ مجدد از چراغ برق را داشتند. گیسو تردید داشت. از طرفی فکر میکرد همهچیز خیلی زودگذر خواهد بود. از طرفی دیگر ذهنش مرتب درگیر وقایع بود. دلهره مانند هشتپایی او را در بر گرفته بود و به رویش چنگ میزد. گیسو از ترس وسواس برش داشته بود:
– بهنظرم از لابهلای درز درها و پنجرههای چوبی اتاق نور بیرون میزند. باید اتاق را بهتر استتار کرد.
بعد رو به رضا کرد:
– فردا مقوای سیاه بخریم و روی تمام پنجرهها بچسبانیم.
بیبی نگران بود:
– برای ما هم مقوا یادت نرود که بگیری.
رضا لبخندی زد:
– بیبی! اول به پنجرههای شما مقوا میچسبانیم.
رادیو خبرها را لحظهبهلحظه گزارش میکرد. پدر گیسو مرتب کانال رادیو را از داخلی به خارجی تغییر میداد. جنگ به همه شوک وارد کرده بود…