<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>داستان کوتاه بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/داستان-کوتاه/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Mon, 08 Dec 2025 19:59:48 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>داستان کوتاه بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/داستان-کوتاه/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>پازل – داستان کوتاهی از دکتر مهدی قاسمی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2025/09/06/%d9%be%d8%a7%d8%b2%d9%84-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c-%d9%82%d8%a7%d8%b3%d9%85/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2025/09/06/%d9%be%d8%a7%d8%b2%d9%84-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c-%d9%82%d8%a7%d8%b3%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 06 Sep 2025 15:59:40 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر مهدی قاسمی]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی قاسمی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=25401</guid>

					<description><![CDATA[<p>دکتر مهدی قاسمی &#8211; ایران تمام پازل‌های دنیا، فقط یک قاعده دارند&#8230; «بلدی پازل درست کنی؟» فرمانده فریاد زد: «هدف، روبه‌رو.» سه نفر بودند. دست‌هایشان را از پُشت بسته بودند. لباس‌های زندان تنشان بود. دو نفر از آن‌ها خودشان خواسته بودند که چشم‌هایشان را ببندند.  دو تا از بچه‌ها رفته بودند و روی سرشان کلاه بلند سیاهی کشیده بودند. می‌خواستند هیچ‌چیزی را نبینند. شاید هم می‌ترسیدند. هرچند، که اصلاً دلیلی هم برای نترسیدن وجود نداشت....</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/09/06/%d9%be%d8%a7%d8%b2%d9%84-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c-%d9%82%d8%a7%d8%b3%d9%85/">پازل – داستان کوتاهی از دکتر مهدی قاسمی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دکتر مهدی قاسمی &#8211; ایران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><em><span style="font-family: sahel;">تمام پازل‌های دنیا، فقط یک قاعده دارند&#8230;</span></em></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><em><span style="font-family: sahel;">«بلدی پازل درست کنی؟»</span></em></strong></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فرمانده فریاد زد: «هدف، روبه‌رو.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سه نفر بودند. دست‌هایشان را از پُشت بسته بودند. لباس‌های زندان تنشان بود. دو نفر از آن‌ها خودشان خواسته بودند که چشم‌هایشان را ببندند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دو تا از بچه‌ها رفته بودند و روی سرشان کلاه بلند سیاهی کشیده بودند. می‌خواستند هیچ‌چیزی را نبینند. شاید هم می‌ترسیدند. هرچند، که اصلاً دلیلی هم برای نترسیدن وجود نداشت. اما نفر سوم به‌هیچ عنوان حاضر نشده بود که چشم‌هایش را ببندد. نمی‌دانم، ولی شاید موضوع فقط نترسیدنش نبود. اما با این‌حال، هیچ‌کس از او نپرسید چرا. ماها هم که اجازهٔ پرسیدن نداشتیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما چند نفر بودیم؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چه فرقی می‌کند. تعدادمان بیشتر بود. توی لباس‌های سربازی. با موهایی تراشیده. جایی همین نزدیکی‌ها؛ تَه دنیا.</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مادرم ناامیدانه گفت: «آخه چرا؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; این‌جوری بهتره مامان.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">راه بهتر در شرایط فعلی شاید تنها همین بود. به‌خاطر همین هم بود که دیگر چیزی بهم نگفت. همان شب تمام نسخه‌های دکتر را پاره کردم. حتی نسخهٔ جدیدش را که هیچ‌وقت داروهایش را هم نگرفتم. بعد نوبت قرص‌ها شد. از بس توی این سه ماه قرص خورده بودم، از هر چه قرص بود دیگر حالم به هم می‌خورد. درِ سطل زباله را برداشتم و قرص‌ها را کف دستم ریختم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دکتر گفت: «تا خودت نخوای، خوب نمی‌شی.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; چه جوری بخوام؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; فقط بخواه.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مشکل همان خواستن بود. مشکل همان چگونگی خواستن بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بی‌فایده بود. حداقل حرف‌های دکتر که هیچ‌وقت هیچ امیدی برای خواستن بهم نداده بود. سه ماه الکی پیشش رفته بودم. از همان روز اول هم می‌دانستم که نتیجه‌ای نخواهد داشت. فقط به‌خاطر اصرارهای مادرم بود که رفته بودم. نگرانم بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دکتر فقط مدام می‌گفت: «سعی کن فراموش کنی. باید با خودت کنار بیای. به‌هرحال، کاری‌ش نمی‌شه کرد… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مسخره بود. داشت از چیزهایی حرف می‌زد که جزو طبیعی‌ترین و بدیهی‌ترین چیزهای دنیا بود. در آن لحظه که هنوز فَکِ دکتر روان‌پزشکم داشت به‌اندازهٔ پول ویزیتی که بهش داده بودم کار می‌کرد، به این فکر می‌کردم که همیشه، همه، بدون استثنا چیزهای طبیعی را خوب می‌دانند؛ و این چقدر مسخره است که بخواهند دوباره همان چیزها را بدانند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کف دستم را خم می‌کنم و قرص‌ها مثل مسافرهای خستهٔ یک هواپیما که فقط دوست دارند بمیرند، توی سطل زباله سقوط می‌کنند. یک سقوط باشکوه.</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دایی‌ام با تعجب گفت: «دیوونه شدی، همه پی یه بهونه می‌گردن که از سربازی فرار کنن. اون‌وقت تو خودت داری با پای خودت می‌ری که چی بشه؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دایی‌ام شصت و یک سالش است. آخرهای دورهٔ سربازی‌اش خورد به جنگ. یازده ماه نگهشان داشتند. کلاً سی و هشت نفر بودند. روز آخر که بالاخره اجازه دادند سربازی‌شان تمام شود، از آن سی و هشت نفر فقط سه نفر باقی مانده بودند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما دایی‌ام حاضر نشد برگردد. می‌خواست بماند. تا آخر جنگ هم ماند. وقتی آن دو نفر دیگر داشتند برمی‌گشتند؛ دایی‌ام در سکوت، زیر بارش برف، در حالی که دست‌هایش را توی جیب‌های کاپشنش کرده بود، بالای سر یکی از گورهای بزرگ دسته‌جمعی ایستاده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هوا سرد شده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دایی‌ام گفت: «هر اشتباه بزرگی، یه تاوان بزرگ‌تر داره.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کاپشن مشکی‌رنگی تنش است. همان است که زمان جنگ می‌پوشید. کمکش می‌کنم که کاپشنش را درآورد. خیلی وقت است که دیگر عادت کرده به جای خالی دست چپش نگاه نکند.</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهران گفت: «رضا کجاست؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">روی تختم توی خوابگاه، به پشت خوابیده‌م و دارم کتاب می‌خوانم. بیشتر کتاب‌هایم را آورده‌ام اینجا. سرم توی کتاب بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفتم: «نمی‌دونم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با خندهٔ الکی‌ای گفت: «سیگار داری؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داشت با تمام وجود سعی می‌کرد که همه‌چیز عادی باشد. مثل دیروز. مثل روزهای قبل. انگار که اصلاً اتفاقی نیفتاده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سیگاری نبودم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">همان حرف همیشگی‌اش را گفت. همان شوخی همیشگی: «بابا پس تو کی می‌خوای آدم بشی؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من هم باید سعی می‌کردم که همه‌چیز عادی باشد. انگار که اصلاً اتفاقی نیفتاده است. پس مثل همیشه گفتم: «دیگه کار از این حرف‌ها گذشته.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; یه نخ بکش بیا تو خط.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">لبخند کم‌رنگی زدم و گفتم: «بیرون باشم بهتره. همین جوری‌ش هم زیادی خط‌خطی‌ام.»</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دایی‌ام گفت: «حالا کجا افتادی؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بهش گفتم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سرش از دوربودن آن، از به‌شدت دوربودن آن درد گرفت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفت: «می‌دونی کجاست؟»</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فرمانده فریاد زد: «هدف، روبه‌رو.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دست راستم مهران ایستاده و آن‌طرفم رضا. دستان رضا می‌لرزند. لرزشش توی تکان‌خوردن لولهٔ اسلحه‌اش، کم‌وبیش دیده می‌شود. خوبی‌اش این است که اسلحه‌ها سنگین‌اند، وگرنه فرمانده اول از همه لرزش دست‌های او را می‌فهمید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دست‌های خودم هم دارند می‌لرزند. ولی آن‌قدر اسلحه را محکم توی دستانم فشار می‌دهم که کسی لرزش آن‌ها را متوجه نمی‌شود. پیشانی‌ام عرق کرده است. هوا سرد است. مهران رنگش پریده، نفس‌نفس می‌زند. چاق است. شکمش بالا و پایین می‌رود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هر سه نفرشان قرار است بمیرند. نگاهم به نفر سوم است. ای کاش او هم حاضر می‌شد که چشم‌هایش را ببندد. این‌جوری خیلی بهتر بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جوخهٔ آتش آماده است. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی پیش بیاید که جزو جوخهٔ آتش باشم. مهران شب قبلش گفت: «فکر می‌کردم که دیگه این‌جور اعدام‌ها منقرض شده.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفتم: «منم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رضا گفت: «یعنی قانون اجازه می‌ده واسه این کار از ما سربازها استفاده کنن؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یکی از بچه‌ها گفت: «نمی‌دونم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یکی دیگر گفت: «اصلاً چرا اینجا باید اعدام بشن؟ چه ربطی به اینجا دارن؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هیچ‌کس چیزی نمی‌دانست. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رضا گفت: «اونا حق ندارن از ما برای جوخهٔ آتیش استفاده کنن.»</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برادرم فقط بیست و چهار سالش بود که مُرد. سه ماه قبل. یک ایست قلبی. بدون هیچ سابقهٔ بیماری. از من چند سالی کوچک‌تر بود. وقتی رسیدم بالا سرش، چند دقیقه‌ای می‌شد که مُرده بود. باورم نمی‌شد. به چشمان پرستار زل زدم و گفتم: «یعنی تموم کرد؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفت: «متأسفم.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بی‌حرکت ایستاده بودم. حتی گریه هم نمی‌کردم. انگار توی خودم خفه شده بودم. جنازهٔ برادرم را به‌آرامی توی کاور گذاشتند. مادرم حالش بد شده بود و توی اتاق بغلی زیر سِرُم بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دکتر روان‌پزشک نتوانست برایم کاری کند. باید می‌رفتیم. یک جایی. هر جا. باید دور می‌شدم. دورِ دور. از همه‌چیز. وقت سربازی‌ام بود. چند سالی به‌خاطر دانشگاه و بعد هم به‌امید دوبارهٔ خریدوفروشش، مدام رفتنش را عقب انداخته بودم. فرصت خوبی بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دایی‌ام باز هم گفت: «دیوونه‌ای.»</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب کم آورده‌ام. هرچه داشتم خوانده‌ام. ای کاش همهٔ کتاب‌هایم را آورده بودم. چند ساعت مرخصی دارم. با رضا و مهران می‌رویم سمت نزدیک‌ترین شهر. فاصله‌اش تا پادگان دقیقاً پنجاه و دو دقیقه است. سر ظهر است. آسمان ابری است. هوا سوز دارد. بیشتر مغازه‌ها بسته‌اند. چشمم به یک کتاب‌فروشی می‌افتد. رضا و مهران نمی‌آیند. می‌روم تو. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چراغ‌های مغازه خاموش است. اما به‌خاطر نور بیرون، نیمه‌روشن است. شاید برق رفته است. جای تقریباً کوچکی است. لب‌به‌لب قفسه‌ها پُر از کتاب است و ته مغازه هم یک سری کتاب، بی‌حوصله روی هم چیده شده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پیرمردی وسط مغازه نشسته است. صاحب کتاب‌فروشی است. پتویی روی دوشش انداخته و مشغول خواندن کتابی است که جلدش را نمی‌توانم ببینم. عینکش را نوک دماغش گذاشته است. وارد که می‌شوم نگاه کوتاهی بهم می‌اندازد. چیزی نمی‌گوید. بین قفسه‌ها می‌چرخم. بیشتر کتاب‌هایی که دارد را قبلاً خوانده‌ام. کتاب تازه‌ای ندارد. بوی نا مشامم را پُر می‌کند. بعضی از کتاب‌ها روی زمین افتاده‌اند. دوست ندارم پایم رویشان برود. از زمین برشان می‌دارم و هر جوری است توی قفسه‌ها جایشان می‌دهم. انگار شاگرد پیرمردم و دارم برایش کار می‌کنم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یکی از کتاب‌ها قطور است. کُهنه است. روی چهارپایهٔ قدیمی‌ای می‌نشینم و بازش می‌کنم. مربوط به دوران انقلاب است؛ روزهای سالِ پنجاه و هفت. با عکس‌هایی سیاه‌وسفید. من هنوز خیلی مانده بود که به دنیا بیایم. بیشتر صفحه‌ها عکس دارند. ورق می‌زنم. توی بیشتر عکس‌ها، مردم دارند به‌خاطر انقلاب، جشن می‌گیرند و پایکوبی می‌کنند. همه‌شان خوشحال‌اند.</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هر سه‌تایشان گناهکار بودند. قاضی حُکم کرده بود. دادگاه تشکیل شده بود؛ اعدام. نمی‌دانستیم گناهشان چیست. هرچند، اگر هم می‌دانستیم، باز فرقی نمی‌کرد. یکی از بچه‌ها گفته بود که سیاسی‌اند. می‌گفت مطمئن است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نشانه رفته بودیم. حق انتخابی وجود نداشت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فرمانده فریاد زد: «شلیک.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">قبل از شلیک، ناگهان فریاد نفر سوم را شنیدم. چیزی گفت. اما صدایش واضح نبود. نفهمیدم که چه گفت اما مطمئنم که تقاضای پارچه برای بستن چشم‌هایش نکرده بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شلیک کردیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فقط چند ثانیه طول کشید. هر سه نفرشان در جا کشته شدند. نمی‌دانم کار که بود، شاید هم خودم؛ یک گلوله درست خورده بود توی گلوی نفر سوم.</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دایی‌ام روزنامه‌نویس است. برای روزنامه‌های مختلف مقاله می‌نویسد. روزنامهٔ خودش را سال‌های سال است که تعطیل کرده‌اند. پارسال زندان بود. قبل از آن، نُه سال هم ممنوع‌الکار بود. تمام سال‌هایی که ممنوع‌الکار بود، با ماشین قدیمی‌اش مسافرکشی می‌کرد. </span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهران می‌گوید: «رضا کجاست؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یک ساعت پیش هم همین را پرسیده بود. اما حالا دیگر نمی‌خندید. انگار هر چقدر هم که سعی کنی همه‌چیز عادی و مثل روزهای قبل باشد، نمی‌شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چند ساعتی از قضیهٔ اعدام گذشته است. رضا گم شده است. کسی بعد از اعدام دیگر او را ندیده. موضوع کم‌کم جدی می‌شود. رضا هیچ‌جا نیست. شاید هم فرار کرده است. فرمانده حساس می‌شود. باید حسابی همه‌جا را بگردیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بالاخره پیدایش می‌کنیم. پُشت ساختمان عقبی است. روی زمین نشسته و به دیوار تکیه داده است. رگ دستش را زده است. مُرده است.</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بچه که بودیم با برادرم می‌رفتیم به یکی از خیابان‌های نزدیک خانه‌مان که شیب تندی داشت. دوچرخه‌مان را هم می‌بردیم. دوچرخه مال من بود و بعدها که برادرم بزرگ‌تر شد دادمش به او. سربالایی را پیاده می‌رفتیم و دوچرخه را دنبال خودمان می‌کشیدیم. به بالای خیابان که می‌رسیدیم، سوار دوچرخه می‌شدیم و توی سرپایینی با سرعت پایین می‌آمدیم و جیغ می‌کشیدیم و می‌خندیدیم.</span></p>
<ul style="text-align: justify;">
<li style="font-weight: 400;" aria-level="1"></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فرمانده به من و مهران دستور می‌دهد که جنازهٔ رضا را بلند کنیم. نمی‌دانم چرا ما. شاید اتفاقی است. شاید هم چون می‌داند که باهم دوستیم و تخت‌هایمان کنار هم است، به ما می‌گوید. تخت من وسط است و تخت رضا و مهران دو طرفم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جنازه را از زمین بلند می‌کنیم. همه‌جا پُر از خون شده است. مهران حالش خوب نیست. وقتی توی دست‌شویی داریم دست‌های خونی‌مان را می‌شوییم، استفراغ می‌کند. باد به شیشه‌های پنجرهٔ دست‌شویی می‌کوبد. هوا سردتر شده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهران ساکت است. سکوتش من را می‌ترساند. تا یک ساعت قبل اگر ساکت می‌شد، خیلی برایم مهم نبود. نه مهم بود و نه جای نگرانی داشت. اصلاً خیلی وقت‌ها هم دوست داشتم ساکت می‌شد. زیاد حرف می‌زند. اما حالا قضیه فرق می‌کند. امشب هرکسی می‌تواند جای دنجی پیدا کند و رگ دستش را در سکوت بزند. مخصوصاً بچه‌های جوخهٔ آتش. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهران را می‌برم بهداری. مردی که روپوش سفید تنش کرده، چشمانش خمار است. انگار خواب بوده. دو تا قرص زاناکس بهم می‌دهد و می‌گوید هر بیست و چهار ساعت یکی را بهش بدهم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">می‌گوید: «چیزی نیست.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به سمت خوابگاه بر می‌گردیم و قبل از آن، قرص‌ها را توی کاسهٔ توالت می‌اندازم. مهران را روی تختش می‌نشانم و پیش یکی از بچه‌هایی که همیشه ذخیره‌اش پُر است می‌روم و چهار تا نخ سیگار ازش می‌خرم. سه‌تایش را می‌گذارم توی جیب پیراهن مهران و یکی‌اش را هم می‌گذارم گوشهٔ لبش و خودم برایش روشن می‌کنم. به‌خاطر دخترعمویش آمده سربازی. عمویش گفته تا سربازی نرود، بهش دختر نمی‌دهد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">روی تختم دراز می‌کشم و کتابی را که به‌خاطر جست‌وجوی رضا، روی تخت باز گذاشته بودم، بر می‌دارم. ورق می‌زنم. می‌خوانم. همه‌جا ساکت است. انگار هیچ‌کس توی پادگان نیست. انگار همهٔ پادگان یک‌جا مُرده‌اند. لحظه‌ای کتاب را پایین می‌آورم و به مهران نگاه می‌کنم. آرنجش را روی زانویش ستون کرده و دستش را زیر گونه‌اش گذاشته است. نگاهش رو به زمین است و به‌آرامی دود سیگار را بیرون می‌دهد. کتاب را دوباره بالا می‌آورم. در سکوت، صفحه‌ای را ورق می‌زنم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهران، تهِ سیگارش را زمین می‌اندازد و با پا لِهش می‌کند و بلند می‌شود. با لگدی کوتاه، ته‌ماندهٔ سیگار را زیر تخت می‌فرستد و می‌آید روی تخت رضا می‌نشیند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رضا، عاشق پازل بود. توی خانه‌شان زیاد پازل داشت. اما فقط یک پازل با خودش آورده بود. می‌گفت بقیه‌شان را دوست ندارد. هر شب قبل از خواب، پازلش را درست می‌کرد و بعد دوباره آن را به هم می‌ریخت و می‌گذاشت زیر تختش.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهران پازل را از زیر تخت بیرون می‌آورد و قطعه‌هایش را روی تخت می‌ریزد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">می‌گوید: «بلدی پازل درست کنی؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دکتر مهدی قاسمی</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تهران، اردیبهشت ۱۴۰۴</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2025/09/06/%d9%be%d8%a7%d8%b2%d9%84-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c-%d9%82%d8%a7%d8%b3%d9%85/">پازل – داستان کوتاهی از دکتر مهدی قاسمی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2025/09/06/%d9%be%d8%a7%d8%b2%d9%84-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%da%a9%d8%aa%d8%b1-%d9%85%d9%87%d8%af%db%8c-%d9%82%d8%a7%d8%b3%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">25401</post-id>	</item>
		<item>
		<title>زرد و آبی – داستان کوتاهی از بنیامین عباسی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2024/08/12/%d8%b2%d8%b1%d8%af-%d9%88-%d8%a2%d8%a8%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b9%d8%a8/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2024/08/12/%d8%b2%d8%b1%d8%af-%d9%88-%d8%a2%d8%a8%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b9%d8%a8/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 13 Aug 2024 02:03:10 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[بنیامین عباسی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[ستاره های سربی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=23442</guid>

					<description><![CDATA[<p>بنیامین عباسی &#8211; ترکیه زرد گفت: «تا کی می‌خوای به اون‌طرف میله‌ها نگاه کنی؟» آبی نوکش را به چوب وسط قفس کشید و جواب داد: «تا وقتی که بتونم راهی پیدا کنم.» &#8211; واقعاً؟ هنوز امید داری؟ بعد از این‌همه کله‌کوبیدن به میله‌ها، بعد از این‌همه نوک‌زدن به در، هنوز امید داری؟ &#8211; جز امیدداشتن، کاری از دستم برنمیاد. &#8211; شاید با بچه‌دارشدن رویهٔ زندگی‌ت عوض شد…  &#8211; آه، شروع نکن دوباره. رویهٔ زندگی من...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/08/12/%d8%b2%d8%b1%d8%af-%d9%88-%d8%a2%d8%a8%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b9%d8%a8/">زرد و آبی – داستان کوتاهی از بنیامین عباسی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بنیامین عباسی &#8211; ترکیه</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زرد گفت: «تا کی می‌خوای به اون‌طرف میله‌ها نگاه کنی؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آبی نوکش را به چوب وسط قفس کشید و جواب داد: «تا وقتی که بتونم راهی پیدا کنم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; واقعاً؟ هنوز امید داری؟ بعد از این‌همه کله‌کوبیدن به میله‌ها، بعد از این‌همه نوک‌زدن به در، هنوز امید داری؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; جز امیدداشتن، کاری از دستم برنمیاد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; شاید با بچه‌دارشدن رویهٔ زندگی‌ت عوض شد… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; آه، شروع نکن دوباره. رویهٔ زندگی من عوض می‌شه یا تو به آرزوت می‌رسی؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; خب مگه حق من نیست که مادر بشم؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; تا وقتی توی این قفس کوفتی هستی نه، حقت نیست مادر بشی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; آخه مگه این قفسِ به‌قول تو کوفتی چشه؟ چیش کمه؟ آب و غذا داریم، سرپناه و گرما داریم. واقعاً بهترین شرایط برای بچه‌دارشدنه؛ بچه‌دارشدن بدون ترس حملهٔ مار و روباه و کوفت و زهرمار اون بیرون. وای خدای من، وقتی به نشستن روی تخم‌هام فکر می‌کنم، عقل از سرم می‌پره. چرا مقاومت می‌کنی؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; خسته نمی‌شی همیشه همین دلایل رو میاری؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; هیچ‌وقت جواب ندادی؛ هیچ‌وقت برات مهم نبوده که جواب بدی. همش از لای این میله‌ها زل زدی به بیرون زل زدی به اون بیرونی که پر از کلاغه، کلاغ‌هایی که از من و تو مرغ عشق قوی‌ترن. کلاً دوست داری جایی زندگی کنی که مرگ بیخ گوشت نفس بکشه. من ترجیح می‌دم توی این قفس بچه‌دار بشم تا اینکه اون بیرونِ وحشی بچه‌دار بشم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آبی از بالا به پایین پرید و چند جرعه آب نوشید و دوباره به چوب وسط قفس و تقریباً نزدیک به زرد پرواز کرد و گفت: «بچه قبل از آب و غذا داشتن، نیاز به آزادی داره، چیزی که توی این قفس نیست. ما پرنده‌ایم. هویت ما پروازه، چیزی که توی این قفس نیست. بچه‌دار بشیم؟ بچه‌مون حتی نسیم رو روی بال‌هاش حس نمی‌کنه. باید بشینیم و آب‌شدنش و نگاه حسرت‌بارش به گنجشک‌ها رو ببینیم. تازه اگه شانس بیاریم و توی همین قفس نگهش داره که من فکر می‌کنم خیلی بعید باید باشه.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حرف‌های آبی آن‌قدر منطقی و البته تلخ بود که دهان زرد را دوخت. زرد دیگر حرف نمی‌زد و فقط پرهایش می‌ریخت. به پایین پرید و خودش را با ارزن‌ها سرگرم کرد. چند دقیقه‌ای گذشت و آبی دوباره خودش را درگیر بازکردن قفس کرد بدون آنکه حتی توجهی به زرد کند. اصلاً شاید برای همین بود که زرد بچه می‌خواست. همین دیده‌نشدن‌ها و نفهمیده‌شدن‌ها باعث می‌شد که زرد به هرچیزی چنگ بزند. زرد هم می‌دانست که قفس شرایط داشتن بچه را ندارد اما تنها دستاویزش شاید همین بچه‌ای بود که برای داشتنش همکاری آبی لازم بود و آبی همین یک خواسته را هم برآورده نمی‌کرد. با تمام این حرف‌ها باز هم آبی را دوست داشت، شاید چون انتخاب دیگری نداشت و چاره‌ای جز خرج عشقش برای آبی نداشت، نمی‌دانم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زرد به‌سمت در چرخید و گفت: «می‌شه این‌قدر سرت رو نکوبی به در و دیوار؟ اون زخم بالاسرت جزئی از بدنت شده دیگه، به خودت یه استراحت بده که اگه تونستی آزاد کنی خودت رو، جونی داشته باشی حداقل از خونه بتونی بزنی بیرون.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; می‌بینی؟ حتی ان‌قدر ارزش نداریم که پانسمانمون کنه.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; کلاً آرمانی که داری کورت کرده! احساست مرده، بدنت محبتت رو پس می‌زنه.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سکوت آبی نظر زرد را تأیید می‌کرد و این تأییدکردن باعث ریزش بیشتر پرهای زرد می‌شد. صدای در اتاق، ریتم قفس را به هم ریخت. انسان داشت وارد اتاق می‌شد، با آن قد متوسط و شکم چاق و ریش بلندش که از دور شبیه سایه‌ای پهن شده بود. آبی جلوی زرد قرار گرفت.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سایهٔ آدم داشت نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. هرچه آدم نزدیک‌تر می‌شد، وجود آبی کم‌رنگ‌تر می‌شد. انسان که به قفس رسید دیگر خبری از آبی نبود. زرد دوباره از رؤیا رها شد و یادش آمد که همان زخم سر آبی او را از پا درآورده بود. زرد از رؤیا که رها می‌شد، بدن‌درد به سراغش می‌آمد. بدن‌دردی که به‌خاطر کوفتگی ناشی از کوبیده‌شدن به میله‌ها می‌آمد. زرد پرندهٔ تنهایی شده بود که با یاد آبی زنده مانده بود. انسان با بی‌اعتنایی به زخم‌های زرد، ظرف غذا را پر کرد و سوت‌زنان اتاق را ترک کرد. با رفتن او، زرد مثل همیشه شروع کرد به کوبیدن خودش به میله‌ها، این کار را تا بیهوش‌شدن ادامه می‌داد. وقتی بیهوش به کف قفس می‌افتاد، تازه سروکلهٔ آبی پیدا می‌شد. زرد امید داشت به پیروزی آبی… </span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/08/12/%d8%b2%d8%b1%d8%af-%d9%88-%d8%a2%d8%a8%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b9%d8%a8/">زرد و آبی – داستان کوتاهی از بنیامین عباسی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2024/08/12/%d8%b2%d8%b1%d8%af-%d9%88-%d8%a2%d8%a8%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b9%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">23442</post-id>	</item>
		<item>
		<title>می‌خواستم تو را برای یک نفر توصیف کنم – داستان کوتاهی از فاطمه اختصاری</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2024/07/14/%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d8%aa%d9%88-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%db%8c%da%a9-%d9%86%d9%81%d8%b1-%d8%aa%d9%88%d8%b5%db%8c%d9%81-%da%a9%d9%86%d9%85/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2024/07/14/%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d8%aa%d9%88-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%db%8c%da%a9-%d9%86%d9%81%d8%b1-%d8%aa%d9%88%d8%b5%db%8c%d9%81-%da%a9%d9%86%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 15 Jul 2024 02:43:57 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[ستاره های سربی]]></category>
		<category><![CDATA[فاطمه اختصاری]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=23265</guid>

					<description><![CDATA[<p>فاطمه اختصاری* &#8211; نروژ با احترام به براتیگان و داستان «‌می‌خواستم تو را برای یک نفر توصیف کنم» چند روز پیش داشتم سعی می‌کردم تو را برای یک نفر توصیف کنم. تو شکل هیچ آدمی که من تا‌به‌حال دیده‌ام، نیستی. نمی‌توانستم بگویم «خب، اون عینهو استالینه، جز اینکه سیبیل نداره، دهنش هم یه‌ جور دیگه‌ست و البته از سیاست هم چیزی نمی‌فهمه.» نمی‌توانستم بگویم، چون تو اصلاً شکل استالین نیستی. دست آخر، چارهٔ کار را...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/07/14/%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d8%aa%d9%88-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%db%8c%da%a9-%d9%86%d9%81%d8%b1-%d8%aa%d9%88%d8%b5%db%8c%d9%81-%da%a9%d9%86%d9%85/">می‌خواستم تو را برای یک نفر توصیف کنم – داستان کوتاهی از فاطمه اختصاری</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">فاطمه اختصاری*</span><span style="font-weight: 400;"> &#8211; نروژ</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با احترام به براتیگان و داستان «‌می‌خواستم تو را برای یک نفر توصیف کنم»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چند روز پیش داشتم سعی می‌کردم تو را برای یک نفر توصیف کنم. تو شکل هیچ آدمی که من تا‌به‌حال دیده‌ام، نیستی. نمی‌توانستم بگویم «خب، اون عینهو استالینه، جز اینکه سیبیل نداره، دهنش هم یه‌ جور دیگه‌ست و البته از سیاست هم چیزی نمی‌فهمه.» نمی‌توانستم بگویم، چون تو اصلاً شکل استالین نیستی. دست آخر، چارهٔ کار را در این دیدم که تو را به فیلمی تشبیه کنم که وقتی بچه بودم در مشهد دیده بودم. گمانم سال ۱۳۷۲ یا ۷۳ بود، یک‌جایی همان طرف‌ها. فکر کنم هفت سالم بود، یا هشت سال یا شاید هم شش.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">فیلمی بود راجع به استفاده از ربات‌های خانگی، یک ‌جور فیلم ترسناک مخصوص بزرگسالان. فیلم راجع به زنی بود که یک ربات خانگی می‌خرد تا وقت آزاد پیدا کند و بتواند به علاقه‌مندی‌هایش بپردازد. او یک کارگاه چوب‌بری کوچک توی زیرزمین خانه‌اش درست می‌کند و وقتش را با درست‌کردن وسایل چوبی تزئینی می‌گذراند. ربات را هم جوری برنامه‌ریزی می‌کند که همهٔ کارهای خانه را انجام بدهد. دستور پخت صدها نوع غذا را در حافظه‌اش وارد می‌کند و کلمات ابتدایی را هم برای ارتباط‌برقرارکردن به او یاد می‌دهد. ربات حتی بچه را حمام می‌کند و لباس‌هایش را می‌پوشاند، روزنامهٔ شوهرِ زن را برایش می‌آورد توی تخت و تقریباً هر کاری که از او می‌خواهند، انجام می‌دهد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یک روز که هوا رعد و برقی است، بعضی از اتصالات ربات به‌هم می‌ریزد. بعد توی فیلم، همین‌طور که باران و تگرگ به پنجره‌ها می‌زند و صداهای وحشتناک تولید می‌کند، ربات روی دیگرش را نشان می‌دهد. اول از همه می‌رود سراغ مرد خانواده که با روزنامهٔ در دست توی تخت دراز کشیده است. ربات، پایین‌تنهٔ مرد را به‌عنوان گوشت قابل‌پخت برای آشپزی شناسایی می‌کند و با ارّه، مرد را از کمر دو قسمت می‌کند. داد و فریادهای مرد در صدای رعد و برق و طوفان گم می‌شود و البته که زن هم در کارگاه چوب‌بری‌اش، گوشی صداگیر گذاشته و مشغول درست‌کردن یک پینوکیوی کوچک است. ربات با یک قسمت از ران مرد، کباب می‌پزد و آن را با دورچین هویج و نخودفرنگی تزئین می‌کند و برای زن می‌آورد. بعد به سراغ بچه‌ می‌رود که زیرش را کثیف کرده است. بچه را به‌عنوان یک قابلمهٔ کثیف شناسایی می‌کند و می‌برد می‌گذارد داخل ماشین ظرفشویی و دکمهٔ شستشو با بخار فراوان را می‌زند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">صحنه‌های بعدی مربوط می‌شود به توفان و بارانی که به شیشه‌ها می‌خورد و نیم‌تنهٔ بالایی مرد که روی تخت افتاده و در همان حال که از پایین‌تنه‌اش خون فواره می‌زند، در حال حل‌کردن بقیهٔ جدول است و بدجور سر یک سؤال پنج‌حرفی گیر کرده و عصبانی است. بعد هم بدن قرمز بچه توی ظرفشویی دیده می‌شود که مثل یک توپ بزرگ پر از آب شده است و ربات آن را به‌عنوان وسیلهٔ بازی شناسایی می‌کند و با پا شوتش می‌کند سمت زیرزمین. بچه که انگار از این بازی راضی است، با دهان پاره‌شده می‌خندد. زن که در حال خوردن خوراک ماهیچه است، متوجه نمی‌شود توپ همان بچه است که به سمتش شوت شده و او هم ضربهٔ محکمی را به شکم بچه می‌زند و آن را می‌غلتاند طرف ربات. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">واقعاً فیلم معرکه‌ای بود. بعد از آن تا چند شب کابوس می‌دیدم و جایم را خیس می‌کردم. من هنوز هم که هوا رعد و برقی می‌شود یاد بعضی از صحنه‌های آن فیلم می‌افتم و تو، به‌نظر من این شکلی هستی.</span></p>
<hr />
<p><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">*<span style="font-weight: 400;">عکس نویسنده از Dirk Skiba</span></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/07/14/%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d8%aa%d9%88-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%db%8c%da%a9-%d9%86%d9%81%d8%b1-%d8%aa%d9%88%d8%b5%db%8c%d9%81-%da%a9%d9%86%d9%85/">می‌خواستم تو را برای یک نفر توصیف کنم – داستان کوتاهی از فاطمه اختصاری</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2024/07/14/%d9%85%db%8c%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%85-%d8%aa%d9%88-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%db%8c%da%a9-%d9%86%d9%81%d8%b1-%d8%aa%d9%88%d8%b5%db%8c%d9%81-%da%a9%d9%86%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">23265</post-id>	</item>
		<item>
		<title>دورماندگی &#8211; داستان کوتاهی از شهرزاد سلطان</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2024/07/04/%d8%af%d9%88%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b4%d9%87%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af-%d8%b3%d9%84%d8%b7/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2024/07/04/%d8%af%d9%88%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b4%d9%87%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af-%d8%b3%d9%84%d8%b7/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 04 Jul 2024 21:18:54 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر شهرزاد سلطان]]></category>
		<category><![CDATA[شهرزاد سلطان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=23222</guid>

					<description><![CDATA[<p>دکتر شهرزاد سلطان &#8211; ونکوور &#8211; پسرتونه؟ چه مهربون! آب می‌ریزه پشت سرتون تا به سلامت برید و برگردید. آره، پسرم خیلی مهربونه! پسرم آب ریخت پشت سرم و من اشکام رو! پسرم، قول بده همیشه خوب باشی! زنده باش و زندگی کن!  &#8211; برادرمه. &#8211; به‌سلامتی خارج تشریف می‌برید؟ &#8211; بله، کانادا. &#8211; به‌به بهترین کارو می‌کنید. قبلاً هم اونجا بودید؟ &#8211; مامانم بوده، ولی من اولین بارمه دارم می‌رم. &#8211; خوشا به سعادتتون،...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/07/04/%d8%af%d9%88%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b4%d9%87%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af-%d8%b3%d9%84%d8%b7/">دورماندگی &#8211; داستان کوتاهی از شهرزاد سلطان</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b4%d9%87%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af-%d8%b3%d9%84%d8%b7%d8%a7%d9%86/" target="_blank" rel="noopener">دکتر شهرزاد سلطان</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; پسرتونه؟ چه مهربون! آب می‌ریزه پشت سرتون تا به سلامت برید و برگردید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">آره، پسرم خیلی مهربونه! پسرم آب ریخت پشت سرم و من اشکام رو! پسرم، قول بده همیشه خوب باشی! زنده باش و زندگی کن! </span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; برادرمه.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; به‌سلامتی خارج تشریف می‌برید؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; بله، کانادا.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; به‌به بهترین کارو می‌کنید. قبلاً هم اونجا بودید؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; مامانم بوده، ولی من اولین بارمه دارم می‌رم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; خوشا به سعادتتون، اینجا جای موندن نیست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">راست می‌گه، اولین بار که داشتم می‌رفتم، چقدر خوشحال بودم. فکر می‌کردم چه کار بزرگی دارم می‌کنم. چرا برای رسیدن به اینجا اون‌قدر دویدم و حالا که رسیدم دارم نفس‌نفس می‌زنم؟ چرا تا سه بیشتر بلد نیستم بشمرم؟ داشته‌های من چندتان؟ چرا فکر می‌کنم دارم از ریشه‌م جدا می‌شم؟ چرا تصویر شاهین از ذهنم پاک نمی‌شه؟ چرا حس می‌کنم بغض عجیبی داشت؟ لحظهٔ خداحافظی دوست داشت بگه نرید؟ بگه بمونید و با هم باشیم؟ چرا توانش رو جمع کرد و گفت براتون خوشحالم دارید می‌رید و یادتون باشه فصل جدیدی رو توی کتاب زندگی‌تون باز کنید؟ اونم فکر کرد رفتن برای ما بهتره، موندن برای خودش؟ چقدر امشب خاکستریه؟ چرا مهتاب نمی‌تابه؟ چرا ابرها هر چقدر هم گریه می‌کنن بغضشون خالی نمی‌شه؟</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; اجازه بدید چمدون‌هاتون رو از صندوق عقب بیارم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; به سلامت!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">چقدر هوا گرم و گرفته‌ست. نمی‌تونم نفس بکشم. چقدر بارم سنگینه، چرا این چرخ درست راه نمی‌ره؟ همیشه اینا خرابن. ناسلامتی فرودگاه بین‌المللیه. چقدر از این فرودگاه بدم میاد. چقدر بوی تلخ رفتن توی هوا موج می‌زنه. چقدر بغض توی گلوی آدم‌هاست. چقدر این فرودگاه اشک می‌خواد تا سیر بشه؟ چقدر آدم باید بره تا ایران راضی بشه؟ چرا این رفتن‌ها تموم نمی‌شه؟ چرا همه یه‌جا نمی‌مونن؟ کی خداحافظی رو اختراع کرد؟ کی به آدم‌ها یاد داد برن بهتره؟ بهتر یعنی چی؟ بهتر برای کی؟ رفتن یعنی چی؟ خداحافظی یعنی چی؟ با چند نفر می‌شه خداحافظی کرد؟ یعنی خدا می‌تونه حافظ همه باشه؟ چرا خدا باید بمونه اینجا تا حافظ عزیزای من باشه؟ حتماً باید من برم تا خدا حافظشون باشه؟ چرا من نمی‌فهمم؟ چرا مرز وجود داره؟ کی گفته پلیس وایسه تا هر کی دوست داره نره اون‌ورتر زندگی‌ش رو پهن کنه؟ کی جرئت کرده به آدم‌ها بگه از جون و دلتون جدا شید تا خوشبخت باشید؟ چرا هیچ‌وقت نمی‌تونم فعل رفتن رو صرف کنم؟ چرا من با هضم اون این‌قدر مشکل دارم؟ شاید طبعش سرده و با مزاج من سازگار نیست. چرا الان که توی بهترین وضعیتم باز هم نصف دلم مونده ایران؟ چرا دارم با یه پا راه می‌رم؟ چرا تعادلم برنمی‌گرده؟ مگه مادر نباید همیشه پیش بچه‌هاش باشه؟ چرا شاهین دوست داره بمونه و ساقی می‌خواد بره؟ چرا پس من نمی‌تونم بین رفتن و موندن انتخاب کنم؟ چرا نه پای رفتن دارم، نه دل موندن؟</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; پاسپورت!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; بفرمایید!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; می‌تونید برید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">برم؟ کجا برم؟ نمی‌خوام برم. می‌خوام بمونم. می‌خوام اینجا باشم پیش بچه‌هام، خانواده‌م، دوستام، خاطراتم.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; از داخل ایکس‌ری بیایید داخل.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">اوه اینجا که دستم رو می‌شه. الان از پشت مانیتور می‌فهمن من چی همراهمه که. یعنی دستگاه نشون می‌ده؟ می‌تونن بفهمن؟</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; بفرمایید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">یعنی گولشون زدم؟ واقعاً نفهمیدن؟ به‌همین راحتی تونستم یاد بابام رو با خودم خارج کنم؟ دیدی بابا نگران بودی؟ اصلاً دعوت‌نامه لازم نداشتی. کانادا مهربونه، حتماً گفته می‌تونید یاد باباتون رو بدون ویزا بیارید. حالا با خیال راحت برو اون‌ور آب هر چقدر دلت می‌خواد برو بار و میخونه، سلامتی بزن و حال کن. راستی اونجا باید بگی چییرز!</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; چمدون‌هاتون رو بذارید روی ترازو.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شاهرخ چمدون‌ها رو روی ترازو می‌ذاره.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">چقدر شاهرخ خوشحاله. شاهرخ هم اگه می‌خواست بخشی از وجودش رو بذاره و بره، بازم مهاجرت می‌کرد؟ ۲۰ سال پیش چی کشیده؟ یعنی همین حال منو داشته؟ چه‌جوری زندگی‌ش شده یه چمدون و رفته و گذشته؟ حالا توی کانادا ریشه داده یا هنوز مسافره؟ شایدم کنار اومده و دوری و جدایی شده بخشی از وجودش. شایدم درست می‌گه که تونسته اتفاقات گذشته رو از احساساتش بیرون بیاره و عقلانی‌ش کنه تا بتونه یه گوشهٔ ذهنش بایگانی کنه. می‌گه باید سوئیچ ذهنی‌ت رو تغییر بدی. وقتی به انتخابت ایمان داری باید به تمام وجودت انتقالش بدی تا درونی بشه و عذاب نکشی.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; خوشگلم نمی‌خوای کوله‌ت رو تحویل بار بدی؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; نه.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; کوله‌ت رو بده من بگیرم سنگینه.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; نه سنگین نیست. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">تو کوله‌بار زندگی رو ببر من خودم میام.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; ۴۷٫۵ کیلو.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">۴۷٫۵؟ کل بار من اینه؟ پس دلم چی؟ اینکه خیلی سنگینه. بغضم چی؟ اینا اضافه‌بار حساب نمی‌شن؟ کجا باید بهاشون رو بدم؟ باید به ریال بدم یا دلار؟ می‌تونم با کارت اعتباری بدم؟ یا باید نقد بدم؟</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; سگ هم مال شماست؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">-گندم؟ مال دخترمه. دخترم داره با من میاد، باورت می‌شه؟ ساقی بالاخره داره با من میاد. فکرش رو می‌کردی؟ من که هنوز باورم نمی‌شه گندم هم داره میاد ولی زبان بلد نیست، احساس غربت نکنه؟ تنها نمونه؟ بهش تلخ نگذره روزگار؟ اصلاً ازش نپرسیدیم خارج رو دوست داره؟ دلش می‌خواد شاهین رو بذاره و بره؟ چرا چمدون نبسته؟ یعنی هیچ وابستگی‌ای نداشته؟ شایدم چمدون پیدا نکرده که بتونه بارش رو توش بذاره. آخه گندم تحمل کشیدن بار رو نداره. شاید چمدون اون فقط به‌اندازهٔ یه لیوان آب و یه تشویقی جا داشته باشه. یعنی همین براش کافیه؟ چقدر سبکبار! یعنی رفتن به همین سادگیه؟! چرا من نمی‌تونم؟ چرا انگار داره جون از تن من بیرون می‌ره؟ ساقی دستم رو بگیر. می‌خوامت. بهت نیاز دارم.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; بهتون نمیاد دختر بزرگ داشته باشید!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">دخترم چه زود بزرگ شد! خانمی شده برای خودش! عزیز دلم شده! همراه من شده! چقدر رها و شاده! چقدر دلم به بودنش خوشه. کیف می‌کنم وقتی می‌بینم راهش رو پیدا کرده و اولین قدم‌هاش رو به دنیای قشنگی که ساخته، برمی‌داره. کارش درسته!</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; بفرمایید سفر به‌سلامت!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; ساقی، یادته دو سال پیش وقتی تصمیم گرفتم برای فرصت مطالعاتی اقدام کنم؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; آره مامان، دیدی گفتم کانادا رو انتخاب کن. دیدی چه خوب شد!</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; یادته وقتی ویزام اومد، تا ۱۹ اکتبر که برم فقط گریه کردم؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; آره من و شاهین هم می‌خندیدیم می‌گفتیم چرا گریه می‌کنی؟ این بهترین فرصته.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; بعد از ۸ ماه برگشتم که برنگردم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">اومدم که بمونم پیش تو پیش شاهین، حتی گندم. یادته شاهرخ پیداش شد و گفتم برای ارتباط کاری خوبه؟ شروع شد رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به وصال و عشق و یکی‌شدن. شدم چراغ خونه‌ش و شد گرمابخش دلم. شدم همدمش و شد هم‌نفسم. چه بی‌تابانه منو طلب کرد و چه بی‌صبرانه منتظر موند تا دلم باهاش همراه بشه. شدیم چهار نفر. گفتم براتون از بلاد کفر یه مسلمون آوردم، یه مؤمن به عشق و یه صادق. یه رضا به خوشبختیِ من. یه امیر برای سرزمین دلم! تو همراه شدی با من و شاهین رضایت داد خوشبختی و خوشحالی دلم. تو اینجایی خوشحال و شادکام. گندم هم فکر کنم زبانش بهتر شده، چون خوشحاله مثل ما بار نکشید بیاره و اومد کانادایی شد و از مستر پت و والمارت و کاسکو مایحتاجش رو خرید و نذاشت خاطرات ایران براش سنگینی کنن. بازکردن بار هجرت آسون نیست و مرد سفر می‌خواد. حتماً مرد سفر شده که وقتی می‌بینیش انگار صد ساله اینجا بوده. خونه رو بلده. می‌دونه کی و کجا باید بره برای اجابت مزاج. پارک‌های اطراف رو قلمروی خودش کرده و جای خودش رو تو دل کانادا پیدا کرده.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; مامان باورم نمی‌شه پام روی خاک کاناداست چقدر خوشحالم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; منم خوشحالم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">من حالا تو رو دارم اینجا به‌همین نزدیکی. شاهرخ رو دارم که انگار صد ساله می‌شناسمش و فقط دست‌های شاهین رو کم دارم تا مرهم بشن روی زخم باز دلم تا خوشبختی من کامل بشه.</span></i><span style="font-weight: 400;"> </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; مادر من! مادر من! بد موقع زنگ نزدم؟ خوبی؟ الان اونجا ساعت چنده؟ چیزی لازم نداری؟ همه‌چی خوبه؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">مهربونم، عزیزترینم ساعت؟ باید از چشمام بپرسم که چند بار از خواب پا شدن و تو کنارشون نبودی. باید از دلم بپرسم که چند بار پر کشیده برای دیدن تو. بدموقع؟ من همیشه منتظر توام صدای مهربونت رو بشنوم. ازت انرژی می‌گیرم. پشتم به بودنت گرمه. سرسبزی دلت و گرمی لبخندت رو لازم دارم. بودنت رو آرزو دارم. اینجا همه‌چی خوبه و ملالی نیست جز دوری تو!</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; مادر! مادر خوب و قشنگم! مامان اینجا همه‌ش نت قطعه. نمی‌شه تصویری زد. عکس برام بفرستین تا ببینمتون. وُیس بذار تا صدات رو بشنوم. راستی زمستون اونجا چطوره؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">&#8211; می‌شه از دلتنگی عکس گرفت؟ تو وُیس بگم چقدر دلم تنگته؟ چقدر دلم گرفته از تنگی دریا! کوه‌ها کوتاه اومدن! چشمم به راه مونده… اینجا هوا سرده. خورشید سردشه. من سردمه. زمستون بی‌رحمانه بر تن عریان درخت تازیانه می‌زنه. درخت‌ها به شوق وصال بهار تاب میارن تا دستان گرم و آفتابی بهار از راه برسن. بانوی گل‌ها بر گیسوان درخت شکوفه می‌آویزد و درخت غافل‌ست از اینکه او را برای تابستان می‌آراید. تابستان تازه از راه رسیده درخت را تشنهٔ عشق می‌کند و دور می‌شود. پاییز گیسوان آراستهٔ درخت را آشفته در باد رها می‌کند و سمفونی مرگ و زندگی را می‌نوازد. باد در گوش درخت نجوا می‌کند: </span><i><span style="font-weight: 400;">فصل‌ها همگی همدست بهار تو هستند، اما درخت باور ندارد و بی‌تابانه منتظر بهار می‌ماند تا بیاید و هرگز نرود.</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; مامان، شاعر شدیا! خیلی قشنگه. چاپش کن. راستی شنیدم شهرزاد قصه‌گو شدی و داری داستان می‌نویسی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">&#8211; </span><i><span style="font-weight: 400;">یکی بود و یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خودم هیچ‌کس نبود تا بفهمه چشم ابر از فراق کی بارونیه؟ درخت از دوری کی برگ‌ریزونه؟ گل سرخ از غم کی پژمرده شده؟ پروانه از فراق کی پیله بسته؟ باد از غصهٔ کی بی‌تابی می‌کنه؟ دریا از درد کی خروشانه؟ شب از سوگ کی سیاه‌پوشه؟ خورشید از نبودِ کی می‌سوزه؟ کی قصهٔ من به سر می‌رسه و با هم به خونه می‌رسیم؟!</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; ایول! تو چون احساساتی هستی، سبک قشنگی داری. خیلی خوب می‌نویسی، مامان. این‌قدر خودتو اذیت نکن. منم دلتنگم، ولی باید زندگی کرد. تو راهت درسته ادامه بده، منم حتماً میام پیشتون، ولی برای سفر، نه موندن. خیلی خوبه ساقی کنارته.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; چقدر خوبه ساقی، تو کنارمی. چقدر خوبه شاهرخ رو دارم، اما یه چیزی کم دارم. چرا دلم فریاد می‌کشه؟ چرا پنجره‌ها رو به بهار باز نمی‌شن؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; مامان این‌قدر رمانتیک نباش. شاهین خودش انتخاب کرده بمونه. من و شاهین راه زندگی‌مون رو پیدا کردیم و خوشحالیم هر دومون رو داری. فقط شاید گاهی نزدیکت نباشیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; ساقی، زود باش بریم. گندم رو هم میاری؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; مامان پروازش نشست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; شهرزادم، من میرم کمک شاهین چمدون‌هاش رو بیارم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; مامان سلام!&#8230; </span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/07/04/%d8%af%d9%88%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b4%d9%87%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af-%d8%b3%d9%84%d8%b7/">دورماندگی &#8211; داستان کوتاهی از شهرزاد سلطان</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2024/07/04/%d8%af%d9%88%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b4%d9%87%d8%b1%d8%b2%d8%a7%d8%af-%d8%b3%d9%84%d8%b7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">23222</post-id>	</item>
		<item>
		<title>آزمایش علمی &#8211; داستان کوتاهی از محبوبه عموشاهی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2024/06/17/%d8%a2%d8%b2%d9%85%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%ad%d8%a8%d9%88%d8%a8%d9%87-%d8%b9%d9%85/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2024/06/17/%d8%a2%d8%b2%d9%85%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%ad%d8%a8%d9%88%d8%a8%d9%87-%d8%b9%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 18 Jun 2024 00:44:18 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[ستاره های سربی]]></category>
		<category><![CDATA[محبوبه عموشاهی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=23119</guid>

					<description><![CDATA[<p>محبوبه عموشاهی &#8211; دانمارک آمپول بیهوشی را زده بود و تا چاقوی جراحی را برداشت، صدای گرومبی بلند شد. همه‌مان برگشتیم به طرف صدا و دیدیم سودابه نقش زمین شده است. خانم معلم، چاقوی جراحی را پرت کرد روی میز و دوید ته کلاس. یکی از بچه‌ها هم رفت ناظم و مدیر مدرسه را خبر کرد. سودابه را خواباندند روی زمین و پاهایش را بالا گرفتند و به‌زور آب‌قند ریختند توی حلقش. توی آن‌همه شلوغی...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/06/17/%d8%a2%d8%b2%d9%85%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%ad%d8%a8%d9%88%d8%a8%d9%87-%d8%b9%d9%85/">آزمایش علمی &#8211; داستان کوتاهی از محبوبه عموشاهی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">محبوبه عموشاهی &#8211; دانمارک</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">آمپول بیهوشی را زده بود و تا چاقوی جراحی را برداشت، صدای گرومبی بلند شد. همه‌مان برگشتیم به طرف صدا و دیدیم سودابه نقش زمین شده است. خانم معلم، چاقوی جراحی را پرت کرد روی میز و دوید ته کلاس. یکی از بچه‌ها هم رفت ناظم و مدیر مدرسه را خبر کرد. سودابه را خواباندند روی زمین و پاهایش را بالا گرفتند و به‌زور آب‌قند ریختند توی حلقش. توی آن‌همه شلوغی هیچ‌کس حواسش به خرگوش نبود و آرام‌آرام اثر بیهوشی داشت از بین می‌رفت. اما هنوز بی‌حال بود و جانِ تکان‌خوردن </span><span style="font-weight: 400;">نداشت. همه دور سودابه جمع شده بودند و صدای خانم مدیر را می‌شنیدم که داشت زنگ می‌زد به آمبولانس. سریع خرگوش را گذاشتم توی کوله‌ام و درش را بستم. می‌ترسیدم که خرگوش به هوش بیاید و از توی آن بپرد بیرون. یکهو وس</span><span style="font-weight: 400;">ط آن بلبشو سمانه گفت: «اِ، خانوم! خرگوش نیست. فکر کنم فرار کرده، خانوم.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">اما انگار خانم معلم اصلاً صدایش را نشنید و همه دور سودابه جمع شده بودند. بالاخره آمبولانس آمد و سودابه را که بردند سوار کنند، از فرصت استفاده کردم و از مدرسه زدم بیرون. به خانه که رسیدم، مامان افتاده بود به جانِ آن یک وجب اتاق و داشت شیشه‌ها را تمیز می‌کرد. چند روز بود که به‌جای تمیزکردن خانه‌های مردم گیر داده بود به این یک‌ذره جا. همه‌اش هم به‌خاطر این بود که شوهر </span><span style="font-weight: 400;">عمه‌طیبه قول داده بود دست بابا را توی اداره‌شان بند کند. چنان مشغول پاک‌کردن شیشه‌ها بود که اصلاً نفهمید من زود از مدرسه جیم زده‌ام. پریدم توی زیرزمین و خرگوش را از توی کیفم درآوردم. یک گوشه کز کرده و ترسیده بود. هویج پلاسیده‌ای از ته یخچال برداشتم و قایم کردم زیر لباسم. از پله‌های زیرزمین پایین رفتم و گذاشتمش جلویش. کمی آن را بو کشید اما عقب‌عقب رفت و لب نزد. هنوز از من می‌ترسید. دوباره از پله‌های زیرزمین بالا رفتم تا سبزی‌های باغچهٔ روبروی اتاقِ رضوان‌‌خانم را بچینم. مطمئن بودم که این م</span><span style="font-weight: 400;">وقعِ روز خواب است. آن یک تکه باغچه‌ را مثل جانش دوست داشت. یک طرفش را پر کرده بود از سبزی و طرف دیگر را هم گل میمون کاشته بود. از وقتی که بابا را از اداره اخراج کردند و مجبور شدیم خانه‌مان را بفروشیم و بیاییم مستأجر رضوان‌‌خانم شویم، این باغچه همین شکلی بود. یک بار که مهمان داشتیم، مامان یواشکی رفت از توی باغچه‌ سبزی بچیند، اما رضوان‌‌خانم دید و کم مانده بود ما را با باروبندیلمان از خانه‌اش پرت کند بیرون. مامان هم تا یک ماه تمام گریه می‌کرد و می‌گفت آبرویش جلوی فامیل‌هایش رفته است. تا دستم را بردم طرف سبزی‌ها یکهو صدای بازشدن در آمد. قلبم داشت از جا کنده می‌شد. یک لحظه اسباب و اثاثیهٔ خانه‌مان را تصور کردم که رضوان‌‌خانم با عصبانیت پرتشان می‌کند توی کوچه. بابا را که از پشت یک‌عالمه بادکنک دمِ در دیدم، نفس راحتی کشیدم. بادکنک‌های وصل‌شده به چوب کلفت را تکیه داد به دیوار و دست‌هایش را زیر شیر جلوی حوض وسط حیاط شست. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; تو چرا زود اومدی از مدرسه؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; یکی از بچه‌ها غش کرد، زود تعطیلمون کردن.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نگاهی به من انداخت و خندید. انگار از چشم‌هایم فهمید که داشتم دروغ می‌گفتم. من هم زدم زیر خنده.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; امروز چند تا بادکنک فروختی؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; هیچ‌چی.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از جایش بلند شد و داشت بادکنک‌ها را می‌برد توی اتاق که صدای مامان بلند شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; پس مرغت کو؟ وای خدا! </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; پولم نرسید. حالا حتماً باید شام بذاریم جلوشون؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چند تا پَر سبزی کندم و پریدم توی زیرزمین، اما خرگوش نبود. همه‌جای زیرزمین را گشتم، ولی انگار دود شده و رفته بود هوا. از پله‌ها رفتم بالا و دوروبر حیاط را گشتم، ولی آنجا هم نبود. دوباره برگشتم به زیرزمین و دیدم بابا خرگوش را بغل کرده است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; برو یه ظرف آب کُن بیار. این زبون‌بسته تشنه‌ست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سریع رفتم کاسهٔ کوچکی را آب کردم و بردم توی زیرزمین. بابا ظرف آب را گذاشت جلوی خرگوش. مامان یکهو در زیرزمین را باز کرد و تا خرگوش را دید، صورتش از عصبانیت قرمز شد. می‌دانستم که رضوان‌‌خانم چقدر بدش می‌آید حیوان توی خانه‌اش باشد و فکر می‌کند منبع مو و کثافت است. تا آمدم دهانم را باز کنم که بگویم خودم همین‌جا نگهش می‌دارم، صدای زنگ در بلند شد. مهمان‌ها بودند. باید خرگوش را ول می‌کردم و می‌رفتم پیش مهمان‌ها. در زیرزمین را بستم. خداخدا می‌کردم که رضوان‌ خانم هوس ترشی نکند و نرود توی زیرزمین. با اوقات‌تلخی نشستم پیش عمه‌طیبه و او هم مدام از درس و مدرسه می‌پرسید. مامان آن سر اتاق، پای سماوربرقی، استکان‌های چای را پُر می‌کرد. بعد هم درِ گوش بابا که منتظر بود استکان‌ها پر شوند، آرام پچ‌پچ ‌کرد. دلم یکهو شور افتاد. هر موقع پچ‌پچ می‌کردند بعدش یک اتفاقی می‌افتاد مثل همان‌موقع که بابا را اخراج کرده بودند. بابا با سینیِ پُر از چای آمد این سر اتاق و مامان گفت می‌رود از رضوان‌خانم چند تا پیاز قرض بگیرد. بابا تلویزیون را روشن کرد و گذاشت روی کانالی که مدام مستند پخش می‌کرد. بعد هم شروع کرد به هندوانه‌گذاشتن زیر بغل من که از بس برنامهٔ مستند نگاه می‌کنم اطلاعات عمومی‌ام خوب است و چه و چه. دل توی دلم نبود تا بروم توی زیرزمین و به خرگوش سر بزنم. اما با آن‌همه هندوانه‌ای که بابا زیر بغلم گذاشته بود باید همان‌جا جلوی تلویزیون می‌نشستم و خودم را شیفتهٔ برنامه‌های مستند نشان می‌دادم. یک نفر رفته بود وسط جنگل‌های آمازون و داشت دربارهٔ آدم‌ها و نابودی زمین حرف می‌زد. بوی پلو بلند شد و تا بقیه مشغول سفره پهن‌کردن شدند از فرصت استفاده کردم و رفتم توی زیرزمین. اما خرگوش سر جایش نبود. همه‌جا را گشتم. نبود که نبود. صدای مامان را شنیدم که می‌گفت بروم سر سفره. داشتم دیوانه می‌شدم و به این فکر می‌کردم که نکند رضوان‌‌خانم فهمیده و بلایی سر او آورده باشد. از پله‌ها بالا رفتم و نشستم سر سفره. توی ظرف بزرگِ وسطِ سفره پُر از پلو با گوشت بود و عمه‌طیبه و شوهرش حمله کرده بودند به آن‌ها. رویم را برگرداندم و از لای درِ باز اتاق چشمم خورد به برق چاقو که کنار حوض وسط حیاط بود.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/06/17/%d8%a2%d8%b2%d9%85%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%ad%d8%a8%d9%88%d8%a8%d9%87-%d8%b9%d9%85/">آزمایش علمی &#8211; داستان کوتاهی از محبوبه عموشاهی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2024/06/17/%d8%a2%d8%b2%d9%85%d8%a7%db%8c%d8%b4-%d8%b9%d9%84%d9%85%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%ad%d8%a8%d9%88%d8%a8%d9%87-%d8%b9%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">23119</post-id>	</item>
		<item>
		<title>قوی سیاه &#8211; داستان کوتاهی از منصور علیمرادی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2024/05/28/%d9%82%d9%88%db%8c-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%86%d8%b5%d9%88%d8%b1-%d8%b9%d9%84%db%8c%d9%85%d8%b1%d8%a7/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2024/05/28/%d9%82%d9%88%db%8c-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%86%d8%b5%d9%88%d8%b1-%d8%b9%d9%84%db%8c%d9%85%d8%b1%d8%a7/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 28 May 2024 23:46:22 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[منصور علیمرادی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=22961</guid>

					<description><![CDATA[<p>منصور علیمرادی۱ &#8211; ونکوور تذکر: خوانندگان گرامی لطفاً توجه داشته باشند که این متن حاوی محتوای اروتیک است. سینهٔ قایق که بر ساحل شنی نشست، رحمانِ ناخداعبدالله کُلتش را از پر شال بیرون کشید: «خلاص می‌کنم این ولدالزنا را.» ناخدا مچ دستش را گرفت: «باید زجرکُش شود به زهر.» دست‌هایم را باز کردید، سارُق را که نیم تای نان و یک بطرِ آب در آن بود، به دستم دادید و پرتم کردید توی ساحل. ناخداعبدالله صدا...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/05/28/%d9%82%d9%88%db%8c-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%86%d8%b5%d9%88%d8%b1-%d8%b9%d9%84%db%8c%d9%85%d8%b1%d8%a7/">قوی سیاه &#8211; داستان کوتاهی از منصور علیمرادی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">منصور علیمرادی<span style="font-weight: 400; font-size: 12pt;"><sup>۱</sup></span></span><span style="font-weight: 400;"> &#8211; ونکوور</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="font-family: sahel; color: #800000;"><i>تذکر: خوانندگان گرامی لطفاً توجه داشته باشند که این متن حاوی محتوای اروتیک است.</i></span></strong></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سینهٔ قایق که بر ساحل شنی نشست، رحمانِ ناخداعبدالله کُلتش را از پر شال بیرون کشید: «خلاص می‌کنم این ولدالزنا را.» ناخدا مچ دستش را گرفت: «باید زجرکُش شود به زهر.» دست‌هایم را باز کردید، سارُق را که نیم تای نان و یک بطرِ آب در آن بود، به دستم دادید و پرتم کردید توی ساحل. ناخداعبدالله صدا زد: «امیدوارم زودازود سقط نشوی تا مارها تنت را بکنند کیسهٔ زهر. یک‌دانه دخترم را به ناحق چرا کُشتی؟» گفتم: «نکُشتم بی‌مروت!» صدای رحمان لرزید: «برمی گردم تا اگر نمرده باشی سقَطَت کنم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دو شبانه‌روز است کله‌ام عین رادارِ پادگانِ «لِنگه» می‌چرخد. غفلت کنم، بر بادم. اولین جفتِ مار را کدام خیرندیده انداخت به این جزیرهٔ نامسکون؟ سر و تهش را بگیری به دوهکتار هم نمی‌رسد. این چه سرنوشتی بود که تو<span style="color: #000000;"> ساختی ناخداعبدالله؟ ه</span>رچه با خون دل در کویت درآوردم، بخشیدم به تو که دخترت را به من بدهی. تو لنج خریدی و من با زنم و دکه‌ام خوش بودم. دسترنج روزگارم را دادم، دستمزدم را چطور پس دادی؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آفتاب گُر گرفته در آن بالا. آبِ دور مغزم در جمجمه به قُل‌قُل افتاده. زلِ آفتاب نشسته‌ام بر دماغهٔ این صخره، عین چلپاسه زهر از حرارتِ روز می‌گیرم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دلم می‌خواهد کله‌های آن دو کهربایی را که زیر کُندهٔ روبرو کمین کرده‌اند، با سنگ له کنم. می‌ترسم مابقی جری‌تر شوند و از همه‌جا هوریز کنند. زبان‌های دوشاخشان عین فنر از پوزه‌های مثلثی بیرون می‌جهد و جمع می‌شود. هرچه حرارت آفتاب بوده جذب کرده‌اند و کرده‌اند زهر. این جزیره جزیرهٔ خدا نیست، خاک ابلیس است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفتم: «شیخ من نکشتم، ناخدا بی‌حساب می‌گوید. تو که نمایندهٔ شریعت هستی، تو بگو.» ریش بلندت را خاراندی: «نمی‌خواهی که بگویی کار آن فرنگیِ بی‌دین است؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گوشهٔ ساحل شنی روی صندلی حصیری نشسته بود و به کشتی غول پیکر انگلیسی در میانهٔ دریا نگاه می‌کرد: «حال شما کوب یاکوب؟» بلند شدی، آمدی زیر سایبان، روزنامه‌ات را گذاشتی روی جعبه‌های خالی کانادادِرای، شش اسب در روزنامه می‌دویدند. اسبی عربی پیشاپیش همه می‌تاخت، انگار حیوان را واکس زده باشند، از سیاهی برق می‌زد. دستت عین برف سفید بود. خنده‌ام گرفت. «با چی کَندید یاکوب؟» گفتم: «مستر صاحب! به اینکه ما دو نفر عین روز و شبیم در کنار هم.» خندیدی و گره کراواتت را شل‌تر کردی. صدای عود از محلهٔ عرب‌ها می‌آمد. قایق‌های باری بشکه‌های نفت را از ساحل به کشتی می‌بردند. داشتم در هاون برنجی نخود می‌کوبیدم تا فلافل بپزم. لبهٔ هاون را گرفتی و با دقت وراندازش کردی: «یاکوب چگدر پول؟» خندیدم: «مسترصاحب برای این؟ فدای سرتان.» سیگاری تعارفم کردی. گفتم: «خانهٔ مادربزرگم بود، آوردم. شما برای چه می‌خواهید؟» گفتی: «بزرگ مادرِ من دوست داشت.» گفتم: «می‌دهم پادویتان بیاورد منزل.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اسکلت‌ها در جای‌جای جزیره به سفیدی چرک می‌زنند. آفتاب گوشت و پوستشان را لیسیده. باد در دهان جمجمه‌ها می‌افتد، پوست سفید مارها را دانه‌دانه از لای بوته‌ها جمع می‌کند و به دریا می‌اندازد. چربیِ جنازه‌ها خاک را کدر کرده. لابد مارها تنشان را کرده‌اند کیسهٔ زهر. ضجه‌ها زده‌اند و زجرکُش شده‌اند. گفتم: «شیخ! اگر نمی‌دهیدَم به دست قانون، مرا با تیر بکشید.» گفتی: «عُرفِ اجدادی است، هرکس گناه کبیره کند، تقاص پس می‌دهد، یعقوب. برای یک وعده آب و غذا می‌کنند به همراهت، از مرگ آنی که بهتر است.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-22964" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/Gemini_Generated_Image_nlsypmnlsypmnlsy.jpeg?resize=500%2C500" alt="قوی سیاه - داستان کوتاهی از منصور علیمرادی #ادبیات #داستان #داستان_کوتاه" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/Gemini_Generated_Image_nlsypmnlsypmnlsy.jpeg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/Gemini_Generated_Image_nlsypmnlsypmnlsy.jpeg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/Gemini_Generated_Image_nlsypmnlsypmnlsy.jpeg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/Gemini_Generated_Image_nlsypmnlsypmnlsy.jpeg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خدا عمرت بدهد، قاسم. همین که ناخداعبدالله خواست پوزهٔ قایق را بچرخاند، صدا زدی: «دست نگه دارید، کار من با این حرامزاده تمام نشده.» خودت را رساندی به من و تن و بدنم را گرفتی زیر مشت و لگد. همین‌طور که نفس‌نفس می‌زدی گفتی: «برمی‌گردم و می‌برمت یعقوب، دوام بیاور.» بعد شوت کشیدی زیر خایه‌هایم و چیزی انداختی توی یقه‌ام. قایق که دور شد، دیدم این کبریت است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هیزم‌های ساحل شنی را جمع کردم، نوار صخره‌ای جزیره را با هزار بیم از حاشیهٔ درختان حَرا دور زدم تا رسیدم به این پوزه. پشتش پرتگاه است و می‌شود از روبرو مراقب بود. حصاری از آتش درست کردم و خودم در میانه نشستم. می‌پختم و می‌ساختم، دمی بود که چربی‌هایم چکه کنند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هوی! کجا؟ یک وجب دیگر جلوتر بخزی سرت را با همین سنگ له می‌کنم مادرقحبهٔ سیاه.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفتی: «دست‌های گُنده‌ات را دوست دارم، دیلاقِ دراز.» سینهٔ رک‌کرده‌ات مثل جوجه‌کبوتری ترسیده در لانهٔ دستم جا خوش کرد. موج در کفل‌هات افتاد. برایت یک جفت گوشواره خریده بودم از دکان «شفیق کویتی»، دم بازارِ لاری‌ها. پرسیدی: «گنج درآوردی؟» گفتم: «رفیق شده‌ایم. امروز ده پوند گذاشت گوشهٔ سینی. باید تو ببینی‌ش.» لالهٔ گوش چپت را بوسیدم. انگار لب به استکان چای داغ بزنم. دستم قرار نداشت و زیر پیراهنت می‌گشت. گفتی: «رختخواب پهن کرده‌ام روی پشت بام.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">انگار از روی جهنم می‌وزد این باد. گرمای زیادی آدمی را هلاک می‌کند، زیور. چه در تن تو باشد چه در «جزیرهٔ ماران.» داغی تنِ تو نم داشت، این جزیره هم شرجی است. توی رختخواب در بغلم حلقه زدی، مثل ماری که پای آن بوته است. پاهایت دور کُندهٔ پاهایم پیچید، عین آن «زنگی» بر تنهٔ حَرای روبرو. بوی دریا می‌آمد و کوهان‌های کفل‌هات کم کم در گودی کمرگاهم موج برمی‌داشت. با شب یکی شده بودیم و دستم قرار نداشت. لب‌هایم از ماهورِ سینه‌هایت سُر می‌خورد و در درهٔ ران‌هایت می‌چرید. موج در ساحل سر به صخره می‌کوبید. باد در بادگیر خانه می‌چرخید. گفتی: «بادبان‌هایت را علم کن جاشو!» گفتم: «دریا طوفانی است؟» گفتی: «تیرکِ بادبان میانی کو؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفتم: «تو مادیانِ نوزین منی، زیور.» نفس‌نفس می‌زدی: «بتاز پدرسگ، بتاز!» گفتم: «عرق کرده‌ای.» گفتی: «مادیان عرق‌کرده را بایستانند، می‌ترکد.» گفتم: «عرقِ تو عطر دارد.» گفتی: «از عرق‌هایی که به فرنگی می‌دهی بیاور.» به‌تاخت از دنیا دور می‌شدیم، از کوه‌ها و دشت‌ها می‌گریختیم و باد رم می‌کرد. اسبی شیهه می‌کشید، در بن‌بست حصاری گیر افتاده بود، شیهه می‌کشید و سُم بر زمین می‌زد. بعد که صدای گیراکِ پرنده‌ای از نخلستان برخاست، دریا یکهو از هیمنه افتاد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ریزموجی هنوز در برکهٔ تنت بود. سرت را برگرداندی: «پدرسگ! تو نریانی یا نره‌خر؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جنازه‌ات را که امواج به ساحل آوردند، جاشوهای محلهٔ «سوراپ» به گریه افتادند. باد در خیابان اصلیِ شهر غریوه کشید و سوت کارخانهٔ پتروشیمی به صدا در آمد. جنازه‌ات را دریا غریبانه به ساحل‌نشینان تحویل داده بود. جنازهٔ زیباترین دخترِ محلهٔ سیاهان را. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">قاسم گفته بود: «می‌آیم.» می‌آمد؟ هیچ بنی‌آدمی نتوانسته جان سالم از این جزیره به در ببرد که دویمی‌اش من باشم. نه عیسای عسل‌فروش، نه طیبه، زن هوشنگ‌غربتی، نه ابوالفتاحِ پدرمرده. دارم تقاص مرگ تو را پس می‌دهم، ابوالفتاح! ده سالِ پیش که به اینجا آمدم نوزده سالم بود. یادت هست؟ آورده بودیم بیندازیمت به جزیرهٔ ماران. راپورتت را داده بودند خانه‌خراب، با زن عبدالماجد می‌خوابیدی که خودش به قَطَر بود. چه جرئتی داشتی تو، پسر! شیخ گفت: «عرب‌ها شوخی ندارند کشتار می‌کنند.» تو سیاهزادهٔ خری بودی، ابوالفتاح! </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نیمه‌های شب بود، رفتیم به محلهٔ عرب‌ها، ده پانزده جوان ورزیده. منزلِ عبدالماجد را محاصره کردیم، زن تپل بود و مثل فرنگی‌ها سفید. سرت را روی ران‌های زن گذاشته بودی و انگشت میانی‌ات روی حلقهٔ ناف او می‌گشت. می‌شنوی چه می‌گویم، ابوالفتاح؟ می‌دانم که همین نزدیکی‌ها پرسه می‌زنی. دیگر با وجود این‌همه نَحسی از روح مرده نمی‌ترسم. سرشار کیف بودی، ابوالفتاح، دست حنازدهٔ زن توی موهای مجعدت می‌گشت. پستان‌هایش مثل دو انبهٔ درشت و رسیده بود. آب دهانم را به‌سختی پایین دادم، آب دهانم بندآمدنی نبود. داشتم از کمر شُل می‌شدم، ابوالفتاح. سرم گیج می‌رفت. نوکِ سینه‌های زن عینِ مَرمیِ فشنگِ کُلتِ بیرون زده بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما در آن قایق شش نفر بودیم. ناهار را روی دریا خوردیم، دست و پای تو بسته بود. لقمهٔ نان را که به دهانت گذاشتم، تُف کردی. گفتی: «یعقوب، تو یکی مرد باش و نکن.» گفتم: «فرمان شیخ است، ابوالفتاح. حرف شیخ، حرفِ شریعت است.» وقتی پیاده‌ات کردیم، خورشید پر از خون بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اسکلت تو کدام یک این‌هاست، ابوالفتاح؟ آن‌که به پشت روی صخره‌های متخلخل افتاده؟ نه، تو رشیدتر از آن قواره بودی که می‌بینم. این تودهٔ چرک که همسایهٔ من است؟ نه، تو استخوان‌بندی درشت‌تری داشتی. تو سیاه رعنایی بودی و ران‌هایت عین رانِ رستم بود. شاید همین استخوان درشت که در دست من است و با آن مارها را رم می‌دهم، استخوان پای تو باشد. این جزیره خوش‌قواره و تماشایی است، ابوالفتاح، افسوس که در تملک افعی‌هاست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یک جرعه آب نگه داشته‌ام به مکافات، اما گلویم عین خشتِ خام، خشک است. لیچالیچ عرقم. «از همان عرق‌ها که به فرنگی می‌دهی بده.» روز بعد کنار حوضِ حیاط نشسته بودی و عق می‌زدی. گفتم: «زیور، زیاده‌روی کردی!» گفتی: «تو هم دیدی دمُ خر زیر پالان گیر است، زیاده‌روی کردی، پدرسگ.» گفتم: «می‌برمت فرنگی ببینی.» زنده شدی: «می‌بری؟» گفتم: «غروب بیا دمِ دکه.» آمدی. فرنگی نشسته بود روی صندلی حصیری. قایق‌های باری بین ساحل و کشتی در رفت و آمد بودند. پنج‌سیری عرق را با دو سیخ جگر گذاشتم روی میز. سر از روزنامه برداشت و نگاهش از قامتِ کشیدهٔ تو بالا رفت: «وَو بیوتی‌فول!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفتم: «یخ؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفت: «بیوتی‌فول، وَو!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از دور سلام کردی، باد در چادر نازکت افتاد، پرسیدی: «این چرا عین سگِ گَرِ «ننه عمران» هی وَوَ فول‌فول می‌کند؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">گفتم: «رسم فرنگی‌هاست، چُم</span><span style="font-weight: 400;">.<span style="font-weight: 400; font-size: 12pt;"><sup>۲</sup></span>»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفتی: «عین چی سفید و بور است، این پدرنامرد. می‌بینی؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">فرنگی نیم بَر نشسته بود و لبخند می‌زد: «بلَک سوان، بلَک سوان</span><span style="font-weight: 400;">.<span style="font-weight: 400; font-size: 12pt;"><sup>۳</sup></span>»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پرسیدی: «این پدرسگ چه گفت؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفتم: «چُم!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سیگارش را گوشهٔ سینی خاموش کرد و دم گوشِ پادواَش چیزی گفت. پادو آمد زیر سایبان: «ارباب می‌گوید، همهٔ نوشیدنی‌های امروز دکه‌ات را می‌خرد به قیمت خوب. گفت ببرم به خانه‌اش.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وقتی دست فرنگی بر کشالهٔ ران‌هایت می‌لغزید، چه حالی داشتی؟ به آن مادرقحبه هم نهیب می‌دادی که مادیانِ به‌عرق‌نشسته را یکهو رها نکند؟ چقدر روی این صخره بالا بیاورم؟ ته گلویم مثل زهر همین مارها تلخ است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داشتم از پا در می‌آمدم، سرم گیج می‌رفت. استخوان پا را برداشتم و برخاستم، گفتم به‌زور هم که شده یک گُلِ سایه از دست این مادرقحبه‌ها درمی‌آورم. بیست درختِ حَرا در پنجاه قدمی‌ام باشد و خورشید خون تنم را بخار کند؟ گردن که راست می‌کردند، می‌کوبیدم روی کله‌هایشان، پوزه‌های مثلثی‌شان از جا می‌جهید و مثل کش تنبان برمی‌گشت. رسیدم به اولین درخت. اسکلتی در سایه افتاده بود و «گَرزه» ماری لای دنده‌هایش می‌چرخید. تا جایی که یادم می‌آید، ابوالفتاح ساعت مچی نداشت. کلاف تن‌هایشان یکی‌یکی وا شد. از سایه درآمدند. زل زده بودند توی چشم‌هایم. یکهو اَشلَمه کشیدند. یک هَنگ مارِ جنگی از همه‌رنگ. عین سگِ کتک‌خورده پا زدم به دو و برگشتم سرِ دماغه.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">خنکای خانه کجا و این جَهرِ<span style="font-weight: 400; font-size: 12pt;"><sup>۴</sup></span></span><span style="font-weight: 400;"> جهنم کجا، زیور؟ اسکناس‌ها را گذاشتم کف دستت، گفتی: «داریم دارا می‌شویم از بالای این فرنگستانی.» گفتم: «دیدی چه آدم نازنینی بود؟» گفتی: «فردا برایش غذا ببریم گناه دارد.» غذا می‌خواهم، زیور. گرسنگی بیشتر فشار بیاورد سر و دُم یکی از این ابلیس‌ها را با سنگ می‌زنم و روی آتش کباب می‌کنم. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«خارجی‌ها چه می‌خورند، یعقوب؟ کلمبا می‌خورند؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«پس که چه.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«قلیه‌ماهی چطور؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«می‌خورند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«هواری، مهیاوه؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«می‌خورند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«ترشی گارم زنگی چطور؟ دوغ سرحدی با خرمای نگار؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفتم: «اُهو، مگر می‌خواهی علوفه به گاو بدهی؟» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">غذاها را چیدم روی میز، حیرت کرد. پاچه‌های شلوارت را بالا زده بودی و ایستاده بودی روی خطِ آب، موج‌های سفید ماهیچه‌های مسیِ پاهایت را لیس می‌زدند. گفت: </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بلَک سوان، بلک سوان</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این دِ پرژن اِندِگو سی<span style="font-weight: 400; font-size: 12pt;"><sup>۵</sup></span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از پادو پرسیدم معنایش چه می‌شود؟ گفت: «ارباب دعوتتان می‌کند برای شام.» </span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-22965" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/Black_Swan.jpg?resize=500%2C332" alt="قوی سیاه - داستان کوتاهی از منصور علیمرادی #ادبیات #داستان #داستان_کوتاه" width="500" height="332" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/Black_Swan.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/Black_Swan.jpg?resize=300%2C199&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/05/Black_Swan.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">خانهٔ معین‌التجار را اجاره کرده بود در محلهٔ مینابی‌ها. دور میز نشستیم. گفت: «من استیک پَزید.» خدایا، دارم می‌پزم، لااقل ابری سایبانم کن. پرسید: «شما دوست داشته شده استیک؟» هاج و واج نگاهم کردی. روی میز شمع گذاشته بود. پرسید: «شاراپ، ایرانین عَرَک، ودکا، چی؟» گفتی: «بخورم؟» نتوانستم بگویم نه. منِ سگ‌پدر نتوانستم که بگویم نه! گفتی: «این‌که نمی‌رود برای کسی تعریف کند.» گفت: «لَم استیک</span><span style="font-weight: 400;">!<span style="font-weight: 400; font-size: 12pt;"><sup>۶</sup></span>» گفتی: «چه زِرزِر می‌کند یک بند؟» گفتم: «چُم.» تکه‌های گوشت را که گذاشت توی پیش‌دستی، از خنده ریسه رفتی: «کباب خودمان است که.» مادرقحبه هم خندید. صورتت گُر گرفته بود. حرف می‌زد و تو ادایش را درمی‌آوردی، قاه‌قاه می‌خندید: «فانی، فانی</span><span style="font-weight: 400;">.<span style="font-weight: 400; font-size: 12pt;"><sup>۷</sup></span>» احساس کردم پایهٔ صندلی دارد زیر پایم لق می‌زند. دل‌شوره داشتم. تهوع دارم. چادرت افتاده بود روی شانه‌ها، هر چه اشاره می‌کردم، سَرفَهم نمی‌شدی. تهوع دارم. به گردن‌بندت دقیق شده بود: «به مروارید پول داد کوب یاکوب.» چادرت را کشیدی روی سر، گفتم: «دولت صید مروارید را قدغن کرده.» شمع‌ها رو به خاموشی بود. دیگر پلک‌هایت به‌سختی باز می‌شدند. </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آفتاب سُر خورده به‌سمت روزنشین، سایهٔ درختان حَرا را دارد از زیر پایشان جمع می‌کند. دمدمای سحر بود، چشم‌هایم دَمی به هم آمد، دست لطیفت از یقهٔ پیراهنم خزید داخل و روی سینه‌ام چرخید. سرِ سینه‌ام را خیس بوسیدی. پایین تنه‌ام گُر گرفت. به خودم می‌گفتم خدا را صدهزار مرتبه شکر که همهٔ این‌ها خواب بد بوده. گلویم را لمس کردی، زیر گوش‌هایم را، گفتم: «آخ، زیور!» گفتی: «فوووش!» از جا جهیدم و کمر آن ابلیس به دستم آمد. پرتش کردم توی دریا. تنم مثل بیدِ دم باد می‌لرزید. زده بود زنده نبودم. به گریه افتادم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نه سیاههٔ کوهی و نه پرهیب قایقی. کشتی انگلیسی داشت از کنار قایق ناخدا می‌گذشت. سینهٔ آب را شخم می‌زد و پیش می‌رفت. کوهی روان در میانهٔ آب. داشتی به خانه‌ات برمی‌گشتی، بی‌شرف! فرش خانه‌ام را می‌بردی برای خانه‌ات، مرواریدهای زنم را برای زنت، هاون مادربزرگم را برای مادربزرگت. اگر زنده بود، زنم را هم برده بودی. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سراسیمه رسید دم دکه: «معلوم هست داری چه غلطی می‌کنی فلان‌فلان‌شده؟» گفتم: «حرف دهنت را بفهم، رحمان.» گفتی: «کلاه قرمساقی گذاشتی روی سرت؟ تمام شهر پشتِ زنت حرف می‌زنند. دم ظهر از خانهٔ فرنگی می‌آمده، دهانش هم بوی زهرماری می‌داده.» یقه‌ات را گرفتم و کوباندمت به پایهٔ سایبان. گفتی: «مرد بودی فرنگی را می‌کشتی. نمی‌توانی؟ زنت را بکش.» گفتم: «چه می‌گویی، مردیکهٔ دبنگ؟» گفتی: «نکشی خودم می‌کشمش. تاب تحمل قرمساقی ندارم، خود دانی!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نپه‌های ابر در مغرب آسمان گُر گرفته‌اند. انگار دارند عین کَره ذوب می‌شوند که بریزند روی آب. غروب بود که در زدند. زیور رفت باز کند: «حال شما کوب؟» صدای خنده‌هایشان در حیاط می‌پیچید. «این یاکوب کیلی ناکوب مستر، من ولی کوبِ کوب!» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دل‌شوره دارم. چقدر بالا بیاورم؟ چه را بالا بیاورم وقتی شکمم خالی است؟ گفتم: «می‌بخشید که صندلی نداریم، مستر صاحب.» سیگاری آتش زدی: «کوب، کوب، یاکوب.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">شربت لیمو آورد. بُرِ</span><span style="font-weight: 400;"> قالی<span style="font-weight: 400; font-size: 12pt;"><sup>۸</sup></span> را با سرِ دو انگشت انبروار گرفتی، دست کشیدی روی نقش‌های نارنج و ترنج: «کَیلی کوب، یاکوب.» زیور گفت: «قابل شما را ندارد.» گفتی: «نه، من پول داد.» گفتم: «فرش زیر پایمان است، مسترصاحب.» گفتی: «صد پوند کوب؟ من مبل خرید به شما.» روز بعد که پادو آمد دم دکه، صد و پنجاه پوند پول توی پاکت بود. گفت: «پنجاه تایِ دیگر بابت مرواریدهاست.» گفتم: «گردن‌بند زیور؟» گفت: «چه بدانم.» </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">انگار قایقی بر دریا است! درست می‌بینم؟ پردهٔ عرق از کاسهٔ چشم می‌گیرم. زانوهایم خشک‌اند، دو کُندهٔ کهور. تیرکی بلند با بادبانی سفید. «آخ که قربان قدمت، قاسم. می‌زنیم دوتایی می‌رویم به امارات، گور پدر وطن.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">استخوان پا را برمی‌دارم. بخواهم نوار صخرهٔ را دور بزنم، دیر می‌شود. میان‌بر می‌روم، هرچه باداباد. همین سیصد چهارصد قدم را به‌جا بردارم، نجاتم حتمی است. پا بر کمر هرکدام بگذارم، بر بادم. راه می‌افتم، از پشت سرم صدایی بلند می‌شود: «فووووش!» یخ می‌کنم. موهایم سیخ می‌شوند، خشک می‌شوم. انگار خون رگانم را کشیده باشند، شُل می‌شود تنم. قطری دارد به‌اندازهٔ دسته‌بیل، راهش را از کنار پایم کج می‌کند و دور می‌شود. یکهو پا می‌زنم به دو. تن بر زمین می‌سایند و از قفا می‌آیند. تیرماری جست می‌زند از دور. میدان مین است، باد افتاده به تنم، می‌دوم. می‌رسم. دم خطِ آب قد راست می‌کنم و نفس‌نفس می‌زنم. لرز به پاهایم افتاده. «قاسم! شبانه از سینهٔ دریا می‌گذریم.» دریا گُر گرفته از نیزه‌های نور غروب. قایق از شط طلایی می‌گذرد. رحمانِ ناخداعبدالله هم که گفته بود: «برمی‌گردد!» برمی‌گشت؟ چرا می‌خواست این‌همه راه برگردد؟ نه، شاید جاشوی راه‌گم‌کرده‌ای باشد. شاید هم مادرمردهٔ دیگری را به اینجا می‌آورند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«نجاتت می‌دهم یعقوب!» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«برمی گردم ولدالزنا!» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گریه می‌کنم و می‌خندم. نرم‌نرم بنا می‌کنم به رقصیدن، می‌خندم و می‌رقصم و می‌ترسم. تنم پر از باد است. موج‌ها مچ پاهای استخوانی‌ام را لیس می‌زنند. می‌ایستم و به پشت سر نگاه می‌کنم، مارها از لبهٔ صخره‌ها گردن کشیده‌اند.</span></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۱ </sup></span><span style="font-weight: 400;">آدرس ایمیل نویسنده: <a href="mailto:mansour.alimoradi@gmail.com">mansour.alimoradi@gmail.com</a></span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۲ </sup></span><span style="font-weight: 400;">چه می‌دانم.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۳ </sup></span><span style="font-weight: 400;">«black swan ،black swan»: قوی سیاه، قوی سیاه!</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۴ </sup></span><span style="font-weight: 400;">عمق.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۵ </sup></span><span style="font-weight: 400;">«in the Persian indigo sea»: در در دریای نیلی ایرانی</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۶ </sup></span><span style="font-weight: 400;">«lamb steak»: استیک گوسفندی</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۷ </sup></span><span style="font-weight: 400;">«funny،funny»: بامزه</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۸ </sup></span><span style="font-weight: 400;">قطر. ضخامت.</span></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/05/28/%d9%82%d9%88%db%8c-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%86%d8%b5%d9%88%d8%b1-%d8%b9%d9%84%db%8c%d9%85%d8%b1%d8%a7/">قوی سیاه &#8211; داستان کوتاهی از منصور علیمرادی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2024/05/28/%d9%82%d9%88%db%8c-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d9%86%d8%b5%d9%88%d8%b1-%d8%b9%d9%84%db%8c%d9%85%d8%b1%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">22961</post-id>	</item>
		<item>
		<title>دوازدهمین &#8211; داستان کوتاهی از زنده‌یاد استاد محمد محمدعلی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2024/04/28/%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87%db%8c%d8%a7%d8%af/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2024/04/28/%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87%db%8c%d8%a7%d8%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 28 Apr 2024 18:06:12 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=22774</guid>

					<description><![CDATA[<p>محمد محمدعلی ما یازده تن که همه از یک تبار بودیم، حرف‌هایمان همه با هم بود و هم‌صدا بودیم. شاید همگی سرنشین یک قطار، یک اتومبیل یا کجاوه یا چیز دیگری بودیم: نمی‌دانم. ولی به‌قطع یقین در حال حرکت بودیم و می‌راندیم. آن هم به پیش. یادم می‌آید چند لحظه قبل از حادثه را که ما در جهان زنده‌ها، در دنیایی که هم‌اکنون به‌اسم کرهٔ ارض یا زمین معروف است، زندگی می‌کردیم. ما هم مثل...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/04/28/%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87%db%8c%d8%a7%d8%af/">دوازدهمین &#8211; داستان کوتاهی از زنده‌یاد استاد محمد محمدعلی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener"><span style="font-weight: 400;">محمد محمدعلی</span></a></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ما یازده تن که همه از یک تبار بودیم، حرف‌هایمان همه با هم بود و هم‌صدا بودیم. شاید همگی سرنشین یک قطار، یک اتومبیل یا کجاوه یا چیز دیگری بودیم: نمی‌دانم. ولی به‌قطع یقین در حال حرکت بودیم و می‌راندیم. آن هم به پیش. یادم می‌آید چند لحظه قبل از حادثه را که ما در جهان زنده‌ها، در دنیایی که هم‌اکنون به‌اسم کرهٔ ارض یا زمین معروف است، زندگی می‌کردیم. ما هم مثل همهٔ خاکیان در دم اکسیژن می‌گرفتیم و در بازدم کربنیک پس می‌فرستادیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بله، ما یازده تن با وسیله‌ای سریع‌السیر در سراشیبی تندی حرکت می‌کردیم و به‌سوی مقصدی معلوم که یادم نیست چه بود، پیش می‌رفتیم تا اینکه آن حادثه پیش آمد. وسیلهٔ نقلیه ما را بعد از چند پیچ‌وتاب وحشت‌زا به لب پرتگاهی ژرف رساند و یک‌باره معلق نمود. همگی در خلأ قرار گرفتیم و وسیلهٔ ما رفته‌رفته حالت تبرید گرفت و احساس غریبی به ما یازده تن دست داد، تا بالاخره لحظه‌ای رسید که دیگر ما هیچ چیز نفهمیدیم و هیچ خاطره‌ای از گذشته به خاطرمان نماند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وقتی به خود آمدیم و چشم گشودیم، پنداشتی از برودتی سخت بیرون آمده بودیم. در محفظه‌ای جا داشتیم به‌شکل استوانه که از ماده‌ای شفاف ساخته و پرداخته شده بود. به محفظه نور خاکستری می‌تاباندند، طوری‌که همه‌چیز به‌غایت راحت بود و هیچ‌چیز هیچ‌کس را نمی‌آزرد. آنجا ظاهراً یک استراحتگاه، یک محل آسایش و آرامش و شاید هم یک محل آزمایش بود با چندین آئینهٔ محدب و مقعر که در امتداد بی‌نهایت ما را بزرگ و کوچک، دور و نزدیک نشان می‌داد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از مدتی که از اقامت ما گذشت، گرسنه شدیم و بی‌اعتبار. جمعی که از چشم ما پنهان بودند ولی سایه‌شان گرداگرد ما محسوس بود، این مهم را به‌درستی دریافتند. همهٔ ما یازده تن را در یک صف، در کنار هم قرار دادند. درست به‌عرض محفظه. با اشارتی که به‌درستی ندانستیم از کدام سو بود، رو به‌سوی جهت اشاره خزیدیم. هریک از ما به‌ترتیب شعور خویش دریافته بود که نخستین هدف سیرکردن شکم است. در اولین راه‌پیمایی، راه به‌نظرمان طولانی آمد. آن‌قدر خزیدیم و سینه‌خیز رفتیم که آرنج‌هایمان سائیده شد. سرانجام کنار انشعابی از دو راه پهلو گرفتیم. گرسنه و نالان. خوب که دقت کردیم، دو راه آشنا پیش رو داشتیم. راه نور و راه ظلمت. با دیدن نور و ظلمت بی‌انتها برای اولین مرتبه میان ما تفرقه افتاد. از ما یازده تن دو نفر با عزمی راسخ به‌طرف تاریکی خزیدند و مابقی که من سرگروهشان شدم، به‌طرف نور ره سپردیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در طول مسیر ما همه‌جا روشن بود و سفید. بی‌هیچ دست‌انداز. به انتها که رسیدیم قوت و غذایی نیافتیم. گرسنه‌تر از پیش باز گشتیم. فقط تشخیص دادیم آنجا نیز به‌شکل استوانه‌ای ساخته شده با دیواره‌های صیقل‌یافته و تراشیده. در راه بازگشت، من در انتهای صف نُه‌نفری بودم. بی‌هیچ فکر و اندیشه‌ای، و پنداشتی غریزه بر من حکم می‌راند. نه خواسته و منطق من. از ما نُه نفر، دو نفر که سرکرده بودند، همانند مارهای زخمی بر خویشتن پیچیدند و بر اقبال دو نفری که غایب بودند، غبطه خوردند. به انشعاب که رسیدیم، لحظه‌ای باز ایستادیم و سپس حیرت‌زده و ماتم‌گرفته راه به‌سوی ظلمات پیمودیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">راه صعب‌العبور بود و خوف‌انگیز و جای لغزیدن فراوان داشت. نیمی از راه را کورمال‌کورمال طی کردیم تا چشم‌هایمان به ظلمت خو گرفت. در انتهای آن محفظه که استوانه‌ای بود، بدن‌های بی‌سر آن دو رفیق را دیدیم که شکم‌هایشان برآمده بود و دست‌هایشان ورم‌کرده. لحظه‌ای پس زدیم. اما جای درنگ نبود. از فرط گرسنگی انگار که به مطبخ وارد شدیم، در نُه تابه هریک به‌طور مساوی خوراک مغز آن دو عزیز را بلعیدیم و به‌سرعت بازگشتیم. در آسایشگاه یا آزمایشگاه شاید ساعت‌های زیادی در بی‌خبری به سر بردیم. نه از گذشته چیزی به خاطر داشتیم و نه آینده را می‌توانستیم حدس بزنیم. همه خلاصه شده بود به حال، آن‌هم در جهت سد جوع و این درد غریب هر لحظه شدت می‌یافت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دیگر بار نیز همانند مرتبهٔ پیش، طبق پیش‌بینی در یک صف کنار هم قرار گرفتیم. منتها نه نفر و راه افتادیم. به دوراهی که رسیدیم، آن دو نفری که در راه بازگشت و تجربهٔ اول خود را مغبون یافته و غبطه خورده بودند، این‌بار بی‌هیچ تردیدی باشتاب به‌طرف ظلمات خزیدند و ما هفت نفر که باز هم من سرگروهشان بودم، مثل کسی که از انتها خویشتن فرمان یافته باشد، به طرف نور ره سپردیم. فاجعه باز هم تکرار شد. در نور هیچ‌چیز نبود جز پاکی و شفافی و روشنایی. آرام بازگشتیم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در میان راه باز هم دو نفر از ما که سرکرده شده بودند، افسرده و غمگین بودند و بر خویشتن پیچیدند. از تقاطع گذشتیم و به تاریکی رسیدیم. جسد بی‌سر دو دیگر از همراهانمان را دیدیم که کناری افتاده ورم‌کرده بودند، شکم‌هایشان برآمده بود. گویی باز هم به مطبخ رفتیم و این‌بار در هفت تابه خوراک مغز را هر یک به‌طور مساوی بلعیدیم. نمی‌دانم این رفت‌وآمدن‌ها چه مدت زمان طول کشید: وقتی به خود آمدم و آرامش هشیارگونه‌ای به‌ دست آوردم که سه نفر بیشتر از گروه یازده‌نفری ما نمانده بود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ساعتی کنار هم قرار گرفتیم و آمادهٔ عزیمت شدیم. همیشه همین‌طور بود. طول محفظهٔ آسایشگاه یا آزمایشگاه را در کنار هم بودیم و طول استوانه‌های نور و ظلمت را پشت سر هم. برای ورود به نور من سرکرده بودم و در ظلمات در آخر صف قرار می‌گرفتم. به انشعاب که رسیدیم، من یک لحظه تردید کردم. نه می‌توانستم به طرف نور بروم و نه تاریکی و ظلمت. من که مردد شدم، دو رفیق دیگر با علم به یقین به طرف ظلمات خزیدند و من به‌تنهایی طول محفظهٔ نور را برای پنجمین بار پیمودم. در این طی طریق نیز هیچ‌چیز نیافتم. مغبون و مغموم و افسرده، به حال خویش افسوس خوردم. پنداشتی از انتهای خویش بازگشته بودم. از نور به در آمدم، به ظلمات فرو شدم. در انتهای ظلمات هر دو رفیق پیشین را بی‌سر یافتم در دو تابه مغز آن‌ها را بلعیدم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در آسایشگاه یا آزمایشگاه لمیده بودم. یله و آزاد. چشمانم روشنی شگفت گرفته بود، احساس تکثیر سلول‌های بدنم را می‌کردم. هزاران چشم پنهان حرکاتم را زیر نظر داشتند. یک‌باره سرم روی تنه‌ام سنگینی کرد. به جلوی یکی از آئینه‌ها که در پشت محفظهٔ شفاف تعبیه شده بود خزیدم. آئینه مشعشع بود. انوار بنفش را بر من تافت. همهٔ پیکرم را به‌وضوح نشان داد. اسکلتی بودم که ذره‌ای گوشت به استخوان‌هایم نچسبیده بود. نه روده‌ای داشتم، نه معده‌ای و نه دستگاه ادراری. هرچه بود همه مغز بود. جمجمه‌ام به‌اندازهٔ یازده نفر بزرگ شده بود. سرم روی تنه‌ام لق‌لق می‌خورد. احساس کردم خودم خودم را خورده‌ام و حالا کس دیگری شده‌ام. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بار ششم که زنگ زدند و بزاق مرا مترشح کردند، دقیقاً حس کردم برای مسابقه‌ای بزرگ آماده‌ام. چشم‌های پنهان، تمامی به‌سوی من دوخته شده بود. با پاهایی که تازه یافته بودم. سنگین و شمرده به‌ طرف دوراهی راه افتادم. با یک سه‌راهی روبه‌رو شدم. غریزه دیگر در من حکم نمی‌کرد و فرمان نمی‌راند. با تکیه بر خویشتن به‌چالاکی به راه سوم فرو رفتم. شنیدم آن عده‌ای که از چشم‌ها پنهان بودند، پشت سرم پیروزمندانه خندیدند. به انتهای مسیرِ نه تاریک و نه روشن که رسیدم، به مطبخ درآمدم. به‌جای تابه مغز صفحات به‌هم‌پیوستهٔ کتابی دیدم از زر و سیم. در صفحهٔ اول دو تصویر حک کرده بودند از نمونه‌های انسان‌های ماقبل تاریخ. صفحات را به‌سرعت در نوردیدم. در صفحهٔ آخر عکس خود را یافتم که به قابی چوبین مزین بود. زیرش نوشته بودند تداوم اندیشه‌های کتمان‌شده. از انتهای مطبخ بوی هوا آمد. انتهای مطبخ را پیش رفتم. در به‌ناگاه بسته شد. تنها و حیرت‌زده بودم. نه از محفظه خبری بود و نه از آن فضای مجهول و رعب‌انگیز. من در بیکرانهٔ فضای اکسیژن بر بام بلندترین و رفیع‌ترین قلهٔ زمین ایستاده بودم با حس طعم خوش همهٔ مغزهای جهان. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">چاپ اول، ۵ آبان ۱۳۵۶، روزنامهٔ کیهان، بخش هنر و اندیشه</span></i></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><i><span style="font-weight: 400;">ویرایش، بهار ۱۴۰۲، ونکوور</span></i></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/04/28/%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87%db%8c%d8%a7%d8%af/">دوازدهمین &#8211; داستان کوتاهی از زنده‌یاد استاد محمد محمدعلی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2024/04/28/%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87%db%8c%d8%a7%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">22774</post-id>	</item>
		<item>
		<title>معرفی کوتاه سه نمایشنامه: شش شخصیت در جستجوی نویسنده، مجلس قربانی سنمار و اهانت به تماشاگر</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2024/04/07/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%d8%b4%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%b4%d8%b4-%d8%b4%d8%ae%d8%b5%db%8c%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d8%ac/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2024/04/07/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%d8%b4%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%b4%d8%b4-%d8%b4%d8%ae%d8%b5%db%8c%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d8%ac/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 08 Apr 2024 01:11:07 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[بهرام بیضایی]]></category>
		<category><![CDATA[بهمن فرزانه]]></category>
		<category><![CDATA[پیتر هانتکه]]></category>
		<category><![CDATA[خانهٔ کاغذی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[عاطفه اسدی]]></category>
		<category><![CDATA[علی اصغر حداد]]></category>
		<category><![CDATA[علی‌اصغر حداد]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[لوئیجی پیراندللو]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=22672</guid>

					<description><![CDATA[<p>عاطفه اسدی &#8211; آلمان در این شماره به معرفی کوتاه سه نمایشنامه از سه نویسندهٔ متفاوت پرداخته‌ام که هرکدام به‌نوعی، منحصربه‌فرد، خلاقانه، پیشرو و دارای وجوه اجتماعی و انتقادی‌اند: ۱  «شش شخصیت در جست‌وجوی نویسنده» عنوان نمایشنامه‌ای است اثر لوئیجی پیراندللو، هنرمند ایتالیایی‌ برندهٔ نوبل ادبی ۱۹۳۴. این کتاب را که مشهورترین اثر اوست و در سطح جهانی به اجرا درآمده، نشر کتاب پنجره با ترجمهٔ بهمن فرزانه به چاپ رسانده است۱. در یک روز...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/04/07/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%d8%b4%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%b4%d8%b4-%d8%b4%d8%ae%d8%b5%db%8c%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d8%ac/">معرفی کوتاه سه نمایشنامه: شش شخصیت در جستجوی نویسنده، مجلس قربانی سنمار و اهانت به تماشاگر</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b9%d8%a7%d8%b7%d9%81%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%af%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">عاطفه اسدی</a> &#8211; آلمان</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این شماره به معرفی کوتاه سه نمایشنامه از سه نویسندهٔ متفاوت پرداخته‌ام که هرکدام به‌نوعی، منحصربه‌فرد، خلاقانه، پیشرو و دارای وجوه اجتماعی و انتقادی‌اند:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>۱</b><span style="font-weight: 400;"> </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«شش شخصیت در جست‌وجوی نویسنده» عنوان نمایشنامه‌ای است اثر لوئیجی پیراندللو، هنرمند ایتالیایی‌ برندهٔ نوبل ادبی ۱۹۳۴. این کتاب را که مشهورترین اثر اوست و در سطح جهانی به اجرا درآمده، نشر کتاب پنجره با ترجمهٔ بهمن فرزانه به چاپ رسانده است<span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۱</sup></span></span>.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در یک روز عادی، کارگردان و بازیگرانش مشغول تمرین تئاترند که ناگهان در سالن باز می‌شود، شش نفر که صورتک‌های عجیبی روی سرشان گذاشته‌اند، می‌آیند جلو و می‌گویند که دنبال یک نویسنده می‌گردند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یکی از اصلی‌ترین چیزهایی که در نمایشنامه با آن بازی می‌شود، مسئلهٔ واقعیت است. در میان گفت‌وگوهایی بین شخصیت‌های روی سِن و شخصیت‌های تازه‌وارد درمی‌گیرد، و آنچه پررنگ به چشم می‌آید این است که هرکدام، حقیقت را به‌شیوهٔ خودشان تعریف کرده و به آن باور دارند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بااینکه پیراندللو به جادوگرِ ساختنِ تئاتر از دل تحلیل‌های روان‌شناسانه معروف است، اما در خلق لایه‌های روان‌شناختی شخصیت‌ها یا مطرح‌کردن سؤالاتی پیرامون چیستی انسان بودن یا نبودن، آن‌قدر ظرافت را رعایت کرده، که حتی مخاطب عام هم بتواند تا حدی از خوانش نمایشنامه لذت ببرد. این مسئله که بالاخره بشر واقعی چیست، کیست و آیا ادعای شخصیت‌ها مبنی‌ بر اینکه واقعاً شخصیت زاده شده‌اند، درست است یا نه، و آن‌ها واقعاً به خودآگاهی پسامدرنیستی رسیده‌اند یا دارند دروغ می‌گویند، در نمایشنامه مطرح می‌شود، اما آن را سخت‌فهم نمی‌کند و اتفاقاً به منحنی وقایع داستان، سیری پرهیجان‌تر می‌دهد.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-22676" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/04/598d5cf0-ce8d-477d-97b6-437be19c0970-copy.jpg?resize=319%2C500" alt="شش شخصیت در جستجوی نویسنده" width="319" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/04/598d5cf0-ce8d-477d-97b6-437be19c0970-copy.jpg?w=319&amp;ssl=1 319w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/04/598d5cf0-ce8d-477d-97b6-437be19c0970-copy.jpg?resize=191%2C300&amp;ssl=1 191w" sizes="(max-width: 319px) 100vw, 319px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نمایشنامه به پیشینهٔ باستانی هنر نمایش و صحنه به‌عنوان عرصه‌ای برای تصویرکردن ایده‌های خلاقانه و طرح پرسش، ادای دین می‌کند و ضمن استفاده از این چارچوب کلاسیک، آن را شکسته، نمایشی در دل نمایش می‌سازد، دست می‌گذارد روی ساختگی‌بودن عناصر نمایشی، و به‌نوعی عصیان می‌کند. این عصیان خلاقانه و خلق متافیکشن در سال‌های ابتدایی دههٔ ۲۰، برای تماشاگرانی که اثری کلاسیک و آشنا می‌خواستند، دوست‌داشتنی نبود و باعث شد پیراندللو نه‌تنها بازخوردهایی منفی بگیرد بلکه رو به او فریاد بزنند که جایش در دیوانه‌خانه است، نه صحنهٔ تئاتر! اما گذشت زمان، هم ناب‌بودن خلاقیت نمایشنامه برای زمان خودش را نشان داد و هم تازگی آن، برای ما خواننده‌هایی که این کتاب ۱۱۶ صفحه‌ای را به دست می‌گیریم. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌نظرم خواندن این نمایشنامه برای مخاطب حرفه‌ای ادبیات ضروری است و هنرجوی ادبیات هم در جست‌وجوی بهترنوشتن و یادگرفتن تکنیک‌ها، می‌تواند از این کلاس فشردهٔ آموزشی استفاده کند و شکلی از کاربردهای فراداستان/فراتئاتر را با توجه‌ به آن، بیاموزد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">خواندنش را به تمام دلایل بالا، پیشنهاد می‌کنم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>۲</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«مجلس قربانی سنمّار» عنوان نمایشنامه‌ای است که بهرام بیضایی آن را در سال ۱۳۷۷ نوشته، و سپس «نشر مطالعات و فرهنگ زنان» برای اولین‌بار آن را در سال ۱۳۸۰ منتشر کرده است<span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><sup>۲</sup></span>.</span><span style="font-weight: 400;"> این نمایشنامه ماجرای سنمّار، معمار ایرانی-رومی مشهور در زمان ساسانیان، است که به‌دستور شاه نعمان یکم، پادشاهی از سلسلهٔ عرب «لخمی‌ها» که در منطقه‌ای به‌نام حیره (نزدیک به عراق کنونی) حکمرانی می‌کرد، به‌کار ساخت «خورنق» برای او گماشته می‌شود. خورنق، در لغت یعنی دارای سقف زیبا، و کاخی است که تالارهایی رنگی و زیبا دارد که در متن نمایشنامه، به‌دقت توصیف شده است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نمایشنامه از جایی شروع می‌شود که سنمّار مُرده، و آدم‌هایی دارند اطراف جسدش دربارهٔ او و چگونگی مرگش و کاخی که ساخته، صحبت می‌کنند تا اینکه ناگهان جسد خودش هم بلند می‌شود و به‌ گفت‌وگو می‌پیوندد و ماجرا را از زاویهٔ دید خودش روایت می‌کند. در واقع چند زاویهٔ دید مختلف اصلی (دیگری و آن‌دیگری، سنمّار و نعمان) در هم می‌آمیزند و به‌شیوه‌ای سیال، در زمان به‌ عقب حرکت کرده و ماجرا را از قبل‌تر، تعریف می‌کنند. به‌نظر می‌آید شخصیت‌های فرعی به‌جز خود سنمّار و نعمان، انگار متعلق به عالمی از جنس کابوس و رؤیا هستند و به‌شیوه‌ای وهم‌گونه صحبت می‌کنند، و انگار عنصری‌اند که ماجرای سنمّار را بین دنیای رئال و سورئال، معلق نگه می‌دارند و به آن تم تاریک‌تر و هراس‌انگیزتری می‌بخشند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از «مجلس قربانی سنمّار» می‌توان تحلیل‌ها و برداشت‌های گوناگونی داشت.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-22677" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/04/9789646751279.jpg?resize=355%2C500" alt="مجلس قربانی سنمار" width="355" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/04/9789646751279.jpg?w=355&amp;ssl=1 355w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/04/9789646751279.jpg?resize=213%2C300&amp;ssl=1 213w" sizes="auto, (max-width: 355px) 100vw, 355px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من فکر می‌کنم ایدهٔ اصلی این نمایشنامه، نگاهی دردناک به پدیدهٔ «نخبه‌کشی» است، و اینکه همیشه آدم‌هایی که فراتر از زمان خودشان می‌اندیشند و به‌قول فروغ «در سرزمین قدکوتاهان»، از کادرها بیرون می‌زنند، تاوان اندیشهٔ خود را با قربانی‌شدن می‌دهند، و برخورد حکومت با آن‌ها طوری‌ست که ممکن است تا حد نیاز، در راستای سازندگی از آن‌ها بهره‌کشی کنند اما وقتی می‌بینند قادر به تاب‌آوردن این‌همه آزاداندیشی نیستند، جرقه‌های اندک تغییر توی مغزشان ناگهان خاموش می‌شود و نخبه‌ها را حذف کرده و خط می‌زنند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این نمایشنامه هم مثل بسیاری از آثار بیضایی، تسلط او بر تاریخ و ادبیات کهن را نشان می‌دهد. نثر او و دایرهٔ واژگان غنی‌اش مثل همیشه، همچنان که شاعرانه و تلخ و ملموس است، کوبنده و اثرگذار نیز است و هم‌جواری واژه‌های سهل و ثقیل در کنار یکدیگر در بافت کلی متن، نمایشنامه را به اثری کوبنده و دارای پتانسیل اجرایی به‌شدت بالا تبدیل کرده، البته ظاهراً خود بیضایی تا‌به‌حال این اثر را روی صحنه نبرده‌ است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>۳</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«الان شما معذبید که در معرض تماشایید و مورد خطاب، چون خود را آماده کرده بودید که در پناه تاریکی، راحت به تماشا بنشینید… »</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«اهانت به تماشاگر» نوشتهٔ پیتر هانتکه و با ترجمهٔ علی‌اصغر حدّاد را «نشر چشمه» منتشر کرده است<span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><sup>۳</sup></span></span><span style="font-weight: 400;">. این نمایشنامه گویی ایده‌ای ضدتئاتری دارد و از تمام قوانین و مفاهیمی که دربارهٔ تئاتر می‌شناسیم، تا حدی آشنایی‌زدایی می‌کند. سپس نمایشنامه با لحنی که هرچه بیشتر پیش می‌رویم، بی‌پرواتر، خشن‌تر و اهانت‌بارتر می‌شود، با تماشاگر صحبت و به او توهین می‌کند. از نظر لحن، نمایشنامه تا حدی همان تم آشنای «اتهام به‌ خود» دیگر اثر هانتکه را دارد، اما در انتها، به‌نظرم عصبانی‌تر از آن است.</span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-22678" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/04/79603.jpeg?resize=338%2C500" alt="اهانت به تماشاگر" width="338" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/04/79603.jpeg?w=338&amp;ssl=1 338w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/04/79603.jpeg?resize=203%2C300&amp;ssl=1 203w" sizes="auto, (max-width: 338px) 100vw, 338px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شاید اگر تئاتر و اجزای آن و شیوهٔ نشستن تماشاچی‌ها را، دنیا و آدم‌ها و طبقات مختلف اجتماعی در نظر بگیریم، گویی نمایشنامه می‌خواهد با خطاب‌قراردادن گروه‌های مختلف مردم، قرارگرفتن در جایگاه تماشاگر در دنیا، چپیدن در یک گوشهٔ امن و مخفی‌شدن و در کل «منفعل‌بودن» و فقط نگاه‌کردن بدون هیچ اکت و عملی را به‌این طریق بی‌پروا و صریح، نقد کند و به‌ چالش بکشد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با وجودی‌که نخستین اجراهای این اثر در سالن خوب پیش نرفته و از سوی مخاطب درک نشده و آن‌طور که انتظار می‌رفته، از آب در نیامده و نویسنده را ناامید کرده است، اما به‌نظرم در یک اجرای خوب، می‌شود تأثیرگذاری متن آن را بیشتر لمس کرد. هرچند که خواندنش بدون تصور اجراشدن برای من به‌تنهایی جذاب بود و البته که پیشنهادش می‌کنم.</span></p>
<hr />
<p><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۱</sup></span></span><span style="font-weight: 400;">نسخهٔ الکترونیک این کتاب را می‌توان از طریق</span><a href="https://fidibo.com/book/94601-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%B4-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D8%AC%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87"><span style="font-weight: 400;"> اپلیکیشن فیدیبو</span></a><span style="font-weight: 400;"> خریداری کرد.</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۲</sup></span></span><span style="font-weight: 400;">این کتاب را می‌توان به‌صورت حضوری یا آنلاین از </span><a href="https://panbeh.com/product/b0005185-sanmar-sacrifice-council/"><span style="font-weight: 400;">کتاب‌فروشی پان‌به</span></a><span style="font-weight: 400;"> در ونکوور خریداری کرد.</span></span></p>
<p><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><span style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 400;"><sup>۳</sup></span></span><span style="font-weight: 400;">نسخهٔ الکترونیک این کتاب را می‌توان از اپلیکیشن‌های </span><a href="https://fidibo.com/book/79365-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-15"><span style="font-weight: 400;">فیدیبو</span></a><span style="font-weight: 400;"> و </span><a href="https://taaghche.com/book/79603/%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DA%AF%D8%B1"><span style="font-weight: 400;">طاقچه</span></a><span style="font-weight: 400;"> خریداری کرد.</span></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/04/07/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%d8%b4%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%b4%d8%b4-%d8%b4%d8%ae%d8%b5%db%8c%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d8%ac/">معرفی کوتاه سه نمایشنامه: شش شخصیت در جستجوی نویسنده، مجلس قربانی سنمار و اهانت به تماشاگر</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2024/04/07/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%b3%d9%87-%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%d8%b4%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%b4%d8%b4-%d8%b4%d8%ae%d8%b5%db%8c%d8%aa-%d8%af%d8%b1-%d8%ac/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">22672</post-id>	</item>
		<item>
		<title>یک تناقض خوش‌طعم؛ معرفی مجموعه‌داستان «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان» نوشتهٔ نوشا وحیدی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2024/03/25/%db%8c%da%a9-%d8%aa%d9%86%d8%a7%d9%82%d8%b6-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%b7%d8%b9%d9%85%d8%9b-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2024/03/25/%db%8c%da%a9-%d8%aa%d9%86%d8%a7%d9%82%d8%b6-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%b7%d8%b9%d9%85%d8%9b-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 26 Mar 2024 02:27:10 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[خانهٔ کاغذی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[شام کریسمس، خورش قیمه‌بادنجان]]></category>
		<category><![CDATA[شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان]]></category>
		<category><![CDATA[شام کریمس خورش قیمه بادنجان]]></category>
		<category><![CDATA[عاطفه اسدی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[نشر رها]]></category>
		<category><![CDATA[نوشا وحیدی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=22591</guid>

					<description><![CDATA[<p>عاطفه اسدی &#8211; آلمان «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان»* عنوان اشتهابرانگیز مجموعه‌داستانی‌ست نوشتهٔ «نوشا وحیدی». عبارتی‌ متناقض، کوتاه و عمیق که بر اساس اسم یکی از داستان‌های مجموعه انتخاب شده است و به‌زیبایی تناقض زنده در آدم‌های مهاجر را نمایندگی می‌کند. آدم‌هایی که اگرچه در محیط تازهٔ خود ‌جا افتاده‌اند و تا حد زیادی از سد نوستالژی عبور کرده‌اند، اما همچنان تناقضات گوناگون درونی و فرهنگی خودشان را در بستر جامعهٔ جدید میزبان با خود حمل...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/03/25/%db%8c%da%a9-%d8%aa%d9%86%d8%a7%d9%82%d8%b6-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%b7%d8%b9%d9%85%d8%9b-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa/">یک تناقض خوش‌طعم؛ معرفی مجموعه‌داستان «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان» نوشتهٔ نوشا وحیدی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b9%d8%a7%d8%b7%d9%81%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%af%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">عاطفه اسدی</a> &#8211; آلمان</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان»*</span><span style="font-weight: 400;"> عنوان اشتهابرانگیز مجموعه‌داستانی‌ست نوشتهٔ «نوشا وحیدی». عبارتی‌ متناقض، کوتاه و عمیق که بر اساس اسم یکی از داستان‌های مجموعه انتخاب شده است و به‌زیبایی تناقض زنده در آدم‌های مهاجر را نمایندگی می‌کند. آدم‌هایی که اگرچه در محیط تازهٔ خود ‌جا افتاده‌اند و تا حد زیادی از سد نوستالژی عبور کرده‌اند، اما همچنان تناقضات گوناگون درونی و فرهنگی خودشان را در بستر جامعهٔ جدید میزبان با خود حمل می‌کنند. و باید ذکر کرد که کلمهٔ «تناقض» اینجا بار منفی ندارد. انسان با همین تضادها و تناقضات درونی است که تبدیل به خود واقعی‌اش می‌شود؛ خودی که می‌تواند زنی باشد که در شب کریسمس، دستور پخت خورش قیمه‌بادنجان را به زن غیرایرانیِ شوهر سابقش می‌دهد&#8230;</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما بدون ورود به فضای داستان‌ها، تنها با خواندن اسم کتاب و دانستن این خلاصه که نویسنده، خارج از ایران می‌نویسد و منتشر می‌کند، می‌شود حدس زد در دل این مجموعه چه خبر است. اما آیا وحیدی، در مسیر کلیشه‌های ادبیات مهاجرت باقی مانده و تکرارشان کرده یا دست به تجربه‌هایی تازه زده است؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این‌ها را باید با خواندن کتاب فهمید. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب که در سال ۲۰۲۳ از سوی <a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%86%d8%b4%d8%b1-%d8%b1%d9%87%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">نشر «رها»</a> در ونکوور کانادا منتشر شده و نُه داستان را در برمی‌گیرد، دومین مجموعهٔ نوشا وحیدی است؛ نویسنده‌ای که نوشتن را در کارگاه‌های «حسین آبکنار» و «محمد محمدعلی» به‌طور حرفه‌ای دنبال کرده و کتاب اولش را به‌عنوان ناشرمؤلف تحت عنوان «هفت ترانهٔ شاد و غمین» در سال ۲۰۱۸ از طریق خدمات انتشارات «پان‌به» در ونکوور به چاپ رسانده است.</span></p>
<figure id="attachment_22594" aria-describedby="caption-attachment-22594" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-22594" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/03/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%A7-%D9%88%D8%AD%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%DB%B1.jpg?resize=500%2C333" alt="نوشا وحیدی" width="500" height="333" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/03/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%A7-%D9%88%D8%AD%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%DB%B1.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/03/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%A7-%D9%88%D8%AD%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%DB%B1.jpg?resize=300%2C200&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/03/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%A7-%D9%88%D8%AD%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%DB%B1.jpg?resize=95%2C62&amp;ssl=1 95w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-22594" class="wp-caption-text"></span> <span style="font-family: sahel;">نوشا وحیدی</span></figcaption></figure>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داستان‌های این مجموعه به‌ترتیب «چند گرم ماری‌جوآنا»، «جشن تولد»، «روز پاتریک مقدس»، «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان»، «دگردیسی»، «شبی در بوستون‌بار»، «پری‌رو در پاریس»، «سکوت» و «اصفهان در قاب‌ها» نام دارند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌عقیدهٔ من، یکی از تفاوت‌های این مجموعه با بسیاری از آثار فارسی‌زبان که در ردهٔ ادبیات مهاجرت قرار می‌گیرند، کم‌رنگ‌بودن ردّپای نوستالژی در آن است؛ این را بدون ارزش‌گذاری روی استفاده از نوستالژی می‌گویم و آن را ویژگی‌ای منحصربه‌خود برای این کتاب در نظر می‌گیرم. البته که در تمام داستان‌های نوشا وحیدی، ایران و عناصری مربوط به آن کمابیش حضور دارند و حتی گاهی تبدیل به لوکیشن اصلی داستان می‌شوند، اما این حضور، غالباً در پس‌زمینه اتفاق می‌افتد. انگار که شخصیت‌های خلق‌شده توسط نویسنده، از تروماها و بحران‌هایی که زیست در جغرافیایی جدید به آدم مهاجر می‌دهد، گذر کرده باشند و با وجودی که هرکدام همچنان غم و شادی‌ها و زخم‌هایی از گذشته را با خود حمل می‌کنند، آدم‌هایی جاافتاده در محیط جدیدشان‌اند. بنابراین می‌توان گفت آثار مربوط به ادبیات مهاجرت، بدون مستقیم‌گویی از نوستالژی هم می‌توانند حرف برای گفتن داشته باشند و پدیدهٔ زندگی یک مهاجر را از زوایایی دیگر هم تماشا کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وحیدی در این مجموعه، با الهام از رویدادهای عادی زندگی، تلاش می‌کند بستر داستان‌هایش را بسازد. او بیش از آنکه بخواهد شیطنت‌های فرمی و تکنیکی و&#8230; انجام بدهد، گویی می‌کوشد قصه‌هایی بنویسد که در عین سادگی، شخصیت‌محورند و از نگاهی روان‌شناسانه برخوردارند. در اغلب داستان‌ها، اگرچه به سمت‌وسوی اتفاق‌محوربودن هم نزدیک می‌شویم اما آنچه بیشتر حائز اهمیت است، به‌عقیدهٔ من درونیات شخصیت اصلی است. در این قصه‌های ساده اما وحیدی از جزئیات غافل نمی‌شود و توجه ویژه به آن‌ها و به کارکردگرفتن از آن‌ها دارد. از خال‌کوبی روی بازوی زن گرفته تا سس ماسیدهٔ دور دهان بچه‌ها، عطر تنی که با سال‌ها پیش فرق کرده و بوی دود و آتشی که در فضا پیچیده، همه نشانگر این است که نویسنده مشاهده‌گر خیلی خوبی‌ست و توانایی فوق‌العاده‌ای در ثبت جزئیات و ساختن توصیف‌های زنده دارد. علاوه بر به‌خوبی تماشا‌کردنِ جزئیات و اشیاء، به‌نظر من وحیدی آدم‌ها را هم به‌خوبی تماشا می‌کند و به حرکات ظریف آن‌ها توجهی ویژه دارد. نثر او، نثر روانی است که تصویر و فضا می‌سازد و خواننده را به دل عطر و بو و مزه و سرما و گرما می‌کشاند. من در برخوردی سلیقه‌ای، می‌توانم بگویم بعضی جاها با انتخاب کلمات یا عبارت‌هایی که به متنی امروزی، جنبه‌ای آرکائیک می‌دادند، زیاد موافق نبودم. می‌توانم به‌عنوان نمونه به «لمحه» یا «سری پرهوش» و «هوش‌ربا» اشاره کنم. و این ریزبینی‌ها هم اتفاقی است که موقع خواندن یک کتاب خوب در خواننده رخ می‌دهد؛ نثر همواره‌خوب نویسنده، خواننده‌‌ای را که در متن غرق شده سخت‌گیر می‌کند و سطح توقعش را می‌برد بالا. همان‌طور که نوشتم، کتاب این امکان را به خواننده می‌بخشد که بتواند خود را در محیطی که قصه درونش اتفاق می‌افتد، حس کند، با شخصیت‌ها مست شود، برقصد، هم‌سفر شود، اشک بریزد و بخندد و ملغمه‌ای از حس‌های مختلف را در آن واحد تجربه کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-22595" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/03/4-Sham-e-Chrismas-Mochup.jpg?resize=500%2C500" alt="جلد کتاب «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان»" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/03/4-Sham-e-Chrismas-Mochup.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/03/4-Sham-e-Chrismas-Mochup.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/03/4-Sham-e-Chrismas-Mochup.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2024/03/4-Sham-e-Chrismas-Mochup.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما از کلمات «اشک» و «حس» استفاده کردم، یادم آمد بگویم که به‌لحاظ بار حسی، داستان‌های این مجموعه از نظر من کاملاً متعادل‌اند؛ نه می‌کوشند در انتقال حس غم به خواننده در موقعیت‌های تلخ، غلوآمیز باشند، و نه آن طنز تلخی را که خیلی زیرپوستی در پس‌زمینهٔ بیشترشان وجود دارد، به‌طور اغراق‌شده و مستقیم مطرح می‌کنند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بیشتر داستان‌های این مجموعه از راوی اول‌شخص برخوردارند، که به‌اعتقاد من برای کتاب مثل تیغی دولبه عمل کرده است. در بسیاری از موارد، راوی اول‌شخص و آن «من» گوینده می‌تواند هم‌حسی خوبی با مخاطب ایجاد کند و او را فوراً درون قصه بکشد و امکان همذات‌پنداری عمیق ایجاد کند. اما از سوی دیگر، وقتی از ظرفیت‌هایی که راوی اول‌شخص در اختیار نویسنده می‌گذارد، به‌طور متنوع و خلاقانه استفاده نشود، ممکن است انتخاب آن در همهٔ کارها، جواب ندهد. برای مثال، ممکن است در جاهایی تصور شود که مرز میان مؤلف و راوی از بین رفته است و شخصیت‌ها قدری شبیه به‌هم شده‌اند؛ در بعضی داستان‌ها ما «من»‌هایی را داریم که تا حد زیادی مشابه یکدیگر حرف می‌زنند و مثلاً دایرهٔ کلمات یکسانی دارند حتی اگر از نظر اندیشه، با یکدیگر متفاوت باشند. چیزی که در این مجموعه من دوست داشتم بیشتر ببینم، لحن‌سازی بود و توجه به صداهای مختلف. وحیدی در دیالوگ‌نویسی‌ها تا حد زیادی توانسته لحن بسازد و صداها را از هم تفکیک کند، اما شخصیت‌ها اغلب به‌سبب همان انتخاب راوی اول‌شخص که اشاره کردم، لحن‌هایی یکسان دارند. غالباً بیانی شاعرانه دارند، علاقه‌مند به ادبیات‌اند، و حتی وقتی غر می‌زنند این بیان شاعرانه زیاد شکسته نمی‌شود. در برخوردی سلیقه‌ای، من دوست دارم از نوشا وحیدی داستان‌هایی به‌زبان محاوره بخوانم، یا اگر از سطح زبان فراتر برویم، دوست دارم داستان‌هایی از او بخوانم که با محوریت راوی‌ها و شخصیت‌های مرد، کودک، و حتی حیوانات و اشیاء نوشته شده‌اند؛ داستان‌هایی که به‌لحاظ فرم و انتخاب ژانر، جسورتر و خلاق‌ترند؛ تجربه‌هایی نزدیک به داستان «چند گرم ماری‌جوانا» که در آن ماجرایی عشقی و به‌عبارت بهتر، یک زندگی از سه زاویه‌دید مختلف نمایش داده می‌شود و عدم قضاوت و چندصدایی در آن پررنگ است. و امیدوارم همان‌طور که در ابتدای این کتاب اشاره شده، از نوشا وحیدی رمان نیز بخوانیم. چرا که او قصه‌گوی خوبی‌ست و بسیاری از داستان‌های همین مجموعه هم پتانسیل این را دارند که ایده‌ای برای یک رمان یا داستان بلندتر باشند؛ برای خود من داستان «اصفهان در قاب‌ها» چنین حس و حالی را ایجاد می‌کرد و دوست داشتم کار مفصل‌تری بخوانم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این کتاب را به مخاطبان جدی ادبیات که دنبال لذت‌بردن از خواندن‌اند و علاقه‌مند به نقد، و به آن‌ها که صرفاً قصه‌خواندن دوست دارند، و به آن‌ها که داستان‌نویس‌اند و باید یک‌عالمه داستان کوتاه بخوانند و مشق کنند و یاد بگیرند، پیشنهاد می‌کنم.</span></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">*<span style="font-weight: 400;">برای خرید نسخه‌‌های الکترونیک و چاپی این کتاب به‌صورت آنلاین از لینک زیر استفاده کنید:</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><a href="https://bit.ly/RahaaBookstore"><span style="font-weight: 400;">https://bit.ly/RahaaBookstore</span></a></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/03/25/%db%8c%da%a9-%d8%aa%d9%86%d8%a7%d9%82%d8%b6-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%b7%d8%b9%d9%85%d8%9b-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa/">یک تناقض خوش‌طعم؛ معرفی مجموعه‌داستان «شام کریسمس؛ خورش قیمه‌بادنجان» نوشتهٔ نوشا وحیدی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2024/03/25/%db%8c%da%a9-%d8%aa%d9%86%d8%a7%d9%82%d8%b6-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%b7%d8%b9%d9%85%d8%9b-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">22591</post-id>	</item>
		<item>
		<title>عبور چند مورچه از لابه‌لای خطوط &#8211; معرفی مجموعه‌داستان «مورچه‌های دوست‌داشتنی»؛ اثری از شبنم کاظمی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2024/03/05/%d8%b9%d8%a8%d9%88%d8%b1-%da%86%d9%86%d8%af-%d9%85%d9%88%d8%b1%da%86%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d9%84%d8%a7%d8%a8%d9%87%d9%84%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%b7%d9%88%d8%b7-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2024/03/05/%d8%b9%d8%a8%d9%88%d8%b1-%da%86%d9%86%d8%af-%d9%85%d9%88%d8%b1%da%86%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d9%84%d8%a7%d8%a8%d9%87%d9%84%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%b7%d9%88%d8%b7-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 06 Mar 2024 01:04:50 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[خانهٔ کاغذی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[شبنم‌ کاظمی]]></category>
		<category><![CDATA[عاطفه اسدی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=22479</guid>

					<description><![CDATA[<p>عاطفه اسدی &#8211; آلمان «مورچه‌های دوست‌داشتنی» عنوان مجموعه‌داستانی نوشتهٔ شبنم کاظمی است که انتشارات «سایه‌ها» به‌تازگی، در زمستان ۱۴۰۲، آن را منتشر کرده است. شبنم کاظمی، نویسنده و مترجم ایرانی است که پیش از این بسیاری از داستان‌هایش در مجلات مستقل ادبی، وب‌سایت‌های گوناگون و کتاب‌های آنتولوژی گروهی منتشر شده‌اند. او سرانجام بعد از حدود پانزده سال فعالیت جدی و کارگاهی ادبی، تصمیم به انتشار نخستین مجموعهٔ خود گرفته است. «مورچه‌های دوست‌داشتنی»، اولین مجموعهٔ شبنم...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/03/05/%d8%b9%d8%a8%d9%88%d8%b1-%da%86%d9%86%d8%af-%d9%85%d9%88%d8%b1%da%86%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d9%84%d8%a7%d8%a8%d9%87%d9%84%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%b7%d9%88%d8%b7-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c/">عبور چند مورچه از لابه‌لای خطوط &#8211; معرفی مجموعه‌داستان «مورچه‌های دوست‌داشتنی»؛ اثری از شبنم کاظمی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d8%b9%d8%a7%d8%b7%d9%81%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%af%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">عاطفه اسدی</a> &#8211; آلمان</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«مورچه‌های دوست‌داشتنی» عنوان مجموعه‌داستانی نوشتهٔ شبنم کاظمی است که انتشارات «سایه‌ها» به‌تازگی، در زمستان ۱۴۰۲، آن را منتشر کرده است. شبنم کاظمی، نویسنده و مترجم ایرانی است که پیش از این بسیاری از داستان‌هایش در مجلات مستقل ادبی، وب‌سایت‌های گوناگون و کتاب‌های آنتولوژی گروهی منتشر شده‌اند. او سرانجام بعد از حدود پانزده سال فعالیت جدی و کارگاهی ادبی، تصمیم به انتشار نخستین مجموعهٔ خود گرفته است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«مورچه‌های دوست‌داشتنی»، اولین مجموعهٔ شبنم کاظمی که با مقدمه‌ای مهم و خواندنی از نویسنده، شاعر و استاد ادبیات، مهدی موسوی، منتشر شده، شامل بیست داستان کوتاه است. مانند بسیاری از نویسندگان مستقل که علیه سانسور و سرکوب مبارزه می‌کنند، کاظمی نیز به تیغ سانسور و جراحی‌شدن کلماتش از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تن نداده و کتابش را به‌صورت «رایگان» برای دانلود در اینترنت قرار داده است تا داستان‌ها سالم و بدون هیچ‌گونه سانسوری، به دست مخاطب برسند؛ حتی به قیمت اینکه این رویه باعث شود او به‌عنوان نویسنده، از انتشار کتابش هیچ درآمدی نداشته باشد، هیچ تریبون رسمی‌ای انتشار کتاب را خبررسانی نکند و در نهایت، نسخه‌های کاغذی محدود کتاب، مانند جنسی ممنوعه از طریق دست‌فروش‌های خیابان انقلاب، به‌دست مخاطبان برسند. و البته در اوج تلخی، همهٔ این‌ها قدرتمندبودن ادبیات را نشان می‌دهند و‌ پیروزی آن بر ممنوعیت‌ها و خط‌خوردن‌ها.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از جمله داستان‌های این کتاب می‌توان به «رادیوبندر»، «یا ستارالعیوب»، «مجلس شاهنامه‌خوانی»، «از تایلند متنفرم» و «خون‌بها» اشاره کرد. ‌داستان‌های کاظمی اغلب پس‌زمینه‌ای رئال دارند و متعلق‌اند به جهان واقعی اطراف ما. اما این واقع‌گرایی‌ و سرک‌کشیدن به فضاهای مختلف شهری و حتی روستایی، باعث نشده داستان‌ها تن به کلیشه‌ها بدهند و تجربه‌هایی تکراری در این زمینه باشند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کاظمی در هر داستان، به‌طریقی کوشیده خلاقیت و جهان‌بینی خاص خود را در اثر جاری کند. بهره‌گیری از رئالیسم جادویی و تریبون‌دادن به صداهایی که اغلب در ادبیات این روزها جایی برای شنیده‌شدن ندارند، از ویژگی‌های مهم داستان‌های این کتاب است. قاتل، بیمار روانی، نوجوان، کاراکتر ترنسکشوال و… ، از جمله صداهایی‌اند که در داستان‌های کاظمی شنیده می‌شوند. در نتیجه، می‌توان مطمئن بود که «عدم قضاوت» و نگاه خاکستری به پدیده‌ها نیز در این داستان‌ها از اهمیت ویژه‌ای برخوردارند؛ مانند طرح جلد این کتاب (نقاشی اسد فقیهی) و عناصر درهم‌تنیده‌ای که تماماً خاکستری ترسیم شده‌اند و تعامل محتوا و فرم کلی کتاب را نمایش می‌دهند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شاید پررنگ‌ترین ویژگی داستان‌های این کتاب، نزدیک‌بودن آن‌ها به فضای داستان‌های مینیمال و یا دست‌کم، گرایش آن‌ها به‌سمت چنین سبکی باشد. من می‌توانم این داستان‌ها را به «تریلر» یک فیلم سینمایی پرفروش تشبیه کنم. داستان‌های شبنم کاظمی اغلب «برش»هایی از یک زندگی‌اند. نویسنده، بی‌آنکه بخواهد درگیر توضیحات اضافی بشود، قضاوت کند یا برود جای راوی بنشیند، در موجزترین حالت ممکن، خواننده را به‌اندازهٔ چند دقیقه به تماشاکردن یک برش از زندگی شخصیت‌ها، دعوت می‌کند. حتی در داستان‌هایی هم که به‌ظاهر «اتفاق‌محور»‌اند این تماشای شتاب‌زدهٔ یک زندگی، همچنان ویژگی اصلی کار است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">‌شخصیت‌های داستان‌های کاظمی، عموماً قهرمان‌های بزرگی نیستند و اتفاقاً انسان‌های معمولی جامعه‌اند که حتی اگر پیچیدگی‌های روانی خاصی هم داشته باشند، نویسنده تلاش نمی‌کند آن‌ها را با جزئیات برای مخاطب توضیح داده و درس اخلاق یا روان‌شناسی به او بدهد. در واقع کاظمی، گویی نقش خواننده را در هر داستان، مهم و تعاملی در نظر گرفته و از او دعوت می‌کند تا آزادانه، جاهای خالی هر داستان را، با اندیشه، تخیل و قضاوت خودش پر کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ساده‌نویسی، عدم استفاده از تصاویر پیچیده، موضع‌نداشتن راوی در برابر وقایع و تصویرسازی بدون اغراق از ویژگی‌های داستان‌های مجموعه است. حتی در جاهایی که رئال جادویی به داستان سرک می‌کشد، تصویرهای خلاقانهٔ کاظمی فاقد اغراق و پیچیدگی مصنوعی‌ است و او، با نثر ساده و روان خود، خواننده را جوری با تصاویر همراه می‌کند که ما به‌عنوان مثال محوشدن یا ظهور ناگهانی آدم‌ها توی عکس، مرواریدگریستن شخصیتی و پوست‌اندازی شخصیت دیگر را جوری باور می‌کنیم که انگار اموری‌اند که در زندگی روزمره، به‌وفور با آن‌ها مواجه می‌شویم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در عین حال که برخی ویژگی‌های مشترک مانند موارد ذکرشده، نخ نامرئی اتصال داستان‌های این مجموعه به یکدیگرند و ما را با جهان‌بینی کلی نویسنده آشنا می‌کنند، باید اشاره کرد که هر داستان، فضای مستقل خود را دارد. کاظمی با حفظ جهان‌بینی مینی‌مالیستی خاکستری خود در داستان‌ها، کوشیده از روی دست خودش رونویسی نکند و تن به تکرار ندهد. جاهایی که او به تجربهٔ رئالیسم جادویی نزدیک می‌شود و شخصیت‌هایی مانند «ماهرخ» را وارد کارش می‌کند که اشک‌هایشان «مروارید» است، به‌نظر من خلاقیت در داستان‌ها به اوج خود می‌رسد و نوید این را می‌دهد که در کتاب‌های بعدی این نویسنده، قرار است از او تجربه‌هایی تازه به‌لحاظ ژانر و تکنیک و… بخوانیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">من خواندن «مورچه‌های دوست‌داشتنی»، این کتاب خوش‌خوان و متفاوت را که فقط شبیه به خودش است، پیشنهاد می‌کنم. شاید کمترین وظیفهٔ ما خوانندگان در برابر ادبیات مستقل، حمایت‌کردن از طریق دانلود کتاب، مطالعهٔ آن و به‌اشتراک‌گذاشتنش باشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شما می‌توانید در ستون تازهٔ «ستاره‌های سربی» این شماره، <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/03/04/%d8%b1%d8%a7%d8%af%db%8c%d9%88-%d8%a8%d9%86%d8%af%d8%b1-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b4%d8%a8%d9%86%d9%85-%da%a9%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">داستانی از مجموعهٔ «مورچه‌های دوست‌داشتنی» را بخوانید</a> و سپس کتاب را به رایگان، از این آدرس دریافت کنید:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><a href="https://sayeha.org/ap4241/"><span style="font-weight: 400;">https://sayeha.org/ap4241/</span></a></span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2024/03/05/%d8%b9%d8%a8%d9%88%d8%b1-%da%86%d9%86%d8%af-%d9%85%d9%88%d8%b1%da%86%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d9%84%d8%a7%d8%a8%d9%87%d9%84%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%b7%d9%88%d8%b7-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c/">عبور چند مورچه از لابه‌لای خطوط &#8211; معرفی مجموعه‌داستان «مورچه‌های دوست‌داشتنی»؛ اثری از شبنم کاظمی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2024/03/05/%d8%b9%d8%a8%d9%88%d8%b1-%da%86%d9%86%d8%af-%d9%85%d9%88%d8%b1%da%86%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d9%84%d8%a7%d8%a8%d9%87%d9%84%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%b7%d9%88%d8%b7-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">22479</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-06-24 20:36:27 by W3 Total Cache
-->