نماد سایت رسانهٔ همیاری

ریشه در واژه‌ها؛ چرا فریدون مشیری هم‌سفر روزهای مهاجرت است؟

دکتر فرشید سادات‌شریفی۱ – کیچِنِر

چکیدهٔ جستار: این جستار به‌مناسبت بیست و ششمین سالگرد درگذشت فریدون مشیری باتکیه‌بر رویکرد «ادبیات کاربردی»، می‌کوشد پیشنهادهایی در مورد اهمیت شعر برای جامعهٔ دیاسپورای فارسی‌زبان عرضه کند: نخست: نوجوییِ و سادگی برای دسترسی آسان نسل اول و دوم به زبان فصیح؛ دوم: حواس‌ورزی واژگانی در بازآفرینی طبیعت و پیوند با آیین‌های جمعی؛ سوم: وجدان بیدار مدنی، نفی خشونت و ستایش صلح در برابر تقلیل او به رمانتی‌سیسم منفعل؛ و چهارم: نگاهی متفاوت به شعر «ریشه در خاک» و تبدیل خاک جغرافیایی به خاک معنایی و فرهنگی در مهاجرت. در پایان، آوای موسیقی به‌عنوان میانجی پیوند میان‌نسلی بررسی شده است.

سرآغازِ سخن: آوایی در گوشِ خاطره‌ها؛ حتی بدونِ نام

بسیارانی از ما، بسیار پیش از آنکه نام فریدون مشیری را بر عطف کتابی در کتابخانه ببینیم یا جایگاه او را در واکاوی جریان‌شناسانهٔ شعر معاصر بدانیم، طنین کلام او را زیسته‌ایم: در غروب‌های دلگیرِ پاییز با نوای بیژن بیژنی هم‌قدم شده‌ایم؛ در شب‌های تنهایی با سرانگشتان فریدون شهبازیان بر تار و حنجرهٔ پرشکوه محمدرضا شجریان «پر کن پیاله را» را جرعه‌جرعه نیوشیده‌ایم؛ در محافل خانوادگی در غربت، ترانه‌ای همه‌گیر با نوای معین را به یادگار نگاه داشته‌ایم؛ با زخمه‌های گیتار سهیل نفیسی شب‌های سوخته را مرور کرده‌ایم؛ یا با همخوانی پرشور نسل نو با محسن نامجو در «شراب چشمان» شگفت‌زده شده‌ایم.

برای من، این امکانِ کم‌نظیر، یعنی انس پیشین با جهان واژه‌ها، پیش از رویارویی شناسنامه‌ای با صاحب اثر، تنها گواهی بر اقبال عامه یا جذابیت‌های ملودیک نیست. این اتفاق، مدخلی شایسته است به پرسشی حیاتی که ما در مهاجرت، هر روز با گوشت و پوست خود لمس می‌کنیم: چگونه شعر می‌تواند از چارچوب نخبگانی و متون بستهٔ آکادمیک بیرون بیاید، در رگ‌های روزمرگی تنیده شود و رابطهٔ ما را با زبان مادری، در هزاران فرسنگ فاصله از بستر جغرافیایی‌اش، زنده، تپنده و زاینده نگاه دارد؟ و چرا در میان انبوه نام‌های تاریخ‌ادبیات، فریدون مشیری به یکی از پایدارترین هم‌سفرهایی تبدیل می‌شود که زبان فارسی را برای ما از یک میراث دوردست به یک امکان زندهٔ زیستن تبدیل می‌کند؟

مهاجرت همواره با اضطراب نامرئی گسست زبانی همراه است. وقتی بخش اعظم شبانه‌روز را به زبان مقصد کار می‌کنیم، مکاتبه می‌رانیم، اقناع می‌کنیم و تدریجاً حتی به زبان دوم خواب می‌بینیم، زبان مادری در خطر فروکاسته‌شدن به ابزاری محدود برای تعارفات تلفنی، سفارش غذا یا در بدترین حالت، به یک اندوه نوستالژیک منفعل قرار می‌گیرد. در این موقعیت مرزی، ادبیات کهن با همهٔ شوکتش گاه برای نسل نوپای مهاجر دیریاب می‌شود. رویکرد من در این نوشته برخاسته از حوزهٔ «ادبیات کاربردی» (Applied Literature) است؛ دانشی که ادبیات را نه کالایی تزئینی بر طاقچهٔ نخبگان، بلکه ابزاری فعال برای پرورش ذوق، پالایش عواطف انسانی، بهبود سلامت روان و ترمیم هویت در جهان پرشتاب امروز می‌داند. در این افق، مشیری یکی از معدود شاعرانی است که می‌تواند میانجی صمیمی، پیراسته و بی‌تکلفِ این ارتباط باشد؛ زبانی که نه بارِ تکلف دارد و نه از عیار اصالت تهی است.

۱. از ابهت حماسه تا خلوتِ زیستن: فردوسی در برابر مشیری؟

در گفت‌وگوهای اهل ادب گاه این داوری سخت‌گیرانه به گوش می‌رسد که: «برای کسی که جهانِ حکیم ابوالقاسم فردوسی، صلابت شاهنامه و فخامت کلام خراسانی را می‌شناسد، مشیری چه ارمغانی دارد؟ آیا شعر او چیزی فراتر از احساساتی‌گری ملایم است؟» این پرسش اگرچه در نگاه نخست ناشی از دغدغهٔ پاسداری از مرزهای استوار زبان به نظر می‌رسد، اما از یک سوءتفاهم بنیادین دربارهٔ «کارکردهای متنوع ادبیات در زیست روزمره» پرده برمی‌دارد.

فردوسی، بی‌هیچ تردیدی، معمار بزرگ ملیت، ستون فقرات هویت تاریخی و پاسدار تسخیرناپذیر خرد جمعی ماست. شاهنامه بنایی استوار از خرد، داد و ایستادگی است که به ما یادآوری می‌کند از چه صخرهٔ کهنی از تبار و تاریخ سر برآورده‌ایم. هر زمان که در مهاجرت احساس بی‌ریشگی کنیم یا در معرض هضم‌شدن در فرهنگ‌های مسلط جهانی قرار گیریم، بازگشت به فردوسی ما را به نیروی کرامت انسانی و تبار تاریخی‌مان پیوند می‌زند. فردوسی دژ دفاعی کیان ایرانی است.

اما واقعیت عریان زیست مهاجرانه در گوشه‌ای این‌سوی جهان چون مونترآل و واترلو و ونکوور این است: انسان در خلوت شبانهٔ پس از یک شیفت دراز کار در سرمای مرطوب دریاچه‌ای/اقیانوسی، هنگام نوازش کودکی که روزش را در مهدکودک انگلیسی یا فرانسه‌زبان گذرانده، یا در لحظهٔ گفت‌وگو با شریک زندگی بر سر دلتنگی‌های تنهایی، نمی‌تواند با رجز حماسی یا استعاره‌های چندلایهٔ اساطیری قرن چهارم نفس بکشد. حماسه وطن بزرگ را در حافظهٔ تاریخ نگه می‌دارد، اما تغزل شفاف و صمیمی، «وطن درونی» و تاب‌آوری عاطفی فرد را نجات می‌دهد.

اگر فردوسی قلعهٔ تسخیرناپذیر زبان فارسی است، مشیری پنجرهٔ گشوده و حیاط آفتاب‌گیر آن خانه است. ما برای سرفرازی تاریخی و استقامت مدنی به فردوسی بازمی‌گردیم؛ اما برای نام‌گذاری بغض‌های فروخورده، برای گفت‌وگوی بی‌لکنت، برای التیام دل‌شکستگی‌ها، و برای سپردن نخستین جوانه‌های واژه‌ها به گوش فرزندانمان، به مشیری نیازمندیم. این دو، رقیب یکدیگر نیستند؛ دو بالِ مکمل‌اند: یکی زبانِ اقتدار تاریخی است و دیگری زبانِ الفت و مهر زیسته. مشیری شعر را از ارتفاع رفیع و دست‌نیافتنی ایوان استادی به میان کوچه و خانه آورد تا زبان مادری در دهان نسل‌های رونده جاری بماند.

۲. زبانِ هموار، نوجویی نیمایی و سلامت سعدی‌وار

در نقد شعر معاصر ایران، مفهوم «سادگی» در زبان مشیری کانون بحث‌های نظری پردامنه‌ای بوده است. در دهه‌های سی و چهل، با انتشار نخستین دفترهای او نظیر تشنهٔ توفان (۱۳۳۴) و گناه دریا (۱۳۳۵)، برخی منتقدان پرخاش‌جوی آن روزگار زبان او را به سطحی‌نگری متهم کردند. عبدالمحمد آیتی در نقدی تند بر گناه دریا او را به باد انتقاد گرفت؛ اما نادر نادرپور، شاعر برجستهٔ نوگرا، با نگارش مقالهٔ درخشان «گناه فهم شما» در مجلهٔ انتقاد کتاب به دفاع از مشیری برخاست و نشان داد که زلال‌بودن کلام او نه نشانهٔ ناتوانی، بلکه برآمده از انضباطی آگاهانه و انتخابی زیبایی‌شناختی برای پالودن شعر از تکلف‌های بی‌حاصل است (Rezvani 2016). سال‌ها بعد نیز رضا براهنی در کتاب طلا در مس با ادبیاتی ستیزنده او را شاعری «رمانتیک و کلی‌باف» نامید.

بااین‌حال، ترازوی داوری ادیب و منتقد دقیق روزگار ما، محمدرضا شفیعی‌کدکنی، افقی متفاوت می‌گشاید. او در کتاب با چراغ و آینه یادآوری می‌کند که شعر مشیری برای مخاطبی که تنها در پی شالوده‌شکنی‌های رادیکال، ایماژهای دیریاب و ابهام‌های فلسفی است، شاید پاسخ‌گو نباشد؛ اما حق حضور گونه‌های گوناگون شعر را در جغرافیای ذوق بشری تثبیت می‌کند و زبان مشیری را «نرم، هموار و سعدی‌وار» می‌نامد (شفیعی‌کدکنی ۱۳۹۰، ۵۳۷-۵۳۹). به‌تعبیر شفیعی‌کدکنی، این روانی، محصولِ چیره‌دستیِ شاعر بر سلامت نحو و هندسهٔ واژگان است. سیدمهدی زرقانی نیز در کتاب چشم‌انداز شعر معاصر ایران، مشیری را نماد بارز «نوجویی نیمایی» می‌خواند؛ شاعری که قالب چهارپاره را با روح اوزان نیمایی درآمیخت و از دفتر ابر و کوچه (۱۳۴۰) به‌بعد، به تشخصی رسید که در آن تجدد صوری هرگز به‌بهای آشفتگی و ابهام کلام تمام نشد (زرقانی ۱۳۹۰، ۴۸۰-۴۸۲).

این سلامت زبانی در موقعیت مهاجرت کارکردی تعیین‌کننده می‌یابد:

– کاهش آستانهٔ ارتباط: مهاجری که ساعات متمادی با زبان دوم کلنجار رفته و ذهن خسته‌اش انرژی رمزگشایی از فرم‌های دشوار را ندارد، در مواجهه با مشیری احساس آرامش می‌کند؛ کلام بی‌واسطه به دل می‌نشیند.

– رهایی از «آزمون ورودی زبان»: برای نسل دوم و جوانانی که زبان فارسی را بیشتر شنیده‌اند تا خوانده باشند، مواجهه با متون کهن گاه شبیه به یک امتحان تحقیرکننده است که در آن هر لحظه لغزشی تازه رخ می‌نماید. مشیری زبان را دموکراتیزه می‌کند. او پیام می‌دهد که فارسی، زبانِ صمیمیت است و برای چشیدن طعم شیرین شعر لازم نیست از پیش ادیب بود.

– الگوی تربیتی برای خانه: سادگی ساختاری، شعر مشیری را به ایدئال‌ترین متن برای آموزش خانواده تبدیل می‌سازد. واژگانِ به‌کاررفته در سروده‌های او، نه کلمات منسوخ و گردگرفته‌اند و نه عامیانه‌های سست بازاری؛ زبان او همان فارسی معیار، مؤدبانه و فاخری است که شایسته است کودک در خانه بیاموزد و تکرار کند.

۳. حواس‌ورزی۲ با واژه‌ها: طبیعت، نوروز و آموزش حسی

یکی از عوارض ناپیدای مهاجرت، دیگرشدنِ هالهٔ عاطفی هیجانی و تداعی‌های خزانهٔ واژگان است. بیایید تجربهٔ نوروزگرفتنِ مهاجری چون خودمان در کانادا را در نظر بگیریم: نه‌فقط حال‌وهوای جمعی و نبود تعطیلات و دلتنگی برای «عیدِ ایران» در ما شعله می‌کشد؛ بلکه هوا و اقلیم سرِ ناسازگاریِ تمام دارد. هوای معتدل ایران کجا و زمستان ترس‌خورده در ماهِ مارسِ کانادا کجا؟ در همین تضاد ناگزیر است که هاله و جلوه و خاطره در ساده‌ترین واژه‌ها (نظیر «باران»، «شکوفه»، «جویبار» و «خاک»)، می‌توانند پیوند حسی و تداعی‌های بویایی و دیداری اولیهٔ‌شان را از دست بدهند. شعر مشیری در این گستره، کارگاهی درخشان برای «حواس‌ورزی زبانی» است. او زبان را تجسمی، پویا و زنده می‌کند.

از این منظر «حواس‌ورزی زبانی» به فرآیندی گفته می‌شود که: چهار خاصیت دارد: 

نخست: رهانیدن کلمه از انجماد قاموسی و زنده‌کردن حافظهٔ بدنی: واژه را از سطحِ یک نشانهٔ قراردادی و صِرفاً مفهومیِ لغت‌نامه‌ای خارج می‌کند و آن را دوباره با اندام‌های حسی، پوست، چشم، گوش و شامه، پیوند می‌زند. در این فرآیند، واژه تنها در ذهن «فهمیده» نمی‌شود، بلکه در بدن «احساس» و زیسته می‌شود؛ سپس: بازسازی پل میان اقلیم نو و زیست‌جهان مادری: برای مهاجر (و به‌ویژه نسل دوم)، کلماتی که در جغرافیای جدید، در معرض رنگ‌باختگی‌اند، دوباره «لنگرگاه حسی» (Sensory Grounding) پیدا می‌کنند. برای نمونه، واژهٔ «باران» در تجربهٔ زیستهٔ باران‌های سرد و مداوم اقلیم اقیانوسی ونکوور ممکن است بیشتر بارِ ملال، رطوبت یا محدودیت شهری را تداعی کند؛ اما شعر با فراخواندن «بوی خاک» و «شاخه‌های شسته»، عطر خاک باران‌خورده و رستاخیز بهار را به آن برمی‌گرداند و اجازه نمی‌دهد پیوند عاطفی فرد با این تصویر پاره شود؛ بعدتر و برای نسلِ جدید: تبدیل زبان از «تکلیفِ مشق» به «لذتِ کشف»: یادگیری و حفظ زبان مادری را از یک فعالیت آموزشیِ مکانیکی، دستوری و اضطراب‌آلود، به یک بازی ادراکی و تجربه‌ای زیباشناختی بدل می‌سازد. کودک یا نوجوان از طریق ریتم صوتی، رنگ‌آمیزی واژگانی و تصویرهای ملموس، به زبان مادری «میل» پیدا می‌کند، نه آنکه فقط آن را از سرِ تکلیف به دوش بکشد. و سرانجام: ترمیم وطن درونی از طریق حواس: آدمی بیش از آنکه به مرزهای انتزاعی جغرافیایی تعلق داشته باشد، به بوها، آواها و مزه‌های دوران کودکی‌اش دل‌بسته است. حواس‌ورزی زبانی، با فعال‌کردن دوبارهٔ این نشانه‌های حسی، نوعی «وطن سیار و درونی» می‌آفریند که فرد می‌تواند آن را در هر کجای جهان در روان خود حفظ کند. دقیقاً به‌همین دلیل است که سرودهٔ بهاری مشیری در «ابر و کوچه» چنین شاهکاری از کار درمی‌آید؛ او کلمات را یکی‌یکی بر پیش‌خوان حواس پنج‌گانه می‌چیند: حس بویایی: «بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک / عطر نرگس… »؛ حس بینایی: «آسمان آبی و ابر سپید / برگ‌های سبز بید… »؛ حس شنوایی و حرکت: «رقص باد / نغمهٔ شوق پرستوهای شاد… » و حس لامسه و لطافت عاطفی: «نرم‌نرمک می‌رسد اینک بهار / خوش به حال روزگار!»

مشیری در این بندها در حال تدریس فلسفه یا صدور احکام انتزاعی نیست؛ او در حال بازآموزیِ الفبای حواس به زبان فارسی است.

به‌دیگر سخنْ سرودهٔ بهاری «خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز» (از دفتر «ابر و کوچه») دقیق‌ترین شاهد این ویژگی است:

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،

شاخه‌های شسته، باران‌خورده، پاک،

آسمان آبی و ابر سپید،

برگ‌های سبز بید،

عطر نرگس، رقص باد،

نغمهٔ شوق پرستوهای شاد،

[…]

نرم‌نرمک می‌رسد اینک بهار،

خوش به حال روزگار! 

(مشیری ۱۳۸۳، ج ۱، ۳۰۷-۳۰۸)

این سطرها الفبای زیبایی‌شناسی حسی فارسی‌اند. واژه‌ها کوتاه، موسیقایی و لبریز از رنگ و بویند. در برپایی جشن‌های نوروزی در غربت، این شعر پلی عینی میان سپیدی برف اقلیم جدید با عطر خاکِ شسته‌شدهٔ نوروز می‌سازد. والدین و آموزگاران در جوامع ایرانی می‌توانند با همین شعر، زبان را از مشق خسته‌کنندهٔ الفبا به کشیدن نقاشی، بازخوانی ریتمیک و بازی کلمات تبدیل کنند؛ بی‌آنکه ذوق کودک به واژگان بازاری و سطحی تقلیل یابد.

۴. زیبایی‌ای که از آشنایی می‌گذرد: پیوند با سرچشمه‌های کهن

این گمان که فریدون مشیری شاعری بریده از سنت و بی‌بهره از پشتوانهٔ قدما بوده، ناشی از بی‌خبری از خاستگاه و تکوین فکری اوست. تبار مادری او به میرزا جوادخان مؤتمن‌الممالک، از سخن‌سرایان دورهٔ قاجار، می‌رسید و خانهٔ کودکی او همواره آکنده از صدای شعر کلاسیک بود (Rezvani 2016). تسلط مشیری بر نثر کهن و میراث عرفانی چنان بود که در سال ۱۳۴۵ کتابی خواندنی با نام یکسو نگریستن و یکسان نگریستن: شرح احوال و حکایات ابوسعید ابی‌الخیر را با مقدمه‌ای موشکافانه تدوین کرد (مشیری ۱۳۴۵).

به‌تحلیل شفیعی‌کدکنی، راز موفقیت ایماژهای مشیری این است که او تصاویر مدرن خویش را از مصالحی پی می‌ریزد که در کهن‌الگوهای ذهن ایرانی سابقه دارند؛ پیوندی که لذت درک زیبایی را بدون ابهام‌زدگی‌های آزاردهنده ممکن می‌سازد (شفیعی‌کدکنی ۱۳۹۰، ۵۳۹).

بند گشایندهٔ شعر بلندآوازهٔ «کوچه» را مرور کنیم:

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم… (مشیری ۱۳۸۳، ج ۱، ۴۰۲)

تعبیر بدیع «همه تن چشم شدن» اگرچه ریشه‌هایی در سنت تصویرگری کلاسیک دارد، اما مشیری آن را در فضایی کاملاً معاصر و در بستر روایتی عینی و شهری زنده می‌کند. نگاه از کنشی منفعل به حرکتی تپنده و فیزیکی بدل می‌شود؛ تمامِ وجودِ عاشق به چشمی برای دیدن مبدل می‌گردد. برای مخاطب مهاجر، این کوچه دیگر صرفاً کوچه‌ای در تهران دههٔ سی نیست؛ این گذرگاه، نماد کوچهٔ تمام خاطرات گم‌شده، کوچهٔ معصومیت نخستین و پیاده‌رویی است که زیبایی اصیل زبان فارسی را بی‌واسطه به تماشا می‌گذارد.

۵. فراتر از رمانتی‌سیسم: وجدان اجتماعی، آزادی و کرامت صلح

یکی از جفاهایی که به‌واسطهٔ شهرت بی‌اندازهٔ شعر «کوچه» بر مشیری رفته، نادیده‌گرفتن وجدان بیدار اجتماعی و سروده‌های صلح‌طلبانه و مدنی اوست. احمدرضا بهرام‌پور عمران در یادداشتی دقیق نشان می‌دهد که سلوک ادبی مشیری حرکتی ارگانیک از ستایش عشق فردی به‌سوی دردمندی عمیق برای رنج نوع بشر است؛ و این دو ساحت در حقیقت امتداد یکدیگرند (بهرام‌پور عمران ۱۳۹۸). مشیری در دورانی که بخش عمده‌ای از ادبیات‌معاصر در دام ایدئولوژی‌های ستیزه‌جو یا کینه‌های طبقاتی گرفتار بود، پرچم مدارا، صلح و کرامت ذاتی انسان را برافراشت.

از نمونه‌های اوج این مسئولیت‌پذیری اخلاقی در شعر ماندگار «زبان آتش» تبلور یافته است؛ سروده‌ای که پس از حوادث تلخ سال ۱۳۸۸، با آواز خسرو آواز ایران، محمدرضا شجریان، به سرود ملی دادخواهی و نفی خشونت بدل شد:

تفنگت را زمین بگذار،

که من بیزارم از دیدار این پولاد زنگ‌زده

که هر لحظه،

پیامی تلخ و شوم از مرگ می‌آرد…

زبان آتش و آهن،

زبان خشم و خونریزی‌ست،

زبان قهر چنگیزی‌ست،

بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید

فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید…

مشیری در این شعر، نه از سر ضعف، بلکه از قلهٔ خرد انسانی «زبان گفت‌وگو» را بر «زبان آهن و آتش» ترجیح می‌دهد. او همچنین در منظومهٔ سترگ «اشکی در گذرگاه تاریخ» جنایات آدمی را در طول اعصار به محاکمه می‌کشد و نشان می‌دهد که قدرت‌های جهان همواره چگونه تاج خود را بر گورهای قربانیان بی‌گناه بنا کرده‌اند؛ و سرانجام نتیجه می‌گیرد که رهایی زمین تنها در کیمیای «مهر» است.

برای ایرانیان دور از وطن که ناظر بحران‌ها، تنش‌های سیاسی و جنگ‌های خانمان‌سوز در خاورمیانه‌اند، شعر مشیری یک لنگرگاه اخلاقی و مدنی است. او به ما یادآوری می‌کند که دفاع از فرهنگ و وطن نباید به ورطهٔ کینه، نفرت‌پراکنی و خشونت‌خواهی سقوط کند؛ بلکه اصالت هویت ایرانی در پاسداری از انسانیت، آزادی و رواداری معنا می‌یابد.

۶. بازخوانیِ «ریشه در خاک»: از ملامتِ رمانتیک تا اقامت در «خانهٔ زبان»

رابطهٔ انسان مهاجر با فریدون مشیری همواره خالی از تلاطم و کشمکش نبوده است. در کانون این چالش، سرودهٔ نامدار و پرآوازهٔ «ریشه در خاک» قرار دارد؛ شعری که سطرهایی از آن سال‌هاست بر زبان‌ها می‌گردد و گرد اندوهی نجیب بر تاروپودش نشسته است:

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و
اشک من تو را بدرود خواهد گفت.
[…]
من اینجا ریشه در خاکم.
من اینجا عاشق این خاکِ از آلودگی پاکم.
من اینجا تا نفس باقی‌ست می‌مانم. 

(مشیری ۱۳۸۳، ج ۱، ۷۲۶-۷۲۸)

سال‌ها رویکردی غالب و رمانتیک بر این شعر حاکم بوده است؛ قرائتی که بر پایهٔ یک دوگانهٔ اخلاقی و سرزنشگر بنا می‌شد: ماندن در وطن به‌مثابهٔ حماسه‌ای از سرِ فداکاری، اصالت و دلبستگی، و در نقطهٔ مقابل، مهاجرت به‌مثابهٔ پشت‌کردن به ریشه‌ها و فریفته‌شدن به رفاهِ عافیت‌طلبانه. این خوانش رمانتیک، همواره باری سنگین از «احساس گناه» (Guilt) را بر دوش مهاجر می‌گذاشت؛ گویی هر که رخت سفر بست، درختی است که خودخواسته از ریشه کنده شده و محکوم به پژمردگی و بی‌هویتی است.

اما بازخوانی شأن نزول تاریخی شعر و سپس سنجش آن با «تجربهٔ زیستهٔ مهاجرت»، افق کاملاً متفاوتی را پیش چشم ما می‌گشاید.

۶.۱. شأن نزول تاریخی و صدای بی‌کینهٔ مشیری

شعر در سال ۱۳۵۳ سروده شد و بر پیشانی‌نوشتِ آن آمده است: «در پاسخ دوستی آزادی‌خواه و ایران‌دوست که در سال ۱۳۵۲ از این سرزمین کوچ کرد و مرا نیز تشویق به رفتن می‌نمود.» اما شهرت همه‌گیر این سروده نه در سال ۵۳، بلکه پس از دگرگونی‌های سال ۱۳۵۷ رقم خورد؛ آنگاه که درهای میهن از داخل و خارج بسته شد و برای خیل عظیمی از فرزندان ایران «نه در رفتن حرکت بود و نه در ماندن سکونی».

جالب آنجاست که مشیری همین شعر را در پاییز ۱۳۵۶ در شب ششم از «ده شب انستیتو گوته» خوانده بود؛ شبی که در غوغای شعارهای ایدئولوژیک و سخنرانی‌های تند چپ‌گرایانه، عاطفهٔ ناب میهنی مشیری غریب افتاده بود. محمود طلوعی در کتاب بازیگران عصر پهلوی یادآور می‌شود که در آن شب‌های پرالتهاب، در جمع شاعرانی که سراپا شعارِ بودار و انقلابی می‌دادند، «فقط یک نفر (فریدون مشیری) ایران را از یاد نبرد و دو قطعه شعر میهنی خواند: خروش فردوسی و ریشه در خاک» (طلوعی ۱۳۷۲). فرزانه طاهری نیز در روایتی صادقانه از آن شب، به تلخی یاد می‌کند که چگونه روشنفکران انقلابی به این انسان نازنین بی‌مهری کردند و شعر انسانی او را صرفاً به بهانهٔ «عاشقانه‌بودن» پس زدند (کانال ادبی سایه‌سار ۱۴۰۲).

اما گردش تاریخ، حقانیت و طنین انسانی این شعر را آشکار کرد. مشیری در سال ۱۳۷۷، در شب شعرش در آمریکا، پرده از حقیقت نگاهش برداشت و با صراحتی کم‌نظیر گفت:

«ریشه در خاک یک داستان مختصری دارد؛ یک‌وقت خدای‌نکرده بعضی‌ها به خودشان نگیرند که چون به‌دلایلی به‌هرحال وطن عزیزشان را ترک کرده‌اند، من قصد ملامتی دارم به آن‌ها. ابداً هم چنین چیزی نیست! دوست عزیزی که دیشب در منزلش بودیم در سیاتل، همان کسی است که بیست و دو سال پیش، با دورنمای بسیار زیبا و فریبنده‌ای از غرب… از من می‌خواست که با خانواده‌ام، مثل او که قصد کوچ از ایران را داشت، من هم کوچ کنم و بیایم… و جوابی که من به او دادم همین شعر ریشه در خاک است.»

این روایت، پرده‌ها را کنار می‌زند. مشیری برای ایران‌دوستی و انسانیت مرز جغرافیایی قائل نیست؛ او نه مهاجران را ملامت می‌کند، نه به آنان تندی می‌ورزد، و نه میان «داخل‌نشین» و «خارج‌نشین» خط‌کشی‌های تبعیض‌آمیز می‌کشد. ماندن خودش یک انتخاب عاشقانه است، نه ابزاری برای تحقیر دیگران.

۶.۲. تجربهٔ زیسته: ما هم ریشه‌هایی را با خود برداشته‌ایم

مهم‌تر از این سند تاریخی، شهادتِ «تجربهٔ زیستهٔ ما» در جهان مهاجرت است. بر خلاف آن ادعای رمانتیک که کوچیدن را مساوی با فراموشی ریشه‌ها می‌پندارد، واقعیت نشان می‌دهد که برای بسیاری از ما، میزان التفات و بازگشت آگاهانه به ریشه‌ها پس از مهاجرت به‌مراتب عمیق‌تر و پویاتر شده است.

در بطن جامعهٔ مادری، زبان و هویت فرهنگی اغلب امری بدیهی، عادت‌شده و همچون هوای پیرامون است که توجهی برنمی‌انگیزد. اما در مهاجرت، جایی که انسان در محاصرهٔ زبانی دیگر قرار می‌گیرد، بازگشت به ریشه‌ها به یک انتخاب وجودی و مسئولانه بدل می‌شود. مهاجری که در سرمای ونکوور یا تورنتو کانون ادبی برپا می‌کند، ساعت‌ها وقت می‌گذارد تا با فرزندش فارسی سخن بگوید، کتاب می‌خواند، در سوگ و سور هم‌میهنانش می‌سوزد و مواریث نیاکانش را به جامعهٔ میزبان معرفی می‌کند، ریشه‌های خویش را هرس نکرده؛ بلکه آن‌ها را زنده، هشیار و بارور نگاه داشته است.

۶.۳. اقامت در «خانهٔ زبان»: بازسازی مفهوم وطن

«لحظهٔ کشف و آگاهی» (Aha moment) در این استدلال، از بازتعریف ریشه‌دارِ مفهوم «خاک» سرچشمه می‌گیرد. انسان درخت نیست که حیاتش در گل‌ولای یک قطعه زمینِ محصور پایان یابد. به‌بیان مشهور مارتین هایدگر، «زبان، خانهٔ وجود است»؛ و به‌تعبیر درخشان چسواو میلوش، زبان مادری، تنها وطن راستین و فناناپذیری است که هیچ مرزبانی نمی‌تواند آن را مصادره کند.

خاکِ حقیقی انسان، فرهنگ، خرد، تاریخ و بیش از همه زبان مادری اوست. ما با مهاجرت، خاکِ جغرافیا را درنوردیده‌ایم، اما ریشه‌هایمان را در «خانهٔ زبان» محکم‌تر کرده‌ایم. وقتی به شعر مشیری پناه می‌بریم، ما در حالِ «بی‌ریشگی» نیستیم؛ ما در خاکِ سخن، در خاکِ سعدی و حافظ و فردوسی، و در زمزمه‌های انسانی مشیری اقامت گزیده‌ایم.

مشیری با «ریشه در خاک»، نه سدی در برابر پویایی مهاجران می‌سازد و نه مجوزی برای انفعال صادر می‌کند؛ او به ما یادآوری می‌کند که وفاداری به ریشه‌ها، در هر کجای جهان، با زنده‌نگه‌داشتن کلمات مهر، عدالت و کرامت انسانی معنا می‌یابد. ما با خودِ خاک سفر کرده‌ایم؛ چراکه فارسی، خاکی است که با ما می‌آید.

۷. لحن گفت‌وگویی، جهان صوت و معجزهٔ ترانه

فریدون مشیری از سال ۱۳۴۱ به عضویت شورای نویسندگان رادیوایران درآمد و تا پیش از بازنشستگی، در کنار بزرگانی چون روح‌الله خالقی، مرتضی حنانه، جواد معروفی و فرهاد فخرالدینی، عضو مؤثر شورای موسیقی رادیو بود (Rezvani 2016 و شکیبا ۱۳۸۶). او نه شاعری نشسته بر برج عاج که آشنا با ظرایف تلفیق شعر و موسیقی دستگاهی بود. کلام او سرشتی آوازی دارد؛ هجاها نرم ادا می‌شوند، تکیه‌ها با ضرب‌آهنگ موسیقی منطبق‌اند و کلمات آمادهٔ نغمه‌پذیری‌اند (فخرالدینی ۱۳۷۸، ۳۰۳).

نگاهی به این تنوع در جدول زیر نشان می‌دهد که شعر مشیری چگونه در سراسر تاریخ معاصر نغمه‌خوان روزگار ما بوده است:

۸. راهنمای گزیدهٔ شنیداری

برای همراهی شنیداری با این جستار، جدول زیر مجموعه‌ای از اجراهای شاخص را با ذکر مشخصات فراهم آورده است:


این تنوع چشمگیر برای خانواده‌های ایرانی در مهاجرت یک فرصت بی‌همتای تربیتی است. زبان نوشتاری ممکن است در برابر محیط پرقدرت زبان انگلیسی رنگ ببازد، اما موسیقی از سد مقاومت‌های ذهنی عبور می‌کند. ترانه‌ای که در خودرو طنین‌انداز می‌شود یا در هدفون نوجوانی پخش می‌گردد، ناخودآگاه وزن عروضی و دایرهٔ واژگان را در ذهن او حک می‌کند. والدینی که به آواز شجریان گوش می‌دهند می‌توانند با فرزندی که اجرای سهیل نفیسی یا محسن نامجو را می‌پسندد، بر سر یک شعر مشترک مشیری به گفت‌وگو بنشینند و فاصله‌های نسلی را کوتاه کنند.

۹. کلام آخر: چراغی برای راه‌های دور

فریدون مشیری هرگز ادعای بنیادنهادن مکتبی پیچیده یا دگرگون‌ساختن فلسفهٔ جهان را نداشت؛ شکوه او دقیقاً در وقوف فروتنانه و صادقانه بر رسالت کلامش بود: پاسداری از سلامت زبان، برکشیدن پرچم مهربانی در برابر رنج و قساوت جهان، و فراهم‌آوردن پناهگاهی زلال برای جان‌های خسته.

برای ما که در دوردست‌های جهان، در غربتِ گزنده یا در تکاپوی زیست روزمره، نگران فرسایش آرام کلمات مادری هستیم، مشیری موهبتی گران‌بهاست. شعر او به ما ثابت می‌کند که نمی‌توان گفت فارسی، زبانی است سنگین و منجمد در کتاب‌های گذشته که دیگر دست‌یافتنی نیست؛ بلکه دقیقاً برعکس فارسی می‌تواند سبک‌بار چون نسیم، جاری چون آب چشمه‌سار، و تسلی‌بخش چون آغوش مهر باشد. این زبان، آزمونی برای رد و قبول نیست؛ پنجره‌ای است برای انسان‌ماندن، مهرورزیدن و امیدبستن. این همان فارسی است که در سرمای غربت، دست ما را می‌گیرد؛ فارسی‌ای که با ما از کوچه‌های پرآفتابِ شیراز تا پاییز هزاررنگِ کانادا و هر جای دیگر برویم می‌آید.


۱دکتر فرشید سادات‌شریفی، پژوهشگر «ادبیات کاربردی»، پایه‌گذار گروه علمی‌آموزشی سَماک، مترجم و پادکست‌ساز ساکن کیچنر در استان انتاریوی کاناداست.
۲در حوزه‌های زبان‌شناسی شناختی و ادبیات کاربردی، به آن Linguistic Sensory Engagement یا Sensory Grounding می‌گویند؛ یعنی پیوند دوبارهٔ کلمات انتزاعی با تجربه‌های ملموس حواس پنج‌گانه. در سنت‌های دانشگاهی معاصر (به‌ویژه در سه حوزهٔ زبان‌شناسی شناختی، روان‌شناسی خواندن/بوطیقای شناختی و روان‌شناسی عواطف در مهاجرت)، این موضوع با ارجاعات بسیار شاخص و بنیادین نظری صورت‌بندی شده است. برای آگاهی‌های بیشتر بنگرید به:

 Pecher and Zwaan 2005; Speed and Majid 2020; Dewaele 2010; Stockwell 2020.‎


مآخذ و منابع

  1. اقتصادی‌نیا، سایه. بی‌تا. «ریشه در خاک». سایه‌سار، یادداشت تلگرامی.

https://t.me/Sayehsaar/638

  1. بهرام‌پور عمران، احمدرضا. بی‌تا. «فریدونِ مشیری». از گذشته و اکنون، یادداشت تلگرامی.

https://t.me/azgozashtevaaknoon/2563

  1. بیژنی، بیژن. ۱۳۷۲. «کوچه». در آلبوم کوچه. آهنگ‌سازی اسماعیل واثقی؛ شعر فریدون مشیری. ضبط صوتی. پیوند شنیدن نسخۀ دیجیتال:

https://music.apple.com/ca/song/379518216

  1. دهباشی، علی، به‌کوشش. ۱۳۷۸. به‌نرمی باران: جشن‌نامهٔ فریدون مشیری. تهران: سخن و شهاب.
  2. زراعتی، ناصر. ۱۳۷۷. شاعر دیار عشق و آشتی: گفت‌وگو با فریدون مشیری. سوئد: نشر آموزش.
  3. زرقانی، سیدمهدی. ۱۳۸۳. چشم‌انداز شعر معاصر ایران: جریان‌شناسی شعر ایران در قرن بیستم. تحریر اول، چاپ اول. تهران: ثالث.
  4. سادات‌شریفی، فرشید. ۱۴۰۰. «چهل و سومین پادکست مجلهٔ شنیداری سَماک: ویژهٔ فریدون مشیری (قسمت اول)». با همکاری انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه مک‌گیل (MISA) و گروه علمی‌آموزشی سَماک. پادکست صوتی، ۲ آبان. https://t.me/Samaak_AM/625.
  5. سادات‌شریفی، فرشید. ۱۴۰۲. «پنجاه و سومین پادکست مجلهٔ شنیداری سَماک: ویژهٔ فریدون مشیری (قسمت دوم)». با همکاری انجمن دانشجویان ایرانی دانشگاه مک‌گیل (MISA) و گروه علمی‌آموزشی سَماک. پادکست صوتی، فروردین. https://t.me/Samaak_AM/695.
  6. شجریان، محمدرضا. ۱۳۸۳. جام تهی. تنظیم فریدون شهبازیان. آوای خورشید و راویان هنر شرق. آلبوم صوتی.
  7. شجریان، محمدرضا. ۱۳۸۸. «زبان آتش (تفنگت را زمین بگذار)». آهنگ‌سازی محمدرضا شجریان؛ تنظیم مجید درخشانی؛ شعر فریدون مشیری. تک‌آهنگ، شهریور.
  8. شفیعی کدکنی، محمدرضا. ۱۳۹۰. «فریدون مشیری». در با چراغ و آینه: در جستجوی ریشه‌های تحول شعر معاصر ایران، ۵۳۳-۵۴۰. تهران: سخن.
  9. شکیبا، سعید. ۱۳۸۶. «گرامیداشت فریدون مشیری در هشتاد و یکمین زادروزش». رادیو زمانه، ۲ مهر. https://zamaaneh.com/hamayesh/2007/09/post_9.html.
  10. طلوعی، محمود. ۱۳۷۲. بازیگران عصر پهلوی: از فروغی تا فردوست. تهران: علم.
  11. فخرالدینی، فرهاد. ۱۳۷۸. «یار مهربان». در به‌نرمی باران: جشن‌نامهٔ فریدون مشیری، به‌کوشش علی دهباشی، ۳۰۳-۳۰۵. تهران: سخن و شهاب.
  12. محمدی آملی، محمدرضا. ۱۳۸۲. ترانهٔ آبی زندگی: بررسی زندگی اجتماعی و ادبی فریدون مشیری. تهران: نگاه.
  13. مشیری، فریدون. ۱۳۴۵. یکسو نگریستن و یکسان نگریستن: شرح احوال و حکایات ابوسعید ابی‌الخیر. تهران: انتشارات صفی‌علیشاه.
  14. مشیری، فریدون. ۱۳۷۱. از دیار آشتی. تهران: چشمه.
  15. مشیری، فریدون. ۱۳۸۳. بازتاب نفس صبحدمان: کلیات اشعار. چاپ سوم. ۲ جلد. تهران: چشمه.
  16. نامجو، محسن. ۲۰۱۸. «شراب چشمان». آهنگ‌سازی احسان مطوری؛ شعر فریدون مشیری. ویدئو، یوتیوب، ۲۱ دسامبر. https://www.youtube.com/watch?v=32ZNcCB0VA4.
  17. نفیسی، سهیل. ۱۳۹۰. «شب‌ها که می‌سوخت». در آلبوم چنگ و سرود. شعر فریدون مشیری؛ با همراهی پیتر سلیمانی‌پور. ضبط صوتی.

https://music.apple.com/us/song/1770150431

  1. Dewaele, JeanMarc. 2010. Emotions in Multiple Languages. Basingstoke: Palgrave Macmillan. 

https://www.researchgate.net/publication/291836037_Emotions_in_Multiple_Languages

  1. Pecher, Diane, and Rolf A. Zwaan, eds. 2005. Grounding Cognition: The Role of Perception and Action in Memory, Language, and Thinking. Cambridge: Cambridge University Press. 

https://www.cambridge.org/core/books/abs/groundingcognition/introductiontogroundingcognitiontheroleofperceptionandactioninmemorylanguageandthinking/C468EDA80DF34BAE679766AD16817977

  1. Rezvani, Saeid. 2016. “Moshiri, Fereydun.” Encyclopaedia Iranica. Last updated November 6, 2016. https://www.iranicaonline.org/articles/moshiri-fereydun/.
  2. Speed, Laura J., and Asifa Majid. 2020. “Grounding Language in the Neglected Senses of Touch, Taste, and Smell.” Cognitive Neuropsychology 37 (5-6): 363-392. https://www.researchgate.net/publication/333975253_Grounding_language_in_the_neglected_senses_of_touch_taste_and_smell
  3. Stockwell, Peter. 2020. Cognitive Poetics: An Introduction. 2nd ed. London: Routledge. https://www.routledge.com/Cognitive-Poetics-A-New-Introduction/Stockwell/p/book/9781138781382.
خروج از نسخه موبایل