نماد سایت رسانهٔ همیاری

زخم ناپیدای جنگ

زخم ناپیدای جنگ به‌قلم نویسنده‌ای از ایران با امضاء محفوظ - - - - - آن شب، شبی کاملاً «معمولی» بود. «معمولی»؟! چه چیزی در این کشور «معمولی» است که شبش باشد؟! هیچ‌چیزی در اینجا «معمولی» نیست، ولی در هر حال شبی بود شبیه بسیاری از شب‌های دیگر. هیچ نشانه‌ای وجود نداشت که صبح روز بعدش آبستن چه حوادثی است. طبق عادت شب‌هایی که فردایش شیفت ندارم، پیش از خواب کمی مطالعه کردم. بعد هم قسمتی از سریالی را دیدم. ساعت حدود یک بامداد بود که چراغ را خاموش کردم و خوابیدم؛ خوابی عمیق و سنگین، بی‌خبر از آنچه در راه بود…  با صدای مهیبی از خواب پریدم. ابتدا نمی‌دانستم چه شده است. به ساعت کنار تخت نگاه کردم؛ ساعت ۹ صبح بود. هنوز گیج خواب بودم که انفجارهای بعدی یکی پس از دیگری شنیده شد. صدایی که نه شبیه رعد بود و نه شبیه هیچ صدای آشنای دیگری. شیشه‌های پنجره هم گاهی می‌لرزیدند... #ایران #آمریکا #اسرائیل #جنگ #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری

زخم ناپیدای جنگ به‌قلم نویسنده‌ای از ایران با امضاء محفوظ - - - - - آن شب، شبی کاملاً «معمولی» بود. «معمولی»؟! چه چیزی در این کشور «معمولی» است که شبش باشد؟! هیچ‌چیزی در اینجا «معمولی» نیست، ولی در هر حال شبی بود شبیه بسیاری از شب‌های دیگر. هیچ نشانه‌ای وجود نداشت که صبح روز بعدش آبستن چه حوادثی است. طبق عادت شب‌هایی که فردایش شیفت ندارم، پیش از خواب کمی مطالعه کردم. بعد هم قسمتی از سریالی را دیدم. ساعت حدود یک بامداد بود که چراغ را خاموش کردم و خوابیدم؛ خوابی عمیق و سنگین، بی‌خبر از آنچه در راه بود…  با صدای مهیبی از خواب پریدم. ابتدا نمی‌دانستم چه شده است. به ساعت کنار تخت نگاه کردم؛ ساعت ۹ صبح بود. هنوز گیج خواب بودم که انفجارهای بعدی یکی پس از دیگری شنیده شد. صدایی که نه شبیه رعد بود و نه شبیه هیچ صدای آشنای دیگری. شیشه‌های پنجره هم گاهی می‌لرزیدند... #ایران #آمریکا #اسرائیل #جنگ #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری

نویسنده‌ای از ایران با امضاء محفوظ

آن شب، شبی کاملاً «معمولی» بود. «معمولی»؟! چه چیزی در این کشور «معمولی» است که شبش باشد؟! هیچ‌چیزی در اینجا «معمولی» نیست، ولی در هر حال شبی بود شبیه بسیاری از شب‌های دیگر. هیچ نشانه‌ای وجود نداشت که صبح روز بعدش آبستن چه حوادثی است. طبق عادت شب‌هایی که فردایش شیفت ندارم، پیش از خواب کمی مطالعه کردم. بعد هم قسمتی از سریالی را دیدم. ساعت حدود یک بامداد بود که چراغ را خاموش کردم و خوابیدم؛ خوابی عمیق و سنگین، بی‌خبر از آنچه در راه بود… 

با صدای مهیبی از خواب پریدم. ابتدا نمی‌دانستم چه شده است. به ساعت کنار تخت نگاه کردم؛ ساعت ۹ صبح بود. هنوز گیج خواب بودم که انفجارهای بعدی یکی پس از دیگری شنیده شد. صدایی که نه شبیه رعد بود و نه شبیه هیچ صدای آشنای دیگری. شیشه‌های پنجره هم گاهی می‌لرزیدند.

هراسان از جا بلند شدم و روی تخت نشستم. قلبم تند می‌زد. سریع سراغ گوشی‌ام رفتم و به مادرم تلفن زدم. دوستانم هم یکی‌یکی تماس می‌گرفتند. همه هراسان و مضطرب بودیم. هر کس چیزی می‌گفت؛ چیزی که بیشتر شبیه تلاش برای آرام‌کردن خود بود تا خبری قطعی. یکی می‌گفت: «قول می‌دهم این بار خیلی طولانی نمی‌شود.» دیگری می‌گفت: «گفته‌اند آمریکا ظرف چهار روز جمعش می‌کند.» یکی دیگر با لحنی امیدوارانه می‌گفت: «کمکی که لازم داشتیم، بالاخره رسید.»

اگر دقیق‌تر به حرف‌ها گوش می‌دادی، می‌فهمیدی هر کس در میان آن ترس و آشفتگی، به‌دنبال روزنه‌ای برای تسلی‌دادن خودش است؛ راهی برای تاب‌آوردن. یکی با این خیال که جنگ زود تمام می‌شود. دیگری با این تصور که قدرت‌های بزرگ قرار است برای ما آزادی و دموکراسی بیاورند. هرکس به چیزی چنگ می‌زد تا بتواند این واقعیت تلخ را تحمل کند. خبر کشته‌شدن علی خامنه‌ای، رهبر دیکتاتور و سفاک ایران، در نهم اسفند امیدی در قلب مردم روشن کرد که گویا واقعاً روزهای خوب در راه است و قرار است پس از ۴۷ سال تاریکی و ظلم و جور روزهای روشن و آزادی از راه برسد.

اما همان روز، خبر دیگری هم رسید؛ خبری که سنگینی‌اش بر همه‌چیز سایه انداخت. در میناب، ۱۲۰ دانش‌آموز بی‌گناه و ۲۶ معلم و تعدادی از والدین کشته شدند. واقعیتش من هم مثل بسیاری بلافاصله یاد پرواز اوکراینی و سپر انسانی افتادم، ولی در هر حال نتیجه یکی بود؛ دستاورد روز نخست جنگ، ازدست‌رفتن آن جان‌های پاک بود؛ جان‌هایی که در هیچ معادله‌ای از این جهان نقشی نداشتند. کودکانی که بیش از آن معصوم بودند که بدانند گاهی زندگی انسان‌ها، بی‌آنکه خودشان بخواهند، زیر و رو می‌شود. در جایی دور از آن‌ها، تصمیم می‌گیرند که چه زمانی زندگی کنیم و چه زمانی بمیریم.

روزهای بعد از آن، سخت گذشت؛ آن‌قدر سخت که به‌راستی در کلمات نمی‌گنجد. صدای ممتد جنگنده‌ها، بمباران‌های پیاپی، حسرت یک خواب آرام، و ترسی که لحظه‌ای رهایمان نمی‌کرد. گاهی شیشه‌ها می‌ریخت، گاهی درها از جا کنده می‌شد. مردم برای درامان‌ماندن به پارکینگ‌ها، انباری‌ها یا حتی حمام‌ها پناه می‌بردند. هر گوشه‌ای که شاید بتواند چند لحظه بیشتر ما را از خطر دور نگه دارد.

با این‌حال، در میان تمام آن ترس‌ها، چیزی هم بود که مثال‌زدنی‌ست؛ شجاعت و تاب‌آوری مردم ایران. مردمی که زیر صدای بمب و موشک در خانه‌هایشان ماندند. مردمی که به فروشگاه‌ها هجوم نبردند و شهر را به هرج‌ومرج نکشاندند. مردمی که هنگام بمباران، یکدیگر را در آغوش می‌گرفتند و سعی می‌کردند به هم قوت قلب بدهند. مردمی که به‌خوبی می‌دانستند و می‌دانند در نهایت، جز خودشان کسی را ندارند. شاید دلیل این‌همه پایداری این باشد که خوب می‌دانند سال‌هاست در دست جنایت‌کارانی اسیرند که هیچ از انسان‌بودن نمی‌دانند. امید بستند به اینکه این جنگ راهی برای نجاتشان از دست جمهوری اسلامی آدمکش باشد.

موشک‌ها و بمب‌ها در شهرها فرود آمدند؛ مردم هر موشکی را نویدبخش آزادی می‌دانستند، غافل از اینکه، آن‌که سال‌هاست ایران زیبای ما را اشغال کرده، تا این مملکت را زمین سوخته نکند، دست‌بردار نیست. 

دستاورد این جنگ برای مردم ایران چیزی جز تورمی سنگین، گرانی بی‌سابقه، بیکاری گسترده و اضطرابی دائمی دربارهٔ آینده نبوده است. قیمت‌ها چند برابر شده‌اند. سفره‌ها کوچک‌تر از قبل شده‌اند. مردم با نگرانی به فردا نگاه می‌کنند. بسیاری شغل خود را از دست داده‌اند؛ آن‌قدر که گاهی مهندسی که سال‌ها درس خوانده، ناگزیر می‌شود برای گذران زندگی رانندهٔ اسنپ شود.

اکنون که آتش‌بسی شکننده برقرار شده، مردم در کنار گرانی و تورمی که کمرشان را خم کرده، هر لحظه نگران آغاز دوبارهٔ جنگ‌اند و در عین حال، موتور کشتار جمهوری اسلامی هم دوباره به راه افتاده است. اعدام‌ها افزایش یافته‌اند. هر روز چندین نفر را به بهانهٔ جاسوسی برای آمریکا و اسرائیل اعدام می‌کنند. حتی در این میان اعدام چند زندانی سیاسی قدیمی را با نهایت شقاوت انجام دادند. زندانی‌هایی که گمان می‌رفت به‌زودی آزاد شوند. 

مردم ایران این روزها زخمی‌اند. هم زخمی جنگ و تورم و گرانی، هم زخمیِ اعدام‌ها، آن‌هم وقتی هنوز زخم آن کشتار و جنایت دی‌ماه تازه است، هم زخمیِ خفقان و تندروهایی که هر شب به خیابان می‌ریزند و با فریاد حیدر حیدر و اللهُ اکبرشان آسایش را از مردم ربوده و رعب و وحشت را به جان همه انداخته‌اند. 

قربانیان اصلی این جنگ، مردم بی‌گناهی‌اند که هرگز تفنگی به دست نگرفته‌اند؛ کودکانی که هنوز معنای مرگ را نیاموخته‌اند، مادرانی که فقط آرزوی زندگی آرامی برای خانواده‌شان را داشته‌اند، پدرانی که هم‌و‌غم‌شان تأمین نان روزانه بوده است. جمهوری اسلامی که به‌شکل حقیرانه‌ای رهبر و فرماندهان درجه اولش را در همان روزهای آغازین از دست داد، دارد تلافی این حقارت را سر مردم در می‌آورد. قلدرتر از همیشه با ایجاد رعب و وحشت و اعدام و متهم‌کردن شهروندان به جاسوسی برای خودش جولان می‌دهد، درحالی‌که در سطح بین‌المللی همه می‌دانند چه ضربه سنگینی خورده است. اما همچنان شاخ‌وشانه‌کشیدن‌های توخالی‌اش برای دنیا و برای مردم ادامه دارد. اتهام جاسوسی را به خنده‌دارترین چیزها تقلیل داده‌اند؛ مثلاً شهروندی که یک پیام برای شبکه‌های خارج از کشور ارسال کرده، جاسوس حساب می‌شود.

جنگ‌ها هرگز تمام نمی‌شوند و در ذهن‌ها ادامه می‌یابند. انسان‌هایی که جنگ را تجربه کرده‌اند، اغلب با خاطراتی زندگی می‌کنند که هیچ‌گاه تمام نمی‌شوند. صدای انفجار، برای کسی که در زیر باران موشک و گلوله زیسته، حتی سال‌ها بعد، با صدای یک درِ محکم یا ترکیدن یک جسم کوچک، دوباره در ذهنش زنده می‌شود. این همان اضطراب مزمنی است که به آن «زخم ناپیدای جنگ» می‌گویند؛ زخمی که روی پوست دیده نمی‌شود، اما هر لحظه درون روح می‌سوزد. حالا در کنار این زخم، مردم با یک حکومت آدمکش، مذهبی هم طرف باشند. دیگر معلوم است چه بر سر روح و روانشان خواهد آمد. 

جنگ، زخمی است که همیشه تازه مانده؛ و بر نقشه‌ جغرافیا محدود نمی‌ماند و تا ژرف‌ترین لایه‌های جان انسان‌ها امتداد پیدا می‌کند. هر بار که در نقطه‌ای از این جهان ماشه‌ای فشرده می‌شود، یا بمبی فرو می‌افتد، یا موشکی زمین را می‌شکافد، تنها جسم یک انسان یا زمین را سوراخ نمی‌کند، بلکه پیوندهای ناپیدای یک جامعه را نیز می‌درد. شاید بتوان ویرانی یک پل، یک خانه یا یک شهر را در طول سال‌ها دوباره ساخت، اما بازسازی روح انسان، ترمیم اعتمادی که فرو ریخته، و التیام ترسی که در اعماق جان جا خوش کرده، کاری است که گاه چند نسل هم از پس آن برنمی‌آید.

مردم ایران سال‌ها زیر سایهٔ ترس، سرکوب، دیکتاتوری، اخبار ناگوار، کمبودها و ناامنی زیسته‌اند، و حالا جنگ هم به آن اضافه شده است. مردم کم‌کم دارند دچار نوعی فرسودگی روحی می‌شوند. خستگی‌‌ای که از «زندگی در حالت آماده‌باش دائمی» سرچشمه می‌گیرد. در چنین وضعیتی، خلاقیت کم‌رنگ می‌شود، امید به آینده به حاشیه می‌رود و نوعی بدبینی در میان مردم ریشه می‌دواند. آن‌ها دیگر از آینده مطمئن نیستند و هر برنامه‌ای را با این پرسش آغاز می‌کنند: اگر دوباره جنگ شد، چه؟ دسترسی به اینترنت جهانی دو ماه و اندی است که قطع شده. بسیاری از کسب و کارهای اینترنتی تعطیل‌ شده‌اند. فیلترشکن‌ها با قیمت‌های سرسام‌آور به فروش می‌روند و روز دوم قطع می‌شوند و هیچ‌کس هم پاسخگو نیست. تماس‌های تلفنی به خارج کشور یک‌طرفه شده. به‌خاطر قطعی اینترنت ارتباط‌های انسانی دچار مشکل شده، ارتباط هم‌وطنان داخل و خارج به‌سختی امکان‌پذیر است. 

میان این‌همه آشفتگی، خفقان و هراس، خانواده‌هایی که عزیزان خود را از دست داده‌اند، تنها با یک خلأ فیزیکی روبه‌رو نیستند؛ هر سوگواری، سراشیبی تازه‌ای به‌سوی افسردگی، احساس بی‌معنایی و خشم می‌گشاید. بسیاری از کسانی که از جنگ جان سالم به در می‌برند، هرچند زنده‌اند، اما در درون خود جهانی از رنج را حمل می‌کنند. فاصله‌ای ناپیدا میان آنان و دیگران شکل می‌گیرد: «کسی که ندیده، نمی‌فهمد»؛ و همین ناتوانی دیگران در درک عمق تجربه‌ٔ آنان، احساس تنهایی را در دلشان تشدید می‌کند. 

جمهوری اسلامی با سیاست خارجی مبتنی بر قلدری، حمایت از نیروهای تروریست نیابتی کشور را به دل جنگی کشاند که مردم سال‌ها بود کابوسش را داشتند. هر گلوله‌ای که شلیک شد، در واقع سکه‌‌هایی‌اند که می‌توانست صرف ساخت مدرسه‌ای جدید، بیمارستانی بهتر یا توسعه‌ٔ زیرساختی حیاتی شود. بودجه‌های کلان که می‌توانست صرف رشد و رفاه مردم شود، به سمت ماشین جنگی هدایت می‌شود. کارخانه‌ها به‌جای تولید کالاهای مفید برای زندگی مردم، به تولید ابزارهای تخریب مشغول می‌شوند، و نیروی انسانی که می‌توانست سازنده باشد، در میدان نبرد فرسوده می‌شود.

پل‌ها، جاده‌ها، نیروگاه‌ها، فرودگاه‌ها، بنادر، کارخانه‌ها و انبارها، در چشم‌برهم‌زدنی می‌توانند به تلّی از آوار بدل شوند. این ویرانی‌ها تنها یک‌بار جامعه را متوقف نمی‌کند؛ بازسازی آن‌ها نیازمند سال‌ها سرمایه‌گذاری و کار مداوم است. در این میان، سرمایه‌گذاران داخلی و خارجی از ترس ناامنی و بی‌ثباتی، از حضور و مشارکت اقتصادی می‌گریزند، و اقتصاد جنگ‌زده در گردابی از رکود فرو می‌رود. رکودی که خود، بیکاری و فقر را تشدید می‌کند، و این فقر، به‌نوبهٔ خود زمینه‌ساز آسیب‌های اجتماعی تازه‌ای می‌شود: جرم، مهاجرت اجباری، گسترش اقتصاد زیرزمینی، و تقویت شبکه‌های قاچاق و فساد. این‌ها همه ماحصل حکومتی ایدئولوژیک است که سرنوشت مردم ایران هیچ اهمیتی برایش ندارد.

کمبود کالاهای اساسی و مواد اولیه، افزایش بی‌رویه‌ٔ قیمت‌ها و نابرابری در دسترسی به منابع، تجربهٔ تلخ این روزهای مردم ایران است. مردم، برای دست‌یافتن به نیازهای اولیه‌ٔ خود، ناچارند ساعت‌ها در صف بایستند، یا با قیمتی چند برابر توانشان خرید کنند. چنین وضعی، احساس بی‌عدالتی را در لایه‌های مختلف جامعه تقویت می‌کند؛ احساسی که خود زمینهٔ کشمکش‌های تازه است.

در زیست روزمرهٔ این روزهای ما، جنگ و خفقان آرامش را از ساده‌ترین لحظاتمان حتی در زمان آتش‌بس گرفته است. دیگر صبح‌ها تنها با صدای پرنده و رفت‌وآمد مردم آغاز نمی‌شود؛ سایه‌ٔ نگرانی، بر همه‌‌چیز افتاده است. پدر و مادری که فرزندشان از خانه خارج می‌شود، با دل‌آشوبی عمیق‌تری او را بدرقه می‌کنند؛ زیرا مطمئن نیستند که آیا آن روز، خیابان‌ها امن خواهند ماند؟ آیا قرار نیست پهپادی فلان مسئول برنامهٔ موشکی را در خانه یا ماشینش وسط مناطق مسکونی منفجر کند و مردم عادی و بی‌گناه نیز در اطراف او به‌عنوان «تلفات جانبی»ِ «حذف» او کشته شوند؟ هر صدای ناآشنا می‌تواند خبر از فاجعه‌ای تازه داشته باشد. حتی شادی‌ها نیز در چنین فضایی، رنگی از گناه با خود دارند؛ گویی خندیدن در زمانی که همه مضطرب‌‌اند و داغدار، عملی‌ست نابخشودنی. جنگ، شادی را به حاشیه می‌راند و زندگی را به «زنده‌ماندن» تقلیل می‌دهد.

بسیاری برای کنارآمدن با رنج جنگ، به مکانیسم‌های دفاعی عجیبی متوسل می‌شوند؛ برخی انکار می‌کنند، برخی به مواد مخدر، قرص‌های آرامبخش یا الکل پناه می‌برند، و برخی با خشم و خشونت به جهان پاسخ می‌دهند. در همه‌ٔ این موارد، حقیقتی مشترک نهفته است: روح انسان زیر این‌همه فشار خم شده و در جستجوی راهی برای ادامه‌ٔ حیات است. جامعه‌ای که چنین زخم‌خورده است، نمی‌تواند به‌آسانی به تعادل بازگردد. انسان‌ها تغییر کرده‌اند، نگاه‌ها عوض شده، ترس‌ها و خاطرات در لایه‌های درونی آنان ریشه دوانده است. بازآفرینی اعتماد، و التیام زخم‌های روانی و اقتصادی، راهی‌ست طولانی و دشوار. بازگرداندن یک شهر به وضعیت قبل از جنگ، شاید با پول و تکنولوژی ممکن باشد، اما تا جمهوری اسلامی در ایران حکومت می‌کند، بازگرداندن ایرانی‌ها به آرامش بسیار دشوار است. 

خروج از نسخه موبایل