نماد سایت رسانهٔ همیاری

مرکز درمانی در خط مقدم: روایت یک پزشک از سرکوب و کشتار بی‌سابقهٔ دی‌ماه ۱۴۰۴

مرکز درمانی در خط مقدم: روایت یک پزشک از سرکوب و کشتار بی‌سابقهٔ دی‌ماه ۱۴۰۴ روایتی از رسیدگی به مجروحان اعتراضات ۱۸ و ۱۹ دی - - - - - در جریان سرکوب و کشتار بی‌سابقهٔ ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه ۱۴۰۴ در ایران، تعداد زیادی از پرسنل مراکز درمانی که در آن دو شب به مجروحان کمک کرده بودند، یا از گزارش نام مجروحان به مقامات امنیتی سرباز زده بودند، مورد بازجویی قرار گرفتند یا حتی دستگیر شدند. فرصتی یافتیم تا با یکی از پزشکانی که در یکی از این شب‌ها در محل کارش به درمان مجروحان پرداخته و پس از آن وقایع به‌دلیل نگرانی از امنیتش از ایران خارج شده، گفت‌وگویی داشته باشیم که توجه شما را به آن جلب می‌کنیم. گفتنی‌ست به‌دلایل امنیتی به نام ایشان در این گفت‌وگو اشاره‌ای نخواهد شد... #ایران #انقلاب_۴۰۴ #قیام_۱۴۰۴ #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری

مرکز درمانی در خط مقدم: روایت یک پزشک از سرکوب و کشتار بی‌سابقهٔ دی‌ماه ۱۴۰۴ روایتی از رسیدگی به مجروحان اعتراضات ۱۸ و ۱۹ دی - - - - - در جریان سرکوب و کشتار بی‌سابقهٔ ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه ۱۴۰۴ در ایران، تعداد زیادی از پرسنل مراکز درمانی که در آن دو شب به مجروحان کمک کرده بودند، یا از گزارش نام مجروحان به مقامات امنیتی سرباز زده بودند، مورد بازجویی قرار گرفتند یا حتی دستگیر شدند. فرصتی یافتیم تا با یکی از پزشکانی که در یکی از این شب‌ها در محل کارش به درمان مجروحان پرداخته و پس از آن وقایع به‌دلیل نگرانی از امنیتش از ایران خارج شده، گفت‌وگویی داشته باشیم که توجه شما را به آن جلب می‌کنیم. گفتنی‌ست به‌دلایل امنیتی به نام ایشان در این گفت‌وگو اشاره‌ای نخواهد شد... #ایران #انقلاب_۴۰۴ #قیام_۱۴۰۴ #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری

روایتی از رسیدگی به مجروحان اعتراضات ۱۸ و ۱۹ دی

هشدار: این گفت‌وگو شامل توصیف صحنه‌های خشونت‌باری‌ست که ممکن است برای خوانندگان آزاردهنده باشد.

مسعود سخایی‌پور، LJI Reporter – ونکوور

در جریان سرکوب و کشتار بی‌سابقهٔ ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه ۱۴۰۴ در ایران، تعداد زیادی از پرسنل مراکز درمانی که در آن دو شب به مجروحان کمک کرده بودند، یا از گزارش نام مجروحان به مقامات امنیتی سرباز زده بودند، مورد بازجویی قرار گرفتند، دستگیر شدند و همچنین گزارش هایی از تجاوز به تعدادی از آنان منتشر شد. فرصتی یافتیم تا با یکی از پزشکانی که در یکی از این شب‌ها در محل کارش به درمان مجروحان پرداخته و پس از آن وقایع به‌دلیل نگرانی از امنیتش از ایران خارج شده، گفت‌وگویی داشته باشیم که توجه شما را به آن جلب می‌کنیم. گفتنی‌ست به‌دلایل امنیتی به نام ایشان در این گفت‌وگو اشاره‌ای نخواهد شد.

* * * * * 

با سلام و سپاس از وقتی که که برای این گفت‌وگو می‌گذارید، ابتدا از شما خواهش می‌کنیم بفرمایید چند سال است حرفهٔ پزشکی فعالیت می‌کنید.

من نزدیک به سه دهه سابقهٔ طبابت دارم و پزشک عمومی‌ام. مکانی که شاهد این رویدادهای اخیر بود، یک مرکز درمانی خصوصی است که من معمولاً روزهای تعطیل در آنجا شیفت می‌گیرم.

با توجه به اوج‌گرفتن حوادث، آیا در آن روزهای خاص، در تاریخ‌های ۱۸ و ۱۹، شما در همان مرکز درمانی حضور داشتید؟

بله، آن دو تاریخ مصادف با پنجشنبه و جمعه بود. من در شیفت پنجشنبه نبودم، اما صبح جمعه به محل کارم رفتم. خبرهایی به گوش می‌رسید که پنجشنبه مجروح و کشتهٔ زیادی به جا گذاشته است. 

اشاره کردید همکارانتان از تعداد زیاد افراد زخمی و کشته‌شده در پنجشنبه‌شب گفته بودند، می‌توانید کمی در این‌باره توضیح بیشتری بدهید؟

همان‌طور که گفتم من پنجشنبه نبودم، جمعه رفتم. آن‌هایی که پنجشنبه‌شب شیفت بودند، فیلم‌هایی گرفته بودند و به من نشان دادند که نشان‌دهندهٔ شدت وقایع بود. جمعه‌صبح، تعدادی از افرادی که شب قبل ساچمه خورده بودند، به محل کار من مراجعه کردند تا وضعیت جراحت و امکان درمان را بررسی کنند. 

به‌گفتهٔ همکاران، تعدادی از افرای را که شب قبل آورده بودند، تیر جنگی خورده بودند، و تعدادی هم ساچمه خورده بودند.

اما از بعدازظهر جمعه، به‌ویژه از ساعت ۸ شب که دوباره فراخوان‌های عمومی برای تجمع و اعتراض داده شد و منطقه دوباره شلوغ شد، اولین مورد کشته‌شده را به مرکز درمانی ما آوردند. از ساعت ۸ شب تا حدود ۲:۳۰ یا ۳ صبح شنبه، این روند ادامه داشت و ما درگیر رسیدگی به مجروحان بودیم که متأسفانه تعدادی از آن‌ها جان باختند. روزهای بعد هم تعدادی از افراد ساچمه‌خورده مراجعه می‌کردند، اما جراحات آن‌ها معمولاً خطرناک نبود. آن‌ها بیشتر به‌دنبال مشاوره و راهنمایی بودند، چون از ترس به هیچ جای دیگری مراجعه نکرده بودند. اما باید تأکید کنم که اوج اتفاقات و اصل ماجرا که من شخصاً شاهد بودم، جمعه‌شب رخ داد.

یعنی مجروحانی هم که روز یکشنبه مراجعه می‌کردند، حاصل همان درگیری‌های پنجشنبه و جمعه بودند؟

بله، قطعاً. چون در روزهای پنجشنبه و جمعه، تعداد بسیار زیادی هدف اصابت ساچمه قرار گرفته بودند. البته باید اضافه کنم، مجروحانی که جمعه‌شب به مرکز درمانی ما آورده شدند، تقریباً همگی مورد اصابت تیر جنگی قرار گرفته بودند. فکر می‌کنم فقط یک مورد داشتیم که ساچمه خورده بود و متأسفانه فوت شد. اما جمعه‌صبح و روزهای بعدتر، افرادی که مستقیماً مراجعه می‌کردند، مورد اصابت ساچمه بودند.

در چنین شرایط اضطراری‌ای، مردم مجروح‌شده کجا می‌توانستند درمان شوند؟

در محله‌ای که من کار می‌کردم، مراکز درمانی دیگری هم وجود دارد که به‌گفتهٔ مراجعان ما، بعضی از آن‌ها مردم را پذیرش نمی‌کردند و این شاید به‌خاطر ماهیت بعضی مراکز درمانی‌ای باشد که وابسته به نهادهای حکومتی‌اند، و البته که مردم هم به‌علت ترس و وحشت از دستگیرشدن توسط مأموران ترجیح می‌دادند به مراکز خصوصی مراجعه کنند. البته لازم به ذکر است که مراکز درمانی کوچکی مانند محل کار من فقط مخصوص پذیرش بیماران سرپایی‌ست و امکانات لازم برای رسیدگی به بیماران مجروح و تیرخورده را ندارد، ولی در آن شرایط خاص، همان‌طور که اشاره کردم، به‌علت ترس مردم از مراجعه به بیمارستان‌ها و عدم پذیرش بعضی مراکز درمانی وابستهٔ حکومتی، مجروحان ترجیح می‌دادند به مراکزی مانند مرکز ما مراجعه کنند و این خود متأسفانه سبب آسیب بیشتری به مواردی از آن‌ها می‌شد که نیاز فوری به اتاق عمل داشتند… این موضوع نشان‌دهندهٔ جو وحشت و عدم امنیت در آن شب بود. 

بین مجروحانی که به مرکز درمانی شما آورده می‌شدند، چه نوع جراحاتی مشاهده می‌کردید؟ و اینکه چند درصد از آن‌ها را توانستید نجات دهید؟

تمام کسانی که ما دیدیم، به‌جز همان یک مورد ساچمه‌خورده، با تیر جنگی مجروح شده بودند. آن یک نفر که ساچمه خورده بود، تعداد زیادی ساچمه به شکمش اصابت کرده بود و متأسفانه فوت شد. او ابتدا هوشیار بود، اما به‌دلیل ضربه و احتمالاً خون‌ریزی داخلی، به شوک رفت و متأسفانه تلاش ما برای احیای او موفق نبود.

در مورد جراحات، شاید بتوان گفت ۸۵ تا ۹۰ درصد مواردی که من دیدم، اصابت تیر به کمر به بالا بود. روزهای قبل شنیده بودم که بیشتر به پاها شلیک کرده بودند، اما در بیماران من، اکثر جراحات در بالاتنه بود. همان‌طور که گفتم، ما امکانات کافی نداشتیم. من پزشک عمومی‌ام و جراح نیستم، و امکانات ما در حد سرپایی بود. کاری که ما انجام می‌دادیم، در درجهٔ اول کنترل خون‌ریزی بود، و با تجهیزاتی که در دسترس داشتیم فقط در حد توانمان، سعی در کنترل خون‌ریزی با استفاده از پانسمان‌های فشاری یا زدن بخیهٔ موقت و ضدِدرد و داروی جلوگیری از عفونت داشتیم. ضمناً به‌خاطر حفظ امنیت مجروحان، ما اسمی از آنان در هیچ‌جا ثبت نکردیم. در مجموع هشت کشته داشتیم که متأسفانه پنج مورد از آنان که تیر به قلب یا مغزشان خورده بود، قبل از آوردنشان به مرکز ما، فوت شده بودند. سه مورد دیگر هم که زنده بودند، متأسفانه با وجود تلاش برای احیا، موفق نشدیم و فوت شدند. 

تیر جنگی طوری عمل می‌کند که از یک نقطه وارد می‌شود و در محل خروج بافت را کاملاً متلاشی می‌کند. وقتی عضو آسیب‌دیده را بررسی می‌کردیم، می‌دیدیم که بافت‌ها کاملا متلاشی شده بودند. در کل تمام مجروحان اصرار داشتند که ما حتی در حد موقت به آن‌ها کمک کنیم و زخمشان را پانسمان کنیم تا به منزل بروند و به بیمارستان مراجعه نکنند، چون وحشت از مأموران همه را ترسانده بود و می‌گفتند روزهای بعد خودشان پیگیر درمانشان می‌شوند. این روش برای آن‌هایی که کمتر آسیب دیده بودند امکان داشت، ولی برای اکثر آن‌ها، جراحی حیاتی بود و عدم کمک جراحی به آن‌ها منجر به مرگشان می‌شد. به‌عنوان مثال، پسر جوانی بود که به پایش تیر خورده بود، اما خون‌ریزی آن‌قدر شدید بود که کمکی از دست ما برنمی‌آمد و به خانواده‌اش اصرار کردیم که او را به بیمارستان ببرند. گفتند می‌ترسیم، گفتیم اگر نرود، می‌میرد؛ او را به بیمارستان‌های خصوصی ببرید. چند بار هم تکرار کردیم و روی مراجعه به بیمارستان تأکید کردیم؛ به اینکه او الان نیاز به اتاق عمل دارد. 

 بزرگ‌ترین دغدغهٔ من در آن شب این بود که چرا نمی‌توانم کاری برایشان بکنم؛ ناراحت‌کننده بود که چرا جراح نیستم و نمی‌توانم برای آن‌ها که به جراحی نیاز داشتند، کاری انجام دهم.

سن و سال افرادی که مجروح‌شده یا جان‌باخته بودند، چقدر بود؟

در آن شب، تقریباً همهٔ افراد به‌جز دو نفر، بین ۲۰ تا ۳۵ سال بودند. فقط دو مرد مسن‌تر داشتیم؛ یکی همان مردی بود که به شکمش ساچمه خورده بود و فوت شد که حدود ۴۵ ساله بود و دیگری مردی حدود ۵۰ ساله بود که تیر به جدارهٔ شکمش گیر کرده بود. او مرتب می‌خندید و می‌گفت نگران نباشید، من دیگر چیزی برای ازدست‌دادن ندارم و نمی‌خواهد برای من کاری بکنید، و به بقیه برسید.

همکارانم که شب قبل شیفت بودند، گفتند پسر ۱۶ ساله‌ای را آورده بودند که فوت شده بود. آن‌ها تعریف می‌کردند که تلفنش را درآوردند، انگشتش را روی گوشی گذاشتند و به آخرین شماره زنگ زدند. خانمی جواب داد، پرسیدند این گوشی چه کسی است؟ گفت گوشی پسرم. گفتیم پدرش را بفرستید بیاید به مرکز درمانی، حالش بد شده. گفت پدر ندارد و خودم می‌آیم. گفتیم نه، خودت نیا، یک مرد بفرست. 

نیم ساعت بعد یکی از اقوامش به‌همراه مادرش آمدند، درحالی‌که بچه دیگر فوت شده بود. همکارانم فیلم گرفته بودند؛ این خانم صندلی‌ها را به سر خود می‌زد و می‌گفت من این بچه را به‌تنهایی و به‌یتیمی بزرگ کردم و تنها بچهٔ من بود… این صحنه واقعاً دردناک بود.

اما بدترین صحنه‌ای که خودم دیدم، مربوط به جوانی حدوداً ۲۰ ساله بود که تیر را مستقیم به قلبش زده بودند. وقتی او را آوردند، دیگر کاری از دست کسی ساخته نبود. بعد از مدتی یک خانم آمد که دنبال او می‌گشت؛ وقتی پیکرش را پیدا کرد، گفت ما ماه بعد عروسی‌مان بود… این اتفاقات وحشتناک بودند. البته چند روز بعد شنیدم بچهٔ ۱۲ ساله‌ای هم که مشکل قلبی داشته، وقتی دنبالش کرده بودند، ترسیده بود، ایست قلبی کرده و فوت شده بود… این‌ها شنیده‌های من است، اما در شب شیفت من، زیر ۲۰ ساله کشته نداشتیم.

آیا تجربه‌ای داشتید که نیروهای امنیتی بخواهند به داخل مرکز درمانی شما بیایند؟

محل کار من یک مرکز درمانی کوچک است، بنابراین در آن شب، نه. در آن منطقه نیروهای امنیتی زیادی مستقر بودند، اما چون خیلی شلوغ بود و تلفات زیاد بود، فرصت این را نداشتند که به ما مراجعه کنند، ولی شنیده بودم که به بیمارستان‌های بزرگ‌تر رفته بودند. 

به مرکز ما سه روز بعد از حادثه آمدند تا آمار مجروحان را بگیرند. فیلم‌های دوربین‌های مداربسته را بررسی کرده و بردند، همچنین فیلم‌های مغازه‌های اطراف را. همکارم با من تماس گرفت و گفت آن‌ها به‌شدت دنبال این بودند که ببینند چه کسی کمک کرده و می‌پرسیدند که چرا لیست ننوشتید و اسامی را ثبت نکردید. 

آیا می‌خواستند با آن فیلم‌ها، مجروحان را شناسایی کنند؟

دقیقاً. حتی از طریق فیلم‌ها روی شمارهٔ پلاک ماشین‌هایی که جلوی مرکز درمانی پارک شده بودند، زوم می‌کردند و پلاک‌ها را برمی‌داشتند. روزهای بعد افرادی از مغازه‌های مجاور به همکاران گفتند اگر عکس یا فیلمی در گوشی‌هایتان دارید، پاک کنید، چون برای جمع‌آوری اطلاعات به مغازه‌های آن‌ها رفته بودند. همکاران من عکس و فیلم‌های زیادی داشتند، اما همه ترسیدند و آن‌ها را پاک کردند. 

آیا خود شما تهدید شدید؟

بله، روز چهارشنبهٔ قبل از حادثه، از یک شماره‌ای که در ایران به‌صورت «No Caller ID» نمایش داده می‌شود، با من تماس گرفتند و گفتند به‌هیچ‌وجه بیرون نروم، حتی برای کارهای ضروری و حواسم باشد. این موضوع را به من گفتند. تا دو سه روز بعد از آن اتفاقات که من سر کار بودم، اتفاقی نیفتاد ولی بعد از مراجعهٔ مأموران و بردن فیلم‌ها، من دیگر به سر کار نرفتم. به‌خصوص که در فیلم‌ها مشاهده می‌شد که ما به‌اصرار افراد را تشویق می‌کردیم جنازهٔ کشته‌شدگان را با خود ببرند، چون شنیده بودیم که مأموران جنازه‌ها را از مراکز درمانی جمع‌آوری می‌کنند و بعد به خانواده‌هایشان تحویل نمی‌دهند و ما در حمل جنازه‌ها به ماشین همراهانشان کمک می‌کردیم که این خود باعث دردسر برای ما می‌شد، و این شد که من تصمیمم گرفتم از ایران خارج شوم. 

ما با یک سازمان حقوق بشری گفت‌وگو داشتیم و آن‌ها گفتند عکس و فیلم‌هایی به دستشان رسیده که نشان می‌دهد به اندام تناسلی افراد هم شلیک شده است. آیا شما چنین چیزی دیدید؟

من شخصاً مورد اصابت به اندام تناسلی را ندیدم. اما مطمئنم که تک‌تیرانداز داشتند. چون چندین مورد دیدم که فقط با یک تیر کشته شده بودند. همین جوان که گفتم نامزدش آمد، دقیقاً با یک تیر در قلبش کشته شده بود. یک نفر دیگر با یک تیر در سرش. بعید است که تیراندازی همین‌جوری باشد و افراد با یک تیر کشته شوند. 

دو مورد وحشتناک دیگر هم داشتم؛ پسر جوانی که تیر از کنار صورتش رد شده بود و کلاً ناحیهٔ فک پایینش را متلاشی کرده بود. صحنهٔ غیرقابل‌وصفی بود. و دختر جوانی هم که التماس می‌کرد کمکش کنیم و مچ دستش را بسته بود، وقتی باز کرد، مچش کاملاً نابود بود. پسر جوان دیگری هم بود که به دستش تیر خورده بود و بعد موتورسوارهای بسیجی دوره‌اش کرده بودند و با باتوم آن‌قدر روی همان دستش زده بودند که استخوانش خرد شده بود… واقعاً صحنه‌های وحشتناکی بود.

شما در آن یک شبی که آنجا بودید، چه تعداد زخمی یا کشته دیدید؟ 

آن شب هشت کشته داشتیم و تعداد زخمی‌هایمان خیلی زیاد بود. مجروحان مرتب آورده می‌شدند؛ مردم آن‌ها را دم در می‌گذاشتند و می‌گفتند شما ببرید داخل، ما برویم بقیه را بیاوریم. چند نفر از همکاران با برانکارد بیماران را به داخل می‌آوردند. ما ده تخت داریم که مرتب پر و خالی می‌شدند. فکر می‌کنم آن شب حداقل ۱۰۰ مجروح را دیدیم، اما کشته‌ها هشت نفر بودند. کشته‌ها را شمردم چون سه نفرشان همراه نداشتند؛ آن‌ها را آورده بودند، دم در گذاشته و رفته بودند… ما از آن تعداد عکس گرفتیم تا اگر خانواده‌هایشان آمدند، بتوانیم به آن‌ها کمک کنیم آنان را شناسایی کنند. تا صبح جنازه‌شان را نگه داشتیم و نگذاشتیم کسی به پلیس زنگ بزند. آن‌ها را در بالکن که هوا خنک بود، گذاشتیم. تا ۶ صبح کسی نیامد، دیگر به پلیس زنگ زدیم. پلیس گفت اطلاعات سپاه جمع‌آوری می‌کند. بالاخره ساعت ۶:۳۰ صبح، یک آمبولانس آمد. راننده آن سه جنازه را روی بقیه جنازه‌هایی که در ماشینش بود، گذاشت. ماشینش بزرگ نبود، ولی جنازه زیاد داشت. راننده گفت من از دیشب تا حالا ۵۰۰-۴۰۰ جنازه برده‌ام و در کانتینری در محل دفن جان‌باختگان ریخته‌ام و برگشته‌ام. این را او گفت. من از مردم هم شنیده بودم که آن‌قدر کشته بود که مجبور بودند مراقب باشند پایشان را روی جنازه‌ها نگذارند.

آن پنج مورد که زنده بودند و بعد فوت کردند، چرا اصلاً به مرکز درمانی آورده شدند؟ 

مردم فکر می‌کردند ما می‌توانیم کاری بکنیم. مثلاً مورد اول که تیر جنگی خورده بود، همراهش فکر می‌کرد ما می‌توانیم کمک کنیم. وقتی گفتیم تمام کرده، باورش نمی‌شد. یک مورد دیگر را که گفتم حتماً باید به بیمارستان برود چون خون‌ریزی شدید داشت، یکی از دوستانم در بیمارستان خصوصی دیده بودش. او گفت یک جوانی را آنجا آوردند، گفتند از مرکز شما آورده بودند، گفتند خون‌ریزی داشته، اما ترسیدیم و بردیمش خانه، و وقتی آوردند بیمارستان، فوت شده بود… 

اتفاق‌های عجیب و غریب در آن شب زیاد افتاد. آمبولانس‌ها هم کار نمی‌کردند. روزهای بعد به یکی از راننده‌های آمبولانس‌های اورژانس شهر گفتم عدم مراجعهٔ شما برای اعزام مجروحان باعث فوت آن‌ها شد. گفت از این موارد در سطح شهر زیاد دیده‌ایم. گفت من در یک روز برای اعزام چهار بیمار رفتم به خانه‌ها رفتم ولی دیدم که مجروحان در اثر خون‌ریزی فوت شده بودند. این یعنی تعداد زیادی از مجروحان به‌خاطر ترس از رفتن به بیمارستان، در خانه ماندند و جان باختند… 

آیا از همکاران شما کسی دستگیر شد؟ 

از همکاران نزدیک من نه، ولی چند نفری از کادر درمان‌هایی را که از دور می‌شناختم، شنیدم دستگیر شده‌اند که بعضی از آن‌ها بعد از مدتی آزاد شدند، ولی تعدادی را هم در گروه‌های اینترنتی پزشکان دیده‌ام که هنوز آزاد نشده‌اند. 

شما به‌دلیل همین نگرانی‌ها، تصمیم به خروج از کشور گرفتید؟

بله با توجه به اتفاقاتی که افتاد و به‌جهت ترس از آزار و اذیت نهادهای حکومتی تصمیم به خروج گرفتم. 

با توجه به اینکه شما پس از کشتار بی‌سابقهٔ دی‌ماه و پیش از آغاز جنگ از ایران خارج شدید، لطفاً از مشاهدات خودتان بگویید و بفرمایید آیا واقعاً اکثریت مردم تمایل به نوعی مداخلهٔ خارجی داشتند؟

واقعاً در مدتی که در کشور بودم، همه چشم امید به این موضوع داشتنند. همه می‌پرسیدند که یعنی می‌شود بیایند و کمک کنند؟ فکر می‌کردند می‌آیند و این وضعیت را تغییر می‌دهند و می‌روند. واقعاً جو این‌طور بود، چون دیگر همه از اینکه خودمان بتوانیم کاری بکنیم، ناامید شده بودند. بعد از دیدن این صحنه‌های تلخ، این حس یأس عمیق‌تر هم شد. 

من به‌عنوان یک پزشک، وقتی از سر کار می‌آمدم، توسط مأموران متوقف می‌شدم که به من بگویند حجابم را درست کنم. تازه من با مقنعه سر کار می‌رفتم، اما باز مورد اهانت و حتی ضرب‌وشتم قرار می‌گرفتم. این حس خشم و نفرت در مردم کاملاً درک می‌شود. دیگر مردم خسته شده‌اند و دلشان می‌خواهد یک اتفاقی بیفتد. دلم می‌خواهد مردم ما هم مثل مردم بقیهٔ دنیا، آرام زندگی کنند. من دیگر از ایرانی‌بودنم و از اینکه در چنین شرایطی زندگی می‌کنم، خسته شده‌ام. هر طور که می‌شود، باید به مردممان کمک کنند.

آیا اطلاعات و مشاهداتتان را در اختیار سازمان‌های حقوق بشری قرار داده‌اید؟

بله، با دو سه نفر صحبت کرده‌ام. با خانمی از عفو بین‌الملل هم گفت‌وگو داشته‌ام. تمام جزئیات دقیق، ازجمله محل کارم، را با آن‌ها در میان گذاشتم.

در مورد آمار کشته‌ها، که عده‌ای اعداد بسیار بالایی مثل ۴۰ هزار یا حتی ۱۰۰ هزار نفر را می‌گویند، با توجه به مشاهدات شما، این ارقام واقع‌گرایانه‌اند؟

واقعاً گفتنش سخت است، اما همان‌طور که گفتم، منطقه‌ای که من کار می‌کنم، حومهٔ شهر بود. در همان یک شب، آن هشت نفر کشته را ما داشتیم. یکی از بیماران من که در قبرستان منطقه کار می‌کند، گفت آن‌قدر جنازه در کانتینرها ریخته‌اند که قابل‌تصور نیست. او می‌گفت که طلاهای جنازهٔ دخترها را هم درمی‌آورند. علاوه بر این، تعداد زیادی در خانه‌ها فوت کرده‌اند. بنابراین، به نظر می‌رسد آمار خیلی بالا بوده است. من که در یک مرکز درمانی کوچک بودم، و در یک شب هشت کشته داشتم، هرگز چنین چیزی در زندگی‌ام ندیده بودم.

باز هم سپاسگزاریم به‌خاطر وقتی که برای این گفت‌وگو گذاشتید، به‌ویژه که طبعاً یادآوری آنچه در آن شب‌ها تجربه کرده‌اید، بسیار دردناک و غم‌انگیز است.

خروج از نسخه موبایل