ترانه وحدانی – ونکوور
روز یکشنبه ۴ ژانویهٔ ۲۰۲۶، مراسم گرامیداشتی برای زندهیاد بهرام بیضایی در محل «خانهٔ هنر زمین» در ونکوور برگزار شد.
گردانندگی این برنامه را نونا نیسی بر عهده داشت. او در ابتدا پس از قدردانی از حضور شرکتکنندگان در این برنامه، طی بخشی از سخنان کوتاهش گفت:
«بیضایی به گذشته جان بخشید تا امروزمان را بهتر ببینیم. تا بدانیم هنر چراغیست در دست انسان و بیش از هر چیز آگاهی را گوهر این چراغ میدانست. باور داشت که روشنایی از بیرون نمیآید، از درون بیدارِ انسان برمیخیزد. او در برابر جهل، سر فرو نیاورد. با خاموشی همسفر نشد و امید را پاس داشت. امیدی روشن، سربلند و پویا، نه منفعلانه… »
سپس نونا نیسی از دکتر فرزان سجودی، نشانهشناس، منتقد و استاد پیشین نقد و نظریه در دانشگاه هنر تهران، دعوت کرد تا سخنانش با عنوان «بیضایی: اسطوره یا متن» را برای حاضران ایراد کند.
دکتر سجودی در بخشی از سخنانش گفت:
«… بهنظر من بزرگترین آفتی که پویایی و خوانشپذیری آثار یک نویسنده و هنرمند، اعم از نوشتهها، فیلمها و اجراهای نمایشی را تهدید میکند، فرایند اسطورهسازی است. فرایندی که در مورد بیضایی کموبیش پیش از مرگش آغاز شده بود و با مرگ به اوج رسید. اما منظور من از فرایند اسطورهسازی، و در این مورد بهخصوص اسطورهسازی معاصر، چیست؟ اسطورهسازی ـ بهویژه در شکل معاصر آن ـ نه صرفاً عملی ستایشگرانه، بلکه فرایندی سامانمند برای ازکارانداختن و انسداد سوژه است. اسطوره، موضوع خود را از بستر تاریخی و تضادهای واقعیاش جدا میکند و با انتقال آن به حوزهای فرازَمانی و ستودنی، امکان مواجههٔ انتقادی با آن را تعلیق میکند. اسطوره موضوعش را در فاصله از ما قرار میدهد، از بافت اجتماعی و تاریخیاش جدا میکند. در این فرایند، سوژه نه بهمثابهٔ مجموعهای از متون، کنشها و تناقضها، بلکه بهصورت تصویری یکپارچه، پاکسازیشده و دورازدسترس بازتولید میشود؛ تصویری که بیش از آنکه به فهم یاری رساند، احترام میطلبد. اسطوره بهجای آنکه معنای پدیده را گسترش دهد، آن را تقلیل میدهد؛ به نام، به چهره، به نقلقول، و در نهایت به حضوری نمادین که دقیقاً بهدلیل دستنیافتنیبودنش، از نقد مصون میماند. در چنین فضای فرهنگیای، مرگِ هنرمند اغلب به تعطیلی نقد میانجامد. فرد، به عکس، نقلقول، نام خیابان، و جملات تهیشده از زمینه تقلیل داده میشود. در این وضعیت، متون، دیگر «خوانده» نمیشوند، بلکه فقط «ارجاع داده» میشوند و کار به جایی میرسد که نقد، بیاحترامی تلقی میشود.
اسطورهسازی، از قضا بزرگ نمیدارد، بلکه فرومیکاهد، ساده میکند و مصرفپذیر، مصرفی میکند. انبوه عکسها، توصیفات چندکلمهای بیخاصیت، گزینگویههای تفکیکشده از متن برای مصرف در بافتهای متفاوت و برخی بیربط و هیجانی، فرایند گفتوگوی ما با نویسنده را از طریق کنش فعال خوانش انتقادی متون او، دچار انسداد میکند، متن را از کار میاندازد تا صورت سادهشدهٔ اسطورهٔ معاصر را برای مصرف آماده کند. فرایند اسطورهسازی، شبکهٔ متونی را که در بافتهای تاریخی و فضاهای اجتماعی فرهنگی و سیاسی مختلف تولید شدهاند، در طول زمان دچار دگرگونی، و گاهی حتی دچار تناقض شدهاند، فرومیکاهد به تصویری یکپارچه، همگن، و بدون خلل و تعارض. در واقع متنیت متون را از کار میاندازد. شبکهٔ متون را به شخص تقلیل میدهد و از آن شخص همزمان قربانی و قهرمان میسازد.
پس از مرگ بیضایی، آنچه بهسرعت شکل گرفت، نه گفتوگوی انتقادی دربارهٔ آثارش، بلکه تقدیسِ شتابزدهٔ یک نام بود: «ایرانیترین ایرانی»، «بزرگمرد اندیشه و هنر ایران»، «سیاوش ایران فرهنگی»، «فردوسی زمانه»، «اسطورهٔ فرهنگ ایرانزمین» و از این دست. این عناوین، اما بیضایی را از متن جدا میکنند و به نماد بدل میکنند.
من بیضاییِ اسطورهشده را دوست ندارم. برای من بیضایی نه یک اسطورهٔ تقلیلیافته با صفاتی که نمونههایی از آن را خواندم، بلکه شبکهای از متون است. نام بهرام بیضایی آنجا که همسر است، پدر است، فرزند است، برادر است، دوست است، یک کار میکند و آنجا که در فضای پیچیدهٔ فرهنگی اشاره میکند به شبکهای از متون (بهمعنی عام کلمه که شامل فیلم و تئاتر نیز میشود)، کار دیگری میکند. در حالت دوم، بیضایی را نمیتوان بیرون از زمان قرار داد، نمیتوان چون بهاصطلاح یک «پروژهٔ یکدست و بدون تعارض» به آن نگاه کرد، و پویایی متن و معنا ناشی از همین ترکها، تعارضات و چرخشهاست، نه ناشی از هستیای سنگوارهای و موزهای.
باید که موضوعات محوری آثار بیضایی ازجمله اسطوره، زن، زبان و دگرگونی نوع نگاه او به این موضوعات را با دقت انتقادی خواند. بزرگداشت محصول فعالکردن خوانش انتقادی متون است، محصول پرسش از متون است، نه پرستش نمادهای تقلیلیافته. رویکرد دوم، یعنی موزهایکردن یک نام، بهمعنای پذیرش پایان و مرگ است. بیایید تن به رویکرد دوم ندهیم که ازقضا بازارش زود فروکش میکند.»
دکتر سجودی در بخش پایانی سخنانش به سیر انتقادی تحول بهرام بیضایی از دههٔ ۴۰ تا تبعید پرداخت.
در ادامه، منصور علیمرادی، نویسنده، شاعر، و پژوهشگر فرهنگ عامه، طی بخشی از سخنان کوتاهش دربارهٔ «نثر در آثار استاد بیضایی» گفت:
«نثرِ بیضایی را – منظورم نمایشنامههاست بهطور اخص – اگر بخواهیم طبقهبندی بکنیم، شاید به سه گونه بشود تقسیمش کرد. یکی متونِ اساطیریست، مثل آرش، یکی متونِ تاریخیست، مثل مرگ یزدگرد، و سومی هم متون اجتماعیست، مثلِ رگبار که به زبان معیار امروز نزدیکتر است. اما چیزی که نثرِ بیضایی را متمایز میکند، آن نثر آرکائیک و فخیم و استواریست که در نمایشنامههای تاریخی و اسطورهایاش میبینیم.
کاری که بیضایی کرد، یک کار زبانی فوقالعاده بود. ما در زبان فارسی امروز، نثری داریم که خیلی لاغر شده است. واژگان عربی زیادی واردش شده و ساختار جملات گاهی لنگ میزند. بیضایی آمد و با رجوع به متون کهن، مثل تاریخ بیهقی، مثل شاهنامه، مثل متون صوفیه، یک نثر جدید آفرید؛ نثری که هم بوی کهنگی میدهد و هم نو است. هم واژگان فراموششده را زنده کرد و هم نحو جملات را به شکلی درآورد که ضربآهنگ خاصی پیدا کرد.
در نمایشنامههای بیضایی، دیالوگها فقط انتقال معنا نیستند؛ خود کلمات، خود آواها، بخشی از درام هستند. یعنی شما وقتی «مرگ یزدگرد» را میخوانید یا میبینید، آن فشاری که روی کلمات هست، آن ریتمی که در جملات هست، خودش دارد آن فضای خفقان و آن فضای تاریخی را میسازد.
بیضایی در واقع زبان را تراش داد. مثل یک مجسمهساز که سنگ را میتراشد تا به فرم دلخواهش برسد. او کلمات را انتخاب میکرد، صیقل میداد و در جای درست مینشاند. برای همین است که دیالوگهای بیضایی در ذهن میماند. مثل شعر میماند. گاهی اوقات مرز بین نثر و شعر در آثار بیضایی گم میشود… »
پس از سخنان منصور علیمرادی تنفس کوتاهی اعلام شد و در بخش دوم برنامه، پردهٔ سوم از نمایشنامهٔ «شب هزار و یکُم» اثر بهرام بیضایی را نونا نیسی، شادان فرهمند و کاوه داوودوَندی اجرا کردند.

