نماد سایت رسانهٔ همیاری

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من – لوپی خودش هم نمی‌داند… 

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من لوپی خودش هم نمی‌داند… نوشتهٔ مژده مواجی #مهاجرت #اجتماعی #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری

کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهن من لوپی خودش هم نمی‌داند… نوشتهٔ مژده مواجی #مهاجرت #اجتماعی #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری

مژده مواجی – آلمان

لوپی بالاخره خودش را به اتوبوس رساند تا به قرارش برسد. خودش هم نمی‌داند چرا همیشه دیر به قرارهایش می‌رسد. امروز با مشاور اجتماعی‌اش برای پیداکردن کار قرار داشت. لوپی تا سوار اتوبوس شد، به خانم مشاور تلفن زد و گفت: «من در راهم. دارم می‌آیم. دارم می‌آیم.» مکثی کرد و ادامه داد: «اتوبوس تاًخیر داشت. دیر آمد.»

به نزدیکی‌های محل قرار که رسید، دوباره تلفن زد: «من نزدیکم. دارم می‌‌آیم. قرارمان ساعت ۹ بود. درست است؟»

خانم مشاور دیگر به این تلفن‌ها و دیرآمدن‌های لوپی عادت کرده بود. هر چه به او تذکر می‌داد، انگار از این گوش می‌شنید و از گوش دیگرش بیرون می‌رفت. لوپی همه‌چیز را به گردن ضعف در یادگیری‌اش می‌گذاشت؛ ضعفی که باعث شده بود مدرسهٔ بچه‌های استثنایی را تمام نکند. در آن مدرسه احساس خوبی نداشت چون خودش را معلول و ناتوان نمی‌دانست. در مدرسهٔ عادی هم شانسی نداشت. چندین بار پدر لوپی به مشاور اجتماعی او و همکارانش تلفن زده و تذکر داده بود که «چرا برای لوپی کار پیدا نمی‌کنید؟ دخترم فقط ضعف در یادگیری دارد و این هم برای لوپی که در آلمان به دنیا آمده، مشکل چندان بزرگی نباید باشد. او که معلول نیست.» 

درِ دفتر که باز شد، لوپی با چهر‌ه‌ای برافروخته وارد شد. پوست چهره‌اش همیشه سرخ و ناصاف و پر از جوش بود. انگار نوعی ناراحتی پوستی داشت که قرار نبود خوب بشود. لوپی رو به خانم مشاور کرد و گفت: «سلام! حال شما چطور است؟ معذرت می‌خواهم که دیر کردم. تقصیر اتوبوس بود.»

خانم مشاور صندلی را عقب کشید تا لوپی بنشیند.
– قرار نبود که این روزها به مسافرت و دیدن قوم‌وخویش به یونان بروی؟ 

لوپی خیره به خانم مشاور نگاه کرد و گفت: «پدرم برای من و برادرم که بیکاریم، بلیت نخرید. خودش با مادرم و برادرِ شاغلم به یونان رفتند. جشن عروسی دعوت‌اند.»

لحظه‌ای هر دو ساکت ماندند. بعد خانم مشاور پرسید: «از درخواست‌ شغلی‌ای که چند هفته پیش با هم برای شغل تمیزکاری کرده بودیم، خبری شده است؟»

لوپی مانند همیشه با کاپشن خاکستری‌رنگش که زیپش را تا گردنش بالا کشیده بود، روی صندلی نشسته بود. با قیافه‌ای جدی گفت: «یکی از آن‌ها ایمیلی فرستاد تا برای مصاحبه بروم. به آنجا رفتم ولی متاٌسفانه مرا را رد کردند. آن شرکتی هم که قبلاً اخراجم کرده بود، اصلاً جواب درخواستم را نداد. امروز دوباره چند درخواست بفرستیم؟»
– از آشپزخانهٔ ادارهٔ تأمین اجتماعی که تو را برای ظرف‌شویی معرفی کرده بودم، خبری نشد؟ خانمی را که مسئول آنجاست می‌شناسم. آدم مهربانی است و معمولاً جواب ایمیل را زود می‌دهد.

لوپی درحالی‌که لب‌های خشک بود، جواب داد: «او به من ایمیل فرستاد که برای مصاحبه بروم. اما پشیمان شدم. آخر من کار صندوقداری بلد نیستم.»

خانم مشاور آهی کشید و گفت: «لوپی! آخر ظرف‌شویی چه ربطی به صندوقداری دارد!»

لوپی دستی به موهای بلندش که آن را محکم پشت سرش بسته بود کشید و گفت: «واقعاً؟» بعد ادامه داد: «جاهای دیگر درخواست کار بکنیم؟!» 

خانم مشاور نفس عمیقی کشید و گفت: «برای استخدام در آنجا امیدوار بودم. به آنجا احساس خوبی نداشتی، چون معلول‌هایی در آن آشپزخانه کار می‌کنند؟»

– دوست ندارم جایی که معلول‌ها باشند، کار کنم.

خانم مشاور مانند دفعات قبل شروع کرد در اینترنت به جست‌وجوی آگهی‌های مربوط به استخدام نظافت‌چی. یک سال می‌گذشت و هنوز لوپی بیکار بود. در واقع رضایت لوپی جلب نمی‌شد. می‌گفت؛ راهش دور است، دوست ندارم پله‌های ساختمان تمیز کنم، بیست ساعت در هفته کارکردن برایم کافی است، توی هتل نمی‌خواهم تمیزکاری کنم، در خانه سالمندان یا مهد کودک نمی‌خواهم، باید تمیزکاری دفترهای اداری باشد، آن‌هم وقتی که هیچ‌کس در اداره نیست. 

به هر مصاحبه‌ای هم که تابه‌حال دعوت شده بود، جواب رد به او داده بودند. 

خانم مشاور مانیتور کامپیوتر را به طرف او چرخاند و گفت : «خب! این آگهی تمیزکاری در یک دفتر اداری است. باید مشخصاتت را بنویسی و بفرستیم.»

لوپی ماوس را در دست گرفت و گفت: «کارش صبح زود نباشد! کارِ صبح زود برایم سخت است. اینجا باید اسمم را بنویسم؟ حرف اول اسمم بزرگ باشد؟ می‌دانید که اختلال یادگیری دارم.»

خانم مشاور سرش را به‌علامت تأئید تکان داد. لوپی هر بار می‌خواست اسمش را بنویسد، این سؤال را می‌کرد و بعد از آن یادآوری می‌کرد که اختلال یادگیری دارد.

اسمش را تایپ کرد و گفت: «امروز باید لااقل پنج تا درخواست بفرستیم. پدرم مرتب می‌پرسد که چرا کار پیدا نمی‌کنم. می‌گوید دختر ۲۸ ساله نباید در خانهٔ مادر و پدرش بخورد و بخوابد.»

او درحالی‌که اسمش را تایپ می‌کرد، پشتِ‌سرهم تکرار می‌کرد: «پدرم دوباره پرس‌وجو می‌کند. حتی الان که چند هفته‌ای در یونان است.»

خروج از نسخه موبایل