نماد سایت رسانهٔ همیاری

بمب نمی‌پرسد که آیا قربانی‌اش طرفدار حکومت است؛ فقط می‌کُشد

بمب نمی‌پرسد که آیا قربانی‌اش طرفدار حکومت است؛ فقط می‌کُشد نوشتهٔ نویسنده‌ای از ایران با امضاء محفوظ #ایران #اسرائیل #جنگ #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری

بمب نمی‌پرسد که آیا قربانی‌اش طرفدار حکومت است؛ فقط می‌کُشد نوشتهٔ نویسنده‌ای از ایران با امضاء محفوظ #ایران #اسرائیل #جنگ #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری

نویسنده‌ای از ایران با امضاء محفوظ*

این روزها سرعت حوادث ناگوار در ایران چنان زیاد است که مردم توان درک آن را ندارند. هنوز در شوک خبر کشته‌شدن الهه حسین‌نژاد و اعدام دردناک مجاهد کورکور بی‌گناه بودیم که سایهٔ شوم جنگ بر سر کشورمان افتاد.

حملهٔ غافلگیرکنندهٔ اسرائیل از بامداد جمعه شروع شده بود، اما وسعت عملیات و زدوخورد میان ریزپرنده‌های اسرائیلی و پدافند تهران از شامگاه جمعه تا صبح شنبه به‌حدی بود که کمتر کسی توانست چشم بر هم بگذارد.

انفجار‌های پیاپی در غرب تهران و خصوصاً فرودگاه مهرآباد، ساکنان این مناطق را سراسیمه و نگران پای پنجره و گا‌هی روی پشت‌بام و در مواردی هم به کوچه و خیابان کشاند. کسی باور نمی‌کرد که جنگ آغاز شده است. 

در این شب‌ها، آسمان ایران و بیشتر از همه تهران ناامن است. شب، که تا همین چند وقت پیش برایمان نماد آرامش، رؤیا و زیبایی بود، تبدیل به کابوس شده است. شب که می‌شود ،صدای انفجارها از همه‌جا به گوش می‌رسد. مردم در خانه‌هایی نشسته‌اند که شاید فردا دیگر وجود نداشته باشد. کودکانی با گریه از خواب می‌پرند؛ مادران پناهشان می‌دهند، اما خود از وحشت می‌لرزند. سگ‌ها و گربه‌هایی که از وحشت بی‌قرارند، پدرانی که به سقف چشم دوخته‌اند، نه از ترس مرگ، که از ناتوانی در برابر آن و این نامش جنگ است؛ جنگی که آزادی نمی‌آورد. فقط سایهٔ سنگین مرگ را بر سر شهرهایی که زمانی زنده بودند، می‌کشد.

اسرائیل، حالا موشک‌هایی بر سر مردم ایران می‌ریزد که هدفش فقط کشتن فرماندهان نظامی نیست، بلکه مردم عادی را، آسایش نیم‌بندشان را، سقف خانه‌شان را هدف گرفته است. این پهپادها و موشک‌ها هرچقدر هم هوشمند باشند، نمی‌دانند کودکی که در راه مدرسه کشته می‌شود، چه تهدیدی برای امنیت جهان داشته است. نمی‌دانند بیماری که در بیمارستانی نیمه‌ویران از درد می‌نالد، چه دشمنی‌ای با سیاست داشته است. بمب منطق ندارد. بمب فقط می‌کُشد…

این شب‌ها، در بسیاری از شهرهای ایران، مردم با گوشی در دست خواب به چشم ندارند؛ منتظر خبری تازه، نگران پیامک هشدار بعدی… پناهگاه عمومی‌ای در کار نیست، شیشه‌های خانه‌ها تحمل موج انفجار ندارند، و کودکان تازه دارند یاد می‌گیرند چطور زیر میز پنهان شوند. این آموزش زندگی نیست؛ این آموزش بقاست و هیچ ملتی نباید در چنین موقعیتی قرار بگیرد.

اسرائیل مدعی است که فقط دارد اماکن نظامی و زیرساخت‌ها را می‌زند، اما جنگ، تنها زیرساخت‌ها را هدف نمی‌گیرد. خانه‌ها و بیمارستان‌هایی که فرو می‌ریزند، بانک‌هایی که می‌سوزند، مدرسه‌هایی که به تلی از خاک بدل می‌شوند، همه تنها بخشی از فاجعه‌اند. بخش دیگر، زخمی‌ست که در روان مردم جا خوش می‌کند. اضطرابی که سال‌ها باقی می‌ماند. خاطره‌ای که با صدای ترکیدن لاستیک یا رعد به وحشت بدل می‌شود. مادری که دیگر نمی‌خواهد کودک خود را به مهد ببرد. دختری که از صدای هواپیما وحشت دارد. پدری که نمی‌داند ماه بعد کار خواهد داشت یا نه، خانه‌ای خواهد داشت یا نه، اصلاً کشوری خواهد داشت یا نه…

و در کنار همهٔ این‌ها، شوک لحظهٔ اول را نمی‌توان نادیده گرفت. لحظه‌ای که آسمان ناگهان قرمز شد، شهر به لرزه افتاد و مردم ندانستند باید فرار کنند یا پنهان شوند. ذهن‌ها قفل شد، بدن‌ها لرزید، و آنچه باقی ماند، حیرت و بهت و سکوتی بود که به فریاد بدل شد. آن لحظهٔ شوک، هنوز با مردم است و هنوز ادامه دارد.

خیابان‌های تهران، این روزها دیگر آن‌چیزی نیستند که ما می‌شناختیم. بلوار کشاورز، که زمانی با سایه‌سار درختان بلندش یادآور عصرهای آرام قدم‌زدن و بوی شیرینی تازه‌ از قنادی‌های قدیمی بود، حالا خاک‌نشین شده است. برگ‌هایی که روزی زیر پای عابران خش‌خش می‌کردند، حالا با موج انفجار در هوا معلق‌اند؛ بی‌صدا، بی‌جهت، مثل مردمی که نمی‌دانند به کجا پناه ببرند.

میدان تجریش، که همیشه پر از جنب‌وجوش بود، با صدای فروشنده‌ها و خندهٔ زنانی که از بازار می‌آمدند، حالا در سکوتی وهم‌انگیز فرو رفته است. آن گنبد کوچک حرم امامزاده صالح، زیر آسمان دودآلود، غمگین‌تر از همیشه ایستاده، و کوچه‌پس‌کوچه‌های اطرافش بوی خاک سوخته می‌دهند. تجریش دیگر آن محلهٔ زنده نیست. چهره‌اش از ترس جمع شده، از اشک، از زخم. تهران دارد فرو می‌ریزد. نه به‌یک‌باره، بلکه ذره‌ذره؛ با هر انفجار، با هر پنجره‌ای که می‌لرزد، با هر خیابانی که از خاطره تهی می‌شود. جنگ، فقط جان نمی‌گیرد، شهر را هم می‌بلعد. شهری که همیشه زنده بود، حالا دارد بدل می‌شود به زمینی سوخته که نام‌ها در آن بی‌معنا می‌شوند.

ما در سوگ خیابان‌هایمان نشسته‌ایم. در سوگ بلوار کشاورز، که دیگر نسیمی از آن نمی‌گذرد. در سوگ میدان تجریش، که دیگر صدایی از آن بلند نمی‌شود.  آنچه جنگ از ما گرفته، فقط ساختمان و آسایش نیست، بخشی از هویت ما را برده است؛ بخشی از زیبایی، از معنا، از پیوند ما با شهر. و این چیزی نیست که به‌راحتی بازگردد، نه با تعمیر، نه با بازسازی، چون زخمی که بر حافظه وارد می‌شود، هیچ مهندسی نمی‌تواند التیامش دهد.

مردم تهران دارند شهر را ترک می‌کنند. شهری که روزگاری مرکز تپندهٔ زندگی، فرهنگ، خاطره و امید بود، دارد آرام آرام خالی می‌شود. نه از سر میل، بلکه از سر ناچاری. خانواده‌هایی که در شتابی تلخ، چند تکه لباس و مدارک شناسایی را در چمدانی چپانده‌اند، راهی جاده‌هایی می‌شوند که قرار نبود مسیر پناه‌جویی باشند.

تهران، شهری که نفس‌هایش با صدای بوق تاکسی‌ها و هیاهوی خیابان انقلاب زنده بود، دارد به شهری متروک بدل می‌شود؛ با خانه‌هایی خاموش، خیابان‌هایی بی‌رهگذر، و مغازه‌هایی با کرکره‌های نیمه‌افتاده. مردم می‌روند، اما دلشان را نمی‌توانند با خود ببرند. دلشان همان‌جا، پشت پنجره‌های بسته، در سایهٔ درخت‌های ولیعصر، روی نیمکت‌های پارک لاله و بلوار کشاورز، جا می‌ماند.

هیچ‌کس تصور نمی‌کرد روزی برسد که از تهران زیبا، فرار کند. شهری که برای بسیاری، همهٔ زندگی بود؛ تولد، عشق، کار، خیابان‌های خاطره‌ساز، کتاب‌فروشی‌ها، سینماها، کافه‌هایی که حالا دیگر فقط نشانی‌اند در حافظه. رفتن از شهری که دوستش داری، آن‌هم نه برای سفر، که برای فرار از مرگ، چیزی‌ست شبیه مرگ.

و آن‌هایی که می‌مانند، با دوگانگی‌ای جان‌فرسا دست‌وپنجه نرم می‌کنند؛ بمانند و در دل خطر زندگی کنند، یا بروند و حس جاماندن را برای همیشه با خود حمل کنند؟ این دوگانگی، خود شکلی از جنگ است؛ جنگی درونی. 

و این همه را چگونه باید ثبت کرد؟ در کجای حافظهٔ جمعی این ملت، این کوچ اجباری، این اندوه بی‌انتها، این بی‌خانمانیِ شهری، جای خواهد گرفت؟

تهران دارد تهی می‌شود؛ نه فقط از سکنه، که از امید. و این شاید یکی از هولناک‌ترین شکل‌های جنگ باشد: آنجا که خانه‌ها سر جایشان‌اند، اما زندگی از میانشان رفته است.

این را کجای آزادی باید نوشت؟ آیا اسرائیل، با موشک و بمب و پهپاد، جهان را امن‌تر کرده است؟ آیا پس از هر انفجار، صلح نزدیک‌تر می‌شود؟ بعید می‌دانم کسانی که در این شب‌ها در ایران زندگی می‌کنند چنین باوری داشته باشند. آنچه باقی می‌ماند، فقط سوگ است و ویرانی، نفرت و نسل‌هایی که با زخم رشد می‌کنند، و این زخم، شکل جهان فردا را می‌سازد.

اگر کسی باور دارد که بمب امنیت می‌آورد، یا سکوت در برابر جنایت، هوشمندی‌ست، تنها کافی‌ست سری به خانواده‌ای بزند که خانه‌اش ویران شده است. به کودکی گوش دهد که شب‌ها گریه می‌کند و از تاریکی می‌ترسد. به زنی نگاه کند که نمی‌داند آیا فردا، جنازهٔ یکی از عزیزانش را از زیر آوار بیرون خواهند کشید یا نه…

اما جنگ، فقط همان چیزی نیست که در اخبار دیده می‌شود. جنگ، تنها آمار کشته‌ها و موشک‌ها نیست. جنگ، گاهی صدای زنی‌ست که آرام، بی‌گریه، به عکس شوهرش نگاه می‌کند و با خودش می‌گوید: کاش نگفته بودم برو. جنگ، پسرکی‌ست که در پناهگاهی خیالی، روی کاغذ نقاشی می‌کشد تا از صدای انفجارها نترسد. جنگ، مرد سالمندی‌ست که نمی‌داند چرا داروی قلبش دیگر در داروخانه نیست. جنگ، وقتی است که دیگر کسی نمی‌خندد، یا اگر هم بخندد، در آن خنده چیزی از شادی نیست.

جنگ، حافظه را می‌بلعد. آدم‌ها به‌جای خاطرات عروسی، تولد، مدرسه، سفر، فقط تصویر آوار به یاد می‌آورند. کودک دیروز، که روزی می‌توانست نویسنده شود، حالا کابوس‌های شبانه‌اش را به‌جای قصه به حافظه می‌سپارد. زن جوانی که روزی می‌خواست آواز بخواند، حالا هر بار با شنیدن آژیر خطر، خودش را روی زمین می‌اندازد و از حنجره‌اش فقط ناله بیرون می‌آید…

ما مردمی هستیم که خسته‌ایم. نه فقط از جنگ، که از سال‌ها جنگ روانی، جنگ اقتصادی، جنگ با استبداد و سانسور، جنگ با فقر. حالا اما موشک‌ها آمده‌اند که جسممان را هم نشانه بگیرند. حالا حتی حق اعتراض هم نداریم، چون اعتراضت به جنگ را اگر فریاد بزنی، برچسب می‌خوری. اگر سکوت کنی، خفه می‌شوی.

در چنین شب‌هایی، بعضی‌ها هنوز فکر می‌کنند باید طرف کسی را گرفت؛ باید یکی را حق و دیگری را باطل دانست. اما حق و باطل، در چهرهٔ کودکی که کشته می‌شود، رنگ می‌بازد. آنچه باقی می‌ماند، فقط اندوه است. رنج بی‌طرف است. بمب نمی‌پرسد که آیا قربانی‌اش طرفدار حکومت است؛ فقط می‌کُشد. و آن‌که کشته می‌شود، دیگر نامی ندارد. فقط عددی‌ست در خبری که فردا هم فراموش می‌شود…

ما ملتی هستیم در محاصرهٔ روایت‌هایی که ما را نه به انسان، بلکه به عدد بدل کرده‌اند. در تقاطع همهٔ این قدرت‌ها، ما ایستاده‌ایم با دستی خالی و چشمی نگران، و می‌پرسیم: «تا کی؟»

اما هیچ‌کس پاسخ نمی‌دهد. چون در جنگ، پاسخ‌ها هم می‌میرند.

آیا هنوز کسی هست که به یاد بیاورد، شب پیش از این، چقدر آرام و بی‌خطر بود؟


*این مطلب در جریان جنگ ۱۲ روزهٔ اسرائیل و ایران و پیش از برقراری آتش‌بس از نویسنده‌ای در ایران برای چاپ به رسانهٔ همیاری فرستاده شده است.

خروج از نسخه موبایل