مژده مواجی – آلمان
با تئو، همکار کامرونی، سوار ماشین شدیم تا به محل کارمان در وِدِمارک، شهرکی اطراف هانوفر، برویم. مانند همیشه همینکه با ماشین از مسیر سنگفرشی کنار محل کار عبور کردیم، تئو شروع به غُرغُر کرد: «از خیابانهای سنگفرشی خوشم نمیآید. مخصوصاً اینجا که خیلی ناهموار است و احتیاج به تعمیر دارد.»
به وِدِمارک که رسیدیم، پارکینگ روبروی محل کار پر شده بود. دوباره تئو غُرغُر کرد. چرخی زد و روبروی ادارهٔ پست پارک کرد. در پارکینگ مشتریها که مدت زمان کوتاهی میشد پارک کرد. تئو خندید و گفت: «امیدوارم جریمه نشوم.» من هم خندیدم. همکار آلمانیمان در اینجورمواقع آنقدر در خیابانهای کناری میچرخید تا جایی برای پارک پیدا کند. میگفت قانون، قانون است.
وارد محل کارمان که شدیم، تعدادی از مراجعان منتظر بودند. وسایلمان را روی میز گذاشتیم و پالتوهایمان را به رختآویز دیوار آویزان کردیم. صدا زدم: «بفرمایید تو.»
همراه با دو تا از برادرهایش که بزرگتر از خودش بودند، وارد اتاق شد. پالتو خاکستریرنگی پوشیده بود.
خودم را معرفی کردم و گفتم: «لطفاً کارت شناسائیات را بده.»
نگاهی به کارت شناساییاش کردم. ۱۸ ساله از قندوز افغانستان.
گفتم: «نسیمه! چه اسم زیبایی داری!»
لبخندی بر چهرهٔ سبزهٔ بچهگانهاش که روسری آن را قاب گرفته بود، نشست و چشمهای بادامیاش تنگترشد. جواب داد: «تشکر»
دری صحبت می کرد.
پرسیدم: «از وقتی که به آلمان آمدی، آلمانی یاد گرفتهای؟»
گفت: «دوبار در هفته به مرکز فرهنگی شهر میروم و در کلاس زبان شرکت می کنم. امروز آمدهام تا بپرسم، آیا شما میتوانید برای من مدرسه پیدا کنید.»
گفتم: «همان حدی که آلمانی بلدی، صحبت کن تا همکارم هم در جریان باشد.»
همان جملهٔ قبلی را بهطور شمرده به آلمانی تکرار کرد.
با توجه به اینکه دو بار در هفته به کلاس میرفت، آلمانی را بد صحبت نمیکرد.
به او گفتم: «مدرسه را در افغانستان یا ایران تمام کردهای؟»
جواب داد: «پنج کلاس بیشتر در ایران درس نخواندهام. دورهٔ ابتدایی.»
به او گفتم: «فردا به محل کار ما در هانوفر بیا تا تو را در برنامهای از طرف ادارهمان ثبتنام کنم که متشکل از کارگاه و کلاس زبان است. هر کارگاهی که دوست داری، میتوانی انتخاب کنی. کارگاه نجاری، نقاشی دیوار، تعمیر دوچرخه، آشپزی، مهمانداری، کامپیوتر. آنجا زبانت بهتر میشود و محیط آلمان را بیشتر میشناسی. البته این راهحلی موقتی است. طی مدتی که آنجا مشغولی، برایت دنبال مدرسه تقویتی می گردم.»
نسیمه خوشحال شد. قرارمان شد روز بعد ساعت ۱۱ صبح.
بهموقع سر قرار حاضر شد. قرارمان را در ایستگاه مترو گذاشته بودیم تا از آنجا با هم به بخش اداری کارگاهها برویم که در منطقهای صنعتی واقع بود و تا ایستگاه کمی پیادهروی داشت.
در حین راه رفتن، احساس کردم در چهرهٔ نسیمه ترس خانه کرده است. گفت: «چه راه خلوتی.»
به دفتر که رسیدیم، رگینا در را باز کرد و ما را با خودش به اتاق پذیرش برد. در حالیکه پالتوهایمان را درمیآوردیم، رگینا پرسید که چه نوشیدنیای دوست داریم بنوشیم. او برای من قهوه و برای نسیمه آب آورد. طبق روال همیشگی، رگینا اول تمام شرایط کارآموزی و روال برنامهٔ روزانه را توضیح داد و گفت که نسیمه فعلاً میتواند دو هفته بیاید و اگر علاقه داشت، میتوانیم تمدید کنیم. با تمام شدن توضیحات، رگینا تمام کارگاهها و سوراخسمبهها را به او نشان داد. نسیمه برگهٔ کارآموزی مربوط به شرکت در کارگاه مهمانداری را امضا کرد.
بعد با نسیمه دوباره مسیر برگشت را طی کردیم. او بهطرف مترو رفت و من بهطرف محل کارم.
روز بعد، صبح زود تلفن زنگ زد. از آنطرف خط صدای نسیمه بود. صدایش میلرزید. گفت: «هر چه میکنم، نمیتوانم به ترسم غلبه کنم. صبح زود که بخواهم بروم آنجا، تاریک است و خلوت. میترسم که از ایستگاه مترو تا آنجا را پیاده بروم. خانوادهام هم راضی نیستند. مرا ببخشید، شما دیروز خیلی برای من وقت گذاشتید.»
در کارم همیشه باید روی واکنشهایی غیرمنتظره از طرف مراجعان حساب بکنم و این یکی از آنها بود. کمی حالم گرفت. گفتم: «پس فعلاً در همان کلاس آلمانی مرکز فرهنگی شهر شرکت کن، تا در مدرسهٔ تقویتی ثبتنام شوی.»
از پیشنهاد استقبال کرد.
از وقتیکه نسیمه را دیدهام، دلم میخواست زندگیاش بهعنوان یک زن در روالی بیافتد که جای خود را در جامعهٔ جدید پیدا کند. توانایی را در او میدیدم . سعی کردم شرایطش را درک کنم. دختر ۱۸ سالهای بود که تازه داشت زندگی کردن را یاد میگرفت و زیاد با محیط بیرون از خانه و مستقل بودن آشنایی نداشت. او خانوادهای سنتی داشت، دو مهاجرت از افغانستان و ایران را پشت سر گذاشته بود و از جامعهای میآمد که زن در درجهٔ دوم است.
جریان را به رگینا اطلاع دادم. پیشنهاد داد که میتواند چند روزی از ایستگاه مترو نسیمه را به کارگاه همراهی کند تا ترسش بریزد. به او گفتم که ترسش بزرگتر از آن است که فکر میکنیم.
به دو مدرسهٔ تقویتی ایمیل فرستادم و برایش تقاضای پذیرش کردم. بعد از چند روز، هر دو مدرسه او را دعوت به امتحان ورودی کردند. امتحانی که در دو بخش کتبی و شفاهی برگزار میشد. نامه به دست خودش هم رسیده بود و هیجان داشت. از این بهبعد، دیگر مسیر زندگیاش به خودش بستگی داشت. به توان و انگیزهاش. برای رفتن به محل امتحانات، او را همراهی کردم تا احساس پشتگرمی بیشتری داشته باشد. هر دو بار، قرارمان را در ایستگاه مترو گذاشتیم. بار اول در پیدا کردن آدرس مشکل پیدا کرده بود و دیر آمد، که دلهرهٔ دیر رسیدن به امتحان به من هم که در ایستگاه منتظرش بودم، سرایت کرد.
با اینحال، سر وقت در جلسه حاضر شد. برای امتحان دوم اما به موقع رسید.
برای قرار گذاشتن با مراجعهکنندگان و همراهی آنها، تجربه ثابت کرده بود که همیشه زمان قرار را نیم ساعت قبل از موعد مقرر به آنها بگویم. اکثر اوقات «تأخیر» برایشان عادی بود. مفهوم «زمان» تا حدی برای خیلی از آنها بیگانه بود. نسیمه از هر دو مدرسه پذیرش گرفت. نمیدانم آنقدر که من خوشحال بودم، خود او هم بود یا نه. یک ماه بعد از آن، در مدرسهٔ تقویتیای که بیشتر دروس آنها مربوط به سلامتی و تربیت بود، شرکت کرد.
نسیمه با موفقیت دورهٔ دوسالهٔ مدرسهٔ تقویتی را تمام کرد و تقاضای دورهٔ سهسالهٔ حرفهای برای منشیگری دکتر را کرد که سریع پذیرفته شد. اما بعد از مدت کوتاهی دید آن دوره آنچه که میخواسته نیست و قطع کرد. او درگیر دو چالش بود. یکی نیاز به داشتن معلومات و آگاهی بیشتر برای گذراندن این دوره، دیگری تردید در پذیرفته شدن در مطب دکتر بهخاطر پوشش روسری و پیشداوریهای دکتر و مراجعان به دکتر.
نسیمه بالاخره مدرسهٔ عمومی را ادامه داد تا دیپلمش را بگیرد. جوان بود و فرصت آزمون و خطا داشت. نسیمه راهش را پیدا کرده بود.

