<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>پرتو نوری علا بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<atom:link href="https://media.hamyaari.ca/tag/%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D8%A7/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/پرتو-نوری-علا/</link>
	<description>نشریه‌ای برآمده از گروه همیاری ایرانیان ونکوور</description>
	<lastBuildDate>Wed, 17 May 2023 03:27:52 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	

<image>
	<url>https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2016/03/cropped-Hamyaari-Media-Logo-copy.jpg?fit=32%2C32&#038;ssl=1</url>
	<title>پرتو نوری علا بایگانی - رسانهٔ همیاری</title>
	<link>https://media.hamyaari.ca/tag/پرتو-نوری-علا/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">107786100</site>	<item>
		<title>داستانی رئال که به شکلی سورئال بیان شده است &#8211; یادداشتی بر داستان «مثل من» نوشتهٔ پرتو نوری‌علا</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2022/12/01/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b1%d8%a6%d8%a7%d9%84-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%b4%da%a9%d9%84%db%8c-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a6%d8%a7%d9%84-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%af%d9%87/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2022/12/01/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b1%d8%a6%d8%a7%d9%84-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%b4%da%a9%d9%84%db%8c-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a6%d8%a7%d9%84-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%af%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 02 Dec 2022 05:21:58 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[پرتو نوری علا]]></category>
		<category><![CDATA[پرتو نوری‌علا]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[نیکی فتاحی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=19562</guid>

					<description><![CDATA[<p>یادداشتی بر داستان «مثل من» نوشتهٔ پرتو نوری‌علا، از مجموعه‌داستان «مثل من»، انتشارات سندباد، لس‌انجلس (این داستان را در اینجا بخوانید) نیکی فتاحی &#8211; ونکوور این داستان، در بیست صفحه، روایتگر زندگی زن نویسنده‌ای‌ است که برای ناشناس‌ماندن، کارهایش را با نام مستعار «درخشنده حق‌دوست» منتشر می‌کند. او زنی ا‌ست با خاستگاه فرهنگی مرد‌سالار و زن‌ستیز، که تمام زخم‌ها و ضعف‌هایش را با خود یدک ‌می‌کشد و مجبور است با آن‌ها کنار بیاید. اما آیا...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/12/01/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b1%d8%a6%d8%a7%d9%84-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%b4%da%a9%d9%84%db%8c-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a6%d8%a7%d9%84-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%af%d9%87/">داستانی رئال که به شکلی سورئال بیان شده است &#8211; یادداشتی بر داستان «مثل من» نوشتهٔ پرتو نوری‌علا</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یادداشتی بر داستان «مثل من» نوشتهٔ پرتو نوری‌علا، از مجموعه‌داستان «مثل من»، انتشارات سندباد، لس‌انجلس (این داستان را در <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/12/01/%d9%85%d8%ab%d9%84-%d9%85%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d8%b1%d8%aa%d9%88-%d9%86%d9%88%d8%b1%db%8c%d8%b9%d9%84%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">اینجا</a> بخوانید)</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="http://media.hamyaari.ca/tag/%d9%86%db%8c%da%a9%db%8c-%d9%81%d8%aa%d8%a7%d8%ad%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">نیکی فتاحی</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این داستان، در بیست صفحه، روایتگر زندگی زن نویسنده‌ای‌ است که برای ناشناس‌ماندن، کارهایش را با نام مستعار «درخشنده حق‌دوست» منتشر می‌کند. او زنی ا‌ست با خاستگاه فرهنگی مرد‌سالار و زن‌ستیز، که تمام زخم‌ها و ضعف‌هایش را با خود یدک ‌می‌کشد و مجبور است با آن‌ها کنار بیاید. اما آیا این کنارآمدن برای او ممکن است؟ یا او باید در جدالی نفس‌گیر دائماً با آن‌ها بجنگد؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با وجود مهاجرت به خارج‌ از کشور، زن همچنان با خویشتن و گذشته‌اش در جدال است. این جدال به‌صورت کشمکشی همیشگی بین «من»های مختلفی که هریک بخشی از شخصیت وجودی او را نمایان می‌کنند، بازتاب داده می‌شود. بنابر‌این ما تا حدودی با یک حدیث نفس از نوع نامتعارف آن مواجهیم؛ نامتعارف به این معنا که «من»‌های شخصیت اصلی هریک چیزی می‌گویند و گاهی با هم مکالمه و مجادله‌ می‌کنند و هرکدام جنبه‌ای از افکار و شخصیت نویسنده را بروز می‌دهند، اما تماماً از یک فرد خاص نشئت می‌گیرند. به‌وسیلهٔ این تکنیک، نویسنده در طول داستان درونیات شخصیت زن را با خواننده به اشتراک می‌گذارد و احساسات، عواطف، اندیشه، و گذشته‌اش را از وجوه گوناگون به تصویر می‌کشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نکاتی در بارهٔ ساختار و محتوا:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>۱) راوی</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شاید بتوان گفت مهم‌ترین ویژگی این داستان تقسیم شخصیت اصلی به سه «منِ» جداگانه است. این سه «من» عبارت‌اند از: خود زن، نویسندهٔ درون زن، و پتیاره. راوی، همان نویسندهٔ درون زن (با نام مستعار درخشنده حق‌دوست) است و به‌شکل اول‌شخص داستان را روایت می‌کند. او این مزیت را دارد که به درون ذهن شخصیت اصلی نفوذ کرده و افکار و احساسات وی را در زمان‌های مختلف زندگی‌اش، حتی زمانی که خودش (نام مستعار) هنوز وجود پیدا نکرده بوده، بیان کند؛ درحالی‌که اصولاً راوی اول‌شخص در شکل متعارف آن به‌هیچ‌وجه چنین قدرت و امکانی ندارد. این راوی تجسم و حضوری خارجی-فیزیکی (البته خیالی) دارد و می‌تواند «منِ» سادهٔ غیرنویسندهٔ خود را از بیرون نظاره و قضاوت کند و به تمام ضعف‌ها و کاستی‌های شخصیتی‌اش پی ببرد (و به قوت‌هایش). به‌دلیل تفکیک شخصیت زن به سه فرد مجزا، و وجود یک راوی خاص، می‌توان گفت این داستانی رئال است که به‌شکلی سورئال بیان شده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>۲) محتوا</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این داستان ما با مضمونی انتقادی‌ حول محور مسئلهٔ زن در جامعه‌ٔ مردسالار روبروییم. زن داستان «مثل من» به‌شدت قربانی‌‌ است. در جایی راوی به او می‌گوید: «گفتم: ترس تو ریشه در تاریخی قدیمی دارد. در ترس از پدرت، برادرت، جامعه‌ات، مذهبت و تاریخت». او ترس‌خورده است و دائماً خود را سانسور می‌کند: «چرا حتی به خودش دروغ می‌گفت؟ آیا از من هم می‌ترسید؟ منی که زادهٔ خودش بودم؟» او احساساتش را به‌شدت کنترل می‌کند و حتی در تنهایی نیز از بروز آن‌ها عاجز است. ظاهرسازی از او جداشدنی نیست و با اینکه از درون خرد و زخم‌خورده است، در بیرون خود را خونسرد و محکم نشان می‌دهد. زن‌بودن برای او با احساس گناه و تحقیری همیشگی همراه است: «در آخر چه بود؟ جز احساسی از تحقیر و ملامت. و حس گناهی نکرده. گویی رنج‌بردن تنها فضیلت او بود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مرد زندگی او مردی‌ است سرکوبگر، او را برای درمیان‌گذاشتن مسائل مهم قابل نمی‌داند، علی‌رغم میلش با او آمیزش جنسی مکانیکی دارد، او را پتیاره خطاب کرده و تهدید به کتک‌زدن می‌کند. زن در چنین شرایطی به نوشتن فکر می‌کند و تنها امید او به رهایی در نوشتن است. نویسندهٔ درون او کسی‌ است که مسائل را به روشنی درک می‌کند، منطقی‌ است، نمی‌ترسد، سؤال می‌کند، راه‌حل ارائه می‌دهد، به حال زنِ ساده‌ دل می‌سوزاند و او را راهنمایی می‌کند، از شرایط ناراضی و در پی تغییر است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>۳) زمان</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">زمان در این داستان به‌گونه‌ای نسبتاً درهم‌ریخته، با برش‌هایی قاطع اما نرم و بدون مقدمه، در گذشته و حال در حرکت است و تصویری گنگ و دَوَرانی، در عین حال یکپارچه و گویا، از شخصیت داستانی و شریط زندگی او به دست می‌دهد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>۴) زنانگی در داستان</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یکی از عناصر چشمگیر در این داستان زنانگی و حضور محسوس احساسات زنانه‌ است. حتی اگر ندانیم چه کسی آن را نوشته، به‌راحتی می‌توانیم به این موضوع پی ببریم که نویسندهٔ آن قطعاً یک زن بوده است. تصویری که از احساسات، عواطف، و رنج‌های یک زن ارائه می‌شود، در تضاد با خشونت‌های رفتاری و گفتاری مرد زندگی او چنان ملموس، حقیقی، و طبیعی است که جای شکی باقی نمی‌گذارد. خواننده می‌تواند عواطف او را به‌راحتی حس کرده و با وی همذات‌پنداری کند. و اگرچه از نیازهای جسمانی زنانه در آن سخنی به میان نیامده، نویسنده توانسته تنها با اتکا به احساسات شخصیتش، این زنانگی را به تصویر بکشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>۵) شخصیت‌ها</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در مورد «منِ نویسنده (راوی)» و «منِ ساده (زن)» در بالا به‌اندازهٔ کافی صحبت شد. یک بخش دیگر از شخصیت زن باقی می‌ماند و آن «پتیاره» است. او زمانی بروز پیدا می‌کند که زن طغیانگر می‌شود؛ خود را بزک می‌کند؛ در گفتار و رفتار جسارت به خرج می‌دهد؛ سؤال می‌کند؛ اعتراض می‌کند. با این‌حال سؤال و اعتراض او با تهدید به کتک و برخورد فیزیکی روبرو است. بنابراین «پتیاره» چندان مجالی برای بروز نمی‌یابد و تنها در دو یا سه موقعیت در داستان ظاهر می‌شود، ولی همین حضور کم هم برای تکمیل پرترهٔ زن داستان بسیار مؤثر است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در مورد شخصیت مرد داستان با کمی تناقض و سؤال بی‌جواب مواجهیم. او شوهر شخصیت اصلی داستان است و به نظر می‌آید که طبق متن داستان، نویسنده و روشنفکری است که به زندان رفته و با ساواک سروکار دارد. ولی تصویری که از او در رابطه‌ با زنش ارائه می‌شود مردی است لاابالی، زنباره، و بی‌مسئولیت‌ که زنش را به کتک تهدید کرده و مدام به او تجاوز می‌کند، و او را تحت ستم و خفقان قرار می‌دهد؛ و این تصویری است که اصولاً با نویسندهٔ روشنفکر و آگاه در تضاد است. جایی گفته می‌شود کارهای او را زمانی زنش می‌نوشته: «بعداً از روی خط شوهرش آن‌قدر تقلید کرد و کرد تا توانست شبیه او بنویسد. در این کار چنان ماهر شد که کارها و مطالب شوهرش را او پاک‌نویس می‌کرد». البته کلمهٔ روشنفکر در داستان ذکر نشده و صرفاً گفته شده که او زندان رفته و با ساواک سروکار داشته و می‌نوشته است، که چنین استنباطی از آن می‌توان کرد. البته همین زندان‌رفتن و برخورد با ساواک بدون هیچ توضیح و ارائهٔ اطلاعات تکمیلی به‌صورت سؤال برای خواننده باقی می‌ماند، و مقداری از تناقضات هم به همین مسئله مربوط است. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>۶) اطلاعات غیرمستقیم</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">برخی از اطلاعات در داستان به‌صورت غیرمستقیم ارائه شده است و همین امر خواندن متن را برای مخاطب فعالانه‌تر و جذاب‌تر می‌کند. برای مثال در متن آمده: «باور کنید آن خط هم دستخط واقعی خودش نبود. یعنی از اول نبود. وقتی ازدواج کرد خط بچگانه و خامی داشت. می‌توانید امضایش را در قبالهٔ عقدش ببینید»؛ از این جمله می‌توان استنباط کرد که زن در هنگام ازدواج بسیار جوان و کم‌سن‌و‌سال بوده است. یا مثلاً بعد از مهاجرتِ زن، دیگر هیچ تصویری از حضور شوهر او در داستان دیده نمی‌شود، و همین خواننده را به این نتیجه می‌رساند که آن‌ها از هم جدا شده‌اند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>۷) اطلاعات فرعی</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">با اینکه داستان درونی و تا حدودی روان‌شناختی است، در چند صحنه اطلاعات اجتماعی-سیاسی نیز در آن ارائه می‌شود. این اطلاعات با اینکه در کلیت ساختار داستان شکست ایجاد می‌کند، در تکمیل ترسیم شرایط روحی زن و عوامل مؤثر در مسئلهٔ زنان به‌طور کلی یاری‌گر است. برای مثال می‌توان به خاطرات مادرِ زن و اتفاقات زمان رضاشاه و خاطرات زمان انقلاب در داستان اشاره کرد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>۸) فاعلیت «من»های انتزاعی در داستان</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به‌رغم اینکه «من»های زنِ ساده، زنِ نویسنده (نام مستعار)، و پتیاره، همه انتزاعی و مربوط به یک شخص‌اند و در داستان بیشتر حضوری کلامی دارند، گاهی از خود فاعلیت و عمل فیزیکی بروز می‌دهند. در جایی «نام مستعار» زن را کتک می‌زند و آثار کبودی این عمل روی بازوی او باقی می‌ماند. در جایی دیگر «پتیاره» کنار زن ایستاده و سرش را در سینه می‌فشارد و نوازش می‌کند. به نظر می‌رسد که این فاعلیتِ شخصیت‌های انتزاعی و درونی از باورپذیری داستان می‌کاهد و خواننده را سردرگم می‌کند. «نام مستعار» از لحاظ ذهنی می‌تواند تجسم فیزیکی پیدا کند، همان‌طور که برخی کودکان دوست خیالی دارند و او را در ذهن مجسم می‌کنند، اما این تصویر خیالی نمی‌تواند کسی که او را آفریده کتک بزند و عملاً کبودی ایجاد کند. پس حضور فیزیکیِ خیال نمی‌تواند مستلزم عمل فیزیکی آن شود، به‌خصوص در چنین داستان رئالی. ولی در سبک‌های دیگر مثلاً در ادبیات جادو یا داستان‌های نمادین و سورئال چنین چیزی امکان‌پذیر است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در پایان باید گفت که داستان «مثل من»، داستانی است انتقادی، زنانه و زن‌محور، درونی (روان‌شناختی)، با راوی‌ای نامتعارف و در قالب ساختاری نو، که به بررسی زندگی و مشکلات یک زن سرکوب‌شده توسط جامعه‌ای مرد‌سالار می‌پردازد. متن به‌آسانی خواننده را با خود همراه می‌سازد و او را به اندیشیدن در شرایط اجتماع و جبر محیطی که زنان قربانی آن‌اند، وا‌می‌دارد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سپتامبر ۲۰۲۲، ونکوور</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/12/01/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b1%d8%a6%d8%a7%d9%84-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%b4%da%a9%d9%84%db%8c-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a6%d8%a7%d9%84-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%af%d9%87/">داستانی رئال که به شکلی سورئال بیان شده است &#8211; یادداشتی بر داستان «مثل من» نوشتهٔ پرتو نوری‌علا</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2022/12/01/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b1%d8%a6%d8%a7%d9%84-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d9%87-%d8%b4%da%a9%d9%84%db%8c-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a6%d8%a7%d9%84-%d8%a8%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">19562</post-id>	</item>
		<item>
		<title>مثل من* &#8211; داستان کوتاهی از پرتو نوری‌علا</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2022/12/01/%d9%85%d8%ab%d9%84-%d9%85%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d8%b1%d8%aa%d9%88-%d9%86%d9%88%d8%b1%db%8c%d8%b9%d9%84%d8%a7/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2022/12/01/%d9%85%d8%ab%d9%84-%d9%85%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d8%b1%d8%aa%d9%88-%d9%86%d9%88%d8%b1%db%8c%d8%b9%d9%84%d8%a7/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 02 Dec 2022 04:53:18 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[پرتو نوری علا]]></category>
		<category><![CDATA[پرتو نوری‌علا]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=19555</guid>

					<description><![CDATA[<p>پرتو نوری‌علا (درخشنده حق‌دوست)۱ &#8211; آمریکا حال که به صفحات پایانیِ داستانش نزدیک می‌شوم بیش‌ازهمیشه باور دارم که سراسر آن دروغی بیش نیست. گمان می‌کردم مرا یا به‌سخن دقیق‌تر نامم را آفریده است تا در پس آن آسوده‌تر سخن بگوید. اما اینک دریافته‌ام که او را از خویشتن خویش رهایی نیست. پیش از آنکه رشد کنم و ببالم، یکی دو داستان کوتاه را با نام من به دست انتشار سپرده بود و گمان می‌کرد در...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/12/01/%d9%85%d8%ab%d9%84-%d9%85%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d8%b1%d8%aa%d9%88-%d9%86%d9%88%d8%b1%db%8c%d8%b9%d9%84%d8%a7/">مثل من* &#8211; داستان کوتاهی از پرتو نوری‌علا</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;"><span style="font-weight: 300;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%be%d8%b1%d8%aa%d9%88-%d9%86%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%b9%d9%84%d8%a7/">پرتو نوری‌علا</a></span> (</span><span style="font-weight: 400;">درخشنده حق‌دوست</span><span style="font-weight: 400;">)<sup>۱</sup> &#8211; آمریکا</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حال که به صفحات پایانیِ داستانش نزدیک می‌شوم بیش‌ازهمیشه باور دارم که سراسر آن دروغی بیش نیست. گمان می‌کردم مرا یا به‌سخن دقیق‌تر نامم را آفریده است تا در پس آن آسوده‌تر سخن بگوید. اما اینک دریافته‌ام که او را از خویشتن خویش رهایی نیست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پیش از آنکه رشد کنم و ببالم، یکی دو داستان کوتاه را با نام من به دست انتشار سپرده بود و گمان می‌کرد در نوشتن به من نیازی ندارد. اما من یک‌شبه راه صدساله را می‌پیمودم. نمی‌توانستم ساکت بنشینم و او فقط نامم را روی داستان‌های کوتاهش که چنگی هم به دل نمی‌زد، بگذارد. چندین بار به‌خاطر همین موضوع با هم دعوا کردیم. حتی یک‌بار بر سرش فریاد کشیدم و وقتی سایهٔ همسایه را دیدم که پشت کرکره‌های پنجره گوش خوابانده است، کوتاه آمدم. یک‌بار هم که نیمه‌های شب بی‌خوابی به سرش زده بود و مثل ارواح سرگردان در اتاق می‌چرخید، تصمیم گرفت تا با زهر سیاه مرکب، نابودم کند. چندین بار با ماژیک سیاه رنگی روی نامم خط کشید. تلاشش بیهوده بود. خودش ذرات هستی‌ام را در حروف چاپ یا امواج ریز و درشت کامپیوتر منتشر کرده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در شب‌ها و روزهای کوتاهی که آفریده شده بودم، از نزدیک شاهد زندگی‌اش بودم. می‌کوشید تا سختی‌ها را ندیده بگیرد و ظاهرش را حفظ کند. از تلاقیِ نگاهش با نگاهم بپرهیزد و همیشه لبخندبه‌لب، جلو من سبز شود. اما ناله‌هایش را شب‌ها در خواب شنیده بودم. شب‌هایی که باد زوزه می‌کشید و شاخ‌وبرگ درختان را درهم می‌پیچاند و شیروانیِ خانه‌ها را در سقف کوتاه آسمان به پرواز درمی‌آورد. حتی دیده بودم که در خواب گریه می‌کند. گرچه فکر می‌کرد که حس و عاطفه‌ای به من نبخشیده، اما دلم برایش می‌سوخت. گاه کنار تختش می‌نشستم و وقتی که ناله می‌کرد و می‌گریست، به‌آرامی صورت بی‌دفاع و موهای روشن و لطیف سرش را که به موی کودکی می‌مانست، نوازش می‌کردم. به‌محض آنکه از خواب بیدار می‌شد به‌خشونت دستم را پس می‌زد و می‌گفت: «وقتی باد می‌آید، از چشمم آب سرازیر می‌شود.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حس می‌کردم از من متنفر است. از آفرینشم پشیمان است و نمی‌داند چگونه از شرم خلاص شود. با این‌همه مرا می‌خواست. اما لال و مطیع. همان‌طور که در یکی دو داستان اولش بودم. همان‌گونه که سال‌های سال، خودش لال و مطیع و ترس‌خورده بود. اما این کار از من برنمی‌آمد. از روزی که مرا به دنیا آورده بود، به جانش افتاده بودم که سکوت را بشکند. اصلاً گمان می‌کردم مرا به دنیا آورده است تا خفقان ذهنش را درمان کند. اما هرچه به صفحات پایانیِ داستانش نزدیک می‌شوم، درمی‌یابم همه‌چیز دروغی بیش نیست. مثل خودش. مثل من.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هرچه هست نمی‌توانم تنها به نامی اکتفا کنم. به نامی که از سال‌های پیش، پیش از اینکه نطفه‌ام پا بگیرد، در ذهنش برایم انتخاب کرده بود. همان‌گونه که مادرش از ایام دوشیزگی، در ایامی که در زیر پیچه و چادر حافظ می‌خواند، نام او را انتخاب کرده بود. نامی که مادر برای به‌ثبت‌رساندنش در دفتر ثبت اسناد با پدر جنگیده بود. پدر می‌خواست نام مادر خود را برای او انتخاب کند. اما مادر در برابر قلدری و زورگویی پدر می‌ایستد و مأمور ثبت را وامی‌دارد تا نام انتخابیِ او را نیز در شناسنامهٔ دخترش بگنجاند. اما درمورد من پدری در کار نبود. او به‌تنهایی مرا آفریده بود. نمی‌بایست بر سر نام‌گذاری من با کسی بجنگد. حالا نام مضحک و من‌درآوردییِ درخشنده حق‌دوست کافی نبود که نام مادربزرگ پدری‌اش را هم به نامم افزود. نامی که از همه‌کس پنهانش می‌کرد. (فقط در مدارک تحصیلی‌اش هر دو نام آمده است). حرفی نداشتم. آن نام، جواز تولد من بود. اما حق داشتم که به بی‌سلیقگی‌اش بخندم و نتوانم به‌صورت تابعی از او زندگی کنم. او از من، منی که اینک به بخش نفرین‌زدهٔ روحش بدل گشته‌ام، انتظار داشت تنها بخش مطیع و ساکت وجودش باشم. مثل خودش. به‌خلاف مادرش اصلاً اهل جنگیدن نبود، ترسی که از کودکی همهٔ وجودش را پر کرده بود، او را در برابر کسی که زور می‌گفت، با نفرتی خاموش ساکت می‌کرد. سکوتش پیام‌آور خشمی پنهان و عصیانی نابودکننده بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">آن‌قدر ماهرانه خشمش را پشت لبخندی مهربان پنهان کرد، تا جایی که ظاهرسازی‌ها از او دروغ‌گوی ماهری ساخت. به‌راستی قلمش در </span><span style="font-weight: 400;">جوهر دروغ، مایه‌دار و بُرّاست. ا</span><span style="font-weight: 400;">ما داستانش می‌لنگد. چرا که می‌ترسد به ضعف‌هایش اقرار کند یا جنبه‌های پنهان‌کردهٔ شخصیتش را فاش سازد. شاید زیاده می‌روم. شاید جز طرحی کم‌رنگ، شناخت دیگری از خود ندارد. شاید تنها سایهٔ محو و لرزان خود را، در شب‌هایی که باد می‌وزید و شاخ‌وبرگ درختان را درهم می‌پیچاند، بر راستای دیوار دیده بود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نه، نباید اجازه دهم تا مرا هم بفریبد. آن‌چنان راحت دروغ می‌گوید که پس از مدتی خودش هم حقانیت آن‌ها را باور می‌کند. اما تنها در عالم داستان‌نویسی است که دروغ در صورتی که چفت‌وبست درستی نداشته باشد، اثر را به نمایش سطحی آدم‌ها تنزل می‌دهد. به‌همین دلیل است که هرچه به صفحات پایانی داستانش نزدیک‌تر می‌شوم، حس می‌کنم بار دیگر نامم زینت‌بخش دروغ و ریاکاری شده است.</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شبی که بر سرش فریاد کشیدم: «من جز عالم نویسندگی زندگیِ دیگری ندارم، مرا به ابتذال نکشان.» از من گریخت. هرچند که هنوز نامم را در حافظه‌اش تکرار می‌کرد. آیا از من هم می‌ترسد؟ آیا می‌ترسد بخش‌های پنهان‌شدهٔ روحش را برملا کنم؟ اما من نامی بیش نیستم. گرچه نشانیِ منزل یکی از دوستانش را برای من انتخاب کرده است تا با چند نفری ارتباط پستی داشته باشم، اما هنوز چهره نیستم. شاید نمی‌تواند تصویر دیگری جز چهرهٔ خودش را ببیند. اما من به‌خلاف او خود را زنی بالابلند، با گیسوانی سیاه و پوستی گندمگون می‌بینم که اهل بزک‌کردن نیست. می‌دانم آرزو می‌کند بزک نکند، اما جرئت ندارد. به‌نظر من به‌خلاف گفتهٔ دیگران نه تنها زیبا نیست، که زشت هم هست. خصوصاً با بخیه‌های روی صورتش، که بعد از گذشت سال‌ها هنوز صورتی می‌زند. اما با اندکی دستکاری، زیبا می‌شود. موهای روشن و صافش را که با گیرهٔ طلایی به پشت سر می‌بندد، خط چشم نازک و ماتیک صورتیِ صدفی به او ملاحتی می‌دهد که در رفتار و کلامش هم جاری می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اما وقتی موهایش را بوکله می‌کند، پشت چشمش را سایهٔ قهوه‌ای می‌زند و با مداد دورِلب و ماتیک سرخ‌رنگ، لب‌هایش را درشت و شهوتناک جلوه می دهد، چنان بی‌پروا می‌شود که جسارت و رک‌گویی و گستاخی‌اش زبانزد این و آن است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">گرچه مردان از موهای بوکله‌کرده و لبان سرخش بیشتر استقبال می‌کنند، اما او کمتر با چنین سیمایی در جمع ظاهر می‌شد. زیرا هیچ مردی گستاخی‌اش را تاب نمی‌آورد و سرکوبش می‌کرد. و او با تمام نیرو می جنگید، و بی‌اعتنا به همهٔ سرکوب‌ها، جسمش در نیاز و ستایشی بی‌پایان، روحش را از هم می‌درید. اما خیلی زود مبارزه را می‌باخت و مجبور بود با بوسه‌های رخوتناک مردی پاسخ گوید که پتیاره‌اش می‌خواند و او می‌کوشید تا فراموش کند که از آن مرد نفرت دارد. در آخر چه بود؟ جز احساسی از تحقیر و ملامت و حس گناهی نکرده. گویی رنج‌بردن تنها فضیلت او بود. صدای گوش‌خراش مردی که در همان شب زفاف، تا ابد برایش مرده بود، در </span><span style="font-weight: 400;">سرش غوغا می‌کرد. «هرزهٔ فاسد.» ریزش اشک، خط چشم و ریمل را بر گونه‌هایش هاشور می‌زد. «ذهنت هرزه و فاسد است.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">چرا در شب‌هایی چنین وهمناک، در این تنهایی دردناک ملال‌آور، نجیب و ساکت در خانه نشسته است؟ غم کدام گذشته را می‌خورد؟ به‌پاس کدام مهر، به‌پاس کدام لبخند، سکوت می‌کند و ساعاتی طولانی طفلش را روی پاها تاب می‌دهد؟ </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«لالایی گویم و خوابت کنم من</span> <span style="font-weight: 400;">چو سرو و شاخ شمشادت کنم من</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پرستاری کنم تا پا بگیری</span> <span style="font-weight: 400;">شوی شمشادی و بالا بگیری</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">بلا دُورت که از بالا نیفتی</span> <span style="font-weight: 400;">کشی سر بر فلک، از پا نیفتی، </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کشی سر بر فلک، از پا نیفتی.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">و خودش مست خواب، از سمت دیگر روی زمین دراز می‌کشد و می‌کوشد تا بخوابد. اما با صدای ترمز هر ماشین، قلبش به تپش می‌افتد. چشمانش را می‌بندد. شوهر را می‌بیند که ماشین فولکس‌واگنش را جلو خانه پارک می‌کند. از ماشین بیرون می‌آید. در ماشین را قفل می‌کند. تلوتلوخوران ماشین را دور می‌زند. سرخوش از روی جوی آب می‌پرد و ته‌سیگارش را از گوشهٔ لب برمی‌دارد و آن را در جوی آب می‌اندازد. به‌سمت خانه می‌آید. انگشتانش میان کلیدهای دسته‌کلید می‌گردد. کلید در خانه را با برجستگی رویش لمس می‌کند. آن را میان شست و انگشت نشانه می‌گیرد. با سرانگشتان دست دیگر جای قفل را می‌یابد. کلید را در قفل در فرو می‌برد و می‌چرخاند. بوی توتون سیگار زر و ادوکلن اُلداِسپایس توی راهرو می‌پیچد. صدای پایش را بر روی پله‌ها می‌شنود. کمی بعد خنکیِ صورتش را که از ته‌ریش یک‌روزه اندکى زبر شده است، روی لب و گردن و صورت خود حس می‌کند. به بوسه‌هایش </span><span style="font-weight: 400;">پاسخ می‌دهد، می‌نشیند تا کودکش را از روی پاها بردارد و در تختش بگذارد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بر جای نشست. پاهایش زیر تن طفل خواب رفته بود. همه‌جا سکوت بود و تاریکی. نگاهش اطراف اتاق را دور زد. بو کشید. بر لب و صورت و گردن خود دست سایید. کسی نبود. ساعت، دو بعدازنیمه‌شب را نشان می‌داد. بچه را از روی پاهایش بلند کرد. او را در تخت کوچکش که کنار تخت دونفره‌شان، سمت خود قرار داده بود، گذاشت. بر لبهٔ تخت نشست. آرنجش را به نردهٔ تخت کودک تکیه داد، و سر بر کف دست نهاد. ساعت از دو بعد‌ازنیمه‌شب گذشته بود. بغضی کشنده گلویش را فشرد. قطره‌اشکی بر گونه‌اش لغزید. فکری از مغزش خطور کرد و با صدایی نامفهوم، مثل این که گفت: «او را خواهم کشت.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب «مابعدالطبیعه» فولکیه را از روی میز کنار تخت برداشت. فردا امتحان متافیزیک داشت. نظر هیچ‌یک از فلاسفه به‌اندازه نظر برکلی موهوم و خیالی نبود. بدبخت بود، اما نه به‌وضوح سیبی که برکلی گاز می‌زد و می‌گفت تخیل است. فکر و خیال لحظه‌ای رهایش نمی‌کرد: «کاش هرگز از زندان بیرون نمی‌آمد.» «کاش با ماشین تصادف کند.» مثل اینکه فریاد زدم: «خُل‌بازی را کنار بگذار، باید به‌هر قیمتی که شده تحصیلاتت را تمام کنی.» تلفن زنگ می‌زند. برادرش نگران می‌پرسد: «شوهرت هست؟» جواب می‌دهد: «نه.» می‌پرسد: «می‌دانی کجاست؟» جواب می‌دهد: «نه» و پس از مکثی کوتاه با خنده می‌گوید: «چه می‌دانم، لابد توی این مهمانی یا آن کافه پلاس است.» اما برادرش لحنی جدی و نگران‌کننده دارد. حرف او را رد می‌کند و می‌گوید: «صبح به من زنگ زد، گفت قرار است امروز به ادارهٔ ساواک برود. احضارش کرده بودند.»</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" fetchpriority="high" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-19560" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/12/pexels-cottonbro-studio-10545197.jpg?resize=333%2C500" alt="مثل من - داستان کوتاهی از پرتو نوری‌علا" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/12/pexels-cottonbro-studio-10545197.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/12/pexels-cottonbro-studio-10545197.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="(max-width: 333px) 100vw, 333px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پرسیدم: «پس چرا صبح که از خانه بیرون می‌رفت به تو چیزی نگفت؟» خندید. ته چشمش اشک بود اما می‌خندید. دلم می‌خواست بخوابانم توی صورتش. با خشم به چشمانش خیره شدم. هول‌خورده گفت: «حتماً نمی‌خواسته مضطربم کند.» صدایش را میان هق‌هق گریهٔ نکرده‌اش می‌شنیدم که می‌گفت: «مرا قابلِ شنیدن این حرف‌ها نمی‌دانست.» دلم به شور افتاد. دلش به شور افتاد. کنارم زد. کنارش زدم. مانعِ آمدن برادرش در آن وقت شب شدم. قرار شد فردا صبح با او تماس بگیرد. مکالمهٔ تلفنی قطع شده بود، گوشی را به‌سختی روی تلفن گذاشت. شوهرش کجا بود؟ تا یازده روز پس از دستگیری شوهر، از این کلانتری به آن کلانتری، از این بیمارستان به آن بیمارستان و از این سردخانه به آن سردخانه سر زده بود. اثری از شوهر نبود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتاب فولکیه توی دستش سنگینی می‌کرد. دوباره ترسید. نه نمی‌خواست که او با ماشین تصادف کند، نمی‌خواست دوباره به زندان بیفتد. اگر سالم و زنده به خانه می‌آمد، او را می‌بخشید. گله‌ای نمی‌کرد و به خودش قول داد که نقشهٔ قتل او را از سر بیرون کند. صدای باز و بسته‌شدن در آمده بود. خود را به خواب زد. شوهر نمرده بود، گرفتار نشده بود. پرسیدم: «چرا خودت را به خواب زدی؟ چرا بلند نشدی و سرش فریاد نکشیدی که تا حالا کجا بودی مرتیکهٔ دیوث؟» حق نداشت شب‌ها از او بازخواست کند. پرسیدم: «پتیاره چی؟ او چرا چیزی نگفت؟» گفت: «چند بار زبان‌درازی کرده بود و تهدید شده بود که اگر ادامه بدهد، کتک خواهد خورد.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پتیاره، مقابل او با پشت صاف و کشیده روی زمین نشسته بود. آدامس می‌جوید. چند دگمهٔ پیراهنش باز بود، از بالا و پایین. سینه‌های فربهش را جلو داده بود، و از سبدی که در دامن داشت، </span><span style="font-weight: 400;">ساقه‌به‌ساقه سبزی‌خوردن‌ها را بیرون می‌کشید، پاکشان می‌کرد و روی روزنامه‌ای می‌گذاشت که کنارش روی زمین پهن کرده بود. همان‌طور که حباب‌های آدامس را با دندان‌هایش می‌شکست، با حرکت ظریف سر و گردن، دسته‌گیسویی را که روی پیشانی و چشمش افتاده بود، کنار زد و با خنده گفت: «می‌دونی چی! مرد فقط به‌درد </span><span style="font-weight: 400;">عشق‌بازی می‌خوره. کارت که تموم شد، دکش کن بره.» لحظه‌ای مکث کرد، آدامس را از دهانش بیرون آورد و در گوشهٔ روزنامه گذاشت و ادامه داد: «این خانم‌معلم دَبَنگ رو هم رد کن بره. سرخر ناجوریه.» مرا می‌گفت. اما من که هنوز نبودم.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">پتیاره را دوست داشت، اما قبولش نداشت. از اینکه با او یکی شود خجالت می‌کشید و می‌ترسید. اصلاً ذاتاً ترسو بود. می‌بخشید، اگر به ذات اعتقاد ندارید، باید بگویم ترس را آموخته بود. وقتی در سکوت و ترس لال می‌شد، وقتی صورتش را که از گریستن و جاری‌شدن خط چشم و ریمل، سیاه شده بود می‌شست، لب‌های سرخش را پاک می‌کرد، موهای بوکله‌شده‌اش را شانه می‌کشید و به اتاق خواب پا می‌گذاشت، و مرد در آغوشش می‌گرفت، تبدیل به جسم بی‌جانی می‌شد که فقط آرزو می‌کرد زودتر </span><span style="font-weight: 400;">خلاص شود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">گفتم: «ترس تو ریشه در تاریخی قدیمی دارد. در ترس از پدرت، برادرت، جامعه‌ات، مذهبت و تاریخت.» مخالفتی نکرد. سرش را بالا گرفت تا اشکی که در چشم خانه‌ها حلقه بسته بود، سرریز نکند. می‌دانستم با خودش می‌گوید: «آنچه را که یادش داده‌ام دارد به من پس می‌دهد.» اما با صدای خفه‌ای گفت: «نمی‌خواستم زندگی مادرم تکرار شود. نمی‌خواستم فرزندانم مثل من شاهد دعوا و مرافعه‌های پدر و مادرشان باشند. نمی‌توانستم در جهنم واقعی زندگی کنم. بهشت دروغی ساختم، دلپذیر بود.» حرف‌هایش را می‌فهمیدم اما </span><span style="font-weight: 400;">از ضعف و ناتوانی‌اش عصبانی می‌شدم. ملامتش نمی‌کردم، اما دلم می‌خواست گیسوی بلند جوانی‌اش را دور انگشتانم بپیچانم و با تمام قدرت بکشم. شاید از آن‌همه ضعف و شکنندگی بیرون می‌آمد. به‌گمانم من بودم، از همان دوران. اما شاید هنوز جرئت نکرده بود تا به من فکر کند. پتیاره به او مجال نمی‌داد. او مرا در خارج‌ازایران، در فرهنگی دیگر، در سرزمینی دیگر، و در میان‌سالی به دنیا آورده بود. زمانی که عزیزترینش را از دست داده بود. زمانی که به همهٔ تعلقاتش پشت پا زده بود و از سرزمینش گریخته بود. گرچه پاهایش هنوز در سنت سیاهِ دیرینه ریشه داشت اما ذهنش از خرافه و خشم رها شده بود. قدرت‌هایش را شناخته بود، و در خنکای خاطرهٔ عشقی قدیمی، نطفهٔ مرا بسته بود. اما من از خاطرهٔ عشقیِ او نیز بیزار بودم. چطور نمی‌فهمید که آن عاشق قدیمی هم، تن او و ترس‌های لال او را می‌خواست. رفتاری که موجب مشغلهٔ ذهنی عاشق بود و روح بیمار و کنجکاوش را ارضا می‌کرد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گفت: «می‌فهمم چه می‌گویی. تا حدودی هم با تو موافقم. اما چه کنم که خاطره‌اش با من هست و سرخوشم می‌کند. چه کنم که عشق بی‌دریغش، جان فراموش‌شده‌ام را زندگی بخشید. خودم را مدیون او نمی‌دانم، اما عشق او به من جرئت داد تا در برابر دنیا بایستم. کلمات سرشار از مهرش در پشت کارت‌پستال‌هایی که می‌فرستاد، در لابه‌لای نامه‌هایش، و در میان نثرهایش، تشنگیِ جان و تنم را سیراب می‌کرد. می‌دانستم که ترس‌ها و ندانم‌کاری‌هایم زندگی روحی او را می‌ساخت و عاشق‌ترش می‌کرد، اما عشق روزافزون او نیز به من، مرا هم می‌ساخت. گرچه از او هم گریختم، اما مشتاق چنان عشقی بودم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از عشق قدیمی‌اش می‌گریخت. اما از پس نگاه او جهان را تماشا می‌کرد. خواب‌هایش لبالب از یاد و صدا و بو و چهرهٔ او بود. اما همیشه جمعیتی عظیم میانشان ایستاده بود. دست‌هایشان را به‌سمت یکدیگر دراز می‌کردند، اما موج جمعیت آنان را پس می‌زد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">«پوشیده در لباس محلی و روسری ململ سفید، در چهارشنبه‌بازاری در دهکده‌ای دورافتاده در برابر آینه‌ای قدی ایستاده است. بازار شلوغ است. عده‌ای از روستاییان مرغ و خروس و تخم‌مرغ و برنج و گندم و گلیم و کفش و لباس می‌فروشند و عده‌ای دیگر آن‌ها را یا می‌خرند یا با متاع خود تاخت می‌زنند. متاع او چیست؟ نه به‌قصد فروش آمده است و نه به‌قصد خرید. آنجا هست. مثل من. پوشیده در لباس محلی، من را در آینهٔ قدی تماشا می‌کند. جمعیت در آینه حرکت می‌کند. ناگهان عاشق مجنون را میان جمعیت می‌بینم با چشمانی که مثل دریایی ناآرام موج می‌زند. به تصویر عاشق در آینه خیره می‌شود. کوبش سهمگین قلبم را می‌شنود. اما خشک شده است. می‌ترسد با تکانی کوچک همه‌چیز برهم ریزد. باد می‌وزد. جمعیت موج برمی‌دارد. نز</span><span style="font-weight: 400;">دیک است او را گم کند. می‌چرخد، می‌چرخم. به آینه پشت می‌کند. در میان جمع او را می‌جوید. دست‌های عاشق مجنون، به‌سوی او دراز می‌شود. جمعیت او را پس می‌زند.» </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در جایش چرخید و نالید. دست راستش، سنگین و خواب‌رفته از لبهٔ تخت فرو افتاد. موهایش را نوازش کردم. به‌آرامی گفتم: «فراموشش کن. فراموشش کن. می‌دانی که ازدواج کرده و صاحب فرزند شده است. فراموشش کن.» به‌ملایمت چشم گشود. تا مرا دید، به‌خشم دستم را پس زد و گفت: «چه مزخرف می‌گویی! اوست که هرشب به خواب من می‌آید و مزاحم من می‌شود.» راست می‌گفت او </span><span style="font-weight: 400;">همه‌جا دنبالش بود. گرچه هرروز او را می‌دید، اما حتی وقتی می‌فهمید از دکتری وقت گرفته است، پیش از او در سالن انتظار دکتر نشسته بود. گفتم: «می‌دانم. می‌دانم. اما سعی کن او را از خواب‌هایت دور کنی.» از جایش بلند شد، با خشونت دستم را گرفت و مرا به‌سمت در خانه کشاند. گفت: «باید بروی» گفتم: «چه می‌کنی؟ من که جایی ندارم.» در خانه را گشود. گفت: «برو به آدرس پستی‌ات.» راه را بلد نبودم. فری‌وِی‌ها را نمی‌شناختم. من اصلاً نبودم.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در خانه باز مانده بود و باد در شب، زوزه می‌کشید. شاخ‌وبرگ درختان درهم می‌شد و صدایی وهمناک در سرش می‌پیچید. مهى غلیظ بر گِرد چراغ‌های خیابان هاله بسته بود. سرد بود. سردش بود. سردم بود. همچنان مرا به بیرون از در هل می‌داد. باورکردنی نبود که دست‌های ظریفش چنین قدرتی دارند. از بعد مرگ نوجوانش، قدرتی حیوانی پیدا کرده بود. اما من از او درشت‌تر و قوی‌تر بودم. قوایم را جمع کردم و مچ دستش را به‌سختی گاز گرفتم. در سکوت، از درد فریاد کشید، رهایم کرد و به‌سمت اتاقش دوید. در کوچه را بستم. مدتی در راهروی سردخانه به در تکیه دادم. مثل اینکه بغض کردم یا باید بغض کرده باشم. اما گریستن را به من نیاموخته بود. چیزی مثل قلوه‌سنگ در قلبم کار گذاشته بود.</span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-19558" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/12/pexels-karolina-grabowska-4379910.jpg?resize=333%2C500" alt="مثل من - داستان کوتاهی از پرتو نوری‌علا" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/12/pexels-karolina-grabowska-4379910.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/12/pexels-karolina-grabowska-4379910.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="(max-width: 333px) 100vw, 333px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"> با این‌همه دلم می‌خواست مثل او عاشق مردی می‌شدم که مجنون‌وار عاشقم بود و برای دیدن من، منی که بالابلندم و موهایی به‌رنگ شب دارم، حتى به مطب دکتر می‌آمد. اما کسی را نداشتم. فقط سه مرد با نام من مکاتبهٔ پستی داشتند، کسانی که او داستان‌هایش را با اسم من در نشریه‌شان چاپ کرده بود. کاش آن سه مرد برایم کارت‌پستال و نامهٔ عاشقانه می‌فرستادند. صدایش را در همهمهٔ باد شنیدم که می‌گفت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«مگر از خاطرهٔ عشقی من بیزار نبودی؟ دیدی تو هم مثل من، هم به خودت و هم به خوانندگانت دروغ می‌گویی.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شب زودتر خوابیده بود تا مثل هرروز در ساعت پنج صبح با صدای موسیقی کلاسیک از خواب بیدار شود. لباس‌هایش را که از شب قبل انتخاب کرده و روی دستهٔ مبل گذاشته بود، به تن کند؛ ظرف ناهارش را از یخچال بردارد؛ آن را در ساک دستی‌اش، در کنار کیسهٔ کفش‌های پاشنه‌بلندی که در اداره می‌پوشید بگذارد، کفش‌های ورزشی‌اش را به پا کند و با عجله به خیابان تاریک قدم بگذارد. سر چهارراه بایستد و با سبزشدن چراغ، احیاناً بدود، زیرا در تاریکی خیابان اتوبوس شمارهٔ ۴۸۲ را دیده بود که با دو چشم زرد و نحیفش، ناله‌کنان از دور می‌آمد. اگر آن را از دست می‌داد، مجبور بود تا رسیدن اتوبوس بعدی، در تاریکی و در سوز و سرما با وحشت، سگ‌های ولگرد را از گرد خود براند؛ با دیوانگان و بی‌خانمان‌ها هم‌کلام شود؛ نیم ساعت دیرتر به کارش برسد و تمام روز را از وحشت بیکارشدن بر خود بلرزد. هفت سال با اتوبوس به سر کار رفته بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">هفت سالی که با رادیوی گوشی خبرها را شنیده بود و به موسیقی کلاسیک گوش سپرده بود. هفت سالی که در اتوبوس روزنامه و کتاب خوانده بود. در همان ایام بود که پنهان از مسافران، پشت عینک بزرگ آفتابی‌اش، به یاد نوجوانش به‌تلخی گریسته بود و نطفهٔ </span><span style="font-weight: 400;">اکثر نوشته‌هایش و فکر شوم خلق‌کردن من را نیز در سر پرورانده بود. در همان اتوبوس‌ها بود که دوباره سروکلهٔ پتیاره پیدا شده بود. تمام راه کنارش می‌نشست و یکسره حرف می‌زد و با گفتن جوک‌های لوس و بی‌مزه‌اش، او را میان گریه، به خنده می‌انداخت. آیا به‌راستی می‌توان در اتوبوس، و در چنان شرایط احمقانه‌ای، داستان باارزشی خلق کرد؟</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">در اوقاتی که در ه</span><span style="font-weight: 400;">پروت سیر می‌کرد، یا در اداره، با انگلیسی الکنش، با ارباب‌رجوع سروکله می‌زد و کارشان را به بهترین نحوی راه می‌انداخت، مرا، نوجوانش را و همهٔ عالم را از یاد می‌برد. بی‌ او در خانه، تنها می‌ماندم. در لابه‌لای نوشته‌هایش پرسه می‌زدم و از این صفحهٔ کاغذ به آن صفحهٔ کاغذ سرک می‌کشیدم. در یکی از همان روزها بود که به دستخط کج‌ومعوجی که برایم اختراع کرده بود، پی بردم. همان خطی که مشق بچه‌هایش را با آن می‌نوشت. وقتی که تکرار بیهودهٔ مشق‌ها، ایام خوش تعطیلی بچه‌ها را تلخ می‌کرد و از رونویسیِ درس‌ها جان‌به‌لب می‌شدیم، می‌گفت: «بروید بازی کنید، من مشق‌هایتان را می‌نویسم.» بچه‌ها به گردنش می‌آویختند. غرق بوسه‌اش می‌کردند و با شادی به‌سوی حیاط می‌دویدند. عین خطشان را تقلید می‌کرد و در عرض نیم ساعت، ده، پانزده مشق برایشان می‌نوشت. از خطی که برای من انتخاب کرده بود هیچ خوشم نیامد. راستش عصبانی شدم. گرچه فکر می‌کرد نه قلبی به من بخشیده است و نه حس و عاطفه‌ای، اما من به‌خوبی می‌دانستم عشق چه رنگ و بویی دارد، شفقت و دلسوزی چگونه است و عصبانی‌شدن چه حالتی دارد.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هوا تاریک شده بود که به خانه رسید. خستگی از همهٔ مسامات صورتش بیرون می‌زد. ساک و کیفش را گوشهٔ راهرو گذاشت. رمق به تن نداشت، اما می‌خندید. نتوانستم صبر کنم تا خستگی از تن به در کند، لقمه‌نانی در دهان بگذارد، چایی بنوشد و بعد به سراغش بروم. مقابلش ایستادم و به خطی که برایم ساخته بود اعتراض کردم. در سکوت نگاهم کرد. از چشمانش ملامت می‌بارید، اما لبخندی محو روی لب‌های خشک و بی‌رنگش دیده می‌شد. سکوتش، نگاه ملامت‌بارش و لبخند محوی که گویی بغضش را پنهان می‌کرد، بیشتر عصبانی‌ام کرد. مطمئن بودم که همین سکوت و لبخند احمقانه، همه را نسبت به او جری می‌کرد. صدای مادر بود که تا اعماق روح می‌پیچید: «دختر مگر حس و غیرت نداری؟» باز هم قطره‌ه‌ای اشک را مهار کرده و گفته بود: «مادر! من از درون مثل بلور سنگ‌خورده، هزارتکه می‌شوم. من از درون مثل پرندهٔ شکار‌شده‌ای پرپر می‌زنم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اگر خسته بود و من مزاحمش بودم، چرا با فریاد ردم نمی‌کرد؟ گفتم: «از این دستخطی که برایم ساخته‌ای بیزارم.» با صدای آهسته‌ای گفت: «نمی‌توانستم با دستخط خودم داستان‌ها را بنویسم و برای این و آن بفرستم. خط مرا می‌شناسند.» صدایش را در باد می‌شنیدم که می‌گفت: «حسادت را از چه کسی آموخته‌ای؟ من که هیچ‌وقت حسود نبودم، حتی در عشق و عاشقی. فقط وقتی می‌فهمیدم یکّه نیستم و مردی که ادعا می‌کند عاشق من است، با زن دیگری هم هست، غصه می‌خوردم.» یعنی به دستخطش که به‌قول خیلی‌ها زیبا و تعلیم‌دیده بود، حسادت می‌کردم؟ باور کنید آن خط زیبا هم دستخط واقعیِ خودش نبود. یعنی از اول نبود. وقتی ازدواج کرد، خط بچه‌گانه و خامی داشت. می‌توانید امضایش را در قبالهٔ عقدش ببینید.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بعداً از روی خط شوهرش آن‌قدر تقلید کرد و کرد، تا توانست شبیه او بنویسد. در این کار چنان ماهر شد که کارها و مطالب شوهرش را پاک‌نویس می‌کرد و شوهر هم آن‌ها را برای این و آن می‌فرستاد بی‌آنکه بداند کدام خط اوست، کدام خط زنش. چیزی به رویش نیاوردم، می‌دانستم اگر حسود نبود یا حسادتش را بروز نمی‌داد، آن هم بخشی از شخصیت دست‌وپاچلفتِ دروغگویش بود. می‌دانست با اعتراض‌کردن و جاروجنجال به‌راه‌انداختن چیزی به دست نمی‌آورد. می‌دانست که در نقش زن ملایم صبور، لااقل می‌تواند بخشی از مهر آنان را گدایی کند. در سکوت صدایم را شنید. با مهر نگاهم کرد و لبخند زد. سکوتش حقیقتی بود که می‌گفت: «نه، وقتی می‌دانستم عاشقِ مجنونم با زن دیگری هم هست، می‌گفتم نوش جانش. اگر همان‌طور که به من عاشق است می‌تواند به همهٔ زنان عاشق باشد، نوش جانش.» دروغ می‌گفت، می‌دانست که مجنونش تنها خواهان اوست. باور کنید تا آخرین صفحات داستانش، این بخش از شخصیت او را نمی‌شناختم. پشت این سکوت و سادگی و بلاهت و ننه‌من‌غریبم درآوردنش، می‌دانست که چه قدرتی دارد. مثل اینکه همه‌مان را فریب داده است. اما می‌دانید اثر هنری ضعیف، خودش را لو می‌دهد. چه با نام من، چه با نام خودش.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">گفتم: «حسادت یا هرچه که هست. من این خط را نمی‌خواهم.» گفت: «این خط قشنگی است.» پوزخند زدم و گفتم: «</span><span style="font-weight: 400;">یعنی تو نمی‌دانی که دستخط آینهٔ روح آدمی است؟» در وزش باد صدایش را می‌شنیدم که می‌گفت: «چه غلط‌ها، حالا شده است آدم.» چرا با صدای بلند حرف نمی‌زد؟ چرا حتی به خودش دروغ می‌گفت؟ آیا از من هم می‌ترسید؟ منی که زادهٔ خودش بودم؟ مهم نبود، خطم را دوست نداشتم و نمی‌خواستمش. می‌دانستم که سخت بی‌پول است. اما </span><span style="font-weight: 400;">سرانجام وادارش کردم تا به‌اقساط کامپیوتر بخرد. نرم‌افزار واژه‌نگار را خودش انتخاب کرد. نوشتن داستان با کامپیوتر، دیگر نه به خط من بود و نه به خط او. اما از کامپیوتر چیزی نمی‌دانست. حتى تایپ‌کردن به زبان فارسی را هم بلد نبود. بلد نبودم. مثل بچه‌هایی شده بود که اسباب‌بازی‌ای گیرشان آمده، از سر کار که به خانه برمی‌گشت تا پاسی از نیمه‌شب جلو کامپیوتر می‌نشست و تمرین می‌کرد. تایپ فارسی را یاد گرفت، گاه همهٔ آنچه را که تایپ کرده بود با فشار تکمه‌ای غلط از دست می‌داد. اما از پا نمی‌نشست. باز تکرارش می‌کرد. غذاهایش روی اجاق می‌سوخت، کتری از بی‌آبی و داغی وامی‌رفت، شیر آب باز می‌ماند، آب روی موکت‌ها سرازیر می‌شد، گردن و کمرش درد می‌گرفت، اما باز حاضر نبود از پای کامپیوتر بلند شود. سرانجام وقتی که خوب خبرهٔ کار شد، با توافق یکدیگر خط حسینی شمارهٔ ۱۶ را برای نوشتن داستان‌ها انتخاب کردیم.</span></span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-19559" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/12/pexels-cottonbro-studio-3201478.jpg?resize=334%2C500" alt="مثل من - داستان کوتاهی از پرتو نوری‌علا" width="334" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/12/pexels-cottonbro-studio-3201478.jpg?w=334&amp;ssl=1 334w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/12/pexels-cottonbro-studio-3201478.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="(max-width: 334px) 100vw, 334px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">به‌وضوح می‌دیدم از اینکه دیگر به خط خود</span><span style="font-weight: 400;">ش نمی‌نویسد، غمگین است. انگار چیزی را، یا خودش را گم کرده بود. مثل وقتی که با انگلیسی ساده و لال‌پتی‌اش می‌خواست دربارهٔ خودش بگوید، دیگر نمی‌توانست لبخند بزند و غم‌هایش را پشت کلمات قلمبه و سل</span><span style="font-weight: 400;">مبهٔ فارسی پنهان کند. آن‌وقت بود که بی‌اختیار می‌گریست. مثل اینکه بی‌حصار زبان مادری، بی‌پناه بود. اصلاً نبود، مثل من.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">با حذف خط زیبای خودش و خط مضحکی که برایم اختراع کرده بود بر روحش غلبه کردم. این بار افتادم به جان موهایش. گفتم: «</span><span style="font-weight: 400;">باید موهایت را رنگ کنی.» با خنده گفت: «مگر رنگ موی خودم چه اشکالی دارد؟ تازه چند تار موی سفید هم اطراف پیشانی و جلو سرم روییده که خیلی دوستشان دارم.» به خرجم نرفت. در یکی از روزها که هنوز به خانه نیامده بود، رفتم سر قفسهٔ کتاب‌هایش. دیده بودم مختصر پول نقدش را می‌گذارد میان صفحات کتاب «زبان ازیادرفته» اریک فروم. سه ده‌دلاری بیشتر نداشت. یکی را از آن میان بیرون کشیدم. سر خیابان، داخل فروشگاه تریفتی شد. رنگ موی سیاهی برداشت. جلو پیشخوان فروشنده ایستاد. پول و رنگ مو را مقابل فروشنده گرفت. فروشنده پول را برداشت و مابقی‌اش را با رسید خرید، کف دستش گذاشت. هوا تاریک شده بود که به خانه آمد. مجالش ندادم. گفتم: «موهایت را سیاه کن.» برای اولین بار از کوره در رفت. فریاد کرد: «ابله! دهاتی! اُمُل خرفت!» پتیاره مقابل آینه ایستاده بود. موهایش را دور انگشتانش حلقه‌حلقه می‌کرد و می‌خندید. از شنیدن فحش‌هایی که نثارم شده بود، کیف می‌کرد. صدایش را پایین آورد و با افسوس گفت: «هفتاد سال پیش </span><span style="font-weight: 400;">هم یک مشت آدم ترسوی خرافاتی موهای بور مادرم را در کودکی رنگ و حنا گذاشتند تا همسایه‌ها ندانند که آنان از تبار گرجی‌اند.» مادرش را تشویق کرده بود تا خاطراتش را بنویسد. خودش آن‌ها را تایپ می‌کرد: «از دیروز که هفدهم دی ماه ۱</span><span style="font-weight: 400;">۳۶۸ بود، حالم به‌کلی دگرگون شد. یاد هفدهم دی ماه سال ۱۳۱۴ لحظه‌ای از خاطرم محو نمی‌شود. آخر من آن روز ۱۶ سالم بیشتر نبود و در دل، هزاران امید و آرزو داشتم. نور به قبرش ببارد، رضاشاه کبیر را می‌گویم، کمر همت بست و زنان و دختران را از کفن سیاه نجات داد. پس از کشف حجاب، دیگر نگذاشتم موهای بورم را حنا بگذارند.»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">عاشورای حسینیِ سال ۱۳۵۷ است. دست‌های زن، پوشیده در چادر سیاه پیشاپیش صفی عظیم و طولانی حرکت می‌کند. صف طولانیِ مردم، از شیب پلی که در خیابان شاهرضا است، سرازیر می‌شود و به‌طرف میدان ۲۴ اسفند موج برمی‌دارد. رودی خروشان است که در هم می‌شود و از هم بازمی‌گردد. می‌بینمش. می‌بیندم. در </span><span style="font-weight: 400;">روزهای انقلاب، جوان و چالاک در پیاده‌روی‌ها و میتینگ‌ها با موج مردم اوج می‌گیرد. اوج می‌گیرم.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">صبح زود برخاست، غذایی برای ناهار شوهرش تدارک دید و با نوجوانش به راه افتاد. مادرش فریاد کرد: «اگر دیده بودی این مملکت چه ویرانه و کثافتی بود، و آن پدر و پسر چگونه آبادش کردند، امروز راه نمی‌افتادی توی خیابان‌ها و شعار نمی‌دادی.» جواب داد: «وظیفه‌شان بود که آبادش کنند.» وقتی در خانه را پشت سرش می‌بست، فریاد مادرش را شنید که می‌گفت: «پس لااقل این طفل معصوم را با خودت نبر.» نوجوانش زودتر از او به کوچه زده </span><span style="font-weight: 400;">بود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">و </span><span style="font-weight: 400;">پرسیدم: «موی من چه رنگی است؟» نمی‌دانست. اصلاً به آن فکر نکرده بود. فقط برای من اسمی مسخره با دستخطی مسخره‌تر اختراع کرده بود و آدرسی پستی‌ای که با صاحبان یکی دو نشریه در تماس باشم. همین. بقیهٔ آنچه را که بودم، من‌درآوردی بود. بالاخره موهایش را به رنگ سیاه در آوردم. خودش را در آینه نشناخت. به‌اصرار گفتم: «خیلی هم جوان و موقر شده‌ای.» صدایش را در وزش باد، از میان سال‌های دور می‌شنیدم که می‌گفت: «دروغ‌گوی حسود. شوهرم هم با همین دوزو‌کلک‌ها، لباس‌های شاد و رنگارنگم را از تنم درآورد و لباس‌های بلند و تیره بر تنم پوشاند.» اما فقط لبخند زد. رهایش کردم تا رنگ را از موهایش پاک کند. حق داشت. شناختنی نبود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">هرچه به صفحات پایانیِ داستانش نزدیک‌تر می‌شوم می‌بینم نه تنها سراسر آن دروغی بیش نیست که شیوهٔ نگارش و سبک جدیدی هم ندارد. دلم می‌خواست داستان‌هایی که به‌نام من منتشر می‌شد از شیوه‌های مدرن یا پست‌مدرن، جریان سیال ذهن یا رئالیسم </span><span style="font-weight: 400;">جادویی، از منظر راویان گوناگون یا حداقل از روایت دانای کل بی‌بهره نمی‌ماند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">شب، دیروقت بود که جلو کامپیوتر نشست. می‌دانست که باید صبح زود بلند شود و به سر کار رود، اما می‌خواست داستانش را تایپ کند. فرصت را غنیمت شمردم. پاپی‌اش شدم. حس کردم دلش می‌خواهد با مشت روی دکمه‌های تخته‌کلید بکوبد و فریاد بکشد. اما مثل همیشه متانتش را حفظ کرد و با ملایمت گفت: «فکر می‌کنی چقدر آدم‌ها را می‌شناسی که می‌خواهی در داستان از منظر دانای کل، آن‌ها را وصف کنی؟» از ملایمتش جنون گرفتم. گفتم: «تو آدم‌ها را می‌شناسی، به من خواهی گفت.» صدایش لرزید و گفت: «اگر آدم‌ها را می‌شناختم، روزگار بهتری داشتم.» باز دلم برایش سوخت. خواستم موهایش را نوازش کنم، به‌خشم دستم را پس زد. اشتباه می‌کردم، از ترحم و گدایی محبت، نفرت داشت. نمی‌توانستم رقت قلبش را که زیر پوست و گوشت و خونش، زیر خروارها اشکِ نریخته و زیر آن‌همه خونسردی، پنهان کرده بود، تقلید کنم. شانه بالا انداختم و گفتم: «به‌هرحال ما دو آدم متفاوت هستیم.» به‌مهربانی نگاهم کرد و پرسید: «موی تو چه رنگی است؟» گفتم: «سیاه.» خنده اش گرفت و گفت: «حزب‌الهی!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">روی تخته‌کلید کامپیوتر خم شد. خم شدم. دگمه‌ها به حرکت درآمدند. چماق‌به‌دست‌ها به صحن چمن دانشگاه یورش بردند. آن‌ها دستور مستقیم داشتند تا دانشجویان و مردمی را که به حمایت از آنان آمده بودند قلع‌وقمع کنند. به ما هجوم آوردند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">هریک از ما به سمتی فرار کرد. نوجوانش چست‌وچالاک بالای نرده‌ها پرید. فریاد زد: «مامان بدو.» خواست بدود. او هم شلوار جین و کفش کتانی به پا داشت. اما چادر سیاهم به دور پاهایش پیچید و حملهٔ یکی از چماق‌به‌دست‌ها بر جای میخکوبم کرد. در یک آن، ضربهٔ محکمی از جای کندش و کمی دورتر بر زمینم کوبید. فریاد ترسناک نوجوانم، با فرود مشتی سنگین خاموش شد. «پرستاری کنم تا پا بگیری، شوی شمشادی و بالا بگیری&#8230;» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">دیگر سکوت بود و سکوت بود و سکوت، و لال‌ماندگی. یک‌دم چشم گشود و از پس دست‌ها، چماق‌ها، دهان‌های به‌عربده‌گشوده، و از پس خونی که از شکاف سرم جاری بود، آسمان صاف و آبی را دید و انعکاس شکستهٔ نور خورشید را که نرم و سبک، بر بال باد، شناور بود و از او دور و دور و دورتر می‌شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">چیزی تایپ نمی‌کند. انگار حضور دائمی و خرده‌گیرم کلافه‌اش کرده است. این روزها بیشتر به یاد پتیاره است. او می‌دانست چگونه آرامش کند. دیده بودم کبودی‌های تنش را نشان پتیاره داده بود، و او هم به‌هوای نوازش‌کردن، خوب تنش را دستمالی کرده بود و گفته بود: «می‌کشمش این خانم‌معلمِ برما‌</span><span style="font-weight: 400;">مگوزید رو. پدرسگ به چه حقی تو را این‌طور کبود و سیاه کرده؟» باور کنید چاره‌ای نداشتم. به او گفته بودم اگر مقابل مرد دیگری کوتاه بیاید، او را خواهم زد. و زدم. خدمت آن پتیاره هم خواهم رسید.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نگاهش روی تکمه‌ها ثابت مانده است. دستش را روی صورتش می‌گذارد و به بخیه‌هایی دست می‌کشد که از رستنگاه موی سمت راست سرش شروع می‌شود، روی پیشانی و پلک چشم راست خط می‌اندازد و در گودی گونه محو می‌شود. می‌پرسم: «راست است که پتیاره مُرد، یعنی آتش گرفت، وقتی که شهر نو را به آتش کشیدند؟» دستش را از روی صورتش برمی‌دارد. سرش را به‌سمت من می‌گیرد. رنگش به‌شدت پریده است، تنها رد بخیه‌ها صورتی می‌زند. لحظاتی در سکوت، خیره نگاهم می‌کند و با صدای آهسته‌ای می‌گوید: «هست. مثل تو.» </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پتیاره کنار میز کامپیوتر ایستاده است. سر او را روی سینه‌های فربهش گرفته و موهای نرم و روشنش را نوازش می‌کند. در بغل پتیاره، مثل بچه رام است. دیگر حتی در فکر تایپ‌کردن هم نیست. انگار به خواب رفته است. با اینکه هزار بار جمع‌وجورشان کرده‌ام اما هنوز از من نفرت دارند. نالایق‌ها. می‌بینید؟ هیچ اهمیتی نمی‌دهد که داستانم نیمه‌کاره بماند. مثل خودش، مثل من.</span></p>
<hr />
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;">*<span style="font-weight: 400;">چاپ اول، فصلنامهٔ کاکتوس (ویژهٔ شعر و داستان)، لس آنجلس، سال سوم، شمارهٔ ۴</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; font-size: 10pt;"><sup>۱</sup>پرتو نوری‌علا در ابتدای مجموعه‌داستان «مثل من» نوشته است: «داستان‌های این مجموعه نخستین بار با نام درخشنده حق‌دوست «بلقيس» در مطبوعات مختلف به چاپ رسید. دلیل چاپ داستان‌ها با نام مستعار در حقیقت نوعی زورآزماییِ ادبی برای خودم بود. می‌خواستم بدانم اگر اسمم بر سرِ کاری نباشد، آیا خودِ کار ارزش انتشار دارد یا خیر. نتیجه بسیار رضایت‌بخش بود. پس زمانی که خواستم داستان‌ها را در یک مجلد چاپ و منتشر کنم، تصمیم گرفتم نام خود را بر مجموعه‌داستان‌ها بگذارم، اما هنوز داستان «مثل من» که نام مجموعه‌داستان «مثل من» از آن گرفته شده، نام درخشنده حق‌دوست را بر تارک خود دارد.» ما در رسانهٔ همیاری با اجازهٔ ایشان این داستان را هم با نام واقعی خودشان چاپ کرده‌ایم.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/12/01/%d9%85%d8%ab%d9%84-%d9%85%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d8%b1%d8%aa%d9%88-%d9%86%d9%88%d8%b1%db%8c%d8%b9%d9%84%d8%a7/">مثل من* &#8211; داستان کوتاهی از پرتو نوری‌علا</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2022/12/01/%d9%85%d8%ab%d9%84-%d9%85%d9%86-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d8%b1%d8%aa%d9%88-%d9%86%d9%88%d8%b1%db%8c%d8%b9%d9%84%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">19555</post-id>	</item>
		<item>
		<title>شعری از پرتو نوری‌علا برای مهسا (ژینا) امینی</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2022/10/09/%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d8%b1%d8%aa%d9%88-%d9%86%d9%88%d8%b1%db%8c%d8%b9%d9%84%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%87%d8%b3%d8%a7-%da%98%db%8c%d9%86%d8%a7-%d8%a7/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2022/10/09/%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d8%b1%d8%aa%d9%88-%d9%86%d9%88%d8%b1%db%8c%d8%b9%d9%84%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%87%d8%b3%d8%a7-%da%98%db%8c%d9%86%d8%a7-%d8%a7/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 09 Oct 2022 14:12:16 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[پرتو نوری علا]]></category>
		<category><![CDATA[پرتو نوری‌علا]]></category>
		<category><![CDATA[زن، زندگی، آزادی]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[مهسا امینی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=19273</guid>

					<description><![CDATA[<p>پرتو نوری‌علا &#8211; آمریکا میرا تو نیستی، مهسا! میرا تو نیستی، مهسا! جانِ جوانِ زندگی، ژینا! به شوقِ دیدارِ قوم و خویش، به عشق گشت‌و‌گذار، «سقز» را پشت سر گذاشتی و به پایتخت هفت‌سر جلاد پا نهادی. در دمی ناغافل گیسوانِ آغشته به عطر گل‌های کردستان بیرون‌زده از گوشه و کنار سربندت حرامیِ چشم‌چرانِ «گشت ارشاد» را به طمع نزدیک‌بودن با تو  &#8211; حتی برای دقایقی &#8211; وسوسه کرد و ترا به قصد ارشاد به...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/10/09/%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d8%b1%d8%aa%d9%88-%d9%86%d9%88%d8%b1%db%8c%d8%b9%d9%84%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%87%d8%b3%d8%a7-%da%98%db%8c%d9%86%d8%a7-%d8%a7/">شعری از پرتو نوری‌علا برای مهسا (ژینا) امینی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%be%d8%b1%d8%aa%d9%88-%d9%86%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%b9%d9%84%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">پرتو نوری‌علا</a> &#8211; آمریکا</span></p>
<p><span style="font-family: sahel;"><b>میرا تو نیستی، مهسا!</b></span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">میرا تو نیستی، مهسا! جانِ جوانِ زندگی، ژینا!</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به شوقِ دیدارِ قوم و خویش، به عشق گشت‌و‌گذار،</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«سقز» را پشت سر گذاشتی</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و به پایتخت هفت‌سر جلاد پا نهادی.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در دمی ناغافل</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گیسوانِ آغشته به عطر گل‌های کردستان</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">بیرون‌زده از گوشه و کنار سربندت</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حرامیِ چشم‌چرانِ «گشت ارشاد» را</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">به طمع نزدیک‌بودن با تو </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">&#8211; حتی برای دقایقی &#8211; وسوسه کرد</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و ترا به قصد ارشاد به تور انداخت</span></p>
<figure id="attachment_19277" aria-describedby="caption-attachment-19277" style="width: 500px" class="wp-caption alignnone"><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-19277" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/10/%D8%B7%D8%B1%D8%AD-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D9%94%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85__%40r0yart_.jpg?resize=500%2C500" alt="طرح از رؤیا قاسمی- اینستاگرام__@r0yart_" width="500" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/10/%D8%B7%D8%B1%D8%AD-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D9%94%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85__%40r0yart_.jpg?w=500&amp;ssl=1 500w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/10/%D8%B7%D8%B1%D8%AD-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D9%94%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85__%40r0yart_.jpg?resize=300%2C300&amp;ssl=1 300w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/10/%D8%B7%D8%B1%D8%AD-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D9%94%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85__%40r0yart_.jpg?resize=150%2C150&amp;ssl=1 150w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/10/%D8%B7%D8%B1%D8%AD-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D9%94%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85__%40r0yart_.jpg?resize=83%2C83&amp;ssl=1 83w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /><figcaption id="caption-attachment-19277" class="wp-caption-text"><span style="font-family: sahel;">طرح از رؤیا قاسمی- <a href="https://www.instagram.com/r0yart/" target="_blank" rel="noopener">اینستاگرام: ‎@r0yart</a></span></figcaption></figure>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آه&#8230; ژینا! مهسا! دختر همیشۀ ایران</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">اگر آن‌قدر جوان و زیبا و سربلند نبودی</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حرامی گشت ارشاد نگاهت هم نمی‌کرد. </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در برابر نیشخند بویناکش</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">لبخند از او دریغ کردی</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس فحشت داد، به سر و صورتت مشت کوفت</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">لعنتش کردی، فحشش دادی، </span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">قدرتش را به سُخره گرفتی، حسرت به دلش گذاشتی</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و او موهای معطرت را دور دست‌های آلودۀ خویش پیچاند</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سرت را به در و دیوار وَن کوبید؛ یک‌بار دو بار… ده بار</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تو لب به عجز و لابه و التماس نگشودی</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در سکوت، او را سوزاندی</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">و او خشمش را در جامۀ کثیف قدرت، بر سرت کوبید.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آسمان تهران خونین شد؛ به نافرمانی ابر و باد درآمد.</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهسای ما از سپیده آمده بود، از ندا و نسرین و شیوا</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از مریم، از بکتاش و زینب و پویا</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از نوید از ستار از نرگس از محمد و گلرخ و آتنا</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از زَم و آرش و نازنین، از کسری</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ژینای ما از رؤیا آمده بود از… </span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پیکر جوانت را به زمین سپردیم</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">تا نوباوگان، از خاک، گوهر برگیرند؛</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">یک دورِ پر شکوه، آغاز گشته است.</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">(کالیفرنیا، ۲۷ سپتامبر ۲۰۲۲)</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/10/09/%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d8%b1%d8%aa%d9%88-%d9%86%d9%88%d8%b1%db%8c%d8%b9%d9%84%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%87%d8%b3%d8%a7-%da%98%db%8c%d9%86%d8%a7-%d8%a7/">شعری از پرتو نوری‌علا برای مهسا (ژینا) امینی</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2022/10/09/%d8%b4%d8%b9%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d8%b1%d8%aa%d9%88-%d9%86%d9%88%d8%b1%db%8c%d8%b9%d9%84%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%85%d9%87%d8%b3%d8%a7-%da%98%db%8c%d9%86%d8%a7-%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">19273</post-id>	</item>
		<item>
		<title>گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، پرتو نوری‌علا، نویسندهٔ ساکن لس آنجلس</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2022/10/09/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-4/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2022/10/09/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-4/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 09 Oct 2022 13:54:45 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[پرتو نوری علا]]></category>
		<category><![CDATA[پرتو نوری‌علا]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه داستان نویسی ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کارگاه داستان‌نویسی ونکوور]]></category>
		<category><![CDATA[کامران قوامی]]></category>
		<category><![CDATA[کانادا]]></category>
		<category><![CDATA[محمد محمدعلی]]></category>
		<category><![CDATA[ونکوور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=19269</guid>

					<description><![CDATA[<p>این مطلب از مجموعه مطالب شمارهٔ ۱۶۸ رسانهٔ همیاری مورخ ۱۶ سپتامبر ۲۰۲۲ است که به‌دلیل آغاز اعتراضات داخل ایران به‌کشته‌شدن مهسا امینی با تأخیر روی وب‌سایت رسانهٔ همیاری قرار می‌گیرد. کامران قوامی &#8211; ونکوور در تاریخ سه‌شنبه ششم سپتامبر ۲۰۲۲، کارگاه داستان‌نویسی ونکوور تحت نظر استاد محمد محمد‌علی، میزبان پرتو نوری‌علا، نویسندهٔ ساکن لس آنجلس بود. این جلسه از طریق زوم برگزار شد و حدود ۵۰ نفر در آن شرکت داشتند. هماهنگی‌های لازم برای...</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/10/09/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-4/">گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، پرتو نوری‌علا، نویسندهٔ ساکن لس آنجلس</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; color: #993300;"><strong><em>این مطلب از مجموعه مطالب شمارهٔ ۱۶۸ رسانهٔ همیاری مورخ ۱۶ سپتامبر ۲۰۲۲ است که به‌دلیل آغاز اعتراضات داخل ایران به‌کشته‌شدن مهسا امینی با تأخیر روی وب‌سایت رسانهٔ همیاری قرار می‌گیرد.</em></strong></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%da%a9%d8%a7%d9%85%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%82%d9%88%d8%a7%d9%85%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">کامران قوامی</a> &#8211; ونکوور</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در تاریخ سه‌شنبه ششم سپتامبر ۲۰۲۲، کارگاه داستان‌نویسی ونکوور تحت نظر استاد محمد محمد‌علی، میزبان پرتو نوری‌علا، نویسندهٔ ساکن لس آنجلس بود. این جلسه از طریق زوم برگزار شد و حدود ۵۰ نفر در آن شرکت داشتند. هماهنگی‌های لازم برای برگزاری جلسه را کامران قوامی و گردانندگی آن را فریبا فرجام از اعضای «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» بر عهده داشتند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ابتدا استاد محمدعلی مطابق معمول برنامه‌های ویژهٔ کارگاه طی مقدمه‌ای به معرفی اجمالی پرتو نوری‌علا به‌شرح زیر پرداخت:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«نخست خوشامد می‌گویم به پرتو نوری‌علا و تشکر می‌کنم که دعوت کارگاه داستان‌نویسی ونکوور را پذیرفت. من از دیرباز با نگاه انتقادی و نگرش اجتماعی پرتو نوری‌علا آشنا هستم. حضورش در کانون نویسندگان ایران و کانون نویسندگان در تبعید و مبارزه‌اش علیه سانسور همواره برای من تحسین‌برانگیز بوده است. شخصیت محجوب و در عین حال مستقلش چیزی نیست که حتی پس از سال‌ها از یادم برود. سابقهٔ آشنایی من و ما برمی‌گردد به سال‌های پرتب‌وتاب آن انقلاب عقیم‌مانده یا به‌یغمارفته، اما نقطهٔ اوج یا شروع خوبی داشت این آشنایی و آن گرفتن نقد خوبی بود از پرتو بر رمان «رحمان در راه» نوشتۀ فرامرز طالبی که در شمارهٔ سوم فصلنامهٔ برج، سال ۱۳۵۹ چاپش کردم. بعد رفت‌وآمدها بود در مجالس و مجامع فرهنگی و ادبی و گاه خانوادگی و دیدارش در انتشارات و کتاب‌فروشی خوش‌نام «دماوند» که او یکی از سه پایه‌گذارش بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پرتو نوری‌علا، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی-فرهنگی در آبان ۱۳۲۵ در تهران و در خانواده‌ای فرهنگی به دنیا آمد. بی‌شک از نوجوانی به شعر و مباحث ادبی علاقه‌مند بود که راضی شد در ۱۸ سالگی و در ابتدای دورهٔ دانشجویی (رشتهٔ فلسفه و روان‌شناسی) بر سر سفرهٔ عقد زناشویی با محمدعلی سپانلوی شاعر بنشیند. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پرتو در دوران دانشجویی با گروه تئاتری سعید سلطان‌پور، و گروه تئاتر فردوسی به‌کارگردانی محمد ابراهیمیان، همکاری داشت، اما هر سه کارِ نمایشی از طرف ساواک توقیف شد. پرتو در سال ۱۳۴۷ به‌دعوت ناصر تقوایی در فیلم سینمایی «آرامش در حضور دیگران» در کنار شاعرانی چون منوچهر آتشی، محمدعلی سپانلو و علی نراقیِ داستان‌نویس، بازی کرد که متأسفانه آن فیلم نیز پس از پنج سال توقیف در سال ۱۳۵۲ برای مدت کوتاهی در یکی چند سینما به‌نمایش درآمد و پس از آن همسرش از بازیگری او در کارهایی که بعد به او پیشنهاد شد، ممانعت کرد. بدین وسیله پروندهٔ ذوق‌آزمایی پرتو در عالم تئاتر و سینما بسته شد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">گرچه انتشار اولین کتاب شعر پرتو با نام «سهمی از سال‌ها» نیز از طرف ادارهٔ نظارت بر نشر کتاب در رژیم گذشته توقیف شد، اما او به‌دلیل مواضع روشن ضدسانسور و دیگر فعالیت‌های مطبوعاتی، موفق شد به‌عنوان عضو غیررسمی یا وابسته، به دورهٔ اول کانون نویسندگان ایران (۱۳۴۷) راه یابد. همین تشویق جانانه باعث گردید او به‌ کار نوشتن و سرودن ادامه دهد و سرانجام در دوران فروپاشی رژیم گذشته و پانگرفتن رژیم فعلی، «سهمی از سال‌ها» در سال ۱۳۵۷ توسط انتشارات معتبر «ققنوس» منتشر شد و با توجه به انتشار مقالات متعدد در مطبوعات طی سال‌ها، این بار رسماً به عضویت کانون نویسندگان دورهٔ دوم در آمد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پرتو، پس از اخذ مدرک فوق‌لیسانس، به‌عنوان مدرس نیمه‌وقت در دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تدریس فلسفه پرداخت، اما با وقوع انقلاب فرهنگی و بسته‌شدن دانشگاه‌ها او نیز همچون دکتر رضا براهنی، هوشنگ گلشیری، دکتر سیما کوبان، بهرام بیضایی و… از کار برکنار گردید. در همان ایام دومین مجموعه‌شعرش با نام «از چشم باد» آمادهٔ چاپ و انتشار بود که آن نیز با ممانعت و سانسور وزارت ارشاد روبرو شد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پرتو نوری‌علا در سال ۱۳۵۹ به‌دعوت دکتر سیما کوبان و با همکاری منیر رامین‌فر-بیضایی، اولین انتشارات زنان ایرانی را به‌نام انتشارات و کتابفروشی «دماوند» تأسیس کردند که متأسفانه آن هم پس از سه سال و در اوج فعالیت و نشر کتاب‌های متعدد توسط مأموران دولتی تعطیل گردید. پرتو به‌ناچار در سال ۱۳۶۴ همراه فرزندانش سندباد و شهرزاد سپانلو به آمریکا مهاجرت کرد. پس از دیدن دورهٔ یک‌سالۀ کامپیوتر به استخدام رسمی دادگاه عالی منطقهٔ لس آنجلس (بخش ژوری) در آمد، و به‌عنوان کارشناس رسیدگی به امور هیئت‌منصفه شروع به کار کرد. از آن پس موفق شد پس از سال‌ها در آسایشی نسبی از پیلهٔ تنهایی آشکار و پنهان خود بیرون بیاید و به امور ذهنی و ذوقی خود سامانی نیکو ببخشد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">از پرتو نوری‌علا تاکنون ۱۴ کتاب منتشر شده که سه عنوان آن در ایران به چاپ رسیده است. برخی آثارش اعم از نظم و نثر به‌زبان انگلیسی در اغلب آنتولوژی‌های ادبی و شعر زنان ایرانی در خارج‌ازکشور به چاپ رسیده است. نقد جامع و دقیق او بر رمان مشهور «سورة الغُراب» نوشتهٔ محمود مسعودی از طرف هیئت داوران ادبی انتشارات معتبر باران در سوئد، جایزهٔ بهترین نقد ادبی سال ۱۹۹۴ را دریافت کرد. این یادداشت شامل کارنامهٔ ادبی-فرهنگی پرتو بود، حال آنکه می‌دانیم او از فعالان امور اجتماعی و از بنیان‌گذاران و همکاران گروه «حامیان مادران پارک لاله و مادران عزاداران ایران» در لس آنجلس است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کتابشناسی پرتو نوری‌علا</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۱- سهمی از سال‌ها: مجموعه‌شعر، چاپ اول ۱۳۵۷ تهران، انتشارات ققنوس. چاپ دوم ۱۳۸۲ لس آنجلس، انتشارات سندباد</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۲- دو نقد ادبی: چاپ اول ۱۳۶۴ تهران، انتشارات آگاه. چاپ دوم ۱۳۶۵ لس آنجلس، انتشارات اندیشه</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۳- احیای کتاب جغرافی عصر ناصرالدین‌شاه: مرآت البُلدان یا آیینهٔ شهرها (جغرافیای ناصری) به‌کوشش پرتو نوری‌علا و محمدعلی سپانلو، چاپ اول ۱۳۶۴، نشر اسفار تهران</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۴- از چشم باد: مجموعه‌شعر، چاپ اول ۱۳۶۶، لس آنجلس، انتشارات اندیشه، چاپ دوم۱۳۸۲ لس آنجلس، انتشارات سندباد</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۵- زمینم دیگر شد: مجموعه‌شعر، چاپ اول ۱۳۷۱، نشر زمانه-تصویر، لس آنجلس. چاپ دوم ۱۳۸۲، انتشارات سندباد، لس آنجلس</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۶- هنر و آگاهی: مجموعه‌نقد ادبی و هنری، چاپ اول ۱۳۵۷، انتشارات کلبه کتاب، لس آنجلس، چاپ چهارم ۱۴۰۰، نشر آفتاب، نروژ</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۷- مثل من: مجموعه‌داستان، چاپ اول ۱۳۸۲، انتشارات پارس، لس آنجلس، چاپ دوم ۱۳۸۷، انتشارات سندباد، لس آنجلس</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۸- چهار رویش: برگزیدۀ اشعار به دو زبان فارسی و انگلیسی، چاپ اول ۱۳۸۲، انتشارات سندباد، لس آنجلس، </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۹- سلسله بر دست در برج اقبال: مجموعه‌شعر،، چاپ اول ۱۳۸۲، انتشارات سندباد، لس آنجلس </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۱۰- فردای میهن: نمایشنامه، چاپ اول ۱۳۸۷، انتشارات سندباد، لس آنجلس</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۱۱- مانا: روایت، چاپ اول ۱۳۸۹، انتشارات سندباد، لس آنجلس</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۱۲- از دار تا بهار: مجموعه‌شعر، چاپ اول ۱۳۹۰، انتشارات سندباد، لس آنجلس</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۱۳- کتاب شادی: مجموعه‌طنز، چاپ اول ۱۳۹۶، انتشارات هرکجا آباد، لس آنجلس</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">۱۴- یگانگی ذهن و زبان: مجموعۀ گفت‌وگوها، چاپ اول ۱۳۹۶، انتشارات سندباد، لس آنجلس، چاپ دوم ۱۴۰۰، نشر آفتاب، نروژ»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از صحبت‌های استاد محمدعلی در ادامه پرتو نوری‌علا با صدای گرم و خوانش روان داستان «پنجرۀ رو به مُتل» را از کتاب مجموعه‌داستان «مثل من» برای شرکت‌کنندگان خواند (این داستان را در <em><strong><a href="https://media.hamyaari.ca/2022/10/09/%d9%be%d9%86%d8%ac%d8%b1%d9%87%d9%94-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d8%aa%d9%84-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d8%b1%d8%aa%d9%88/" target="_blank" rel="noopener">اینجا</a></strong></em> بخوانید). سپس نوبت به اظهارنظر و طرح سؤالات شرکت‌کنندگان رسید که خلاصه‌ای از آن تقدیم می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">نیکی فتاحی از اعضای «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» نقدی ارائه داد با این مضمون: «پنجرۀ رو به مُتل» داستانی بـه شدت انتقادی اسـت، و بیش از آنکه ساختارگرا باشد محتوامحور است. پنجره‌ای که راوی از پسِ آن داستان را روایت می‌کند، دریچه‌ای است بـه جامعهٔ طبقهٔ متوسط آمریکایی، که از نگاه یک زن مهاجر به خواننده نشان داده می‌شود؛ هر یک از افرادی که به‌نوبت در قاب این پنجره ظاهر می‌گردند، نمایندهٔ قشری از جامعهٔ آمریکا هستند؛ بومیان، همجنس‌گرایان، سیاه‌پوستان، مهاجران و&#8230; این نمایش خواننده را وامی‌دارد تـا در مـورد سازوکار و چیدمان چنین جـامعه‌ای بیندیشد و بـا دیده‌ای انتقادی به آن بنگرد. از مسائل اساسی مورد بحث و انتقاد در این داستان می‌توان به روابط جنسی آزاد، پلیس، رسانه‌ها، فقر، کار، قانون، و پول اشاره کرد. اینکه چنین زنـدگی آمریکایی مدرنی تا چه حد می‌تواند سطحی، پوچ، درگیر ظواهر و غرق در لذت‌های جنسی افسارگسیخته باشد. برای مثال، آرزوی فردی می‌تواند معلول‌شدن در اثر سانحه‌ای باشد برای مدتی فراغت از کار؛ یا اینکه چطور می‌شود کسی یا شرکتی را سو کرد و از این طریق پولی به جیب زد؛ سروکار پیداکردن بـا پلیس و قانون تا چه حد می‌تواند دست‌وپاگیر باشد و نتیجه‌ای معکوس به بار بیاورد؛ آزادی هرچه بیشتر روابط جنسی چگونه می‌تواند یگانه هدف بخشی از جامعه باشد؛ چطور دولت با مقروض‌کردن اشخاص تا آخر عمر از آن‌ها کار می‌کشد طوری که یک هفته کارنکردن می‌تواند آرزوی شخصی باشد و غیره. افرادی که از پنجره دیده می‌شوند فـقط صـورت و ظاهرند و هیچ اطلاعات تکمیلی دیگری درموردشان داده نمی‌شود. راوی فـقط مشاهده‌گر است و گاهی قضاوت‌های شخصی می‌کند. اما همین صورت ظاهری افراد است که داستان را می‌سازد. نگاه کنید به: بومیان آمریکاییِ نظافتچی و خدمتکار، زنی که شبیه مرد است و مردی که شبیه زن (دختر-پسر)، مردی با پشتی کاملاً خال‌کوبی‌شده، سیاه‌پوست قوی‌هیکل، دست‌هایی که طبل و شیپور می‌زنند؛ گویی با کارناوالی از افراد روبروییم که هویت خاصی ندارند و بیشتر شبیه به عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی‌اند تا انسان‌هایی مسئول. داستان از اینکه توانسته جامعهٔ مدرن آمریکایی را بـه نقد بکشد و سؤالاتی تأمل‌برانگیز برای خواننده ایجاد کند، بسیار موفق بوده است. روایت روان، نثر ساده، و ساختار بدون پیچیدگی آن موجب می‌شود که درون‌مایه و محتوای اثر خود را پررنگ‌تر و مؤثرتر نشان دهد و این همان چیزی‌ اسـت که داستان می‌خواسته و توانسته که به انجام برساند.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در ادامه، دکتر سعید ممتازی نکاتی را با نگاه روان‌شناسی اجتماعی به داستان با کارگاه در میان گذاشت: «داستان زیبای «پنجرهٔ رو به متل» داستانی با طنز تلخ است که به زندگی عادی مهاجران و سایر فرودستان مردم عادی شهر به‌اصطلاح فرشتگان می‌پردازد و از لایه‌های پنهان پایتخت هالیوود حکایت می‌کند. آنجا که متل بی‌ستارهٔ داستان هم «هالیوود متل» نام دارد. وقتی در داستان با آمیزه‌ای از طنز و جد گفته می‌شود «درد، امری فرهنگی است» ترجیح می‌دهم از دید روان‌شناسی اجتماعی به داستان نگاه کنم: روانشناسی اجتماعی علمی است که برای درک ماهیت و علل رفتار فردی در شرایط اجتماعی تلاش می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">رفتار انسانی تحت‌تأثیر دیگران و همچنین زمینهٔ اجتماعی‌ای که رفتار در آن روی می‌دهد، قرار دارد. به‌همین دلیل باید به عواملی که ما را به رفتاری خاص در حضور دیگران هدایت می‌کند و همچنین به شرایطی که در آن، رفتار یا افکار و احساسات خاصی رخ می‌دهد، توجه کنیم. در داستان «پنجرهٔ رو به متل» از تکنیک سینمایی مونتاژ موازی برای روایت دو قصه استفاده شده است. قصهٔ حال و روزی که در زندگی راوی به‌عنوان یک مهاجر معمولی و سردرگم در جریان است و قصهٔ آدم‌هایی که او به‌تصادف از پنجرهٔ اتاقش شاهد آن‌هاست و آنچه را می‌بیند با ذهن یک شرقی غمگین برداشت و تحلیل می‌کند. گله و دودلی راوی در عبارت «سو کنم یا نکنم» بازگویی گله و شکایت او از دنیاست و از زندگی. این دودلی به‌نوعی تردید بین شکایت‌کردن و عمل‌گرایی است در مقابل بی‌عملیِ با ماسک کنارآمدن، و تحمل و مدارا. همان دودلی‌ای که در روان‌شناسی زن راوی هم خود را به‌صورت تردید بین سکوت در برابر جنایت احتمالی و تماس با پلیس و به‌خطرانداختن خلوت و امنیت فردی‌اش نشان می‌دهد. ممکن است ما در نگاه اول راوی را زنی سرگردان و حتی ساده‌دل ببینیم، اما در نگاهی عمیق‌تر، این شرایط جامعه است که آن هویت را به او تحمیل کرده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پرتو نور‌علا این داستان را در نشریهٔ «بررسی کتاب» منتشر کرده و آن را به اردشیر محصص، طراح معاصر تقدیم کرده است و جالب اینکه آنچه نیم قرن پیش در ویژه‌نامهٔ همان نشریه دربارهٔ اردشیر نوشته شده، در مورد این نویسندهٔ رئالیست «پنجرهٔ رو به متل» هم صادق است:</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">«تیغ بر چشم می‌کشد و بر جراحت آن نیز دو گلوله از آتش شلیک می‌کند، تا جراحت برای تو فراموش‌ناشدنی باشد. او با لبخند تلخ کافکاوار خود، بنیادهای بی‌ریشه را که متأسفانه به‌عنوان واقعیت در روابط اجتماعی شکل گرفته‌اند، فرو می‌ریزد، در چرخش قلم در دست او، ما شاهد فروریختن هستیم. کار او، اصولاً ویرانگری است. او معلم اخلاق نیست، از آن دسته مصلحین اجتماعی‌ای که خوش‌بینانه می‌گویند: درست می‌شود، امیدوار باشید. او بدبینانه نگاه نمی‌کند، کاشف بدی‌هاست.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داستان از روزمرگی تلخ و یکنواختیِ مرگ‌واره طبقهٔ فرودست آکنده است، در اتاق رو به متل همه‌چیز ناقص و ضعیف و ناسالم است. داستان روایتگر اتاق‌های توسری‌خورده، آدم‌های توسری‌خورده، و آرزوهای توسری‌خورده، سیب نیم‌خورده، ازکارافتادگی نیمه‌عمدی و کُرست نیمه‌پنهان‌شده است، آن هم در شهر شیطان زرد، آنجا که همه‌چیز در خدمت پول است و پول با سکس و قانون و تن و ناتوانی و فراموش‌شدگی و ازخودبیگانگی مرتبط است، همان‌جا که اگر به‌گفتهٔ راوی با عینک (بخوانید: دقت) نگاه کنیم، دردها بزرگ‌تر و زشت‌تر می‌شود. پنجرهٔ رو به متل داستانی است با نگاه واقع‌گرا و در عین حال با طنزی زنانه، داستانی آکنده از بوی تن خستهٔ زنی تنها.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داوود مرز آرا در ادامه این نکات را بیان کرد: «منظرۀ روبروی راوی یعنی منظرۀ «هالیوود متل» راوی را به یاد قرض‌هایش می‌اندازد و نوع روایت داستان هم مرا به یاد شهرفرنگیِ زمان بچگی‌ام انداخت، که جلوی آن جعبهٔ سحرآمیز زانو می‌زدیم یا چمباتمه می‌نشستیم تا شهرفرنگی، قصهٔ عکس‌هایی را که پشت‌سرهم نشان می‌داد، برایمان تعریف کند. اما راوی داستان پنجرهٔ رو به متل برخلاف شهرفرنگی فقط آنچه را که از پنجره می‌بیند، تعریف نمی‌کند. حکایت خودش هم بخشی از داستان است. انگار از پنجرهٔ رو به متل، پنجره ای رو به خودش هم باز کرده است. دو داستان از یک پنجره. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در این داستان، یکی از دوستان راوی آهسته از او می‌پرسد: «راستش را بگو چطوری خودت را زدی به اتوبوس؟» به‌باور من این جمله به‌تنهایی القاء قشنگی بود که کمک می‌کرد تا منِ خواننده به‌طور غیرمستقیم به خواستهٔ درونی راوی پی ببرم. ولی توضیحاتی مثل آرزوی راوی در گرفتن مرخصی و احتمالاً دریافت پولی کلان از شرکت بیمه برای پِی‌آف بدهی خانه‌اش و کلاً سنگین‌کردن بار توضیحی و توصیفی این طرف پنجره (مخصوصاً به‌کاربردن آمار و ارقام برای نشان‌دادن اصرار دوستان راوی از کم‌وکیف ماجرا و استفاده از کلمات «فارگلیسی» احتمالاً برای نشان‌دادن مهاجربودن راوی، زبان به‌کار‌رفتهٔ هر دو طرف پنجره را ثقیل می‌کند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">این‌طرف پنجره داستان شخصی است که آرزو داشته تصادفی بکند بلکه از طریق بیمه به نوایی برسد، حالا به آرزوی تصادف رسیده، اما شرایط طوری است که ممکن است از طریق بیمه به نوایی نرسد.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">داستان آن‌طرف پنجره برداشت‌های نه‌چندان زیبای همین شخص آسیب‌دیده در اتاق است از آنچه که در متل روبه‌رو اتفاق می‌افتد و ضرورت تأکید به تخم‌وترکهٔ دو سه تا از کارگران، و اصرار به اتاق «پنج تا به آخر مانده» برایم روشن نبود، ولی رفتن یکی از همین کارگران با چرخ‌دستی به همان اتاق پنج تا مانده به آخر برای منی که از همینگوی در جایی خوانده‌ام که اگر من در داستانم تفنگی را به دیوار آویختم، حتماً از آن در جایی دیگر در همان داستان استفاده خواهم کرد، کاملاً روشن بود و ایجاد دلهره و تعلیقی برایم به‌دنبال نداشت. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">ضمناً به‌باور من فهرست‌کردن محتویات کیف راوی با ذکر چند قلم و یا حذف کلی‌اش خللی در داستان به‌وجود نمی‌آورد. من وقتی داستانی را می‌خوانم، یک حسی به من منتقل می‌شود. اول نگاه می‌کنم ببینم از آن داستان خوشم آمده یا نه، بعد به ساختار و تکنیکی که نویسنده به کار برده توجه می‌کنم و بعد از خودم می‌پرسم درون‌مایهٔ این داستان چیست؟ یعنی داستان راجع به چه چیزی حرف می‌زند تا از فکر مسلط و محتوای اصلی داستان سر در بیاورم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مرتضی مشتاقی برجسته‌ترین عنصر داستان را شخصیت آفریده‌شده می‌داند که دوفرهنگی و دوزبانه است و در داستان پنجره‌ای گشوده تا از دید این مهاجر به دنیای بیرون نگاه کند که سوءتفاهم ایجاد می‌شود. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سیامند زندی نیز ساختن کاراکتر یک مهاجر آمریکای شمالی را کار برجستهٔ نویسنده می‌داند. کاراکتری که می‌خواهد آنچه را داشته با ساده‌ترین راه دوباره به‌دست آورد و از آن‌رو دنبال یک تصادف است تا با سوکردن به هدف برسد. او شخصیت‌سازی مهاجر در این داستان را همانند شخصیت‌سازی «آقای چوخ بختیار» صمد بهرنگی یا «دایی‌جان ناپلئون» ایرج پزشک‌زاد می‌بیند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سهیل شریفان داستان «پنجرهٔ رو به متل» را به‌سبب پرداختن به موضوع ال‌جی‌بی‌تی‌کیو در بیست و هشت سال پیش، بسیار جسورانه و پیشروتر از آن زمان دید. وی کاربرد «جک همر» به‌معنی چکش بادی برای شکافتن آسفالت خیابان را مناسب‌تر از «متهٔ برقی» دانست که اساساً به کار راهسازی نمی‌آید. همچنین گفت که صدای مسلسل‌وار چکش می‌توانست با تکان‌های پردهٔ اتاق هماهنگ شده و بیان تصویری پیوسته‌ای ایجاد کند. تعمیر آسفالت نماد راه ناهموار پیش‌روی مردم در احقاق حقوق جنسیتی خود است. همچنین به‌قول او آنچه «راه‌رفتن تدریجی کلمات» است، باعث شده با توجه به آنکه این داستان بیست و هشت سال قبل نوشته شده، معانی برخی کلمات دستخوش تغییر شود. مثلاً دختر-پسر بیشتر معنی پسر دخترنما می‌داده و الان واژگان دیگری رایج است. وقتی داستان منتشر شد در حکم تیری است که از چلهٔ کمان پریده و نمی‌شود انتظار بازنویسی دوباره داشت چرا که کلمات این داستان مربوط به‌همان دوره است و تغییر آن ایجاد زمان‌پریشی در واژگان است. با توجه به تعریف اولیه در منطق که دلالت لفظ بر معنی قراردادی است، راه‌رفتن کلمات و جابه‌جایی معنی آن‌ها قرار اجتماعی حاکم بر نوشته را مخدوش و هم نویسنده و هم مخاطب را سردرگم می‌کند که ای‌بسا نوع نگاه به موضوع را برای مخاطب امروز حتی قدری برخورنده کرده‌ باشد. درصورتی‌که اگر با شناخت از معانیِ همان دوره خوانده شود، همان‌طور که پیشتر گفته شد، این داستان بسیار حمایتگر، پیشرو و متهورانه بوده است.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حمید مساح ضمن تأیید نکات ذکرشده توسط دیگران، فکر می‌کند کفهٔ برخورد با مهاجر سنگین‌تر است: مهاجری که تقلب می‌کند، انگلیسی نمی‌داند، چسب اداره را دزدیده&#8230; و او این نگرش را صحیح نمی‌داند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مهرخ غفاری هم ضمن جالب‌خواندن داستان چند نکته را به این شرح بیان کرد: «نویسنده چرا روی تفاوت نژادها اصرار دارد؟ آیا این نگاه بی‌طرفانه است یا از چشم آن مهاجرِ گیج‌وگول است؟ آیا این نگاهی نژادپرستانه است که در بعضی جملات وجود دارد؟ در این داستان چندین داستان آمده بود و آیا می‌شود تمام این‌ها را در یک داستان کوتاه آورد؟»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">امیرحسین یزدان‌بُد نیز گفت که در این داستان در انتها اتفاقاتی می‌افتد که انتظار نمی‌رود و به‌همین خاطر از این داستان بسیار لذت برده است. همچنین کلماتی مانند دفیله و قزن در داستان برایش تازگی داشته است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">حسن عظیمی در ادامه نکات ویرایشی را مطرح کرد که از ذکر آن‌ها در این خلاصه صرف‌نظر می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">کامران قوامی سپس گفت: «نوشته‌های خانم نوری‌علا از دل و از تجربه‌های زیسته بر آمده و لاجرم بر دل می‌نشیند۔ من بسیار خوشحالم با خانم نوری‌علا و آثار ایشان آشنا شدم. برای من این آشنایی دریچه‌ای است به جهان انسانی نادر و نویسنده‌ای که براساس تجربهٔ زیسته‌اش با نثری سرشار از طنز سخن می‌گوید۔ طنز در جای‌جای داستان خوانده‌شده جاری است، طنزی که همهٔ زوایای زندگی و جامعه و روابط آن را نشانه گرفته و به‌شدت جدی است و سرشار از نکته‌بینی و ژرف‌اندیشی. طنز یکی از شاخصه‌های این اثر است که باعث شده به‌راحتی همراه داستان حرکت کنیم و با آن احساس نزدیکی کنیم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">وحید ذاکری نیز ضمن تأیید طنز داستان آن را طنز کلامی می‌نامد و نمونه هایی را نقل می‌کند. او انتخاب زمان حال را مناسب داستان می‌داند و ادامه می‌دهد که انتظار تغییر در وضعیت بیرونی و درونی راوی در انتها را داشته اما آن را نگرفته است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">مرال دهقانی هم تأکید کرد که طنز داستان تلخی آن را پوشانده بود. همچنین اشارات بین‌متنی بسیار زیبا بوده و در حقیقت ادای دین به اردشیر محصص است. ایشان داستان را کلاس درسی می‌بیند که به‌عنوان یک مهاجر باز باید به دلایل مهاجرت خود نگاه کرد. </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">سودابه رکنی می‌گوید: «راوی داستان شما خود من بودم وقتی وارد آمریکا شدم. داستان خیلی خوبی بود و من با آن همزادپنداری کردم.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 400;">امیر حسن‌زاده با نگاهی به </span><span style="font-weight: 400;">نمایشنامهٔ «فردای میهن» نوشتهٔ پرتو نوری علا گفت: «این نمایشنامه سعی دارد بیانگر مطالبات زنان ایرانی در اوایل ظهور رضاشاه پهلوی &#8211; تقریباً صد سال پیش &#8211; باشد. اگر چه پاره‌ای از این مطالبات کماکان خواستهٔ مردم ایرانی است، انتخاب تاریخی دور برای وقوع حوادث نمایش به‌نوعی تأکید نویسنده بر استمرار این مطالبات و تلاش جامعهٔ ایرانی برای دستیابی به آن مشخصاً پس از انقلاب مشروطه تا زمان حال است. نمایشنامه به‌نوعی مانیفست نویسنده‌اش به‌عنوان طرفدار حقوق زنان عمل می‌کند و آن خواسته‌ها در متن فهرست شده‌اند، اما به‌کارگیری شخصیت‌های ذهن‌آشنا و بیان جملات و گفت‌وگوهای مسبوق‌به‌سابقه، جلوافتادن طلب‌های اجتماعی و سیاسی بر وجوه ادبی و دراماتیک متن را جلوه‌گر می‌سازد. با این اوصاف، نباید از پایان‌بندیِ تا حدی غافلگیرانهٔ نمایش بگذریم که نویسنده، شخصیت زن اصلی نمایش، یعنی میهن را قهرمانی دلیر و ایثارگر معرفی می‌کند و البته که تمام مردان زندهٔ نمایش هم حقیر و سفله، هوس‌باز و بی‌مایه‌اند، حتی روزنامه‌نگار منورالفکرش! نویسنده در جایی دیگر از نمایش وقوع تغییر در جامعهٔ ایرانی را بدون مشارکت نیمی از آن یعنی نیمهٔ زن آن امکان‌ناپذیر می‌داند، اما خود نیم دیگر همان جامعه را مردانی نفرت‌انگیز و پلشت معرفی می‌کند! آیا این یک تناقض نیست؟ مرد خوب نمایش مردی است که مرده، یعنی پدر میهن، و از او خاطره‌ای بیش نمانده، و باقی مردان یکسره بدخوی و بدسگال‌اند! در هواخواهی از حقوق زنان، فرهنگ‌سازی و تربیت نسل‌های جدید در شناخت پیشینه، عوامل سیاسی، اجتماعی و باورهای اعتقادی به‌علاوه بسترهای حصول مسالمت‌آمیز و البته نیازمند به زمان آن عمدتاً نادیده گرفته شده و روش‌هایی اعمال می‌شود که حاصل بیشتر آن‌ها مقابل هم قراردادن توده‌ها، ترویج و رواداری خشونت و عدم انسجام اجتماعی است. در جایی از نمایش، در صفحهٔ ۴۶، از قول زنی ناشناخته در میان جلسهٔ مولودی‌خوانی می‌خوانیم: ما می‌خواهیم مثل زنان غربی حق انتخاب داشته باشیم&#8230;! به‌نظر می‌آید تأسی به زنان غربی در داشتن حق انتخاب به‌طور عام و احتمالاً سایر حقوق و مناسبات از دیگر دغدغه‌های نمایش باشد. در سال‌های اخیر دنباله‌روی از هژمونی غرب و الگوبرداری از آنچه در این دیار ساری و جاری است، به‌عنوان راه‌حلی برای پیشرفت و خوشبختی ملت‌های دیگر معرفی شده است. تجربهٔ جنگ‌های افغانستان، عراق و لیبی، تحمیل و تغییر دولت‌ها به زور نیروهای خارجی و مشکلات فراوان و روزمرهٔ ممالک مداخله‌گر، مصیبت‌باربودن این نسخه‌پیچی‌ها را نشان داده است.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">جمال کردستانی نیز ضمن تشکر از پرتو نوری‌علا برای حضور در کارگاه، گفت: «بنده راستش با داستان «پنجرهٔ رو به متل» شما نتوانستم ارتباط خوبی برقرار کنم، ولی دو داستان دیگرتان یعنی «خانهٔ آفتابی» و «جُ د ا ی ی» با تکنیک‌هایی که در آن‌ها به‌کار رفته، برایم بسیار جذاب و آموزنده بود. در «خانهٔ آفتابی» در نامه‌ای که زن راوی برای همسرش می‌نویسد، آنجا که نوشته‌ها با فونتی برجسته آمده، وجه ظاهری و دروغین زن صحبت می‌کند و در لابه‌لای این نوشته‌ها با خطوطی نازک‌تر، آن وجه دیگر که واقعی‌تر و درونی‌تر است با زبانی تند و شِکوه‌آمیز مرد را به باد استهزا و تمسخر می‌گیرد. در داستان «جُ د ا ی ی» هر جا کلمهٔ جدایی به‌صورت گسسته یعنی جدایی آمده است، نویسنده توانسته بار معنایی خاصی را در پشت این تک‌واژه بگذارد و با همین کلمه پیام خود را بدون نیاز به هیچ توصیف و توضیح اضافه‌ای به خواننده برساند. شما در اغلب داستان‌هایتان به‌قول دوستمان امیر، نگاهی اغراق‌آمیز و تند به شخصیت‌های مرد دارید. در داستان «سرخ و سیاه» تصویری این‌چنین از مردها ارائه داده‌اید؛ «روی شیرازهٔ قطور کتاب تاریخ ایران، خطی باریکی از خون» و همین خط خونین در بسیاری از داستان‌های شما چهره‌ای مخوف و ترسناک از مرد ارائه می‌دهد. به‌نظر بنده درخشان‌ترین داستان در میان داستان‌های کوتاه شما داستان «مثل من» است که در آن جدال‌های درونی من‌ها با همدیگر مسیر پرتلاطم رشد و تکامل شخصیت راوی را که همانا نویسنده است، بیان کرده است.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">پس از تنفسی کوتاه پرتو نوری‌علا در شروع توضیحاتش می‌گوید که او همیشه صداقت و جرئت داشته که صریح بنویسد. او می‌افزاید: «از همهٔ دوستانی که با این دقت داستان را خوانده و نظرات انتقادی خود را چه مثبت و چه منفی با من و ما در میان گذاشتند، بسیار سپاسگزارم. همان‌طور که همهٔ شما متوجه شدید، این داستان از زبان زنی بیان می‌شود تازه‌مهاجر، ناآشنا به‌زبان انگلیسی، که در میان مشتی از دوستان ایرانی ساکن لس آنجلس زندگی می‌کند. به‌قول دوست عزیزی که اشاره کرد، «زنی گیج‌و‌گول» است. قضاوت‌هایش نسبت به آنچه بیرون از پنجرهٔ رو به مُتل می‌گذرد، سطحی، شتاب‌زده و درهم‌ریخته است. او قصد خفیف‌وخوارکردن هیچ فردی از نژاد و جنس و جنسیت را ندارد. اما نوع نگرش و بیان این زن چون با ابهام و تعجب و به‌کاربردن لغات غیرمتداول همراه است، ممکن است در برخی از شما شبههٔ نژادپرستی یا تحقیر ال‌جی‌بی‌تی پیدا کرده است. در مورد به‌کاربردن لغات قدیمی و ازکارافتاده، بخشی از آن‌ها عمدی بوده و برخی دیگر مال ۳۰ سال پیش است یعنی زمانی که داستان نوشته شده است‌ کاری‌اش نمی‌شود کرد. در مورد جملهٔ «او به صورتش لطمه زد» پرسیده‌اند؛ در داستان‌های قدیمی این کلمه (لطمه) بیشتر برای زنانی که اغلب صورت خود را می‌خراشیدند یا ادای ضربه‌زدن به صورت خود را در می‌آورند به کار می‌رفت، و در واقع کلمۀ «لطمه» برای ضربۀ بدون درد همراه شوخ‌وشنگی به کار می‌رود. دوستی هم گفتند که بهتر بود بخش کیف زن و ذکر محتویاتش حذف می‌شد. من موافق نیستم؛ انواع محتویات به‌هم‌ریختهٔ کیف، اولاً نشانگر بی‌نظمی و آشفتگی زن است، بعد هم نشان می‌دهد که او ناهارش را با خود می‌آورد و سر کار می‌خورد، برگ جریمۀ رانندگی هم گرفته، چسب هم از اداره کش رفته و کُرستش را با مهارت در همان سر کار از گردنش بیرون کشیده و چپانده در کیفش… به‌نظر من این کیف دنیای کوچک‌تری از زندگی خود زن است.»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">آنچه در پایان‌بندی گزارش شایان ذکر است اینکه استاد محمدعلی رفتار و واکنش‌های پرتو نوری‌علا را نسبت به سؤالات و انتقادات ستوده و آن را خیلی باارزش می‌داند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;">در انتها اشاره می‌شود که در این جلسه بحث‌های متعدد دیگری هم البته بود که مجال پرداختن به همهٔ آن‌ها میسر نیست.</span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/10/09/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-4/">گزارشی از «کارگاه داستان‌نویسی ونکوور» با حضور میهمان ویژه، پرتو نوری‌علا، نویسندهٔ ساکن لس آنجلس</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2022/10/09/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c-%d9%88%d9%86%da%a9%d9%88%d9%88-4/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">19269</post-id>	</item>
		<item>
		<title>پنجرهٔ رو به متل* &#8211; داستان کوتاهی از پرتو نوری‌علا</title>
		<link>https://media.hamyaari.ca/2022/10/09/%d9%be%d9%86%d8%ac%d8%b1%d9%87%d9%94-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d8%aa%d9%84-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d8%b1%d8%aa%d9%88/</link>
					<comments>https://media.hamyaari.ca/2022/10/09/%d9%be%d9%86%d8%ac%d8%b1%d9%87%d9%94-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d8%aa%d9%84-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d8%b1%d8%aa%d9%88/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[رسانهٔ همیاری]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 09 Oct 2022 12:33:45 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[هنر و ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[اردشیر محصص]]></category>
		<category><![CDATA[پرتو نوری علا]]></category>
		<category><![CDATA[پرتو نوری‌علا]]></category>
		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://media.hamyaari.ca/?p=19250</guid>

					<description><![CDATA[<p>این مطلب از مجموعه مطالب شمارهٔ ۱۶۸ رسانهٔ همیاری مورخ ۱۶ سپتامبر ۲۰۲۲ است که به‌دلیل آغاز اعتراضات داخل ایران به‌کشته‌شدن مهسا امینی با تأخیر روی وب‌سایت رسانهٔ همیاری قرار می‌گیرد. تقدیم به: اردشیر محصص پرتو نوری‌علا &#8211; آمریکا عصا را از کنار تخت برمی‌دارم و لنگ‌لنگان می‌آیم به‌طرف پنجرهٔ رو به متل. چشم‌اندازم یک ردیف اتاق توسری‌خورده با در و پنجره‌های فَکَسنیِ صورتی‌رنگ است که به‌ارتفاع چندپله از سطح زمین بالاتر قرار گرفته است....</p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/10/09/%d9%be%d9%86%d8%ac%d8%b1%d9%87%d9%94-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d8%aa%d9%84-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d8%b1%d8%aa%d9%88/">پنجرهٔ رو به متل* &#8211; داستان کوتاهی از پرتو نوری‌علا</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel; color: #993300;"><strong><em>این مطلب از مجموعه مطالب شمارهٔ ۱۶۸ رسانهٔ همیاری مورخ ۱۶ سپتامبر ۲۰۲۲ است که به‌دلیل آغاز اعتراضات داخل ایران به‌کشته‌شدن مهسا امینی با تأخیر روی وب‌سایت رسانهٔ همیاری قرار می‌گیرد.</em></strong></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><b>تقدیم به: اردشیر محصص</b></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 300; font-family: sahel;"><a href="https://media.hamyaari.ca/tag/%d9%be%d8%b1%d8%aa%d9%88-%d9%86%d9%88%d8%b1%db%8c-%d8%b9%d9%84%d8%a7/">پرتو نوری‌علا</a> &#8211; آمریکا</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 300; font-family: sahel;">عصا را از کنار تخت برمی‌دارم و لنگ‌لنگان می‌آیم به‌طرف پنجرهٔ رو به متل. چشم‌اندازم یک ردیف اتاق توسری‌خورده با در و پنجره‌های فَکَسنیِ صورتی‌رنگ است که به‌ارتفاع چندپله از سطح زمین بالاتر قرار گرفته است. راهروی جلو اتاق‌ها، فضای باریک و سربازی است محصور در نرده‌های آبی که به پله‌ها ختم می‌شود. پارکینگ کوچک روبرو، پله‌ها، راهروی جلو اتاق‌ها و اتاق‌ها، کلاً می‌شود هالیوود مُتل. پیش از این حادثه، منظرهٔ روبرو همیشه مرا به‌یاد قرض‌هایم می‌انداخت. به‌همین دلیل قبل از برآورده‌شدن آرزویم (مریضی‌ای، تصادفی، چیزی که منجر به گرفتن مرخصی استعلاجی شود)، سعی می‌کردم نگاهش نکنم. اما حالا روزی چند بار به سراغش می‌روم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 300;">حرف و سخن مردم کار خودش را کرده است. در همان ۳ روز اول، از ۴ دوستی که به دیدنم آمدند و از ۹ مکالمهٔ تلفنی‌ای که داشتم، ۱۱۲ بار کلمهٔ سو را شنیدم، ۹۶ بار کلمهٔ لویر، ۸۹ بار کلمهٔ دیس‌اَبیلیتی، ۷۵ بار کلمهٔ توتالی دیس‌اِیبِل و ۴۳ بار هم کلمهٔ پِی‌ْآفِ </span><span style="font-weight: 300;">خانه را. یکی از دوستان هم آهسته پرسید: «راستش را بگو، چطوری خودت را زدی به اتوبوس؟»</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 300; font-family: sahel;">زن کوتاه‌قد چاقی &#8211; از تخم‌و‌ترکهٔ ساکنین اصلیِ کالیفرنیا &#8211; خم شده بر روی پله‌ها، همان‌طور که گردنش به‌سمت خیابان خشک مانده، مدتی است با حوله‌ای که گهگاه در سطل کنار دستش خیس می‌کند، چهار تا پلهٔ جلو اتاق‌ها را برق می‌اندازد. مرد کارگری &#8211; از همان تخم‌وترکه &#8211; دارد چیزی را با چرخ دستی به داخل اتاق پنج‌تامانده‌به‌آخر می‌برد. کارگری که موهای بور و بلندش از زیر کلاه ایمنی، روی شانه‌هایش پخش شده و نسب از مهاجران ۲۰۰ سال پیش کالیفرنیا دارد، با متهٔ برقی آسفالت خیابان را سوراخ سوراخ می‌کند. به‌جز این منظره، با کمی گردش سر به سمت راست، چشم‌اندازم حداکثر تا ته خیابان است. دو هفتهٔ تمام است که بی‌وقفه آرزوی برآورده‌شده‌ام در همین چهاردیواری و با همین چشم‌انداز و با تکرار آیهٔ نحس سو کنم یا نکنم به هدر رفته است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 300; font-family: sahel;">در پارکینگ جلو اتاق‌ها چند ماشین پارک شده است. سه زن جوان که یکی‌شان عین مردهاست، با طبل و شیپوری که به سر و گردن خود آویخته‌اند از پله‌های کوتاه بالا می‌روند. تلفن زنگ می‌زند. لنگ‌لنگان از پنجره دور می‌شوم. گوشی را برمی‌دارم. صد و هفتاد و سومین باری است که شرح ماوقع می‌دهم؛ این اواخر از فرط خستگی، با چشم باز می‌خوابیدم. اصلاً همین‌طوری شد که آرزویم برآورده شد. از در اداره آمدم بیرون. راه افتادم به‌طرف چهارراه. دستم را فرو برده بودم توی کیفم و… </span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 300;">میان کیف پول خرد و قاشق و برگ جریمهٔ خلاف پارکینگ و لیپ‌استیک و دفترچه تلفن و ظرف غذا و دنتال فلاس و </span><span style="font-weight: 300;">سیب گاززده و چنگال پلاستیکی و چسبی که از اداره </span><span style="font-weight: 300;">برداشته بودم و کردیت کارت و یکی دو نخ سیگار شکسته و آدامس و کتاب «شعر نو از آغاز تا امروز» و تلفن دستی و خودکار و شیشهٔ قرص و کُرستم (که وسط روز کلافه‌ام کرده بود و من همان‌طور که پشت میزم نشسته بودم، دستم را بردم میان دو کتفم و قزنش را باز کردم و بندهاش را از سرشانه‌هام </span><span style="font-weight: 300;">راندم و دست‌هام را از بندهاش رد کردم و کاسه‌هاش را از یقه‌ام بیرون کشیدم و تا صدای پا آمده بود، گلوله‌اش کرده بودم </span><span style="font-weight: 300;">و چپانده بودمش توی کیفم… </span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 300; font-family: sahel;">دنبال کلید ماشینم می‌گشتم و می‌گشتم و می‌گشتم که رسیدم سر چهارراه و آدمکِ ثابتِ سفیدِ چراغ راهنمایی تبدیل شد به دستِ متحرکِ قرمز. یک لحظه مردد ماندم که بروم یا نروم. هنوز دست قرمز متحرک، ثابت نمانده بود که تصمیم گرفتم بروم. دویدم. یک‌دفعه صدای ضربه‌ای در سرم پیچید و تمام اعضاء و جوارحم لرزید. گفتم همان زلزلهٔ بزرگی آمد که کالیفرنیایی‌ها نگرانش هستند. به‌خصوص وقتی بی‌آنکه سرم را بلند کنم، آسمان و آدم‌های وارونه‌شده را دیدم، شک نکردم که خود خودش است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 300; font-family: sahel;">گوشی را می‌گذارم روی دستگاه تلفن. باید ۲۳ عدد به ارقام قبلی اضافه کنم. دست و پایم به هیچ کاری نمی‌رود. پس برای اینکه دست‌کم به‌یاد قرض‌هایم باشم، عصا را برمیدارم و دوباره لنگ‌لنگان، می‌آیم به‌طرف پنجره.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 300;">رانندهٔ ماشین آمریکاییِ سیاه‌رنگی در حال پارک‌کردن ماشین در پارکینگ متل است. دختر سفیدپوست کوتاه‌قدی از آن پیاده می‌شود. آرایش غلیظش از دور به‌چشم می‌خورد. موهای زرد تاب‌دارش که به کلاه‌گیس می‌ماند، تا روی شانه‌ها می‌رسد. شلوار کوتاه تنگی به‌ پا دارد که ران‌هایش را در فاصلهٔ شلوار و چکمهٔ بلند، </span><span style="font-weight: 300;">عریان‌تر نشان می‌دهد. دل و کمرش از زیر تی‌شرتِ کوتاهِ سرخابی‌اش پیداست. کیف کوچک دسته‌بلندش را در هوا تاب می‌دهد و با دهان باز آدامس می‌جود. از در دیگر ماشین، مرد سیاه‌پوست بلندقدی بیرون می‌آید. دختر سفید دست در ران مرد سیاه می‌اندازد (</span><span style="font-weight: 300;">چون قدش بیش از کمر مرد نمی‌رسد). زن سفید کوتاه و مرد سیاه بلند، خوش و خندان، با هم از پله‌ها بالا می‌روند و قدم در راهروی جلو اتاق‌ها می‌گذارند. مرد، درِ اتاق پنج‌تامانده‌به‌آخر را باز می‌کند، دختر جوان را به داخل می‌فرستد و خودش از پی‌اش می‌رود توی اتاق. در، بسته می‌شود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 300; font-family: sahel;">پای چپم را خم می‌کنم. درد گم شده است. با عصایم می‌کوبم به کاسهٔ زانو. از درد خبری نیست. کاسهٔ زانویی که پول توش نباشد به درد جرز دیوار می‌خورد. اصلاً از وقتی فهمیدم کاسهٔ زانوی من مربوط به بیمهٔ سوانح کار است (چون از سر کار برمی‌گشتم) و از رقم‌های کلان بیمه‌های تصادف اتومبیل چیزی در کاسه‌ام نیست، و ممکن است با سوکردن، رؤسا هم دلخور شوند و کم‌کم زیرآبم را بزنند و تازه اگر مادام‌العمر فلج بشوم و از همهٔ کارها و امورات جسمی و جنسی و غیره بیفتم، ده، بیست هزار دلاری بیشتر کاسه‌ام را نمی‌گیرد، به حسن شهرتم بیشتر اهمیت می‌دهم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 300; font-family: sahel;">عصبانی نشوید. من سعیِ خودم را کردم. مثلاً وقتی دکتر پرسید «دردت چطور است؟» خواستم بگویم اگر با معیارهای درد در کشور خودم بسنجم، سُرومُرو گنده‌ام، اما حرفم را خوردم، چون اولاً نمی‌توانستم آن‌ها را به انگلیسی بگویم، در ثانی به ضررم بود. گفتم «درد امری فرهنگی است.» (این را همین اواخر، از یکی از دوستانم که برای تحصیل پزشکی از آمریکا به دومینیکن رفته، یاد گرفتم). گفتم «من در فرهنگی بزرگ شده‌ام که در آن، زن از درد، حتی درد زایمان، نباید شکایت کند. (در اینجا دکتر آهِ نسبتاً کوتاه جیغ‌مانندی کشید)، به‌همین دلیل من سعی می‌کنم این درد وحشتناک را تحمل کنم.» باور کنید این حرف‌ها فایده‌ای نداشت. بدبختانه نتیجهٔ همهٔ عکس‌برداری ها و ام.آر.آی. و کَتس‌ْکَن نُرمال بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 300; font-family: sahel;">خوشبختانه صدای مته قطع شده است. بند کرکره را به بالا می‌کشم، کرکره پایین می‌افتد. شاید سکوت و تاریکی، نرم و آهسته، خواب را به سراغ من بیاورد. مرد سیاه، زمخت و کلفت، دختر ظریف و دست و پا چلفت را به‌سمت پنجره می‌آورد. بدن دختر در کرست و شورت، افقی، راه‌راه می‌شود. سینهٔ دختر به پسرها می‌ماند. کنجکاو، بند کرکره را به‌سمت پایین می‌کشم. کرکره، بالا می‌رود. انگار دختر مرا دیده است. بند را رها می‌کنم. کرکره می‌افتد. از گوشهٔ پنجره هم می‌شود دید. مرد سیاه، همان‌طور که با یک دست از پشت، دختر را در بغل گرفته و گردنش را می‌بوسد، با دست دیگر پردهٔ اتاق را می‌کشد. چندلحظه بعد دختر پرده را عقب می‌زند. مرد، ایستاده در پشت دختر، مچ دستش را می‌گیرد و می‌کوشد تا دوباره پرده را بکشد. دختر می‌زند روی دست مرد. مرد، دختر را برمی‌گرداند به‌سمت خود و با بازیگوشی به‌صورت او لطمه می‌زند. دختر فرار می‌کند. مرد از پشت سر، چنگ در موی دختر می‌اندازد. کلاه‌گیس زرد تاب‌دار در دست او در هوا تاب می‌خورد. دیگر دیده نمی‌شوند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 300;">لحظاتی بعد، پسر جوانی لخت مادرزاد از جلو پنجره رد می‌شود. یعنی دو مرد با یک زن یا مرد با مرد؟ به‌خوبی حس کنجکاوی جیمز استوارت در فیلم رییِر ویندو<sup>۱</sup></span><span style="font-weight: 300;"> هیچکاک که در ایران به پنجرهٔ رو به حیاط معروف شده بود را درک می‌کنم. کاش مثل او دوربین داشتم تا داخل اتاقشان را هم می‌دیدم. در عوض عینکم </span><span style="font-weight: 300;">را برمی‌دارم و به چشم می‌زنم. متل، درشت‌تر و کثیف‌تر می‌شود. همان‌طور که چشمم به اتاق است، عینکم را برداشته، جلو دهانم می‌برم و به شیشه‌هایش ها می‌کنم. سعی می‌کنم یک‌دستی با گوشهٔ دامن شیشهٔ عینکم را پاک کنم. شیشه می‌آید توی دستم. سعی می‌کنم خونسرد باشم. با ظرافت شیشه را می‌گذارم در قاب عینک و پیچ شل‌شده‌اش را با ناخن انگشت کوچک دستم سفت می‌کنم. با چشم مسلح، دقایقی پاهای دختر-پسر سفید و سر مرد سیاه را کنار هم می‌بینم. یکباره پاها شروع می‌کنند به تقلاکردن. چندبار بر سر مرد فرود می‌آیند. سر و پا از هم جدا می‌شوند. مرد می‌آید به‌طرف پنجره. پرده‌ها را می‌کشد. پرده تکان‌تکان می‌خورد. چندلحظه بعد صدای جیغ بلندی می‌آید و در صدای موتور مته، که یکباره به کار افتاده است، خاموش می‌شود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 300; font-family: sahel;">بی‌طاقت، بند کرکره را پایین می‌کشم. کرکره بالا می‌رود. سعی می‌کنم تا زن کارگر را که هنوز دستمال‌به‌دست مقابل پله‌های متل ایستاده و دارد برای کارگر موبور، کپل می‌جنباند صدا بزنم. با آن‌همه هیجان به‌جایِ اِکس‌کیوزمی، صدایی شبیه غلغل آب، از گلویم بیرون می‌آید. (خیر، به‌هیچ‌وجه مربوط به اکسِنت نیست). تلاشم بی‌نتیجه است. عصا را بالا می‌گیرم و با دست آزادم در هوا تکان می‌دهم. شش دانگ حواس زن، پیش کارگر موبور است (حتماً استخوان سران قبیلهٔ آپاچی در قبر می‌لرزد). کارگر موبور هم که با دیدن انحنای کپل، لبانش قوس برداشته، چنان در هپروت سیر می‌کند که چیزی نمانده تا با مخ در چاهی که زیر پایش حفر شده است، فرو رود (نمی دانم کجای کریستف کلمب در قبر می‌لرزد). از خیرش می‌گذرم. </span></p>
<p><img data-recalc-dims="1" loading="lazy" decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-19256" src="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/10/pexels-thirdman-7265248.jpg?resize=333%2C500" alt="پنجرهٔ رو به متل* - داستان کوتاهی از پرتو نوری‌علا" width="333" height="500" srcset="https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/10/pexels-thirdman-7265248.jpg?w=333&amp;ssl=1 333w, https://i0.wp.com/media.hamyaari.ca/wp-content/uploads/2022/10/pexels-thirdman-7265248.jpg?resize=200%2C300&amp;ssl=1 200w" sizes="auto, (max-width: 333px) 100vw, 333px" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 300; font-family: sahel;">به‌طرف اتاق‌ها چشم می‌گردانم. همهٔ درها بسته است. همهٔ پرده‌ها کشیده. اتاق مرد سیاه و دختر-پسر سفید را گم می‌کنم. برای چندلحظه صدای موتور مته قطع می‌شود. صدای خنده، نه، نه، صدای جیغ دختر می‌آید. پردهٔ اتاق پنج‌تامانده‌به‌آخر، تکان‌تکان می‌خورد. باید یکی را خبر کنم. به‌سوی تلفن می‌دوم. گوشی را برمی‌دارم. ۴۱۱ را می‌گیرم و از آپریتور، شمارهٔ هالیوود متل، در شهر هالیوود را می‌خواهم. صدای ضبط‌شده در نوار، شماره را می‌دهد. با عجله شماره را روی دستمال کاغذی مچاله‌ای که کنار تختم است، می‌نویسم. منتظر تکرار شماره نمی‌شوم. تلفن را قطع می‌کنم و به‌دو، به‌طرف پنجره برمی‌گردم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 300; font-family: sahel;">درِ اتاق پنج‌تامانده‌به‌آخر، باز می‌شود. مرد سیاه، در حالی که دارد زیپ شلوارش را بالا می‌کشد، از اتاق بیرون می‌آید. درِ اتاق را می‌بندد. از دختر-پسر سفید، خبری نیست. مرد سیاه از راهرو می‌گذرد، با یک شلنگ‌تخته از روی نردهٔ پله‌ها به سطح پارکینگ می‌پرد. به‌سمت ماشینش می‌رود. سوار می‌شود. عقب، عقب می‌زند. از پارکینگ به خیابان می‌رسد و در سر پیچ خیابان، از تیررس نگاهم غیب می‌شود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 300;">پایم درد می‌کند. لنگ‌لنگان، برمی‌گردم به‌سمت تخت. گور پدر هر دو یا هر سه‌شان. دستمال کاغذی‌ای که شماره تلفن را رویش نوشته‌ام، مچاله می‌کنم و در سطل آشغال می‌اندازم. عصایم کجاست؟ حیف شد که استخوانی نشکست یا تاندون و لِگِمنتی پاره نشد. فقط کبودی است که آن هم دارد کم‌رنگ می‌شود. اما شنیده‌ام اگر نِروْ صدمه دیده باشد، حتى اِم.آر.آی. هم نمی‌تواند آن را نشان دهد. پس: </span><span style="font-weight: 300;">«سو کردن یا نکردن؟» مسئله این است که نمی‌دانم چه چیزی را سو کنم. آرزو داشتم فقط یک هفته کار نمی‌کردم، حالا دکتر نوشته چهار </span><span style="font-weight: 300;">ماه. اصلاً بهتر است به‌جای فکر و خیال‌کردن، در این فرصت طلایی کمی انگلیسی یاد بگیرم. سایروس، سایروس، نوشتهٔ آدم زمین‌زاد (بدل سلمان رشدی) را از روی طبقهٔ شکستهٔ کتابخانه‌ام برمی‌دارم. (دوست مترجمی که سخت از انگلیسی یاد‌نگرفتن من نگران است، آن را به من هدیه کرده است). از همان صفحهٔ ۵ که ۳ ماه پیش پس از خواندن، گوشه‌اش را تا زده بودم، شروع می‌کنم. نصف صفحه می‌خوانم. ۴۵ دقیقه طول می‌کشد. معنی ۵۴ لغت را باید در حَیّم<span style="font-weight: 400;"><sup>۲</sup></span></span><span style="font-weight: 300;">، پیدا کنم. کتاب را کنار می‌گذارم. فارسی‌خواندن مهم‌تر است. می‌روم سراغ فصلنامهٔ بررسی کتاب. بالاخره شماره‌ای که قرار بود در سرما پیرزن زمستان پارسال منتشر شود، در چلهٔ تابستان امسال منتشر شد. این شماره هم که فقط مختص کاریکاتورهای اردشیر محصص است. پر است از کپل‌های قناس. سر در کنارِ پا، صندلی بر سر، ماتحت بر کلاه. انسان‌نماهای جانوری، جانوران انسان‌خو. آلات گرد و دراز قتاله، اعضاء و اسافل درهم‌گره‌خورده.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 300; font-family: sahel;">مجله را می‌بندم. عصا را که پشت میز تلفن افتاده است برمی‌دارم و لنگ‌لنگان به‌سمت پنجره برمی‌گردم. مرد سیاه، با مردی نیمه‌لخت که پشتش به من است و تمام خال‌کوبی‌های پشتش رو به‌ من، از پله‌ها بالا می‌رود. درِ اتاق پنج‌تامانده‌به‌آخر را باز می‌کند. وارد می‌شوند. در، بسته می‌شود. دو مرد با یک مرد یا سه مرد با یک زن؟ قوم‌الظالمین. طایفهٔ اشقیاء. «کافرنامهٔ» محصص همین‌جاست. به‌گمانم اردشیرخان هم سری به هالیوود متل زده است.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 300;">به‌سرعت به‌طرف تخت می‌روم و از بالای تخت، عکس‌هایی را که دوستانم محض شوخی از محل کبودی زانوها گرفته‌اند برمی‌دارم و به‌دقت نگاه می‌کنم. لااقل با پولِ سوکردن، می‌شود از </span><span style="font-weight: 300;">این محله به جای بهتری نقل‌مکان کرد. عکس‌ها دقیقاً مثل عکس‌هایی است که از اجساد زنان کتک‌خورده در نشریات چاپ می‌کنند. عکس‌ها را روی تخت پرت می‌کنم و با هراس به‌سمت پنجره می‌دوم. مرد خال‌کوبی‌شده، عقب‌عقب، از در اتاق پنج‌تامانده‌به‌آخر، بیرون می‌آید. سر چیزی را که در ملافه‌ای پیچیده‌شده گرفته و یک‌سر دیگرش در دست مرد سیاه است. آن چیز خیلی بزرگ نیست. به قدوقوارهٔ همان دختر-پسر سفید است. به‌طرف سطل آشغال می‌دوم تا دستمالی که شمارهٔ هالیوود متل را رویش نوشته بودم، پیدا کنم. دستمال، از تی‌بَگی که در سطل بوده خیس شده و رنگ گرفته است. شماره‌ها خوانا نیستند. پلیس، باید پلیس را خبر کنم. باید به ۹۱۱ زنگ بزنم، خودشان پلیس را خبر می‌کنند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 300;">گوشیِ تلفن را رها می‌کنم. نمی‌خواهم از پنجره دور باشم. دو مرد به ماشین رسیده‌اند. مرد سیاه با یک دست، سر ملافه‌ای را که به دور آن چیز بسته‌اند می‌گیرد و با دست دیگر سوئیچ ماشین را از </span><span style="font-weight: 300;">جیب شلوارش بیرون می‌کشد. در صندوق عقب را باز می‌کند. هر دو با هم، آن چیز را در صندوق عقب می‌گذارند. در صندوق بسته می‌شود.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 300;">به‌هر قیمتی شده، باید تمام اطلاعات را به پلیس بدهم. مدل ماشین. ماشین شورولت. شورولت یا داج؟ چه می‌دانم. آمریکایی که هست. از هیکل لندهورش پیداست. باید شمارهٔ پلاک ماشین را بردارم. به‌سمت تخت می‌دوم. مداد و دستمالی برمی‌دارم و به‌سرعت به‌سمت پنجره برمی‌گردم. هر دو مرد، در ماشین می‌نشینند. درهای ماشین بسته می‌شود. ماشین عقب‌عقب می‌رود. پلاکش را نمی‌توانم ببینم. تمام شد. دختر-پسر سفید را کشتند، جسدش را هم زیر پل فریوِی‌ای </span><span style="font-weight: 300;">سربه‌نیست خواهند کرد. تعلل کردم. تمام این مدت حس کرده بودم، اما تعلل کردم.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 300; font-family: sahel;">به‌طرف تلفن می‌دوم. گوشی را برمی‌دارم. دستم در زمین و هوا می‌ماند. آیا درست است که خودم را قاطیِ چنین جنایتی کنم؟ از کجا که متعلق به گَنگ یا باند قاچاقچیان مواد مخدر نباشند. از کجا فردا نیایند سراغ من؟ آن‌ها هم نیایند، پلیس ولم نخواهد کرد. اصلاً ممکن است با پیدانشدن قاتل، مرا متهم به قتل کنند. منصرف می‌شوم. همین‌طور است که رسم مروت در این مملکت ور افتاده است. طاقت نمی‌آورم. اصلاً لازم نیست خودم را به پلیس معرفی کنم، اطلاعات را می‌دهم و گوشی را می‌گذارم. گوشی را برمی‌دارم. شماره ۹ و ۱ را می‌گیرم. خواهرم می‌گوید: «وقتی به ۹۱۱ زنگ بزنی، شماره تلفن و نشانی‌ات می‌افتد روی صفحهٔ کامپیوتر. صدایت هم ضبط می‌شود.» آهسته و بااحتیاط گوشی را می‌گذارم روی دستگاه تلفن. حیف، دختر-پسر قشنگی بود.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 300; font-family: sahel;">لابد امشب خرس‌هایی که اخیراً در اطراف و اکناف لس آنجلس پیدا شده‌اند، جسدش را تکه‌تکه خواهند کرد. البته اگر تا آن‌وقت، هوم‌لِس‌های لس آنجلس، در غارهای زیر پل فریوی‌ها، دختره را از گرسنگی نخورده باشند. گویندگان مرد و زن ژاپنی و سیاه و سفید و چاق و لاغر و پیر و جوان اخبار کانال‌های ۲ و ۴ و ۵ و ۷ و ۹ و ۱۱ و ۱۳ تلویزیونی جلو چشمم دِفیله می‌روند. فردا شب، بره‌کُشان دارند.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: sahel;"><span style="font-weight: 300;">روح پرکششِ جمله‌ای بی‌کشش نگاه مرا به محل قتل می‌کشاند. پسر-دختر سفید، در تی‌شرت سرخابی و شلوار کوتاه تنگ، با سر تراشیده و پای برهنه، از اتاق پنج‌تامانده‌به‌آخر خارج می‌شود. در را می‌بندد. از پله‌ها پایین می‌آید. عرض پارکینگ را می‌پیماید. یک </span><span style="font-weight: 300;">دستش را بالا گرفته و کلاه‌گیس زرد تاب‌دارش را در هوا تاب می‌دهد و با دهان باز آدامس می‌جود. وارد خیابان می‌شود. در خیابان تعداد زیادی زن و مرد جمع شده‌اند. روز محشر است. صور اسرافیل می‌دمند. سه زن جوانی که یکی‌شان انگار مرد بود، ته خیابان طبل و شیپور می‌زنند. بعضی‌ها پلاکارد دست گرفته‌اند. روی یکی از پلاکاردها نوشته شده gay &amp; less…‏‎ پلاکارد می‌چرخد. در میان جمع، مرد سیاه و مرد خال‌کوبی‌شده را می‌بینم که آدمکی که شبیه رِیگان است را از میان ملافه‌ای بیرون می‌آورند و روی سه‌پایه‌ای نصب می‌کنند. صورت رِیگان با چیزی مثل جوهر قرمز، لک و پیس شده است. پسر-دختر سفید هم به جمع آنان می‌پیوندد. کلاه‌گیس زرد تاب‌دار را می‌گذارد سر آدمک. جمعیت هورا می‌کشد و کف می‌زند.</span></span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-weight: 300; font-family: sahel;">بند کرکره را به‌سمت راست می‌کشم. چپ و راستم یکی شده است. یک دستم را به دیوار می‌گیرم و با دست دیگر کاسهٔ زانویم را. شلان‌شلان و گیج‌وگول به‌سمت تختخواب می‌آیم. خواهرم می‌گوید: «فقط تا یک‌سال بعد از وقوع حادثه، برای سوکردن فرصت هست.»</span></p>
<hr />
<p><span style="font-weight: 300; font-family: sahel;"><sup>*</sup>چاپ اول، بررسی کتاب، فصلنامهٔ ادبی، دورهٔ جدید، سال پنجم، شمارهٔ ۱۷، لس آنجلس، بهار ۱۳۷۳</span></p>
<p><span style="font-weight: 300; font-family: sahel;"><sup>۱‏</sup>Rear Window</span></p>
<p><span style="font-weight: 400; font-family: sahel;"><span style="font-weight: 300;"><sup>۲</sup></span>منظور فرهنگ انگلیسی-فارسی حَییم است که در گفتار عامه به حَیّم معروف است. </span></p>
<p>نوشته <a href="https://media.hamyaari.ca/2022/10/09/%d9%be%d9%86%d8%ac%d8%b1%d9%87%d9%94-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d8%aa%d9%84-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d8%b1%d8%aa%d9%88/">پنجرهٔ رو به متل* &#8211; داستان کوتاهی از پرتو نوری‌علا</a> اولین بار در <a href="https://media.hamyaari.ca">رسانهٔ همیاری</a>. پدیدار شد.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://media.hamyaari.ca/2022/10/09/%d9%be%d9%86%d8%ac%d8%b1%d9%87%d9%94-%d8%b1%d9%88-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d8%aa%d9%84-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%d8%b1%d8%aa%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">19250</post-id>	</item>
	</channel>
</rss>

<!--
Performance optimized by W3 Total Cache. Learn more: https://www.boldgrid.com/w3-total-cache/?utm_source=w3tc&utm_medium=footer_comment&utm_campaign=free_plugin

ذخیره سازی صفحه با استفاده از Disk: Enhanced 

Served from: media.hamyaari.ca @ 2026-07-13 07:27:58 by W3 Total Cache
-->