هشدار لورفتن داستان: این مطلب با هدف تحلیل و بررسی این رمان از دید روانشناختی نوشته شده است و در متن آن، به بخشهایی از پیرنگ و اتفاقات کلیدی داستان اشاره میشود. اگر هنوز کتاب را مطالعه نکردهاید و نمیخواهید چیزی از آن برایتان فاش شود، پیشنهاد میکنیم خواندن این مطلب را به بعد از مطالعهٔ کتاب موکول کنید.
دکتر سعید ممتازی۱ – ونکوور
بعضی آدمها پیش از آنکه بتوانند چیزی از زندگی به یاد بیاورند، وارد داستانی شدهاند که دیگران آغازش کردهاند؛ داستانی از عشق، ترس، خشونت یا فقدان. سالها بعد، وقتی میخواهند خودشان را بشناسند، با پرسشهایی روبهرو میشوند که پاسخشان در خاطرهٔ شخصی آنها نیست. در رمان خواندنی «نویی بلانش»۲ نوشتهٔ اکرم پدرامنیا که بهتازگی منتشر شده است، مونا شخصیت محوری رمان «نویی بلانش» چنین موقعیتی دارد: در زندان به دنیا آمده و از ابتدا با نبود مادر روبهرو شده است. او باید در زندگی امروز خود، با گذشتهای رابطه برقرار کند که از آن تصویری ندارد، اما غیبت و حضور همزمانش را احساس میکند.
در خواندن این رمان، بیش از هر چیز درگیر این پرسش شدم: چه اندازه از آنچه «من» مینامیم، حاصل انتخاب ماست و چه اندازه در برخورد با آدمها و اتفاقهایی شکل گرفته که انتخابشان نکردهایم. مونا در تورنتو زندگی میکند، همزمان از خانهای که در آن بزرگ شده و از زندگی با پدر و نامادریاش جدا میشود. از رابطه با پسری ناهموطن بیرون میآید، به دختری هموطن دل میبندد، با دو مستندساز آشنا میشود و سفر میکند. هر برخورد امکانی برای تجربهٔ خودی جدید میگشاید؛ در همین مسیر، گذشته نیز در شکلهای تازه بازمیگردد. شناخت خود برای او راهی هموار و روشن و حتی خودخواسته نیست.
مونا، در جستوجوی خود است، اما میگوید از روانشناسها و روانپزشکها خوشش نمیآید، چون نمیخواهد نوری به تاریکیهای گذشته بتاباند، همچنانکه دوستش حدیث هم میگوید ترجیح میدهد با عوضکردن جا و موقعیت مشکلاتش را حل کند. جوابی که مونا میشنود این است که: گاهی با نورانداختن به نقطههای تاریک گذشته است که گرهٔ کور مشکلات باز میشود.
مادری که خاطره نشده است
در نخستین صفحات رمان، دریاچه برای مونا حالت مادر را پیدا میکند. صدا، بو و حرکت طبیعت جای چیزی را میگیرند که حافظهٔ او از آن خالی است. این تصویر برای من از مؤثرترین تصویرهای کتاب است: چگونه میتوان دلتنگ کسی بود که فرصت شناختنش را نداشتهایم؟ مونا هم با مرگ مادر روبهروست و هم با محرومیت از رابطهای که میتوانست وجود داشته باشد؛ آغوشها، گفتوگوها و حتی دعواها و اختلافهایی که هرگز اتفاق نیفتادهاند.
«سرزمین سایهها» در این خوانش، فضایی برای ادامهدادن پیوند با مادر است. عبارتی که پدر در کودکی در جواب مونا که پرسید مادر کجاست، ساخت: رفته سفر… چرا من رو نبرده؟… نمیتونست… کجا رفته؟… به سرزمین سایهها.
مادر غایب است، اما در زندگی درونی مونا حضور مییابد و گاهی در صمیمیت امروز او نیز شریک میشود. در این تصویرها، خیال و واقعیت روانی به هم نزدیکاند؛ لازم نیست برای فهمشان فوراً بهدنبال تشخیص بالینی از طبقهبندیهای دگم و تکراری باشم و ترجیح میدهم سعی کنم مونا را بفهمم. ادبیات میتواند تجربهای را مجسم کند که نامگذاری پزشکی، بهتنهایی، چیزی از کیفیت عاطفی آن به ما نمیگوید: حضورِ کسی که نیست، اما نبودنش زندگی را شکل میدهد.
وقتی دیگران گذشته را برای ما تعریف میکنند
مونا برای شناخت آغاز زندگیاش به روایت اطرافیان وابسته است. آنها میخواهند از او محافظت کنند، اما شاید خود تحمل مواجهه با درد را ندارند و برای زندهماندن به توضیحی تسلیبخش نیاز دارند. در گفتوگو با عمویش، این فاصله آشکار میشود: او میکوشد سنگینی گذشته را کم کند، اما مونا میخواهد بداند چه اتفاقی افتاده است. برای کسی که بخشی از زندگیاش در تاریکی مانده، آرامشدن و دانستن فقط یک خواسته نیست، یک نیاز است.
اینجاست که خشونت سیاسی وارد خصوصیترین لایههای رمان میشود. اعدام مادر، با پایان زندگی او تمام نشده است؛ در پرسشهای دخترش، در سکوت خانواده و در دشواریِ ساختن روایتی قابلاعتماد برای او – که در جامعهای متفاوت بزرگ شده و باید دورانی و جامعهای نزیسته را درک کند – ادامه دارد. بااینحال، نباید هر ترس یا انتخاب مونا را فقط به این واقعه نسبت داد. اهمیت خوانش روانشناختی در دیدن اتفاقات و اثرمندیهاست. همراه با این پیچیدگیهاست که آدمی علاوه بر رنج، میل و کنجکاوی، توانایی و امکان انتخاب دارد. همچون رمان قبلی پدرامنیا «روی نت بمان»، موضوع تأثیر اعدام زندانیان سیاسی بر اعضای خانوادهٔشان، تم «نویی بلانش» هم است؛ موضوعی که بهخوبی به آن پرداخته شده است.
صمیمیت و اضطرابِ دیدهشدن
در رابطهٔ مونا با جِیسن، پنهانکردن رابطه از خانواده، به دلیل اختلاف و بعدتر جدایی تبدیل میشود. برای او، این پنهانکاری در خانوادهٔ شرقی معنایی دارد که جیسن در فرهنگ غربی بهدرستی درک نمیکند. آنچه از بیرون تردید یا ضعف بهنظر میرسد، از درون ممکن است با حفظ مرز، ترس از قضاوت یا نیاز به زمان مربوط باشد. مثل اکثر رابطهها، کار زمانی دشوار میشود که یک نفر، برداشت خود از معنای رفتار دیگری را قطعی فرض کند و فرصت شنیدن توضیح یا درک درست داده نمیشود.
رابطه با حدیث امکان تازهای برای شناخت میل و صمیمیت پیش روی مونا میگذارد. یک عامل کشش رابطهٔ آنها را باید در گسستن از بندهای عرفی خانواده و سنت و همچنین هیجان رفتن بهسوی ناوابستگی و استقلال در هر دوی آنان دانست. درعینحال، گذشته از فضای این رابطه بیرون نمیماند. در صحنهٔ رابطهٔ تنانه در استخر، دیدن دوربین، آسودگی مونا را به اضطراب تبدیل میکند. میتوان این صحنه را کشمکشی بین میل به حضور آزادانه و نگرانی از قرارگرفتن زیر نگاه دیگری خواند؛ نگاهی که ممکن است ثبت کند، بی رحمانه قضاوت کند یا اختیار تصویرسازی در زندگی را از او بگیرد.
وقتی تاریخ میان دو عاشق قرار میگیرد
بخشهای پایانی، جدایی و بازگشت حدیث را در پرتو تازهای قرار میدهند. او از رازی سخن میگوید که زندگی مشترکشان را تهدید میکند و در گفتار گسستهاش، تصویر پدر، پرونده و دستی با قلم کنار هم مینشینند. این نشانهها احتمال ربط پدر حدیث با پرونده و سرنوشت مادر مونا را پیش میکشند؛ هرچند چگونگی اطلاعیافتن حدیث و جزئیات این ارتباط، هنرمندانه مبهم مانده است. فاصلهگرفتنش را اکنون میتوان در رویارویی با سنگینیِ این راز دانست.
در این خوانش، حدیث با پرسشی طاقتفرسا روبهروست: چگونه میتوانم به کسی نزدیک شوم که ممکن است خانوادهٔ خودم در رنج او سهم داشته باشد؟ احساس تقصیر یا گناه میتواند حتی بدون مسئولیت شخصی شکل بگیرد. رمان ما را با دشواریِ جداکردن مسئولیت فرد از گذشتهٔ خانواده مواجه میکند. موضوعی که در نسل دوم گروهی از ایرانیان دیاسپورا تعارضی مهم است. پناهآوردن حدیث به مونا و مراقبت مونا از او نیز در چنین زمینهای پیچیدهتر میشود: محبت، نیاز به امنیت و ترس از آشکارشدن حقیقت در هم تنیدهاند. از نگاه من بهعنوان درمانگر، ارزش این بخش در حفظ همین پیچیدگی است؛ عشق امکان همراهی میآفریند، اما بهتنهایی پاسخ همهٔ رنجها نیست. عشق همان مرهمی است که احمد شاملو در جستوجوی خنکای آن است تا شعلهٔ زخمی اجتماعی را بپوشاند. گاهی عشق تنها جایی است که در سایهٔ دیکتاتوریها تجربهای از آزادی را به فرد میدهد، و ما دیکتاتوریهایی را میشناسیم که سعی دارند این بخش از آزادی را هم در چنگال خود محدود کنند.
تصادف، آزادی و زندگیهایی که نزیستهایم
گفتوگوهای شخصیتها دربارهٔ تصادف، به برداشت دیگری از هویت راه میدهند. اگر مونا آن روز به آن قهوهخانه نمیرفت، اگر با آن آدمها آشنا نمیشد یا راهی سفر نمیشد، امروز چه کسی بود؟ تصور زندگیهای ممکن، هم هیجانانگیز است و هم اضطرابآور؛ چون نشان میدهد تصویری که از خود داریم، تا چه اندازه به برخوردهایی وابسته است که تصادفیاند، نه ضرورتی در رخدادنشان بوده و نه ما نقشی در اتفاق افتادنشان داشتهایم.
بین مونا و حدیث تفاوتی در مواجهه با آینده دیده میشود. یکی پیامدها و مخاطرات را بیشتر میسنجد و دیگری بر امتحانکردن راههای تازه تأکید میکند. رمان اجازه میدهد هم نیروی زندگیبخش تجربهکردن را ببینیم و هم آسیبپذیریِ همراه آن را. آزادی در اینجا با تضمین همراه نیست. گاهی انتخاب میکنیم، گاهی انتخابهایمان محدود میشوند و گاهی تازه پس از یک اتفاق میفهمیم چه چیزی برایمان اهمیت داشته است.
کمک به دیگری در عشق، خوشحالکردن او یا رضایت خود
نگاه به جنبهای دیگر از رابطهٔ عاطفی در جایی از رمان بهزیبایی بیان میشود. مونا از اینکه حدیث برای مشکلش به او پناه آورده، احساس خوشحالی و غرور میکند. از اعتماد او به خودش و حتی از دردسر او لذت میبرد و از بدجنسی نهفته در این خوشحالی هیچ عذاب وجدانی ندارد. باید توجه کنیم اگرچه اعتماد و تکیهکردن معشوق به ما باارزش است اما ارزش ما در رابطه، نباید به نیاز و درماندگی طرف مقابل وابسته شود. مونا درحالیکه از نیاز حدیث به خودش احساس غرور میکند، در صحنهای دیگر از کنترل والدینش که حتی بر ندای درون او هم اثر گذاشتهاند، شکایت دارد. پرسش اینجاست که چگونه میتوان وقتی کسی را دوست داریم، نیازمند وابستگی او یا کنترلکردنش نباشیم.
داستانی که میسازیم، چیزی که حذف میکنیم
حضور سینما، مستند و داستانِ درونِ داستان، بهتدریج پرسش دیگری را برجسته میکند: چه کسی حق دارد تجربهٔ دیگری را روایت کند؟ مونا در مستند، تجربهٔ حضور در فضای شهر را دارد؛ درعینحال، توجهش به آدمهای بیخانمان، نگاه فیلمسازان را به پرسش میکشد. هر قاب بخشی از واقعیت را نشان میدهد و بخشی را نادیده میگذارد. روایتهای خانوادگی نیز چنیناند: با برداشتها، تأکیدها، حذفها و نگاه به اتفاقها شکل میگیرند.
اکرم پدرامنیا، پزشک و نویسندهٔ مقیم کانادا، را در انتخاب عنوان دوپهلوی «نویی بلانش» تحسین میکنم، در این رمان نویی بلانش اشاره به جشنوارهای هنری است که شبانه – یا شب تا صبح – در تورنتو برگزار میشود، اما از آنجا که دکتر پدرامنیا پزشک است میداند که نویی بلانش در اصطلاحات غیررسمی پزشکی به بیخوابی کامل شب تا صبح گفته میشود، آلما زن نویسندهای که در داستان حضور دارد، در جایی میگوید: «بیخوابی مشکل هر شب منه، ولی باهاش کنار اومدهم. مینویسم و میخونم و ویرایش میکنم.»
همچنین او با توصیفاتی که از شهر تورنتو و زندگی در مهاجرت میکند، جایگاه خود را بهعنوان یک نویسندهٔ دیاسپورا تثبیت میکند؛ جنبهای که در رمان قبلی او «روی نت بمان» وجود نداشت.
نگارش چندصدایی و نرسیدن روایتها به نتیجهٔ قطعی از نقاط قوت رمان «نویی بلانش» است. توجه به این جنبه از فرم، برای خوانش روانشناختی نیز راهگشاست: صداهای مختلف دربارهٔ گذشته، عشق و رنج، کنار هم باقی میمانند و پاسخ واحدی جای همه را نمیگیرد. صحنهٔ خطزدن و حذف جملههای آلما نیز در خوانش من همین حساسیت را برمیانگیزد: ویرایش میتواند روایت را روشنتر کند، اما ممکن است بخشی از تجربه را هم از دید ما پنهان کند.
در صحنهٔ پایانی، نام مونا و عبارت «دیگه باید برسه» بارها تکرار میشود و سرانجام عبارت «خود مونا» باقی میماند. این پایان را میتوان دعوت به دیدن مونا در فردیتش خواند؛ انسانی که حضور مادر، گذشتهٔ سیاسی و نگاه دیگران همهٔ وجودش را تعریف نمیکنند. بااینحال، هجوم صداها و تصویرهای پیش از این لحظه، مانع از آن است که پایان را نشانهٔ بهبود قطعی بدانیم. برای من، رمان با فضایی شکننده از رشد روانی در سفر زندگی پایان مییابد: حضور ما در دیگری و حضور دیگری در ما، تجربهٔ کشف خویشتن در ایستگاههای حال و آیندهٔ زندگی، همراه با گذشتهای که هنوز در ما زنده است. چگونه میتوان از گذشتهٔ خانوادگی عبور کرد، به رنج خود حق حضور داد و برای زندگی تازه جا باز کرد؟
۱نویسنده، مترجم، مشاور و رواندرمانگر، از بنیانگذاران پلتفرم بهروان، عضو ارشد انجمن مشاوران درمانگر کانادا، دکترای تخصصی از ایران، فلوشیپ و گواهینامهٔ مشاوره از دانشگاه UCLA، گواهینامهٔ مصاحبهٔ انگیزشی و Award of Achievement از دانشگاه UBC
۲رمان «نویی بلانش» را نشر خانهٔ نیکان در لندن منتشر کرده است. علاقهمندان میتوانند از طریق لینک زیر نسخههای چاپی و الکترونیکی آن را تهیه کنند:
https://www.nogaam.com/book/2485

