نویسندهای از ایران با امضاء محفوظ
چند روز پیش برای قدمزدن به پارک رفته بودم. کاری معمولی، شاید یکی از معمولیترین کارهایی که یک شهروند میتواند انجام دهد: بیرونرفتن از خانه، کمی راهرفتن، نفسکشیدن میان درختها و برای مدتی کوتاه فاصلهگرفتن از اضطراب زندگی روزمره. اما در پارک چشمم به مأموری افتاد که مسلح ایستاده بود.
مدتی نگاهش کردم. بیش از خود اسلحه، حضورش آزارم میداد. این پرسش ساده در ذهنم شکل گرفت: چرا یک شهروند باید در فضایی که برای استراحت، بازی کودکان و قدمزدن مردم ساخته شده است، با چنین تصویری روبهرو شود؟
شاید اگر این تصویر را جدا از آنچه این روزها در ایران میگذرد ببینیم، بتوان برایش توضیحی پیدا کرد. اما مسئله همین است: هیچ تصویری دیگر جدا از تصاویر دیگر نیست. مأمور مسلح در پارک کنار خبر احضار شهروندان قرار میگیرد؛ کنار قطع سیمکارتها؛ کنار محدودیت صفحات مجازی؛ کنار هشدارهایی که به آدمها میگوید مراقب آنچه مینویسید و منتشر میکنید، باشید. همهٔ اینها در کنار هم یک پیام میسازند: دیده میشوید!
و این پیام در جامعهای مخابره میشود که مردمش پیش از آن نیز زیر فشار سنگین زندگی روزمرهاند.
اقتصاد ایران امروز فقط با یک «دورهٔ دشوار» روبهرو نیست. تورم، کاهش قدرت خرید، ناامنی شغلی، بحران انرژی و آثار جنگ و تحریم، بخش بزرگی از جامعه را تحت فشار قرار داده است. صندوق بینالمللی پول، تورم مصرفکنندهٔ ایران در سال ۲۰۲۶ را حدود ۶۸٫۹ درصد برآورد کرده و رشد واقعی اقتصاد را منفیِ ۵٫۴ درصد پیشبینی میکند. بانک جهانی نیز از کاهش درآمد واقعی خانوارها، تورم بالا و افزایش خطر فقر سخن گفته است.
پشت این اعداد اما زندگی آدمها قرار دارد؛ سفرهای که کوچکتر میشود، خریدی که هر بار چیزی از آن حذف میشود، اجارهخانهای که بالا میرود، آیندهای که برنامهریزی برای آن دشوارتر میشود. برای میلیونها نفر، اقتصاد دیگر موضوعی برای تحلیل کارشناسان نیست؛ چیزی است که هر روز در یخچال، در قبضها، در کرایهخانه و در موجودی حساب بانکی لمس میشود.
در چنین وضعیتی، اعتراض پدیدهای عجیب نیست. وقتی شرایط زندگی سخت میشود، طبیعیست که شهروندان دربارهٔ علت آن پرسش کنند، از سیاستهای حاکم انتقاد کنند و خشم و نارضایتی خود را به زبان بیاورند. این همان نقطهایست که رابطهٔ میان حکومت و شهروند معنا پیدا میکند: آیا صدای ناراضی شنیده میشود، یا باید از شنیدهشدن صدای خودش بترسد؟
گزارشهای منتشرشده در هفتههای اخیر نشان میدهد سیمکارتِ شماری از فعالان سیاسی و مدنی در شهرهای مختلف ایران مسدود شده است. این اتفاق نیز تازه نیست. پیشتر گزارشهایی منتشر شده بود که برخی شهروندان پس از انتشار مطالب انتقادی در شبکههای اجتماعی با قطع خطوط تلفن همراه روبهرو شدهاند. گزارش هیئت حقیقتیاب سازمان ملل نیز مواردی را ثبت کرده است که پس از انتشار دیدگاههای انتقادی، سیمکارت افراد قطع شده و در بعضی موارد آنها به دادسرا نیز احضار شدهاند.
قطع سیمکارت در ایران امروز فقط قطع امکان تلفنکردن نیست. شماره تلفن همراه به بخش بزرگی از زندگی روزمرهٔ انسان متصل شده است: حساب بانکی، دریافت رمز و کد تأیید، خدمات اینترنتی، تاکسی آنلاین، بیمه، سامانههای اداری و بسیاری از امور عادی زندگی. گزارشهایی وجود دارد از شهروندانی که پس از مسدودشدن سیمکارت حتی برای انجام امور روزمرهای مانند دریافت پیامک تأیید خدمات اداری و بیمه با مشکل مواجه شدهاند.
بنابراین وقتی خط تلفن یک شهروند بهدلیل فعالیت او در فضای مجازی مسدود میشود، مجازات فقط خاموشکردن یک وسیلهٔ ارتباطی نیست، بلکه بخشی از زندگی او مختل میشود. و شاید دقیقاً همین نکته اهمیت ماجرا را بیشتر میکند.
شیوههای قدیمی سرکوب آشکار بودند: بازداشت، بازجویی، زندان. اما کنترل در جهان دیجیتال میتواند شکلهای کمصداتری پیدا کند. لازم نیست همیشه کسی را پشت میلههای زندان گذاشت. گاهی کافی است هزینهٔ سخنگفتن را آنقدر بالا برد که فرد پیش از نوشتن هر جمله، خودش آن را پاک کند.
این همان نقطهایست که سانسور از بیرون به درون انسان منتقل میشود. شهروند تلفنش را برمیدارد. چیزی مینویسد. دوباره میخواند. بعد به یاد کسی میافتد که سیمکارتش قطع شده، کسی که احضار شده، کسی که صفحهاش محدود شده است. جمله را پاک میکند.
هیچ مأموری وارد خانه نشده است. هیچکس مستقیماً فرمان سکوت نداده است. اما سکوت اتفاق افتاده است. این شاید مؤثرترین شکل ایجاد ترس باشد: زمانی که انسان دیگر برای خاموشماندن نیازمند دستور نیست.
گزارشهای حقوقبشری دربارهٔ ایران نشان میدهند که نظارت بر فعالیت آنلاین و برخورد با منتقدان مسئلهای محدود به چند هفتهٔ اخیر نیست. سازمان عفو بینالملل در ماههای گذشته از پیامهایی خبر داده که در آنها برخی کاربران بهدلیل نوع فعالیت اینترنتیشان به مسدودشدن خدمات تلفن همراه و ارجاع به مراجع قضایی تهدید شدهاند. فریدم هاوس نیز در گزارش سال ۲۰۲۶ خود به گسترش قطع سیمکارت افرادی اشاره کرده که مطالب انتقادی منتشر کردهاند.
مسئله بنابراین فقط چند سیمکارت نیست. مسئله مرزی است که هر روز اندکی جابهجا میشود: مرز میان شهروند و حکومت، میان حق سخنگفتن و ترس از پیامد سخنگفتن.
جامعهای که با بحران اقتصادی مواجه است، بیش از هر زمان دیگری به امکان گفتوگو نیاز دارد. نارضایتی با خاموشکردن صدای ناراضی از میان نمیرود. اگر کسی نتواند دربارهٔ گرانی بنویسد، گرانی ناپدید نمیشود. اگر صفحهای بسته شود، بحران مسکن حل نمیشود. اگر سیمکارتی قطع شود، قدرت خرید مردم افزایش پیدا نمیکند.
فقط یک چیز تغییر میکند: ترس به مشکلات موجود اضافه میشود. و این همان چیزی بود که آن روز در پارک به آن فکر میکردم. به مأمور مسلح نگاه میکردم و از خودم میپرسیدم جامعهای که مردمش برای تأمین سادهترین نیازهای زندگی تحت فشارند، بیش از هر چیز به چه احتیاج دارد؟ به امنیت اقتصادی؟ به امید؟ به امکان سخنگفتن؟ به این اطمینان که اعتراض به وضعیت زندگی جرم نیست؟ یا به اسلحهای که در پارک دیده شود؟
حکومتها ممکن است تصور کنند نمایش قدرت، سکوت ایجاد میکند و سکوت نشانهٔ آرامش است. اما سکوت و رضایت یک چیز نیستند. جامعه ممکن است آرام به نظر برسد و در همان حال انباشته از خشم، نومیدی و احساس بیقدرتی باشد. حذف صدای اعتراض نیز علت اعتراض را حذف نمیکند.
مشکلات اقتصادی با مسدودکردن سیمکارت حل نمیشوند. تورم با بستن یک صفحهٔ اینستاگرام پایین نمیآید. فقر با احضار یک شهروند به دادسرا کمتر نمیشود. هیچ جامعهای با مجبورکردن مردم به سکوت، از بحرانهای واقعی خود عبور نمیکند.
شهروندی که از گرانی، فساد، ناکارآمدی یا آیندهٔ نامطمئن خود مینویسد، پیش از هر چیز دارد دربارهٔ زندگی خودش حرف میزند. دربارهٔ چیزی که هر صبح با آن بیدار میشود و هر شب با آن به خانه برمیگردد. حق پرسیدن از کسانی که قدرت را در اختیار دارند، امتیازی نیست که حکومت بتواند هر وقت خواست آن را اعطا کند یا پس بگیرد؛ این یکی از بنیادیترین عناصر رابطه میان شهروند و قدرت سیاسی است.
شاید بههمین دلیل تصویر آن مأمور مسلح در پارک از ذهنم بیرون نمیرود. نه بهخاطر خود او. بهخاطر آنچه حضورش برای من نمایندگی میکرد. درختها بودند، مردم قدم میزدند، زندگی ظاهراً جریان داشت و در میان تمام این عادیبودن، اسلحهای ایستاده بود. و من فکر کردم فاصلهٔ میان یک جامعهٔ آزاد و جامعهای که ترس آرامآرام در آن عادی شده است، همیشه با صدای شلیک اندازهگیری نمیشود. گاهی با جملهای اندازهگیری میشود که نوشتهای و جرئت نمیکنی منتشرش کنی. گاهی با تلفنی که ناگهان از شبکه خارج میشود. گاهی با صفحهای که دیگر وجود ندارد. و گاهی با اسلحهای که آنقدر در منظرهٔ روزمره تکرار میشود تا دیگر کسی از دیدنش تعجب نکند.

