قسمت قبلی این مطلب را در اینجا بخوانید
دکتر مهدی قاسمی* – ایران
در سه قسمت پیشین، مسیر شکلگیری قدرت را از «نسبت» آغاز کردیم، سپس به «معنا» و از آنجا به امکانِ «مشروعیت» رسیدیم؛ یعنی به نقطهای که قدرت میتواند نه صرفاً از طریق اثرگذاری، بلکه از راه پذیرش و موجهشدن در نسبت با جامعه استمرار یابد. اما قدرت همیشه قادر نیست این جایگاه معنایی را حفظ کند. پرسش این قسمت از همینجا آغاز میشود: وقتی قدرت، معنا و مشروعیت خود را از دست میدهد، چه چیزی میتواند همچنان اطاعت را حفظ کند؟ در این نقطه، «ترس» از یک واکنش فردی فراتر میرود و به یکی از سازوکارهای استمرار قدرت بدل میشود.
اگر قدرت برای تحقق خود به «نسبت» نیازمند است و برای استمرار خویش باید در سطح «معنا» به مشروعیت برسد، آنگاه پرسش بعدی این است که قدرت در جایی که مشروعیت خود را از دست میدهد، چگونه میتواند همچنان به حیات خود ادامه دهد؟ پاسخ را باید در مفهومی جستوجو کرد که معمولاً بهعنوان پیامد قدرت شناخته میشود، حال آنکه در ساختار سیاسی میتواند به یکی از بنیادهای استمرار آن تبدیل شود: ترس.
قدرت تا زمانی که بتواند خود را در قالب معنا و مشروعیت تثبیت کند، برای استمرار خود الزاماً به ترس متوسل نمیشود. در این وضعیت، فرد یا جامعه نهصرفاً بهدلیل اجبار، بلکه بهدلیل پذیرش معنایی که قدرت از خود ارائه میکند، با آن همراه میشود. مشروعیت، در این معنا، صورتِ درونیشدهٔ قدرت است؛ قدرتی که دیگر ضرورت ندارد در هر لحظه خود را بهصورت مستقیم تحمیل کند، زیرا بخشی از افراد، نظم موجود را نهفقط تحمل، بلکه آن را موجه تلقی میکنند.
اما هنگامی که فاصلهٔ میان قدرت و مشروعیت افزایش مییابد، مسئلهٔ استمرار قدرت بهشکل دیگری پدیدار میشود. قدرتی که دیگر نمیتواند خود را از طریق معنا تثبیت کند، ناگزیر است برای جبران فقدان مشروعیت، به سازوکارهای دیگری متوسل شود. در اینجا ترس وارد ساختار قدرت میشود.
ترس، برخلاف مشروعیت، از پذیرش آغاز نمیکند؛ از امکانِ پیامد آغاز میکند. فرد در وضعیت مشروعیت، نظم سیاسی را میپذیرد، زیرا آن را معنادار و موجه مییابد؛ اما در وضعیت ترس، پیش از آنکه دربارهٔ معنای قدرت داوری کند، پیامدِ مخالفت با آن را در نظر میگیرد. بنابراین، آنچه رفتار سیاسی را تعیین میکند، دیگر الزاماً «باور» نیست، بلکه «پیشبینیِ پیامد» است.
از همینجا تفاوتی بنیادین میان مشروعیت و ترس آشکار میشود. مشروعیت، قدرت را از درون بازتولید میکند؛ ترس، آن را از بیرون حفظ میکند. مشروعیت باعث میشود فرد بگوید: «این نظم باید وجود داشته باشد.» ترس او را به این نقطه میرساند که بگوید: «من نمیتوانم در برابر این نظم بایستم.» این دو گزاره از نظر سیاسی یکسان نیستند، حتی اگر در ظاهر هر دو به استمرار یک نظم منجر شوند.
قدرتِ مشروع برای استمرار خود به حضور دائمیِ اجبار نیاز ندارد، زیرا معنا، بخشی از هزینهٔ اعمال قدرت را از میان برداشته است. اما قدرتی که مشروعیت خود را از دست داده، برای حفظ همان نظم ناچار است هزینهٔ بیشتری بپردازد. در چنین شرایطی، ترس به ابزار کاهش هزینهٔ اعمال قدرت تبدیل میشود: کافی است امکانِ مجازات، حذف، محرومیت یا پیامدِ مخالفت در ذهن افراد حاضر باشد تا قدرت بتواند بدون اعمال مستمر و مستقیمِ زور، رفتار آنان را تنظیم کند.
بنابراین، ترس صرفاً یک احساس فردی نیست؛ در ساختار سیاسی میتواند به یک رابطهٔ سازمانیافته تبدیل شود. هنگامی که قدرت بتواند میان «مخالفت» و «پیامد» رابطهای پایدار برقرار کند، ترس از سطح روانشناختی فراتر میرود و به بخشی از نظم سیاسی تبدیل میشود. در این وضعیت، حتی فردی که قدرت را مشروع نمیداند، ممکن است مطابق خواست آن رفتار کند.
اینجاست که باید میان «اطاعت» و «پذیرش» تمایز گذاشت. اطاعت میتواند حاصل ترس باشد، اما پذیرش به معنایی متفاوت نیاز دارد. ازاینرو، هرچه یک قدرت برای حفظ خود بیشتر به ترس متکی شود، ضرورتاً مشروعتر نمیشود؛ بلکه ممکن است دقیقاً برعکس، افزایش ترس نشانهای از کاهش ظرفیت مشروعیت باشد.
قدرت در این وضعیت با یک تناقض بنیادین مواجه میشود: برای آنکه استمرار یابد، باید ترس را افزایش دهد؛ اما هرچه ترس را افزایش میدهد، فاصلهٔ خود را با مشروعیت بیشتر میکند. بدینترتیب، سازوکاری شکل میگیرد که در آن قدرت برای جبران فقدان مشروعیت، به ترس متوسل میشود و سپس برای حفظ ترس، به اعمال قدرت بیشتری نیاز پیدا میکند.
در اینجا، ترس دیگر صرفاً واکنشی به قدرت نیست؛ به بخشی از منطق استمرار آن تبدیل میشود. قدرتی که زمانی میکوشید از طریق معنا پذیرفته شود، اکنون میکوشد از طریق پیامدهای مخالفت، اطاعت ایجاد کند. تفاوت این دو وضعیت، تفاوت میان قدرتی است که نیازمند باور است و قدرتی که به محاسبهٔ هزینهٔ نافرمانی متکی شده است.
از همین منظر، یکی از خطاهای اساسی در تحلیل بحران سیاسی، یکیگرفتنِ سکوت با رضایت، و اطاعت با مشروعیت است. جامعهای که از قدرت میترسد، ممکن است مدتی طولانی سکوت کند، اما این سکوت بهخودیخود هیچ معنایی دربارهٔ پذیرش قدرت ندارد. سکوت میتواند صرفاً نتیجهٔ محاسبهٔ هزینهٔ مخالفت باشد.
پس مسئلهٔ اصلی دیگر این نیست که «چرا مردم اطاعت میکنند؟» بلکه باید پرسید: اطاعت آنان از چه جنسی است؟
اگر اطاعت از پذیرش معنا و مشروعیت ناشی شود، قدرت در وضعیت ثبات قرار دارد؛ اما اگر اطاعت از ترس ناشی شود، قدرت وارد وضعیتی شده است که در ظاهر میتواند باثبات به نظر برسد، اما در درون خود، زمینههای بیثباتی را انباشته میسازد.
ترس میتواند سکوت ایجاد کند، اما سکوت را نمیتوان به رضایت تبدیل کرد. میتواند مخالفت را برای مدتی خاموش کند، اما خاموشیِ مخالفت بهمعنای ازمیانرفتن آن نیست؛ میتواند رفتار افراد را کنترل کند، اما کنترل رفتار با تصاحب معنا یکی نیست.
ازاینرو، هرجا ترس به ابزار اصلی استمرار قدرت تبدیل شود، باید این پرسش را جدیتر مطرح کرد که قدرت چه چیزی را از دست داده است که برای حفظ خود به ترس نیازمند شده است؟
در این نقطه، ترس دیگر صرفاً نشانهٔ حضور قدرت نیست؛ میتواند نشانهٔ تغییری در ماهیت رابطهٔ قدرت با جامعه باشد: جایی که قدرت، بهجای آنکه از طریق معنا خود را تثبیت کند، میکوشد از طریق ترس، استمرار خویش را تضمین کند.
و این همان نقطهای است که در آن، فاصلهٔ میان قدرت و مشروعیت دیگر صرفاً یک فاصلهٔ نظری نیست؛ بلکه به مسئلهای عینی در ساختار سیاست تبدیل میشود.
*فوقدکترای فلسفهٔ محض، نظریهپرداز، استاد، و عضو هیئت علمی دانشگاه تهران

