قسمت قبلی این مطلب را در اینجا بخوانید
دکتر مهدی قاسمی* – ایران
در دو قسمت پیشین دیدیم که بحران سیاسی را باید پیش از ظهور آشکار آن، در دگرگونیِ نسبت میان جامعه و قدرت جستوجو کرد و اینکه خودِ قدرت نیز نه نقطهٔ آغاز، بلکه صورتی از تحققِ نسبت میان انسانهاست. اکنون پرسش یک گام پیشتر میرود: قدرتی که در این نسبت شکل گرفته، چگونه برای انسانها قابلفهم میشود و چه معنایی مییابد؟ زیرا پیش از آنکه قدرت بتواند از مشروعیت برخوردار شود، باید جایگاه آن در افقِ معناییِ رابطهٔ میان انسانها شکل گرفته باشد.
قدرت، هنگامی که در نسبت میان انسانها شکل میگیرد، صرفاً به امکانِ اثرگذاری بر دیگری محدود نمیماند. هر اثرگذاری، درون یک نسبت انسانی، دریافت و تفسیر میشود و از همینرو، قدرت نیز ناگزیر در افقِ معنا قرار میگیرد. انسانها تنها با این واقعیت مواجه نیستند که دیگری میتواند بر کنش یا انتخاب آنان اثر بگذارد، بلکه میکوشند این اثرگذاری را ادراک کرده و جایگاه آن را در نسبت میان خود و دیگری دریابند. از همینجا، مسئلهای تازه در برابر فلسفهٔ سیاست قرار میگیرد: قدرت، هنگامی که در نسبت انسانی تحقق مییابد، چه معنایی پیدا میکند؟
معنا، چیزی نیست که پس از تحققِ قدرت، از بیرون به آن افزوده شود، بلکه در همان نسبتی شکل میگیرد که قدرت درون آن پدید آمده است. انسان، کنش دیگری را صرفاً بر پایهٔ آنچه بالفعل رخ داده است، تفسیر نمیکند، بلکه آن را در افقِ تجربه، انتظار و دریافت خود قرار میدهد. ازاینرو، معنای یک اثرگذاری، تنها در خودِ کنش قرار ندارد، بلکه در نسبتی میان کنشِ بالفعل و نحوهٔ فهمِ آن در میان انسانها پدیدار میشود. قدرت، بدینترتیب، نهتنها در نسبت تحقق مییابد، بلکه در همان نسبت معنا پیدا میکند.
از همین منظر، معنای قدرت امری ثابت و مستقل از نسبت نیست. معنای آن در فرایندِ مواجههٔ انسانها با قدرت شکل میگیرد و از همینرو، میتواند دگرگون شود. قدرتی که در یک مقطع تاریخی بهعنوان ضرورتی برای حفظ نظم فهمیده میشود، ممکن است در مقطعی دیگر همان معنا را از دست بدهد. آنچه تغییر کرده است، لزوماً خودِ ساختار قدرت نیست، بلکه نسبت انسانها با آن و در نتیجه، نحوهٔ فهمِ جایگاه آن در این نسبت است. اما در این میان، باید معنا را از خودِ اثرگذاری متمایز کرد.
اثرگذاری، تغییردادنِ امکانهای کنشِ دیگری است، درحالیکه معنا، نحوهای است که این تغییر در افقِ فهمِ انسانها جای میگیرد. ممکن است قدرت همچنان توانِ اثرگذاری خود را حفظ کرده باشد، اما معنایی که در نسبت میان انسانها پیدا کرده، دگرگون شده باشد. ازاینرو، استمرارِ قدرت، لزوماً بهمعنای استمرارِ معنای آن نیست.
از سوی دیگر، معنای قدرت را نیز نمیتوان صرفاً از موضعِ صاحب قدرت تعیین کرد. قدرت در نسبت تحقق مییابد و معنای آن نیز در همان نسبت شکل میگیرد. آنچه برای صاحب قدرت، تحققِ نظم، حفظِ ثبات یا اعمالِ حق تلقی میشود، ممکن است از سوی دیگری بهگونهای متفاوت فهمیده شود. بنابراین، معنا آن چیزی نیست که قدرت بتواند یکجانبه برای خود تعیین کند، بلکه در میدانِ نسبتها و در مواجههٔ میان دریافتهای متفاوت از قدرت پدیدار میشود.
البته، تفاوت در ادراکِ قدرت، بهخودیِ خود، نشانهٔ اختلال در نسبت نیست. انسانها میتوانند یک قدرت یا یک کنش سیاسی را بهشیوههای متفاوت ادراک کنند، بیآنکه این تفاوت، امکانِ تداومِ نسبت را از میان ببرد.
مسئله زمانی پدیدار میشود که میان معنای قدرت برای خویش و جایگاه معناییِ آن در نسبت میان انسانها، شکافی پایدار شکل گیرد؛ شکافی که از سطحِ تفاوت در ادراک فراتر رود و به ناتوانی در یافتن معنایی مشترک برای جایگاه قدرت بینجامد.
در اینجا، مفهومِ «معنای مشترک» اهمیت پیدا میکند. معنای مشترک بهمعنای یکسانبودنِ کاملِ دریافتها نیست، بلکه بهمعنای آن است که سویههای یک نسبت بتوانند جایگاه قدرت را در افقی قابلفهم برای یکدیگر دریابند. تا زمانیکه چنین افقی وجود داشته باشد، تفاوت در برداشتها لزوماً نسبت را از امکانِ تداوم خارج نمیکند. اما هنگامی که این افق از میان برود، مسئله دیگر صرفاً مخالفت یا نارضایتی نیست، بلکه ازدسترفتنِ معنایی است که جایگاه قدرت را در نسبت انسانی شکل میداد.
از همینرو، پیش از آنکه بتوان دربارهٔ حقانیتِ قدرت داوری کرد، باید جایگاه آن در افقِ معنا شکل گرفته باشد؛ زیرا مشروعیت، پیش از آنکه داوری دربارهٔ قدرت باشد، به فهمِ جایگاه آن در نسبت انسانی وابسته است.
بااینحال، قدرت ممکن است همچنان پابرجا بماند؛ ساختارها فعالیت کنند، فرمانها صادر شوند و قوانین همچنان اجرا شوند. اما آنچه دستخوش دگرگونی شده، جایگاه معناییِ قدرت در نسبت میان انسانهاست. از این منظر، قدرت میتواند همچنان وجود داشته باشد، بیآنکه همان معنایی را داشته باشد که پیشتر در این نسبت دارا بوده است.
شکلگیری معنا نیز بهمعنای پذیرش قدرت نیست. ممکن است قدرتی برای انسانها کاملاً قابلفهم باشد و معنای آن را دریابند، بیآنکه آن را بپذیرند. ازاینرو، فهمِ قدرت، شرطِ امکانِ پذیرش آن است، نه خودِ پذیرش.
پذیرش نیز صرفاً بهمعنای اطاعت نیست؛ زیرا ممکن است انسانی از قدرتی اطاعت کند، بیآنکه آن را پذیرفته باشد. پذیرش، هنگامی در نسبت شکل میگیرد که قدرت بتواند در افقِ معنایی آن نسبت، جایگاهی برای خود پیدا کند.
اما پذیرشِ قدرت نیز هنوز بهمعنای مشروعیت آن نیست. ممکن است قدرتی در میان انسانها معنا پیدا کند و حتی پذیرفته شود، بیآنکه این پذیرش بهتنهایی بتواند حقِ برخورداری آن از جایگاه قدرت را اثبات کند. ازاینرو، پذیرش را باید حلقهای میان معنا و مشروعیت دانست؛ حلقهای که نشان میدهد قدرت از سطحِ صرفِ اثرگذاری عبور کرده و در نسبت میان انسانها جایگاهی یافته است، اما هنوز پرسش از حقانیتِ این جایگاه باقی است.
بنابراین، قدرت نهتنها از نسبت پدید میآید، بلکه درون نسبت معنا مییابد، و معنای آن نیز نمیتواند مستقل از انسانهایی باشد که در این نسبت قرار گرفتهاند. از همینرو، اکنون پرسش دیگری پیش روی ما قرار میگیرد: چه چیزی به قدرت، حقِ برخورداری از جایگاه خود را میبخشد؟
پاسخ به این پرسش، ما را از مسئلهٔ معنا به مسئلهٔ مشروعیت میرساند.
پایان قسمت سوم / ادامه دارد
*فوقدکترای فلسفهٔ محض، نظریهپرداز، استاد، و عضو هیئت علمی دانشگاه تهران

