نویسندهای از ایران با امضاء محفوظ
چند روز پیش در پارک قدم میزدم. هوا هنوز آنقدر گرم بود که آدمها ترجیح میدادند در سایهٔ درختها راه بروند. چند کودک کمی آنطرفتر بازی میکردند، پیرمردی روی نیمکتی نشسته بود و زنی آرام کالسکهای را هل میداد. ناگهان صدای موتور از پشت سرم آمد؛ مرد جوانی با موتورسیکلت وارد مسیر پیادهرو شده بود و با سرعت از میان آدمها میگذشت. خودم را کنار کشیدم و گفتم: «اینجا پارک است؛ موتور نباید وارد این مسیر شود.»
واکنشش چنان سریع و خشمگین بود که برای چند لحظه حیرت کردم. ایستاد، برگشت و با صدای بلند جواب داد. بیش از چند جمله میان ما ردوبدل نشد، اما لحنش طوری بود که گویی نه دربارهٔ ورود یک موتورسیکلت به مسیر عابران، که دربارهٔ زخمی بسیار قدیمیتر حرف میزدیم. صورتش برافروخته بود، من هم عصبانی شده بودم. آدمهای اطراف نگاه میکردند و ناگهان به نظرم رسید مسئله، دیگر موتور و پارک نیست.
مدتی است این صحنه را به شکلهای مختلف میبینم.
در صف نانوایی، مردی سعی میکند بیاعتنا به کسانی که منتظر ایستادهاند، جلو برود. اعتراض به او در چند ثانیه به نزاع تبدیل میشود؛ دیگر کسی فقط نمیگوید «آقا، نوبت را رعایت کنید.» صداها بالا میرود، کلمات خشن میشوند و آدمهایی که تا چند دقیقه پیش هیچ شناختی از یکدیگر نداشتند، چنان در برابر هم میایستند که گویی سالهاست از هم طلبکارند.
جای دیگری، پیک، سفارش را تا خانه آورده است. ساختمان آسانسور ندارد و او مجبور شده چند طبقه را از پلهها بالا بیاید. وقتی به در میرسد، خسته و عصبانی است؛ سفارش را با خشونت تحویل میدهد و اعتراض میکند که چرا باید اینهمه پله بالا میآمده. صاحب خانه هم خسته است؛ شاید تمام روز کار کرده، شاید ساعتها در ترافیک بوده، شاید خودش هزار گرفتاری دیگر دارد. یک جمله کافی است؛ دعوا شروع میشود.
میتوان هر یک از این آدمها را جداگانه قضاوت کرد؛ میتوان گفت موتورسوار قانون را رعایت نمیکند، آن مرد حق دیگران را در صف نادیده گرفته، پیک نباید خشمش را سر مشتری خالی کند و مشتری هم میتوانست آرامتر حرف بزند. همهٔ اینها شاید درست باشد، اما وقتی این صحنهها بارها تکرار میشوند، دیگر نمیتوان آنها را فقط مجموعهای از بداخلاقیهای فردی دانست.
شاید باید پرسش دیگری مطرح کرد: چه بر سر جامعهای آمده که آستانهٔ تحمل آدمهایش اینقدر پایین آمده است؟
جامعهٔ ایران در سالهای اخیر زیر فشارهایی زندگی کرده که هر کدام بهتنهایی برای فرسودهکردن یک جامعه کافی است: بحران اقتصادی، تورم، سقوط قدرت خرید، ناامنی شغلی، دشواری تأمین ابتداییترین نیازهای زندگی، جنگ و سایهٔ دائمی تکرار آن، اضطراب نسبت به آینده، فشارهای سیاسی و اجتماعی، و احساس ناتوانی در تغییر شرایط. بسیاری از مردم نه با یک بحران، که با انباشتی از بحرانها زندگی میکنند.
بحران، دیگر حادثهای نیست که اتفاق بیفتد و تمام شود؛ برای بسیاری، به وضعیت عادی زندگی تبدیل شده است.
آدم صبح از خواب بیدار میشود و پیش از آنکه روزش را آغاز کند، باید ببیند قیمتها چه تغییری کردهاند، خبری از جنگ هست یا نه، اتفاق تازهای افتاده، کسی اعدام شده، اینترنت برقرار میماند یا نه، فردا میتواند هزینههای زندگیاش را بپردازد یا نه… آینده، بهجای آنکه قلمرو امید و برنامهریزی باشد، به منبع اضطراب تبدیل شده است. وقتی این وضعیت ماهها و سالها ادامه پیدا میکند، چیزی در روان فردی و جمعی تغییر میکند. انسان ظرفیت نامحدودی برای تحمل فشار ندارد.
مسئله، فقط فقر یا گرانی نیست. فقر و فشار اقتصادی زمانی ویرانگرتر میشوند که با احساس بیقدرتی همراه باشند. وقتی فرد احساس کند نه بر وضعیت اقتصادی خود کنترلی دارد، نه بر آیندهٔ سیاسی جامعهاش، نه میتواند با اطمینان برای چند ماه بعد برنامهریزی کند و نه حتی مطمئن باشد بحرانی تازه زندگیاش را به هم نخواهد ریخت، خشم بهتدریج در او انباشته میشود. چند روز پیش دوستی میگفت که خیلی دوست دارد دوباره شروع کند و برود باشگاه، اما نمیتواند. میگفت دفعهٔ قبل که باشگاه میرفت، جنگ شروع شد و همهچیز تعطیل شد. حالا هر بار که میخواهد دوباره برود، ناخودآگاه مکث میکند؛ انگار در ذهنش این ترس شکل گرفته که اگر دوباره برنامهریزی کند، باز هم اتفاقی میافتد و همهچیز از هم میپاشد. میگفت حتی از خودِ «تصمیمگرفتن» میترسد، چون تصمیمگرفتن یعنی امیدبستن، و امیدبستن یعنی آمادهشدن برای یک سرخوردگی دیگر.
دوست دیگری که فیلمساز بود تعریف میکرد که نیمی از فیلمش را با زحمت زیاد فیلمبرداری کرده بود که جنگ شروع شد و پروژه نیمهکاره ماند. حالا هر بار که میخواهد گروه را دوباره جمع کند، همه یک سؤال تکراری میپرسند: «اگر دوباره جنگ شد، چه؟» این سؤال فقط یک نگرانی ساده نیست؛ تبدیل شده به یک مانع دائمی برای شروعکردن. انگار آینده در ذهن خیلیها دیگر یک فضای قابلبرنامهریزی نیست، بلکه چیزیست مبهم و ناپایدار که هر لحظه ممکن است فرو بریزد. این حس، فقط در این دو مثال نیست؛ در زندگی روزمره هم دیده میشود، از برنامهریزی برای یک سفر ساده گرفته تا تصمیمهای بزرگتر. مردم مدام با خودشان میگویند: «نکند برنامهریزی کنیم و باز همهچیز به هم بخورد؟» و همین تردید مداوم، آرامآرام امکان ساختن آینده را از بین میبرد و این بیش از پیش خشم را در وجود آدمها مینشاند.
اما این خشم کجا باید برود؟
اینجاست که مسئله پیچیدهتر میشود. در یک ساختار سیاسی اقتدارگرا، اعتراض به منشأ قدرت میتواند هزینهای بسیار سنگین داشته باشد. تجربهٔ سالهای گذشته به بخش بزرگی از جامعه نشان داده که اعتراض جمعی با کشتار، بازداشت، زندان، خشونت و سرکوب پاسخ داده میشود. بنابراین جامعه با تناقضی دردناک روبهروست: خشم وجود دارد، دلایل خشم نیز وجود دارند، اما امکان بیان آزادانه و کمهزینهٔ آن محدود است. خشم اما با ممنوعشدن ناپدید نمیشود؛ راه دیگری پیدا میکند. گاهی در صف نانوایی ظاهر میشود، گاهی پشت فرمان، گاهی در مترو، گاهی در یک اداره، یک فروشگاه یا ساختمان مسکونی، گاهی میان مشتری و فروشنده، مسافر و راننده، همسایه و همسایه؛ و گاهی در خانه، میان نزدیکترین آدمها.
در روانشناسی، برای چنین سازوکاری مفهومی وجود دارد؛ جابهجایی خشم. انسان نمیتواند یا جرئت نمیکند خشم خود را متوجه عامل اصلی آن کند و ناخوداگاه آن را بهسوی هدفی امنتر میبرد. کارمندی که امکان اعتراض به مدیرش را ندارد، ممکن است در خانه سر فرزندش فریاد بزند. انسانی که در برابر ساختاری قدرتمند احساس ناتوانی میکند، ممکن است در برابر انسانی ضعیفتر یا حتی هماندازهٔ خود، ناگهان احساس قدرت کند. در مقیاس یک جامعه نیز میتوان نشانههایی شبیه همین سازوکار را دید.
این بهمعنای تبرئهٔ رفتار خشونتآمیز نیست؛ فهمیدن یک رفتار با توجیهکردن آن تفاوت دارد. کسی که به دیگری توهین میکند، حق او را پایمال میکند یا با خشونت رفتار میکند، همچنان مسئول رفتارش است. اما اگر میخواهیم مسئله را بفهمیم، نمیتوانیم فقط در آخرین حلقهٔ زنجیره متوقف شویم؛ باید ببینیم این خشم از کجا آمده است.
شاید آن موتورسوار فقط مردی بیملاحظه نباشد؛ شاید انسانی باشد که خودش ماههاست زیر فشار اقتصادی و روانی زندگی میکند. شاید پیک عصبانی فقط کارگری بدرفتار نباشد؛ شاید کسی باشد که از صبح دهها سفارش رسانده، نگران اجارهٔ خانه است و برای درآمدی که هر روز ارزش کمتری پیدا میکند، در این هوای گرم ساعتها در خیابان کار کرده است. همان مشتری عصبانی هم شاید انسانی باشد که تمام روز تحقیر و فشار را تحمل کرده است.
این آدمها دشمن یکدیگر نیستند، اما جامعهای بحرانزده میتواند آدمهایی را که در حقیقت دردهای مشترکی دارند، در برابر یکدیگر قرار دهد.
شاید یکی از خطرناکترین پیامدهای بحران طولانی همین باشد؛ اینکه رنج، بهجای آنکه انسانها را به یکدیگر نزدیک کند، گاهی آنها را رقیب یکدیگر میکند. وقتی منابع محدود میشوند، وقتی فرصتها کم میشوند و وقتی هرکس احساس میکند برای حفظ حداقلهای زندگی باید بجنگد، دیگری بهآرامی میتواند از «همدرد» به «مزاحم» تبدیل شود. کسی که جلوتر از من در صف ایستاده، کسی که جای پارک را گرفته، کسی که چند دقیقه دیر کرده، کسی که خواستهای از من دارد؛ همه میتوانند جرقهٔ انفجار خشمی شوند که بسیار پیشتر و در جایی دیگر شکل گرفته است. با اینهمه، تصویر جامعهٔ ایران فقط این نیست.
هنوز در همین جامعه، در لحظههای بحران، آدمهایی را میبینیم که دست یکدیگر را میگیرند؛ هنوز کسی هزینهٔ درمان غریبهای را جمع میکند، کسی برای همسایهٔ سالمندش خرید میکند، کسی در خیابان به انسانی که نمیشناسد کمک میکند، و در لحظههای سخت، شبکههایی از همبستگی شکل میگیرد. همدلی از جامعهٔ ایران ناپدید نشده است؛ اگر چنین بود، شاید وضعیت بسیار هولناکتر از چیزی بود که امروز میبینیم.
آنچه نگرانکننده است، نه مرگ همدلی، که فرسایش آن است.
همدلی نیز مانند هر توانِ انسانی دیگری به انرژی روانی نیاز دارد. برای دیدن رنج دیگری، باید لحظهای از رنج خود فاصله گرفت. اما انسانی که تمام ظرفیت روانیاش صرف زندهماندن، پرداخت اجاره، حفظ شغل، مراقبت از خانواده و کنارآمدن با اضطراب فردا شده، گاهی دیگر توانی برای دیدن دیگری ندارد. این همان نقطهایست که بحران سیاسی و اقتصادی از دل آمارها بیرون میآید و وارد جزئیترین مناسبات انسانی میشود.
تورم فقط عددی در گزارشهای اقتصادی نیست؛ ممکن است روزی خودش را در صدای بلند دو نفر در صف یک فروشگاه نشان دهد. سرکوب فقط در زندان و خیابان اتفاق نمیافتد؛ پیامدهایش میتواند به سکوت، ترس، بیاعتمادی و خشم فروخورده راه پیدا کند. جنگ فقط انفجار و ویرانی نیست؛ حتی پس از خاموششدن صدای انفجارها، میتواند در بدن و روان مردمی ادامه پیدا کند که مدام منتظر حادثهٔ بعدیاند.
بههمین دلیل، شاید برای فهم خشونت روزمره در جامعهٔ امروز ایران، بیش از آنکه بهدنبال «آدمهای خشن» بگردیم، باید به دنبال زنجیرهای از فشارها باشیم.
این نگاه قرار نیست مسئولیت فردی را از میان ببرد؛ برعکس، ما همچنان موظفیم در برابر بیاحترامی، خشونت و پایمالشدن حقوق یکدیگر بایستیم. اما همزمان باید بدانیم انسانی که روبهروی ما ایستاده، شاید خودش نیز زیر همان آواری باشد که بر سر ما فروریخته است.
این آگاهی شاید بتواند چیزی را تغییر دهد. شاید دفعهٔ بعد که در صف نانوایی کسی فریاد میزند، پیش از آنکه فریاد بلندتری تحویلش دهیم، برای یک لحظه از خود بپرسیم اینهمه خشم از کجا آمده است؛ نه برای آنکه رفتار نادرستش را بپذیریم، بلکه برای آنکه اجازه ندهیم زنجیره ادامه پیدا کند. چون یکی از تراژدیهای جامعهٔ بحرانزده همین است؛ مردمی که از دردی مشترک رنج میبرند، بهجای آنکه کنار یکدیگر بایستند، ناخواسته به محل تخلیهٔ درد یکدیگر تبدیل میشوند.
آن روز در پارک، وقتی موتورسوار دور شد، مدتی به پشت سرش نگاه کردم. هنوز عصبانی بودم، حق هم داشتم که اعتراض کنم؛ پارک جای عبور موتورسیکلت نبود. اما چیزی در آن چند ثانیه ذهنم را رها نمیکرد؛ شدت خشم او با کوچکی اتفاق تناسب نداشت. بعد به خودم فکر کردم، به عصبانیت خودم، به آدمهای صف نانوایی، به رانندهها، فروشندهها، مشتریها، همسایهها و رهگذرهایی که این روزها گاهی با یک جرقه منفجر میشوند. واقعیت این است که ما بیش از آنچه تصور میکنیم خستهایم.
جامعهٔ ما مدتهاست فرصت نکرده زخمهایش را ترمیم کند، چون هنوز زخمی بسته نشده، زخم دیگری از راه رسیده است و شاید مهمترین کاری که در چنین وضعیتی میتوانیم انجام دهیم، این باشد که دستکم فراموش نکنیم چه کسی روبهروی ما ایستاده است؛ نه لزوماً دشمن ما، بلکه انسانی دیگر، گرفتار در همان جامعه، زیر همان فشارها و با زخمی که ممکن است شکلش با زخم ما متفاوت باشد.
قدرتی که امکان اعتراض را محدود میکند، شاید بتواند صدای خشم را در عرصهٔ عمومی خاموش کند، اما نمیتواند خود خشم را از میان ببرد. خشمِ خاموششده جایی میرود؛ در بدنها، خانهها، خیابانها و روابط رسوب میکند و گاه بهسوی کسانی برمیگردد که خودشان قربانی همان شرایطاند. خطر همینجاست؛ اینکه فشار از بالا، در پایین به خشونت افقی تبدیل شود و شاید مقاومت در برابر این چرخه، از همین شناخت ساده اما دشوار آغاز شود: ما نباید بهجای آنچه ما را زخمی کرده است، یکدیگر را زخمی کنیم.

