نماد سایت رسانهٔ همیاری

فلسفهٔ سیاست: قدرت و ترس (قسمت دوم) – نسبت؛ بنیادِ امکانِ قدرت

فلسفهٔ سیاست: قدرت و ترس (قسمت دوم) – نسبت؛ بنیادِ امکانِ قدرت نوشتهٔ دکتر مهدی قاسمی، فوق‌دکترای فلسفهٔ محض، نظریه‌پرداز، استاد دانشگاه - - - - - - در قسمت نخست دیدیم که بنیاد سیاست را نباید در «قدرت»، بلکه باید در «نسبت» (پیوندهای انسانی) جست‌وجو کرد؛ چرا که قدرت خود پیامدِ این پیوندهاست. اکنون در قسمت دوم، بر پایهٔ زنجیرهٔ تکوین بحران، به واکاوی نخستین حلقهٔ این مسیر می‌پردازیم: اینکه چگونه «نسبت»، پیش از شکل‌گیری هر نهاد رسمی، اساساً امکانِ پیدایش «قدرت» را فراهم می‌سازد... #سیاست #رسانهٔ_همیاری #رسانه_همیاری

فلسفهٔ سیاست: قدرت و ترس (قسمت دوم) – نسبت؛ بنیادِ امکانِ قدرت نوشتهٔ دکتر مهدی قاسمی، فوق‌دکترای فلسفهٔ محض، نظریه‌پرداز، استاد دانشگاه - - - - - - در قسمت نخست دیدیم که بنیاد سیاست را نباید در «قدرت»، بلکه باید در «نسبت» (پیوندهای انسانی) جست‌وجو کرد؛ چرا که قدرت خود پیامدِ این پیوندهاست. اکنون در قسمت دوم، بر پایهٔ زنجیرهٔ تکوین بحران، به واکاوی نخستین حلقهٔ این مسیر می‌پردازیم: اینکه چگونه «نسبت»، پیش از شکل‌گیری هر نهاد رسمی، اساساً امکانِ پیدایش «قدرت» را فراهم می‌سازد... #سیاست #رسانهٔ_همیاری #رسانه_همیاری

قسمت قبلی این مطلب را در اینجا بخوانید

دکتر مهدی قاسمی* – ایران

در قسمت نخست دیدیم که بنیاد سیاست را نباید در «قدرت»، بلکه باید در «نسبت» (پیوندهای انسانی) جست‌وجو کرد؛ چرا که قدرت خود پیامدِ این پیوندهاست. اکنون در قسمت دوم، بر پایهٔ زنجیرهٔ تکوین بحران، به واکاوی نخستین حلقهٔ این مسیر می‌پردازیم: اینکه چگونه «نسبت»، پیش از شکل‌گیری هر نهاد رسمی، اساساً امکانِ پیدایش «قدرت» را فراهم می‌سازد.

قدرت، پیش از آنکه در قالب یک ساختار سیاسی، یک نهاد اجتماعی یا یک رابطهٔ فرمان‌برداری و فرمانروایی آشکار شود، یک امکان است. از همین رو، پرسش فلسفی از قدرت نمی‌تواند تنها به چگونگی ظهور، توزیع یا اعمال آن محدود بماند، زیرا پیش از آنکه از صورت‌های تحقق‌یافتهٔ قدرت سخن بگوییم، باید از شرط امکان آن پرسید. بنابراین، پرسش بنیادی این است: چه چیزی قدرت را ممکن می‌کند؟

در بسیاری از تحلیل‌های سیاسی، قدرت همچون امری نخستین در نظر گرفته می‌شود؛ گویی قدرت از پیش وجود دارد و سپس در میان افراد، گروه‌ها و نهادها توزیع می‌شود. اما این نگاه، امکان ظهور قدرت را مفروض می‌گیرد، بی‌آنکه به بنیاد آن بازگردد. درحالی‌که پیش از قدرت، بنیادِ امکان دیگری وجود دارد که بدون آن هیچ صورتی از قدرت قابل‌تصور نیست؛ نسبت.

هیچ قدرتی در خلأ شکل نمی‌گیرد. قدرت همواره توانِ یک موجود نسبت به موجودی دیگر، یک اراده نسبت به اراده‌ای دیگر و یک امکان نسبت به امکان دیگری است. بنابراین، قدرت نه در وضعیتِ انفراد، بلکه در میدان نسبت‌ها پدیدار می‌شود.

اما نسبت را نباید صرفاً به‌معنای رابطه فهمید. رابطه می‌تواند تنها بیانگر نوعی اتصال میان دو امر باشد؛ حال آنکه نسبت، نحوهٔ قرارگرفتن موجودات در برابر یکدیگر و شیوهٔ حضور آن‌ها در یک میدان مشترک از امکان‌های متفاوت است.

انسان، پیشاپیش در نسبت با دیگری قرار دارد، زیرا وجود انسانی، وجودی بسته و مستقل در خود نیست، بلکه در شبکه‌ای از مواجهه‌ها، تأثیرها و امکان‌های متقابل شکل می‌گیرد. نسبت، صرفاً میان دو موجود مستقل که پس از استقلال خود با یکدیگر مواجه می‌شوند، شکل نمی‌گیرد، بلکه خودِ امکانِ استقلال و ظهور هر موجود انسانی نیز درون نسبت معنا پیدا می‌کند. انسان، تنها در مواجهه با دیگری است که جایگاه خود و امکان‌های کنش خویش را درمی‌یابد. از این منظر، نسبت نه امری پسینی، بلکه یکی از شرایط بنیادی ظهور انسان سیاسی است.

از همین رو، امر سیاسی پیش از آنکه در دولت، قانون یا نهادهای رسمی ظهور یابد، در ظهور نسبت میان انسان‌ها ریشه دارد. سیاست در بنیادی‌ترین سطح خود، ساحتی است که در آن انسان‌ها در یک میدان مشترک قرار می‌گیرند و حضور هر یک، امکان‌های دیگری را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

با این‌حال، هر نسبتی به قدرت منتهی نمی‌شود. صرفِ حضور دیگری، هنوز قدرت نیست. نسبت، تنها شرط امکان قدرت است؛ اما برای ظهور قدرت، باید درون نسبت، امکانی برای اثرگذاری پدید آید.

قدرت زمانی شکل می‌گیرد که نسبت از سطح صرفِ حضورِ متقابل فراتر رود و امکانِ اثرگذاری میان سویه‌های آن پدید آید. از اینجا می‌توان دریافت که قدرت، امر نخستین سیاست نیست، بلکه یکی از صورت‌های تکوین‌یافتهٔ نسبت است. بدین‌ترتیب، قدرت پیش از آنکه امکانِ تحمیل باشد، امکانِ اثرگذاری است، و این امکان تنها درون یک نسبت تحقق می‌یابد.

انسان، پیش از آنکه صاحب قدرت باشد، در معرض نسبت قرار دارد، زیرا هویت و امکان کنش او در همین میدان شکل می‌گیرد. از این منظر، قدرت چیزی نیست که بعدها به روابط انسانی افزوده شود، بلکه از همان امکانی برمی‌خیزد که انسان‌ها را از تنهایی وجودی بیرون می‌آورد و در برابر یکدیگر قرار می‌دهد.

اما چگونه یک نسبت به قدرت تبدیل می‌شود؟

پاسخ را باید در تفاوت جست‌وجو کرد. نسبت، به‌خودیِ خود هنوز قدرت نیست، زیرا هر نسبتی الزاماً به قدرت منجر نمی‌شود. آنچه نسبت را به امکان قدرت نزدیک می‌کند، تفاوت‌هایی است که درون آن شکل می‌گیرند. اما این تفاوت‌ها را نباید با نابرابری یا سلطه اشتباه گرفت. تفاوت، نخستین زمینهٔ امکانِ قدرت است، نه خودِ قدرت.

تفاوت در تجربه، دانش، موقعیت یا توانایی‌ها، تنها هنگامی به امکانِ قدرت تبدیل می‌شود که در میدان نسبت، امکانِ اثرگذاری بر کنش‌ها و انتخاب‌های دیگری را پیدا کند. از اینجا باید میان دو سطح تمایز گذاشت: وجود نسبت و نحوهٔ تحقق آن.

وجود نسبت، شرط نخستین امکان سیاست است، اما چگونگی تحقق آن تعیین می‌کند که این امکان در چه صورتی ظهور یابد. یک نسبت می‌تواند بر پایهٔ پذیرش متقابل و امکان کنش مشترک شکل گیرد، یا به‌سوی عدم تعادل و یک‌سویه‌شدن حرکت کند.

بر این اساس، قدرت را نباید تنها در لحظه‌ای جست‌وجو کرد که فرمانی صادر می‌شود یا تصمیمی بر دیگری تحمیل می‌گردد. قدرت، پیش از این لحظه، در معماری پنهان نسبت‌ها شکل گرفته است؛ در اینکه چه کسی امکان بیشتری برای اثرگذاری دارد و چه کسی می‌تواند میدان انتخاب دیگری را تغییر دهد.

در این معنا، قدرت نه یک شیء یا دارایی، بلکه شیوه‌ای از تحققِ نسبت است. حتی هنگامی که قدرت در یک فرد، نهاد یا ساختار سیاسی متمرکز می‌شود، این تمرکز تنها درون شبکه‌ای از نسبت‌ها امکان می‌یابد.

از همین‌جاست که می‌توان به یک نتیجهٔ بنیادی رسید: قدرت را نمی‌توان مستقل از نسبت فهمید؛ همان‌گونه که نسبت را نمی‌توان بدون توجه به امکان‌های قدرت تحلیل کرد. با این‌حال، تقدم فلسفی با نسبت است، زیرا قدرت، بدون میدان نسبت‌ها، مجال ظهور نمی‌یابد. بنابراین، اگر سیاست را عرصهٔ ظهور قدرت بدانیم، باید پیش از آن، سیاست را عرصهٔ تکوین نسبت‌ها بدانیم.

بحران‌های سیاسی نیز در نهایت، بحران همین نسبت‌ها هستند، زیرا هرگاه نسبت‌های انسانی از امکان متقابل خارج شوند و به رابطه‌هایی یک‌سویه تبدیل گردند، صورت‌های قدرت نیز دگرگون می‌شوند.

از این منظر، فهم قدرت بدون فهم نسبت، دریافتی ناتمام است. قدرت نه در لحظهٔ اعمال اثر بر دیگری، بلکه در همان میدان مشترکی آغاز می‌شود که انسان‌ها در آن قرار می‌گیرند و امکان‌های متفاوتِ اثرگذاری در آن شکل می‌یابد.

در نهایت، می‌توان گفت قدرت یک آغاز نیست؛ یک نتیجه است. قدرت از نسبت زاده می‌شود، درون نسبت شکل می‌گیرد و تنها از طریق نسبت قابل‌فهم است. از همین رو، پیش از آنکه بپرسیم چه کسی قدرت دارد، باید پرسید: چه نسبتی میان انسان‌ها، امکانِ قدرت را پدید آورده است؟ 

این پرسش، ما را از سطح پدیدارهای سیاسی به بنیاد فلسفی آن‌ها بازمی‌گرداند؛ جایی که سیاست، پیش از قدرت، با نسبت آغاز می‌شود.

پایان قسمت دوم / ادامه دارد


*فوق‌دکترای فلسفهٔ محض، نظریه‌پرداز، استاد، و عضو هیئت علمی دانشگاه تهران

خروج از نسخه موبایل