گفتوگو با «لوپو»، هنرمند خیابانی ساکن ونکوور، بهبهانهٔ نصب مجسمهاش در نزدیکی موزهٔ «ساینس وُرلد» همزمان با برگزاری مسابقات جام جهانی در ونکوور
سیما غفارزاده – ونکوور
عکسها از لوپو (Lupo)
یک روز پیش از برگزاری نخستین مسابقهٔ جام جهانی در استادیوم بیسی پِلِیسِ ونکوور، تصویر مجسمهای در نزدیکی موزهٔ ساینس ورلد در رسانهها و شبکههای اجتماعی خبرساز شد. مجسمهٔ کودکی که چهرهاش مشخص نبود و کرهٔ زمینِ در حال خونریزی را در دستانش گرفته و روی دیواری بتنی نشسته بود. هرچند این مجسمه بهفاصلهٔ کوتاهی برداشته شد، ولی بازتاب گستردهای در رسانهها و شبکههای اجتماعی داشت.
بر آن شدیم تا گفتوگویی با خالق این اثر داشته باشیم و از انگیزهاش دربارهٔ ساخت آن بپرسیم. متوجه شدیم که این هنرمند با نام مستعار لوپو (Lupo) فعالیت میکند و پیش از این آثاری مشابه در خیابانهای مختلف ونکوور در معرض دید مردم قرار داده است که تصاویر تعدادی از آنها در حساب اینستاگرام او @lupo.artworkدر دسترس است. از او دعوت کردیم تا دربارهٔ پیشینهاش، انگیزهٔ ساختن این مجسمهها و دیدگاهش دربارهٔ هنر خیابانی بشنویم که توجه شما را به این گفتوگو جلب میکنیم.
* * * * *
پیش از هرچیزی از وقتی که برای این گفتوگو به ما دادید، سپاسگزاریم.
من از شما بسیار سپاسگزارم بابت فرصتی که برای گفتوگو دربارهٔ کارهایم به من دادید.
بسیاری از هنرمندانی که در فضاهای عمومی کار میکنند، ترجیح میدهند با نام مستعار فعالیت کنند تا اجازه دهند اثر هنریشان حرف آنها را بزند. ما خیلی دوست داریم کمی دربارهٔ پیشنیهٔ هنری شما بشنویم؛ چه شد که خلق آثار هنری را شروع کردید، و هویت «لوپو» برای شما بهعنوان یک هنرمند خلاق به چه معناست؟
وقتی این کار را شروع کردم، قرار نبود «هنر» باشد. من فقط سعی میکردم با شرایط کنار بیایم و نمیدانستم چه کار دیگری باید انجام بدهم. بسیاری از انسانهای خوبِ زندگی من بر اثر خشونت، خودکشی، موانع دسترسی به دارو و مراقبت، و مصرف بیشازحد مواد در حال مرگ بودند. تمام این مرگها نتیجهٔ مستقیم خشونت سیستماتیک، ازجمله نژادپرستی، تراجنسیتهراسی (transphobia)، زنستیزی و فقر بود. برای همین خیلی دچار بیخوابی میشدم، و درحالیکه در تاریکی تنها نشسته بودم، چهرهٔ همهٔ آنها را میدیدم، و سعی میکردم به یاد بیاورم وقتی لبخند میزدند، چه شکلی میشدند، یا اگر هنوز اینجا بودند، چه میگفتند. و هر لحظه را با این ترس میگذراندم که نفر بعدیای که ممکن است از دستش بدهیم، کیست.
یک شب شروع کردم به ساختن مجسمههایی کوچک با سیم. فکر میکنم فقط نیاز داشتم دستانم را مشغول نگه دارم تا به خودم آسیبی نرسانم. همان شب در تمام شهر قدم زدم و مجسمهها را در مکانهای مختلفی قرار دادم.
تا بعدازظهر روز بعد همهٔ آنها ناپدید شده بودند، و این موضوع من را کنجکاو کرد. شروع کردم به فکرکردن دربارهٔ افرادی که ممکن بود این مجسمهها را پیدا کرده باشند؛ اینکه ممکن است در چه شرایطی باشند، و آیا آنها هم درست مثل من در تقلا، ناامیدی و ترس به سر میبرند. امیدوار بودم که شاید این مجسمهها بهنوعی به آنها کمک کرده باشد؛ اینکه آنها تنها نیستند.
بنابراین شروع به ساختن تعداد بیشتری کردم، و آنها را در اندازهٔ واقعی انسان، از بتن، شبیه به بناهای یادبود ساختم.
آن زمان، من همچنین از اینکه دنیا برخی انسانها را نادیده گرفته، حقوقشان را سلب کرده، و در تلاش برای حذف زنده یا مردهٔشان است، احساس اضطراب و ترس زیادی میکردم. در پاسخ به این حذفکردنها، فکر میکنم میخواستم چیزی قابلرؤیت بسازم از اینکه عزیزان ازدسترفتهٔ ما چقدر دوستداشتنی، چقدر ارزشمند و چقدر مهم بودهاند، و به شهر نشان دهم که اجازه نخواهیم داد آنها فراموش شوند.
صادقانه بگویم، فکر نمیکردم کسی اهمیتی بدهد. اما در کمال تعجب، مردم به زیباترین و غیرمنتظرهترین شکل شروع کردند به واکنشنشاندادن. آنها روی مجسمهها پیام مینوشتند، گل میگذاشتند، شمع روشن میکردند و برخی افراد مستقیماً با من تماس میگرفتند تا داستانهای خودشان را برایم تعریف کنند. یکی از این مجسمهها را که نارنجی رنگآمیزی شده بود، به مراسم شمعروشنکردن در مقابل آرت گالری بردم؛ مجسمهای که ابتدا در مقابل دادگاه جوانان گذاشته بودم. اعضای جامعهٔ محلی این مجسمهها را «ارواح محبوب» نامیدند؛ نامی که ماندگار شد. بنابراین واقعاً این جامعهٔ محلی بود که پروژه را توسعه داد، بدون همهٔ اینها، من هنوز فقط داشتم تکههای سیم را تا میکردم و در تاریکی و تنهایی نشسته بودم، یا بهاحتمال زیاد، اصلاً اینجا نبودم.
همچنین احساس میکردم و هنوز هم احساس میکنم افراد زیادی بودند که برای من مهم بودند و در واقع آنها کسانی بودند که باید این کار را انجام میدادند، چون آنها میتوانستند بسیار بهتر، با شجاعت، استعداد و خلاقیت واقعی این کار را انجام دهند. اما آنها مردند و هرگز این فرصت را پیدا نکردند. بنابراین فکر میکنم این مجسمهها بیشتر از اینکه از طرف من باشند، از طرف آنهاست. این دستهای من است که آنها را میسازد، اما من هرگز تنها کار نمیکنم، همیشه در حین کار آن افراد را در کنار خودم حس میکنم.
همچنین میخواهم بگویم هنرمندان، نویسندگان و فعالان زیادی هستند که دهههاست این کار را انجام میدهند، این پروژه تنها بخش بسیار کوچکی از یک کار بسیار، بسیار بزرگتر است.
نام من فقط چیزی است که در جامعهام مرا با آن صدا میزنند. غیر از این نام، سعی میکنم تا حد زیادی ناشناس بمانم، که بیشتر هم برای امنیت است. هنرهای خیابانی و فعالیتهای مدنی هر دو در کانادا جرمانگاری شدهاند، و بنابراین محافظت از خانواده، همکاران و غیره مهم است. اما همچنین، فکر میکنم ناشناسبودن مفید است، چون واقعاً مهم نیست من چه کسی هستم… این کل جامعه است که این کار را انجام میدهد، و من فکر میکنم اگر بیش از حد روی هنرمند بهعنوان یک فرد تأکید شود، میتواند مشکلساز شود.
چه چیزی الهامبخش این اثری بود که در نزدیکی ساینس ورلد (Science World) قرار دادید؟ جاییکه اکنون به بخشی غیررسمی از چشمانداز بصری جام جهانی در ونکوور تبدیل شده است.
خب، اول باید بگویم که صداهای بسیار زیادی وجود دارند که همیشه در دفاع از حقوق کودکان، حقوق بشر و علیه جنگ و نسلکشی صحبت کردهاند، ازجمله بسیاری که مستقیماً علیه فیفا صحبت میکنند. این مجسمه تنها بخش کوچکی از آن کار مداوم و جمعی است و نهتنها از سایر هنرمندان، بلکه از مدافعان زمین، فعالان و خانوادهها در سراسر جهان الهام گرفته است.
این مجسمه یک کودک بدون چهره است که هودی پوشیده و کرهٔ زمین خونچکان را در دستانش نگه داشته است. عنوان موقت آن «میراث» است. این اثر براساس نقاشیای است که سالها پیش کشیدم و از آن زمان، مجسمههایی را براساس آن ساختهام.
من این آثار را میسازم، چون گاهی اوقات نمیدانم چه کار دیگری میتوانم انجام دهم. جوانان و کودکان زیادی در زندگی من حضور دارند و نگاهکردن در چشمان آنها روزبهروز سختتر میشود. من از آیندهای که برای آنها به جا میگذاریم، شرمسارم.
آنها جهانی غرق در خون را به ارث میبرند؛ جهانی که بر پایهٔ خشونت، سلطه، استعمار و نسلکشی بنا شده است. این جهانیست که در نفرت غرق و از شدت طمع خفه شده است. و ما بهسرعت داریم آن را بدتر میکنیم. در سراسر جهان، کودکان ما از بمبها، از خشونت پلیس، از منابع دارویی مسموم، از گرسنگی اجباری، از سوءاستفاده و از فقر میمیرند. در کانادا، یک کودک پیش از آنکه به سن رأیدادن، رانندگی یا تصمیمگیری پزشکی برای خود برسد، میتواند به زندان برود. تمام این خشونتها ارتباط تنگاتنگی با تخریب محیط زیست و اشغال سرزمینها و سرقت منابع دارند.
و درعینحال بهنظر میرسد صحبتکردن علیه کشتار کودکان، غیرقانونیتر از خودِ کشتن کودکان است… شما میتوانید بچهها را بکشید و با جایزهٔ صلح از شما تقدیر شود، رژههایی بهنام شما برگزار شود، افتخارات دریافت کنید، اما اگر دربارهٔ حقوق کودکان صحبت کنید، ممکن است به زندان بروید، بهدست پلیس هدف گلوله قرار بگیرید، اعدام شوید، اخراج یا ناپدید شوید. چگونه میتوانیم از جوانان انتظار داشته باشیم به امید چنگ بزنند وقتی حتی نمیدانند آیا سیارهای برای بزرگشدن آنها باقی خواهد ماند یا خیر…
میدانم که هنر مانع ریزش بمبها نمیشود، یا محاصرهها را لغو نمیکند یا دارو یا غذا فراهم نمیکند، یا زمینهای دزدیدهشده را برنمیگرداند، یا جوانان را از زندان آزاد نمیکند. بنابراین اقدام مستقیم [در این زمینه]، مثل همیشه، حیاتی است. هنر خیابانی تنها بخش کوچکی از این تصویر است. با این مجسمه، من فقط امیدوارم به آنچه بسیاری از هنرمندان دیگر قبلاً انجام میدادهاند، کمک کنم: ترویج گفتوگو، ایجاد پرسش، گذاشتنِ ترس و ناراحتی در معرض دید، و کمی سختترکردنِ رویبرگرداندن از این مسائل. در حالت ایدهآل، شاید بتوانیم به ایجاد انگیزه در مردم برای حرکت بهسوی اقدام و تغییر کمک کنیم، یا حداقل سؤالاتی از این دست را مطرح کنیم:
- چه کسی باید غایب میبود تا شما حاضر باشید؟
- عمر چه کسی کوتاه شد تا شما احساس راحتی کنید؟
- حقوق ویژهای که شما دارید، بر شانههای چه کسی بنا شده است؟ به خون چه کسی آغشته است؟
اما در عین حال میدانم آدمهای بیشمار دیگری در این دنیا هستند که امکانِ بیتفاوتی و نادیدهگرفتن را ندارند، یا از همین الان هم برای آیندهٔ فرزندانمان احساس خشم، دلشکستگی و وحشت میکنند. اگر مردم مجسمهٔ من یا سایر هنرهای خیابانی مشابه آن را ببینند، امیدوارم احساس همبستگی کنند و بدانند که نگرانیهایشان مشترک است و افراد دیگری هم هستند که میخواهند اوضاع بهتر شود. مشکلات ما بسیار متفاوتاند و من نمیتوانم وانمود کنم که میدانم شرایط و مشکلات شخص دیگری چگونه است. در عین حال مشکلات ما به هم مرتبط هم هستند، و یکی از چیزهایی که بسیاری از ما را متحد میکند، عشق و امید ما به نسلهای آینده است. بنابراین از این نظر، من فقط سعی میکنم از آنچه که بسیاری از هنرمندان و فعالان مدتهاست میگویند، حمایت کنم؛ اینکه انتظار نداشته باشید جهان در حالیکه کودکان میمیرند و آیندهٔ آنها در حال نابودی است، ساکت بماند.
در مورد مکان و زمان، این مجسمه فقط دربارهٔ فیفا نیست. من قبلاً مجسمههای زیادی شبیه به این ساخته و نصب کردهام. اما در حال حاضر، فیفا اینجاست، و زندگی مردم بهخاطر حضور فیفا کوتاه شده و آسیب خواهد دید. فیفا در حال سودبردن، حمایت و تداومبخشیدن به خشونت سیستماتیک در سطح جهانی، ازجمله نسلکشی و اشغالگری است، درحالیکه تلاشهای زیادی برای سانسور و ساکتکردن هر کسی که دربارهٔ آن صحبت کند، انجام میدهد. در رفتن به پیشواز فیفا ۲۰۲۶، کانادا مانند بسیاری از کشورهای میزبان، پُلیسیکردن، جابهجایی اجباری و خشونت علیه بسیاری از جوامع ما را افزایش داد و سوءاستفادهٔ شرمآور خود را از ورزشکاران، مقامات و هوادارانی که از شهر دیدن میکنند، به این موارد افزود. فساد فیفا، روابط تاریخی و مداوم آنها با فاشیسم، نژادپرستی درون آن، پیرامون آن و در حمایت از آن، تداوم خشونت ضدِمهاجر، آسیب دائمی به جوامع، و روشهایی که از آن برای منحرفکردن توجه از نقض حقوق بشر استفاده میشود… بهاین دلایل و دیگر دلایل [که اینجا ذکر نشد]، فیفا تهدیدی جدی است. بنابراین بهنظر میرسید که زمان و مکان مهمی برای نصب این مجسمه باشد. در حال حاضر بسیاری از فعالان و هنرمندان دیگر نیز همین کار را با آثار خود انجام میدهند، ازجمله Vlocke Negro و Yescka. بسیاری از انگیزههای شخصی من در این مورد از گروههای فعالی مانند Madres Buscadoras نشئت میگیرد و من فقط میخواهم از کار شجاعانهای که دیگران برای مدت طولانی انجام دادهاند، حمایت کنم.
اما این مسائل با فیفا شروع یا متوقف نمیشوند. ونکوور بر روی سرزمینهای دزدیدهشده ساخته شده و از طریق جابهجایی اجباری و نسلکشی ایجاد شده است. روند اعیانسازیِ ما مستلزمِ محوکردن تاریخ است؛ مانند تاریخ سیاهپوستان منطقهٔ استرتکونا (Strathcona) و کوچهٔ هوگان (Hogan’s Alley) و تاریخ چینیهای چایناتاون و این آسیب تنها تاریخی نیست، بلکه همچنان وجود دارد، مداوم و در حال تشدید است: ونکوور به آسیبرساندن سیستماتیک به جوامع قربانی نژادپرستی، جوامع بومی، افراد کوئیِر و ترنس، جوانان، سالمندان و زنان ادامه میدهد. زنان و دختران بومی همچنان ناپدید میشوند. خشونت پلیس همچنان جوامع قربانی نژادپرستی و فقیر را بهطور نامتناسبی هدف قرار میدهد. این شهر همچنان آسیبپذیرترین ساکنان خود، ازجمله کودکان و سالمندان را آواره و مجرمانگاری میکند و به آنها آسیب میرساند، و از انجام این کار سود میبرد. دولت فدرال هم در حال کاهش بودجهٔ برنامههای بهداشتی، آموزشی و زیستمحیطی بهمنظور افزایش هزینهها و حقوق نظامیهاست.
بنابراین این فقط مربوط به فیفا نیست. من فکر میکنم کاری که بسیاری از هنرمندان خیابانی و بهطور کلی فعالان مدنی در حال حاضر انجام میدهند، حول سؤالات بزرگتری میچرخد، مانند: چه کسی واجد شرایط انسانبودن است؟ چه کسی به حقوق بشری که ظاهراً جهانیست، دسترسی دارد یا ندارد؟ یک فرد چقدر پول نیاز دارد تا حقوق بشر داشته باشد، و ارزش انسانیت ما چقدر است؟ اینها سؤالات جدیدی نیستند، اما بیش از هر زمان دیگری [پرداختن به آنها] اضطراریاند. و بسیاری از ما که هنر خیابانی خلق میکنیم، مدتها پس از اینکه فیفا شهر ما را در گرد و غبار ترک کند، به پرسیدن این سؤالات ادامه خواهیم داد.
از ایده تا نصب آن، ساختِ این اثر چقدر طول کشید؟
ساخت مجسمه حدود شش هفته طول کشید و چند هفتهٔ دیگر هم برای رنگآمیزی زمان برد. کرهٔ زمین بیشترین زمان را گرفت. بعد باید منتظر میماندم تا قبل از نصب، همهچیز کامل خشک شود. خود نصبکردن معمولاً بسته به مکان و اتفاقاتی که در جریان است، باید بسیار سریع انجام شود.
آثار شما اغلب بهجای گالریها در فضاهای عمومی ظاهر میشود. چه چیزی شما را به خیابان بهعنوان بوم نقاشی جذب میکند؟
خب، برای بسیاری از هنرمندان خیابانی این دقیقاً یک انتخاب نیست… در این زمانه، دسترسی به گالریها، نمایشگاهها یا فضاهای سرپوشیده میتواند از نظر اقتصادی و سیاسی پیچیده باشد. برای مثال، ما دیدهایم که بسیاری از هنرمندان سطح بالا، حرفهای و شناختهشده و حتی نمایشگاهگردانها بهدلیل حمایتشان از فلسطین از نمایشگاهها کنار گذاشته شدهاند. این موضوع شامل حال بازیگران، موسیقیدانان، نویسندگان و معلمان نیز میشود.
تمرکز عمدهٔ کارهای خود من، بر روی مسئلهٔ محرومیت از فضای عمومی است و در پی آن است که به این «جای خالی»، عینیت و کالبد ببخشد. این رویکرد، واکنشی مستقیم به پاکسازی و محوشدن است. من نمایشگاههایی هم برگزار کردهام، اما فکر میکنم همهچیز با فضای عمومی شروع میشود و به پایان میرسد. هنر خیابانی میتواند نوعی گفتمان را در جامعه ایجاد کند، چیزی که هنر در گالری هرگز نمیتواند. همه تقریباً به هنر خیابانی دسترسی دارند، درحالیکه بسیاری از ما نمیتوانیم به هنر در گالری دسترسی داشته باشیم. و در هنر خیابانی، جامعه بهطور مستقیم واکنش نشان میدهد: اگر از کار یا پیام شما خوششان نیاید، کسی آن را پایین میکشد، مخدوش میکند، یا بهدنبال شما میآید. همچنین، وقتی هنری را در خیابان قرار میدهید، مردم در آن مشارکت میکنند، به آن میافزایند، معنای آن را بهنوعی تغییر میدهند و آن را به چیزی بزرگتر و زیباتر از آنچه که شما میتوانستید بهتنهایی بسازید، تبدیل میکنند. هنر خیابانی به خیابان میرود، اما در عین حال از طریق خود خیابان نیز خلق میشود.
تعامل با مردم در کار شما چقدر اهمیت دارد؟
تعاملات مردم چیزی است که به هنر خیابانی معنا میبخشد. من ممکن است مجسمههایی را با قصد خاصی بسازم، اما هر کسی که آن را میبیند، تعبیر خودش را از آن خواهد داشت. من برخی از آنها را با آینههایی در چهرههایشان میسازم تا اگر مردم برای نگاهکردن توقف کنند، بتوانند بهمعنای واقعیِ کلمه، بازتاب خود را در اثر ببینند.
وقتی مردم پیامهایی روی مجسمهها مینویسند، مانند اثر «ارواح محبوب»، آن پیامها را بعداً دیگران میخوانند، و مجسمه به گفتوگویی کامل در طول زمان و در درون جامعه تبدیل میشود. اغلب مردم هیچ ایدهای ندارند که چه کسی مجسمه را ساخته یا چه کسی آن را آنجا گذاشته است، اما مهم نیست، چون مفهوم واقعی آن چیزیست که همهٔ مردم با تعامل با فضا و با یکدیگر، بهصورت جمعی در حال خلق آناند.
من متوجه شدهام که مردم در واقع از مجسمهها مراقبت میکنند، وقتی آسیب میبینند، آنها را تعمیر میکنند و به مکانهای بهتری منتقلشان میکنند. گاهی اوقات مردم آنها را میسوزانند، سرشان را قطع میکنند، پاهایشان را میشکنند، اما بعد دیگران میآیند و آنها را دوباره رنگ میکنند یا درستشان میکنند. من دیدهام که مردم با مجسمهها صحبت میکنند، آنها را به نام صدا میزنند، انگار دارند با کسی صحبت میکنند که از دست دادهاند یا دلتنگشاند.
بنابراین تعامل عمومی معنای زیادی دارد. هنر خیابانی میتواند کاملاً منزویکننده باشد، چون شما نمیتوانید به مردم بگویید چهکار میکنید یا نمیتوانید افراد زیادی را درگیر کاری که دارید انجامش میدهید، بکنید. همچنین بیشتر کارهای شما هرگز دیده نخواهند شد. بنابراین وقتی مردم کار مرا پیدا میکنند و با آن در تعاملاند، چیزی از آن به دست میآورند، راههایی برای ارتباط با دیگران از طریق آن پیدا میکنند، همهٔ اینها برای من ارزش زیادی دارند و بسیاری از روزها این تنها چیزیست که باعث میشود من ادامه دهم.
به نظر میرسد این اثر مدت کوتاهی پس از نمایش، برداشته شده است. آیا از این موضوع تعجب کردید؟ آیا هنر عمومی موقت را بخشی از چرخهٔ حیات اثر خود میدانید؟
اصلاً تعجب نکردم. در ونکوور، کارهای من معمولاً خیلی زود برداشته میشوند. این بخشی از انجام هنر خیابانی است. اگر قصد دارید هنری را در خیابان قرار دهید، باید انتظار داشته باشید که تخریب شود، برداشته شود یا از سوی شهرداری حذف شود. میتوانم بگویم از هر هشت مجسمهای که میسازم، در واقع فقط یکی از آنها را کسی میبیند. وقتی قلب و روح خود را در چیزی میریزید و هیچکس هرگز آن را نمیبیند، ادامهدادن بسیار سخت است. اما شهر ما با انسانهای واقعی زنده بسیار بدتر رفتار میکند. پلیس روزانه افراد آسیبپذیر ازجمله سالمندان و جوانان را از فضاهای عمومی حذف میکند و ایستادن، نشستن یا درازکشیدن در هر جایی را برای آنها غیرقانونی میسازد. آنها این کار را با افرادی که نقص عضو دارند، افرادی که روی ویلچرند، افرادی که جایی برای رفتن ندارند، انجام میدهند. آنها لباسها، سرپناه، غذا و وسایل حملونقل آنها را مصادره میکنند. ما در شهری زندگی میکنیم که بهشکلی باورنکردنی گران است، اما در عین حال فقیربودن را نیز به یک جرم تبدیل کرده است. اگر آنها برای دورکردن انسانها از انظار عمومی تا این حد پیش میروند، پس مسلماً هنر را هم حذف خواهند کرد. ما هرگز نباید برای هنر بیشتر از جان انسانها دلشکسته شویم. هنر فقط بهعنوان وسیلهای برای رسیدن به یک هدف مهم است، راهی برای بلندکردن صدا.
چه بازخوردی از مردم دریافت کردید؟ هم در مورد خود اثر و هم در مورد این واقعیت که کمی پس از نصب برداشته شد.
همیشه یکدست نیست. بیشتر بازخوردها مثبت بوده است. مردم محبت زیادی نشان دادهاند و داستانهای خودشان را بازگو کردهاند، برداشت خودشان را کردهاند و آن را به مبارزات خودشان گره زدهاند، و این همیشه همان چیزیست که من به آن امید دارم. همچنین بهنظر میرسد بحث و گفتوگوهای زیادی نیز پیرامون آن در حال شکلگیری است. امیدوارم مردم بدانند که چقدر بابت همهٔ اینها سپاسگزارم.
همیشه بازخوردهایی هم وجود دارد که شامل سخنان نفرتانگیز معمول، تهدیدها و غیره است، و من فکر میکنم این موضوع در مورد اکثر هنرمندان صدق میکند. این روزها بخش زیادی از آن [بازخوردهای منفی] بهصورت آنلاین است؛ مردم در پشت کیبورد میتوانند احساس شجاعت زیادی کنند.
چند نفر هم نظراتی دادهاند مانند اینکه «چرا الان؟ چرا نمیتوانیم فقط از فیفا لذت ببریم؟» و اگرچه من این احساس را درک میکنم، اما فکر میکنم پاسخ من می تواند این باشد که من سعی نمیکنم مانع لذتبردن کسی شوم. من ترس، اندوه و شرم را مطرح میکنم، و به جهانی بهتر برای نسلهای آیندهام امید دارم. کودکان دارند میمیرند، چه شما فوتبال تماشا کنید، چه نکنید. و اگر لذتبردن شما نیازمند این است که هیچکس ترس یا اندوه خود را ابراز نکند، پس شما واقعاً دو انتخاب دارید: یا به تغییر جهان کمک کنید، یا اینکه، مانند بسیاری از مردم، فقط روی خود را برگردانید. اگر مجسمهای در ابعاد یک کودک در گوشهای از شهر، قرار است مانع لذتبردن شما در زمانی شود که با جلوههای جام جهانی احاطه شدهاید، ممکن است در حال دستوپنجه نرمکردن با وجدان خودتان باشید، نه با یک اثر هنری موقت و ناشناس.
ممکن است برخی افراد هنر در مکان عمومیِ بدون مجوز را خرابکاری (وندالیسم) قلمداد کنند، درحالیکه دیگران آن را یک تجلی هنری مهم بدانند. شما به این بحث چگونه پاسخ میدهید؟
من فکر میکنم اشتباهگرفتن آنچه قانونیست با آنچه اخلاقیست، چیز خطرناکی است. با بولدوزر صافکردن کل جوامع و بیخانمانکردن افراد آسیبپذیر بهمنظور سودبردن از املاک و مستغلات و توسعهٔ شهری، قانونی است، اما رنگآمیزی یک پیادهرو یا نیمکت پارک غیرقانونی است.
مردم روستاها و جوامعی مانند هویهوی (X̱wáy̓x̱way) آواره و کشته شدند و محل زندگیشان ویران و پاک شد تا آنچه که اکنون استنلی پارک (Stanley Park) نامیده میشود، ایجاد شود. شهر ونکوور اکنون در حال قطع درختان همان پارک است و برنامههایی برای ساختن چند هتل دارد. آنها در حال کنارگذاشتن مقررات «مخروط دید»۱ خودِ ونکوورند تا بتوانند چشماندازهای کوه را خصوصی کرده و فضاهای پارک را به پاسیو و بار تبدیل کنند.
افزایش چشمگیرِ شمار سالمندان و خانوادههای بیخانمان همچنان ادامه دارد؛ آنهم درحالیکه محلههای کمدرآمد ویران میشوند تا جای خود را به مراکز جدیدِ حوزهٔ فناوری که در محاصرهٔ آپارتمانهای خالیاند، بدهند. برای پل خیابان گرنویل نیمکت و مسیر دوچرخهسواری اختصاص داده شده است، اما هنوز هیچ خط تلفنی برای پیشگیری از خودکشی، موانع یا حتی نردههای جدیدی برای آن وجود ندارد.
انواع و اقسامِ پروژههای توسعه با شتاب به پیش میروند؛ غالباً برخلاف خواسته و نیازِ محلههایی که در آنها بنا میشوند و اغلب با این پیامد که شمارِ زیادی از ساکنانِ فعلی آواره میشوند. آب و خاکِ ما در حال مسمومشدن است. همهٔ اینها روی سرزمینهای غصبشده اتفاق میافتد، و هزینهاش با سودِ حاصل از جنگ در دیگر سرزمینهای غصبشده تأمین میشود. به این میگویند «توسعهٔ جامعه»، که ظاهراً قانونی است، و خرابکاری هم محسوب نمیشود.
اما وقتی نام خود را روی دیواری مینویسید، چون ممکن است راه دیگری برای دیدهشدن نداشته باشید یا راهی نداشته باشید تا به دنیا بفهمانید که روزی اینجا بودهاید، این خرابکاریست و ممکن است بهدست پلیس کشته شوید یا آسیب ببینید، یا ممکن است به زندان بیفتید.
بنابراین ما در شهری زندگی میکنیم که در آن برای املاک و مستغلات بیشتر از جان انسان ارزش قائلاند. بههمین دلیل من میگویم هنر خیابانیِ بدون مجوز همچنان هم ضروری و هم اجتنابناپذیر است؛ در هر جاییکه خشونت مبتنی بر چشمانداز (مانند اعیانسازی) داشته باشید، گرافیتی و هنر چریکی نیز خواهید داشت. این امر زمانیکه Cornbread در دههٔ ۱۹۶۰ شروع به نوشتن روی دیوارهای فیلادلفیا کرد، صادق بود، زمانیکه El Xupet Negre شروع به نقاشی دیوارهای بارسلونا کرد، صادق بود، این موضوع در هر جاییکه دیواری حائل یا مرزی وجود دارد یا در گذشته وجود داشته، صادق است؛ از فلسطین گرفته تا مکزیک و برلین. و احتمالاً از همان زمانی که فضاهای عمومی شکل گرفتهاند، اوضاع بههمین منوال بوده است. ذاتِ هنر خیابانی به این پرسشها برمیگردد که فضای عمومی به چه کسی تعلق دارد، چه کسی به آن دسترسی دارد یا ندارد، چه کسی اجازه دارد در عرصهٔ عمومی حضور داشته باشد و چه کسی باید ناپدید شود. در واقع، مسئله بر سر این است که چه کسی در کلمهٔ «عموم» میگنجد و چه کسی از آن طرد میشود.
سلیدو۲، مدافع زمین در منطقهٔ وتسوئتن (Wet’suwet’en)، بهزیبایی دربارهٔ اینکه چگونه فعالیت مدنی از سیستمهای سرکوبگر اجازه نمیگیرد، صحبت کرده است. و اگرچه هنر خیابانی در مقایسه با کار عظیم مبارزه با خط لولهٔ استعماری چیزی نیست، اما مهم است که این آموزهها را بهعنوان هنرمندان خیابانی وارد کار خود کنیم. در مورد مجوز برای مجسمههایی که میسازم… این شهر افرادی را که دوستشان دارم نابود کرده و روی گورهای بینشان آنها آپارتمان ساخته است. من برای ابراز اندوهم از آن شهر اجازه نخواهم گرفت.
من به مردم یادآوری میکنم که رأیدادن در کانادا تا همین اواخر برای بسیاری از ما غیرقانونی بود. اینکه زمانی در کانادا همجنسگرابودن غیرقانونی بود. و اینکه بسیاری از هنرهایی که شهر اکنون آنها را تصاحب کرده است، زمانی در اینجا جرمانگاری شده و مورد پیگرد قرار میگرفتند. به هر کسی که در فضای بازِ یک کافه نشسته، آبجوی آیپیاِی (IPA) مینوشد و همزمان از گرافیتی شکایت میکند، یادآوری میکنم که الکل هم زمانی در ونکوور ممنوع بود؛ و در واقع، احتمالاً خیلی بیشتر از هنر خیابانی جان آدمها را گرفته و به آنها آسیب زده است.
این را هم باید بگویم که اعمال قانون در مورد هنر خیابانی نابرابر است. معمولاً گرافیتی (دیوارنگاری) بیشتر از بقیه هدفِ برخورد قرار میگیرد و این مسئله عموماً ناشی از پیشفرضهایی است که ریشه در نژادپرستی، تبعیض طبقاتی و تعصب علیه جوانان و فرهنگ هیپهاپ دارند، هرچند که در واقعیت، گرافیتیکارها از هر سن و قشری هستند. با اینحال، با چیدمانهایی (اینستالیشنهایی) مثل عنکبوتِ «فوبیا» اثر جونکو در منطقهٔ ایست ون (East Van) ممکن است رفتار کاملاً متفاوتی بشود؛ این هنرمند یک عنکبوت عظیمالجثه را که کار بسیار چشمگیری است، با استفاده از مواد بازیافتی ساخت و آن را با کابل و پیچومهره به پلی که از روی خطوط اسکایترین و راهآهن CPR میگذرد، متصل کرد. الان چند سالی میشود که این اثر همانجا مانده است. در ابتدا با هنرمند تماس گرفتند و پرسیدند که آیا با جابهجایی مجسمه موافق است یا نه، و در نهایت هم اجازه دادند که این چیدمان همانجا بماند. من از طرفداران این هنرمندم، خوشحالم که اثرش هنوز آنجاست و این نابرابری هم تقصیر او نیست. مسئله فقط این است که اگر هنرمند دیگری با یک سبک کاریِ متفاوت این کار را کرده بود، ممکن بود به زندان بیفتد. گرافیتیکارها اغلب بهخاطر نقاشیکشیدن، درست در همان نقطه دستگیر میشوند.
در مورد من، هرچند کارهایم ابعاد بسیار کوچکتری دارند و کمدردسرترند، اما گمان میکنم آنها هم جزو همان چیزهایی باشند که شهرداری در پیِ پاکسازیشان است. من همچنین هیچگاه ابایی نداشتهام از اینکه بگویم برای کارزارهایی نظیر Flyers for Falastin ،Unmute Gaza و Justice for Jared فعالیت میکنم… نمیدانم آیا این مسئله در حذفِ آثارم دخیل است یا نه، اما مسلماً این نوع برخورد بسیار شبیه به سانسور جلوه میدهد.
آیا واکنشهای مردم با واکنشهای صاحبان املاک یا مقامات متفاوت بوده است؟
بله، فکر میکنم همینطور باشد. راستش را بخواهید، من احتمالاً هیچوقت در جریان بیشترِ واکنشها قرار نمیگیرم، چون معمولاً آنجا حضور ندارم تا آنها را به چشم ببینم. اما یک چیزی را باید بگویم و آن اینکه بسیاری از ما که هنرمند خیابانی، گرافیتیکار یا هنرمند فضای عمومی هستیم، اصول رفتاریِ سختگیرانهای داریم. مثلاً اماکن مذهبی، مدارس/مهدکودکها و کسبوکارهای کوچکِ خانوادگی جزو خطوط قرمز ما هستند و اگر شما روی آنها اثری اجرا کنید، در جامعهٔ هنر خیابانی با مشکلات جدی روبهرو خواهید شد. در مورد خودم، ازآنجاکه کارهایم بیشتر در فضاهای عمومی قرار میگیرند، تابهحال واقعاً هیچگونه برخورد یا تعاملی با صاحبان املاک نداشتهام.
البته حالا مردم آنقدر سرگرم گوشیهایشاناند که هنر خیابانی معمولاً از سوی آنها مورد توجه قرار نمیگیرد. اگر مردم هنگام عبور از یک خیابان شلوغ حتی سرشان را بالا نمیآورند، احتمالاً متوجه نقاشی یا مجسمهای هم در آن حوالی نخواهند شد. این یعنی متأسفانه، احتمالاً تنها کسانی که کارهای ما را میبینند، گروههای پاکسازیاند. مقامات با من تماس نمیگیرند، بنابراین واقعاً نمیدانم بهجز خود عملِ حذف، واکنش آنها چیست. صادقانه بگویم، فکر میکنم کار من آنقدرها هم مهم نیست که آنها خودشان را به زحمت بیندازند،؛ احتمالاً برای آنها فقط شبیه به جمعآوری زباله است.
آیا فکر میکنید رویدادهای بزرگ ورزشی فرصتهایی را برای هنرمندان محلی ایجاد میکنند، یا عمدتاً بهنفع منافع تجاری هستند؟
خب در مورد رویداد فعلی یعنی فیفا، من هنرمندان بسیاری، نوازندگان، رقصندگان، نقاشان دیواری و غیره، را میشناسم که تابستان امسال مشخصاً بهخاطر فیفا قادر به کار در ونکوور نخواهند بود. بسیاری از رویدادهای محلی، رویدادهایی با اهمیت فرهنگی و اجتماعی، نیز برگزار نخواهند شد. فکر میکنم بهلحاظ تئوری، رویدادهای بزرگ ورزشی میتوانند پتانسیلی برای نمایش هنرمندان محلی داشته باشند، اما در عمل این رویدادها واقعاً آنجا هستند تا پول درآورند، به ساختارهای قدرت مشروعیت ببخشند و توجه رسانهها و عموم را منحرف کنند. آنها همچنین بهانهٔ دیگری برای نقض حریم خصوصی و خصوصیسازی فضاهاییاند که باید عمومی باشند. اغلب حتی از خود ورزشکاران نیز سوءاستفاده میشود. بسیاری از رویدادهای بزرگ، در شهرهایی که میزبان آنها بودهاند، آسیبهای جبرانناپذیری به جوامع بهحاشیهراندهشده وارد کردهاند.
دوست دارید بازدیدکنندگانی که در سال ۲۰۲۶ به ونکوور میآیند، از طریق هنرمندان این شهر چه چیزی را دربارهٔ آن بدانند؟
فکر میکنم وقتی بهعنوان یک بازدیدکننده به جایی میروید، اولین چیزی که باید بدانید این است که آن سرزمین متعلق به کیست و تاریخ آن چیست. و در مورد اینجا، از طریق آثار هنرمندان ماسکوئیم (Musqueam)، اسکوامیش (Squamish) و سلیواتوث (Tsleil-Waututh) و همچنین سایر هنرمندان کرانهٔ سالیش (Coast Salish) و بومیانی که در اینجا زندگی و کار میکنند، دربارهٔ این سرزمین بیاموزید. برای مثال، تجربهٔ آثار وِید بیکر (Wade Baker)، دبرا اسپِرو (Debra Sparrow)، شیوان جوزف (Siobhan Joseph)، کوری بولپیت و لاریسا هیلی (Corey Bulpitt and Larissa Healey)، کِیسی هال (KC Hall) و چند تن دیگر. من امیدوارم آنها درک کنند ونکوور در کنار تاریخِ طولانی سرکوب، پیشینهٔ پرباری از مقاومت هم دارد، و هنرمندانِ این شهر همواره در تمام این جریانات نقش کلیدی ایفا کردهاند؛ ازجمله در تاریخِ کوئیرها، تاریخِ ترنسها و تاریخ زیرزمینیِ ونکوور.
فراموش نکنید که جیمی هندریکس (Jimi Hendrix) در محلهٔ استرتکونا (Strathcona) بزرگ شد. و اینکه در اینجا یک جریانِ پیشرو و ریشهدار از هیپهاپِ بومیان وجود دارد. من امیدوارم بازدیدکنندگان از آثار هنرمندانِ این شهر لذت ببرند، اما این لذت را با این آگاهی همراه کنند که هنر در اینجا همچنان زیر تیغ سانسور است، همچنان بهایش پرداخته نمیشود و هنوز با کنشگری گره خورده است.
امیدوارم بازدیدکنندگان، آثار هنرمندان پرکاری مانند Fats Jaffer، Crystal Noir یا Ari de la Mora را تجربه کنند. و در مورد هنر خیابانی، من بازدیدکنندگان را تشویق میکنم که بهدنبال آثار هنرمندان خیابانی و گرافیتیکارهایی مانند کارهای نجاتبخش Smokey D، Grow Up یا همان Trey Helten که سال گذشته او را از دست دادیم اما میراثش با قدرت پابرجا است، بروند.
همینطور به F_u_c_k_i_t، Donna G، Zen1sm، Mxeveart، Diedre Pinnock، Skid the Skunk، Zu، Ewe and Eye، Castlehousen، Grateful Ched، Tapeworm Corp، Poisoned Art Frog، Dedos و Oxide اشاره میکنم تا فقط نام چند نفر را برده باشم و البته Shadow Man، که اغلب بهعنوان یک هنرمند نیویورکی شناخته میشود، ولی او اهل ونکوور بود و کار خود را از اینجا آغاز کرد.
همچنین، هنگام تجربهٔ هنر خیابانی، لطفاً به یاد داشته باشید که این هنر در سرزمینهای دزدیدهشده و اعیانسازیشده قرار دارد، و شاید کنجکاو شوید و دوگانهٔ وندالیسم در برابر توسعه را به چالش بکشید.
به یاد داشته باشید که بسیاری از هنرها، ازجمله هنر بومیان، زمانی جرمانگاری، مورد آزار و سانسور قرار میگرفت، و اینکه بسیاری از این هنرمندان هنوز هم مایلاند خطرات بزرگی را برای بهاشتراکگذاشتن آثار خود با جهان بپذیرند.
وقتی کسی برای چند ثانیه جلوی یکی از آثار شما میایستد، امیدوارید پس از رفتنش چه چیزی با او بماند؟
بهنظرم هر چیزی که در کار من میبینید، احتمالاً بهاین دلیل است که از قبل تا حدی در درون شما وجود داشته است. کار من فقط بتن، فلز، چسب، و کاغذ است… بنابراین اگر چیزی در آن میبینید، خواه دلسوزی باشد، خواه تراژدی یا آسیبپذیری… احتمالاً از درون خودتان، تجربهٔ زیسته، امیدها، رؤیاها و ارزشهای خودتان نشئت میگیرد.
فکر میکنم در نهایت فقط یک امید دارم: اینکه آدمها کمتر احساس تنهایی کنند. این دنیا میتواند جای وحشتناکی برای تنهایی باشد؛ نهفقط از نظر شلوغیِ جمعیت و تعاملات اجتماعی، بلکه بهخاطر ابهامات ترسناکی مثل اینکه: آیا واقعاً کسی آن بیرون هست؟ آیا کسی واقعاً و از ته دل میتواند دیگری را ببیند و با او ارتباط برقرار کند؟ آیا اصلاً کسی به کس دیگری اهمیت میدهد؟ یا همگیِ ما فقط پسزمینهای برای «تولید محتوا»ی یک نفر دیگر هستیم؟ اگر قرار است کسی از کارهای من چیزی دستگیرش شود، امیدوارم این درک باشد که بداند میتواند فراتر از فاصلهها، فراتر از ترسها و فراتر از تفاوتها، دستش را دراز کند و ارتباط بگیرد… و بداند با اینکه زندگی و تجربیاتِ همهٔ ما متمایز و منحصربهفرد است، اما همچنان همگی به هم پیوند خوردهایم.
۱«مخروط دید» (View Cone) یک مفهوم کلیدی در طراحی شهری و معماری است که به خطوط دیدِ محافظتشده از یک نقطهٔ خاص (مانند پلها یا پارکها) بهسمت مناظر طبیعی یا شهری (مانند کوهها) اشاره دارد. این مخروطها ارتفاع ساختمانها را محدود میکنند.
۲Ts’ake ze’ Sleydo’ Molly Wickham

