نماد سایت رسانهٔ همیاری

از مهربانی تا کامشادی

از مهربانی تا کامشادی نوشتهٔ دکتر سعید ممتازی، مشاور و روان‌درمانگر - - - - - - - اگر از ما بپرسند مهم‌ترین کار مغز چیست، معمولاً پاسخ می‌دهیم: فکرکردن، تصمیم‌گرفتن، حل مسئله، یادگرفتن یا به‌خاطرسپردن. اما علوم اعصاب اجتماعی در سال‌های اخیر به ما می‌گوید که مغز انسان فقط برای فکرکردن ساخته نشده است؛ مغز انسان برای ارتباط ساخته شده است. دکتر متیو لیبرمن، روان‌شناس، عصب‌پژوه و استاد من در دانشگاه UCLA، در کتاب Social می‌نویسد یکی از قدیمی‌ترین و عمیق‌ترین ساختار‌های مغز ما، ساختار اجتماعی است. مغز ما بارها و بارها به‌سمت فهمیدن ذهن دیگران برمی‌گردد؛ اینکه دیگران چه فکر می‌کنند، چه احساسی دارند، از ما چه می‌خواهند، و ما در نگاه آنان چه جایگاهی داریم. حتی وقتی ظاهراً کاری نمی‌کنیم، مغز ما خاموش نیست. شبکه‌ای در مغز به‌نام شبکهٔ پیش‌فرض یا Default Mode Network فعال می‌شود. این شبکه، برخلاف نامش، شبکهٔ بیکاری نیست؛ شبکهٔ خیال‌پردازی بی‌هدف هم نیست. یکی از کارهای اصلی آن این است که ما را به جهان روابط انسانی برگرداند: به خاطرات، به آدم‌ها، به آینده، به قضاوت دیگران، به احساس تعلق، به پرسش همیشگی «من در میان دیگران کیستم؟»... #سلامت_روان #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری

از مهربانی تا کامشادی نوشتهٔ دکتر سعید ممتازی، مشاور و روان‌درمانگر - - - - - - - اگر از ما بپرسند مهم‌ترین کار مغز چیست، معمولاً پاسخ می‌دهیم: فکرکردن، تصمیم‌گرفتن، حل مسئله، یادگرفتن یا به‌خاطرسپردن. اما علوم اعصاب اجتماعی در سال‌های اخیر به ما می‌گوید که مغز انسان فقط برای فکرکردن ساخته نشده است؛ مغز انسان برای ارتباط ساخته شده است. دکتر متیو لیبرمن، روان‌شناس، عصب‌پژوه و استاد من در دانشگاه UCLA، در کتاب Social می‌نویسد یکی از قدیمی‌ترین و عمیق‌ترین ساختار‌های مغز ما، ساختار اجتماعی است. مغز ما بارها و بارها به‌سمت فهمیدن ذهن دیگران برمی‌گردد؛ اینکه دیگران چه فکر می‌کنند، چه احساسی دارند، از ما چه می‌خواهند، و ما در نگاه آنان چه جایگاهی داریم. حتی وقتی ظاهراً کاری نمی‌کنیم، مغز ما خاموش نیست. شبکه‌ای در مغز به‌نام شبکهٔ پیش‌فرض یا Default Mode Network فعال می‌شود. این شبکه، برخلاف نامش، شبکهٔ بیکاری نیست؛ شبکهٔ خیال‌پردازی بی‌هدف هم نیست. یکی از کارهای اصلی آن این است که ما را به جهان روابط انسانی برگرداند: به خاطرات، به آدم‌ها، به آینده، به قضاوت دیگران، به احساس تعلق، به پرسش همیشگی «من در میان دیگران کیستم؟»... #سلامت_روان #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری

دکتر سعید ممتازی، مشاور و روان‌درمانگر* – ونکوور

مغز اجتماعی انسان

اگر از ما بپرسند مهم‌ترین کار مغز چیست، معمولاً پاسخ می‌دهیم: فکرکردن، تصمیم‌گرفتن، حل مسئله، یادگرفتن یا به‌خاطرسپردن. اما علوم اعصاب اجتماعی در سال‌های اخیر به ما می‌گوید که مغز انسان فقط برای فکرکردن ساخته نشده است؛ مغز انسان برای ارتباط ساخته شده است.

دکتر متیو لیبرمن، روان‌شناس، عصب‌پژوه و استاد من در دانشگاه UCLA، در کتاب Social می‌نویسد یکی از قدیمی‌ترین و عمیق‌ترین ساختار‌های مغز ما، ساختار اجتماعی است. مغز ما بارها و بارها به‌سمت فهمیدن ذهن دیگران برمی‌گردد؛ اینکه دیگران چه فکر می‌کنند، چه احساسی دارند، از ما چه می‌خواهند، و ما در نگاه آنان چه جایگاهی داریم.

حتی وقتی ظاهراً کاری نمی‌کنیم، مغز ما خاموش نیست. شبکه‌ای در مغز به‌نام شبکهٔ پیش‌فرض یا Default Mode Network فعال می‌شود. این شبکه، برخلاف نامش، شبکهٔ بیکاری نیست؛ شبکهٔ خیال‌پردازی بی‌هدف هم نیست. یکی از کارهای اصلی آن این است که ما را به جهان روابط انسانی برگرداند: به خاطرات، به آدم‌ها، به آینده، به قضاوت دیگران، به احساس تعلق، به پرسش همیشگی «من در میان دیگران کیستم؟»

از این منظر، «خود» ما چیزی کاملاً جدا و مستقل نیست. هویت ما در آینهٔ رابطه شکل می‌گیرد. ما خودمان را در نگاه مادر، پدر، دوست، معشوق، همکار، فرزند، جامعه و فرهنگ می‌شناسیم.

به‌همین دلیل است که طردشدن، تحقیرشدن، تنهاماندن یا ازدست‌دادن رابطه، فقط یک ناراحتی روانی ساده نیست. مغز، درد اجتماعی را بسیار جدی می‌گیرد. پژوهش‌ها نشان داده‌اند که بخشی از شبکه‌های مغزی که در درد جسمی فعال می‌شوند، در درد اجتماعی نیز فعال می‌شوند. گویی مغز میان زخم بدن و زخم رابطه، فاصلهٔ زیادی نمی‌گذارد. وقتی کسی می‌گوید «دلم شکست»، این فقط یک استعارهٔ شاعرانه نیست؛ مغز واقعاً درد رابطه را تجربه می‌کند. همان دردی که در شکستگی یک استخوان احساس می‌کنیم.

اگر بخواهیم نقشهٔ مغز اجتماعی را کمی دقیق‌تر ببینیم، با چند ناحیهٔ مهم روبه‌رو می‌شویم. قشر پیش‌پیشانیِ میانی یا mPFC به ما کمک می‌کند دربارهٔ خود و دیگران فکر کنیم. این ناحیه در فهمیدن نیت‌ها، احساسات و ذهن دیگران نقش مهمی دارد. اتصال گیجگاهی ـ آهیانه‌ای یا TPJ به ما کمک می‌کند خود را جای دیگری بگذاریم؛ بفهمیم دیگری ممکن است جهان را متفاوت از ما ببیند. بخش دیگری از لوب گیجگاهی مغز، نگاه، حرکت، حالت چهره و نشانه‌های اجتماعی را می‌خواند. آمیگدالا ساختاری در عمق مغز است که تهدید را تشخیص می‌دهد؛ می‌پرسد آیا این آدم امن است یا خطرناک؟ بخش‌های دیگری هم در کنار آن ما را از احساسات بدن و درد دیگران آگاه می‌کند و همدلی را در ما برمی‌انگیزد. سیستم پاداش مغز هم، وقتی فعال می‌شود که تعلق، محبت، همکاری و کمک به دیگران را تجربه می‌کنیم. پس مهربانی فقط یک دستور اخلاقی نیست. مهربانی یک رویداد عصبی است.

وقتی به کسی کمک می‌کنیم، وقتی رنج دیگری را می‌بینیم و به‌جای بی‌تفاوتی، پاسخ انسانی می‌دهیم، چند سیستم در بدن و مغز فعال می‌شوند: دوپامین، اکسی‌توسین، اندورفین، کاهش کورتیزول، آرام‌ترشدن سیستم استرس و بهترشدن تنظیم هیجانی. به‌زبان ساده، مهربانی فقط حال دیگری را بهتر نمی‌کند؛ سیستم عصبی خود ما را هم تنظیم می‌کند.

اینجاست که به مفهوم کامشادی می‌رسم. کامشادی با شادی لحظه‌ای فرق دارد. شادی ممکن است از خرید، موفقیت، سفر یا لذت کوتاه‌مدت بیاید. اما من کامشادی را احساس عمیق‌تر رضایت، معنا، تعلق، آرامش و همراهی می‌دانم.

یکی از نکات مهم روان‌شناسی اجتماعی که در مطالعات متعدد ثابت شده این است که پول، تا جایی که نیازهای اساسی انسان را تأمین می‌کند، مهم است. فقر دردناک است و نبود امنیت مالی می‌تواند سلامت روان را تهدید کند. اما پس از تأمین نیازهای پایه، افزایش درآمد نه‌تنها نمی‌تواند خوشبختی پایدار بیاورد، بلکه به رضایت و سعادت بیشتر منجر نمی‌شود. پدیده‌ای که به‌نام پارادوکس ایسترلین شناخته می‌شود، نشان می‌دهد که در بسیاری از جوامع، با وجود افزایش درآمد، سطح کلی رضایت از زندگی به‌همان اندازه بالا نرفته است.

دلیل آن است که مغز انسان فقط با داشتن بیشتر آرام نمی‌شود. مغز انسان با پیوند بیشتر آرام می‌شود. رابطهٔ خانوادگی خوب، داشتن دوست صمیمی، احساس تعلق، گفت‌وگو با همکار و همسایه، مشارکت اجتماعی، خدمتی داوطلب، اعتماد و کمک‌کردن به دیگران، گاهی اثری عمیق‌تر از افزایش درآمد بر کامشادی دارند.

ما اشتباه کرده‌ایم اگر خیال کرده‌ایم مسیر خوشبختی فقط از موفقیت فردی، درآمد بیشتر و پیشرفت شغلی می‌گذرد. این‌ها می‌توانند مهم باشند، اما اگر به قیمت ازدست‌رفتن رابطه، دوستی، خانواده، اعتماد و مهربانی تمام شوند، مغز اجتماعی ما هزینهٔ سنگینی می‌پردازد.

این موضوع برای جامعهٔ امروز ایران ما بسیار مهم است. ما در سال‌های اخیر با انواع بحران، سوگ، مهاجرت، جنگ، ناامنی، نارضایتی، خشم و قطبی‌شدن روبه‌رو بوده‌ایم. در چنین شرایطی، مغزها خسته می‌شوند. بدن‌ها در حالت آماده‌باش می‌مانند. آدم‌ها زودتر می‌رنجند، زودتر می‌ترسند و زودتر حمله می‌کنند. در چنین وضعیتی، مغز جمعی جامعه در حالت تهدید باقی می‌ماند. آمیگدالا فعال‌تر می‌شود، بی‌اعتمادی بیشتر می‌شود، دیگری خطرناک‌تر به نظر می‌رسد، و گفت‌وگو جای خود را به حمله می‌دهد.

اما مهربانی، مانند یک مکانیسم تنظیمی، شدت این واکنش‌ها را کاهش می‌دهد. مهربانی ساده‌لوحی نیست. مهربانی یعنی توانایی تنظیم قدرت، خشم و درد، بدون تبدیل‌کردن آن‌ها به تخریب. در این وضعیت، بازگشت به مهربانی فقط توصیه‌ای اخلاقی نیست؛ یک ضرورت عصب‌شناختی و اجتماعی است.

ما برای ترمیم، به رابطه نیاز داریم. به گفت‌وگو نیاز داریم. به شنیده‌شدن نیاز داریم. به گروه‌های کوچک امن نیاز داریم. به دوستی، همسایگی، خانواده، کار داوطلبانه، هنر، موسیقی، و فضاهایی که دوباره به ما یادآوری کنند انسان فقط یک موجود رقابت‌گر نیست؛ موجودی پیوندجوست.

مغز ما برای تنهایی طولانی، برای جنگ دائمی، یا برای مصرف بی‌پایان ساخته نشده است. برای دیده‌شدن، دوست‌داشتن، دوست‌داشته‌شدن، کمک‌کردن و معناساختن ساخته شده است.

در یک جمله، مهربانی، زیباترین عملکرد مغز اجتماعی ما است و کامشادی حالتی است که در آن مغز اجتماعی ما احساس امنیت، تعلق، معنا و مشارکت می‌کند.

مهربانی و ارتباط انسانی، ضرورتی نادیده در سیستم آموزشی ما

بخش بزرگی از آنچه دانش‌آموزان در مدرسه می‌آموزند، دیر یا زود از حافظه‌شان پاک می‌شود. شاید بهتر باشد بخشی از این زمان را صرف آموختن چیزی کنیم که واقعاً برای زندگی ضروری است.

مغز انسان مشتاق است خودش را بشناسد، دیگران را درک کند و رابطهٔ میان خود و جهان اجتماعی را بفهمد. شبکه‌های مغزی مسئول «درک ذهن دیگران» و «شناخت خود» دقیقاً برای همین هدف شکل گرفته‌اند. در دوران نوجوانی نیز تغییرات مغزی و هورمونی این نیاز را حتی پررنگ‌تر می‌کنند.

پس چرا بخشی از آموزش مدرسه را به چیزی اختصاص ندهیم که مغز، از نظر زیستی، بیش از هر چیز برای یادگیری آن آماده است؟

مهارت‌های اجتماعی برای موفقیت در بیشتر مشاغل، دست‌کمی از دانش تخصصی یا علمی ندارند. توانایی همکاری با همکاران، مدیران و زیردستان، یکی از مهم‌ترین عوامل موفقیت حرفه‌ای است. آیا واقعاً می‌توان گفت ریاضیات، برای بیشتر مردم، به‌اندازهٔ هوش اجتماعی اهمیت دارد؟ آیا واقعاً باور داریم همهٔ انسان‌ها به‌اندازهٔ کافی مهارت ارتباطی دارند؟

از بدو تولد تا بزرگسالی، مغز ما هر روز درگیر روابط انسانی است؛ اما با این‌همه، مهارت اجتماعی بسیاری از ما بسیار کمتر از ظرفیتی است که می‌توانست داشته باشد. تقریباً برای هر مهارتی در زندگی، معلم یا مربی داریم. اگر بخواهیم پیانو یا بگیریم یا فوتبال بازی کنیم، کسی هست که اشتباه‌هایمان را نشان دهد و راه درست را آموزش دهد. اما در دنیای روابط انسانی، اغلب تنهاییم. به‌ندرت کسی خطاهای ما را در شیوهٔ فکرکردن دربارهٔ دیگران به ما گوشزد می‌کند. به‌همین دلیل، ذهن ما گرفتار انواع سوگیری‌ها و خطاهای شناختی می‌شود؛ ازجمله اینکه گمان می‌کنیم برداشت ما تنها واقعیت موجود است، انگیزه‌های دیگران را اشتباه قضاوت می‌کنیم، تصور می‌کنیم همه مثل ما فکر می‌کنند، در پیش‌بینی و ادارهٔ احساسات خود خطا می‌کنیم، بیش از حد از گروه خودمان جانب‌داری می‌کنیم و گاه بیش از اندازه به قضاوت‌های خود اطمینان داریم.

اگر هیچ‌کس این خطاها را به ما نشان ندهد، چگونه قرار است آن‌ها را اصلاح کنیم؟ اگر دانش‌آموزان بیاموزند این خطاهای ذهنی چگونه شکل می‌گیرند و چگونه می‌توان آن‌ها را تشخیص داد، شاید نتوان همهٔ آن‌ها را از میان برد، اما بی‌شک از شدت و فراوانی‌شان کاسته خواهد شد. از آن مهم‌تر، زبان مشترکی برای گفت‌وگو دربارهٔ این اشتباه‌ها پیدا خواهیم کرد. در نتیجه، راحت‌تر خواهیم فهمید که بسیاری از رفتارهای آزاردهندهٔ دیگران، از روی بدخواهی نیست؛ بلکه حاصل خطاهای طبیعی ذهن انسان است.

هیچ‌کس صبح از خواب بیدار نمی‌شود و با خود بگوید: «امروز تصمیم گرفته‌ام آدم مردم‌آزاری باشم.»

همهٔ ما بارها در روابطمان اشتباه می‌کنیم و احتمالاً همیشه هم خواهیم کرد. اما اگر خودمان و دیگران شناخت عمیق‌تری از این اشتباه‌های ذهنی داشته باشیم، بسیاری از سوءتفاهم‌ها پیش از آنکه به رنجیدگی و دلخوری تبدیل شوند، متوقف خواهند شد.

ما باید به فرزندانمان بیاموزیم که انگیزه‌های اجتماعی چگونه در وجود انسان شکل می‌گیرند و اینکه جریحه‌دارکردن احساسات یک انسان، بسیار جدی‌تر از چیزی است که معمولاً تصور می‌کنیم؛ گاهی تأثیر آن کمتر از یک آسیب جسمی نیست. به یاد دارم پدرم به من می‌گفت زخم زبان از زخم شمشیر دیرتر خوب می‌شود. باید به بچه‌ها یاد بدهیم که هم داشتنِ انگیزه‌های خودخواهانه و هم داشتنِ انگیزه‌های نوع‌دوستانه، بخشی طبیعی از وجود انسان است و هیچ‌یک دلیلی برای شرمندگی نیست. همچنین باید بدانند که نیاز به ارتباط با دیگران، نشانهٔ ضعف نیست؛ بلکه یکی از بزرگ‌ترین مزیت‌های تکاملی ماست؛ قابلیتی که طی میلیون‌ها سال در ساختار مغز انسان شکل گرفته است. مغز اجتماعی، به‌ویژه در سال‌های رشد، نیازمند اطلاعات درست دربارهٔ جهان روابط انسانی است. اما متأسفانه بسیاری از نوجوانان، الگوهای خود را نه از علم، بلکه از سریال‌های تلویزیونی، شبکه‌های اجتماعی یا نظرهای ناآگاهانهٔ اطرافیان می‌آموزند.

در حالی‌که روابط انسانی نیز علمی دارد. روان‌شناسی اجتماعی، علوم اعصاب اجتماعی و جامعه‌شناسی، هر یک نکات ارزشمندی دربارهٔ شیوهٔ کارکرد دنیای اجتماعی در اختیار ما می‌گذارند. اگر این دانش را وارد نظام آموزشی کنیم، نسلی خواهیم داشت که در برقراری ارتباط، همدل‌تر، آگاه‌تر و خردمندتر است. و شاید جالب باشد که چنین درسی، بیش از هر درس دیگری بتواند توجه نوجوانان را جلب کند؛ زیرا دقیقاً همان چیزی است که مغز در حال رشد آنان، هم نیازمند و هم مشتاق یادگرفتن آن است.


*از بنیان‌گذاران پلتفرم بهروان، عضو ارشد انجمن مشاوران درمانگر کانادا، دکترای تخصصی از ایران، فلوشیپ و گواهینامهٔ مشاوره از دانشگاه UCLA، گواهینامهٔ مصاحبهٔ انگیزشی و Award of Achievement از دانشگاه UBC

خروج از نسخه موبایل