نماد سایت رسانهٔ همیاری

مغز و ایدئولوژی؛ چرا انسان‌ها به داستان‌هایی باور پیدا می‌کنند که حاضرند برایش زندگی کنند و حتی بجنگند؟

مغز و ایدئولوژی چرا انسان‌ها به داستان‌هایی باور پیدا می‌کنند که حاضرند برایش زندگی کنند و حتی بجنگند؟ نوشتهٔ دکتر سعید ممتازی، مشاور و روان‌درمانگر - - - - - - - اگر بخواهیم رفتار انسان را در مقیاسی بزرگ - از عشق و مذهب گرفته تا سیاست و جنگ - درک کنیم، باید از یک نقطهٔ اساسی شروع کنیم: مغز. بسیاری از ما تصور می‌کنیم باورها، عقاید و ایدئولوژی‌ها نتیجهٔ تفکر منطقی و آگاهانه‌اند، اما علوم اعصاب و روان‌شناسی نشان می‌دهند که بخش بزرگی از باورهای ما، قبل از آنکه منطقی باشند، «پدیده‌ای عصب‌شناختی» هستند؛ یعنی از نحوهٔ کار مغز ما ناشی می‌شوند. مغز انسان صرفاً برای کشف حقیقت ساخته نشده است؛ مغز برای بقا ساخته شده است. و برای بقا، مغز دو کار اساسی انجام می‌دهد: اول اینکه تلاش می‌کند جهان را قابل‌پیش‌بینی کند، و دوم اینکه تلاش می‌کند تنها نماند و به دیگران متصل بماند. بسیاری از ایدئولوژی‌ها از همین دو نیاز اساسی مغز به وجود می‌آیند... #سلامت_روان #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری

مغز و ایدئولوژی چرا انسان‌ها به داستان‌هایی باور پیدا می‌کنند که حاضرند برایش زندگی کنند و حتی بجنگند؟ نوشتهٔ دکتر سعید ممتازی، مشاور و روان‌درمانگر - - - - - - - اگر بخواهیم رفتار انسان را در مقیاسی بزرگ - از عشق و مذهب گرفته تا سیاست و جنگ - درک کنیم، باید از یک نقطهٔ اساسی شروع کنیم: مغز. بسیاری از ما تصور می‌کنیم باورها، عقاید و ایدئولوژی‌ها نتیجهٔ تفکر منطقی و آگاهانه‌اند، اما علوم اعصاب و روان‌شناسی نشان می‌دهند که بخش بزرگی از باورهای ما، قبل از آنکه منطقی باشند، «پدیده‌ای عصب‌شناختی» هستند؛ یعنی از نحوهٔ کار مغز ما ناشی می‌شوند. مغز انسان صرفاً برای کشف حقیقت ساخته نشده است؛ مغز برای بقا ساخته شده است. و برای بقا، مغز دو کار اساسی انجام می‌دهد: اول اینکه تلاش می‌کند جهان را قابل‌پیش‌بینی کند، و دوم اینکه تلاش می‌کند تنها نماند و به دیگران متصل بماند. بسیاری از ایدئولوژی‌ها از همین دو نیاز اساسی مغز به وجود می‌آیند... #سلامت_روان #رسانه_همیاری #رسانهٔ_همیاری

دکتر سعید ممتازی، مشاور و روان‌درمانگر* – ونکوور

همه‌گونه داستانی را می‌توان روایت کرد، اما قرار نیست همهٔ آن‌ها را باور کنیم.

~ میخائیل بولگاکف، مرشد و مارگاریتا

اگر بخواهیم رفتار انسان را در مقیاسی بزرگ – از عشق و مذهب گرفته تا سیاست و جنگ – درک کنیم، باید از یک نقطهٔ اساسی شروع کنیم: مغز. بسیاری از ما تصور می‌کنیم باورها، عقاید و ایدئولوژی‌ها نتیجهٔ تفکر منطقی و آگاهانه‌اند، اما علوم اعصاب و روان‌شناسی نشان می‌دهند که بخش بزرگی از باورهای ما، قبل از آنکه منطقی باشند، «پدیده‌ای عصب‌شناختی» هستند؛ یعنی از نحوهٔ کار مغز ما ناشی می‌شوند. مغز انسان صرفاً برای کشف حقیقت ساخته نشده است؛ مغز برای بقا ساخته شده است. و برای بقا، مغز دو کار اساسی انجام می‌دهد: اول اینکه تلاش می‌کند جهان را قابل‌پیش‌بینی کند، و دوم اینکه تلاش می‌کند تنها نماند و به دیگران متصل بماند. بسیاری از ایدئولوژی‌ها از همین دو نیاز اساسی مغز به وجود می‌آیند.

اولین ویژگی مهم مغز این است که نوعی «ماشین پیش‌بینی» است. مغز دائماً در حال پیش‌بینی آینده است. ما از تجربه‌های گذشته استفاده می‌کنیم تا حدس بزنیم در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد. اگر صدای بلندی بشنویم، برمی‌گردیم چون مغز پیش‌بینی می‌کند ممکن است خطری وجود داشته باشد. اگر آسمان تیره شود، چتر برمی‌داریم چون مغز پیش‌بینی می‌کند ممکن است باران بیاید. اگر کسی به ما لبخند بزند، احساس امنیت بیشتری می‌کنیم چون مغز پیش‌بینی می‌کند که آن فرد احتمالاً دوست است. زندگی روزمرهٔ ما پر از این پیش‌بینی‌های کوچک و بزرگ است و بدون آن‌ها زندگی تقریباً غیرممکن می‌شود.

اما جهان بسیار پیچیده‌تر از آن است که مغز بتواند همهٔ آن را تحلیل کند. به‌همین دلیل، مغز جهان را ساده می‌کند. مغز الگوها را پیدا می‌کند و بر اساس آن‌ها قوانین ساده می‌سازد. این قوانین ساده به ما کمک می‌کنند سریع تصمیم بگیریم، در حالی‌که این تصمیم‌ها همیشه درست نیستند. مغز دوست دارد جهان را به دو دسته تقسیم کند: خوب و بد، امن و خطرناک، دوست و دشمن، درست و غلط. این نوع تفکر دوگانه به مغز کمک می‌کند سریع‌تر تصمیم بگیرد، اما همین نوع تفکر می‌تواند پایهٔ تعصب و ایدئولوژی نیز باشد.

در واقع، ایدئولوژی‌ها نوعی «نقشهٔ ساده‌شده از جهان» هستند. آن‌ها به ما می‌گویند جهان چگونه کار می‌کند، چه کسی خوب است، چه کسی بد است، چه چیزی درست است و چه چیزی غلط است. ایدئولوژی‌ها، جهانِ پیچیده را به داستانی ساده تبدیل می‌کنند و به‌همین دلیل برای مغز بسیار جذاب‌اند. مغز از ابهام بدش می‌آید؛ مغز دوست دارد همه‌چیز معنی داشته باشد و قابل‌پیش‌بینی باشد. ایدئولوژی‌ها این نیاز مغز را برآورده می‌کنند.

اما مغز فقط به پیش‌بینی نیاز ندارد؛ مغز به «تعلق» هم نیاز دارد. انسان موجودی اجتماعی‌ست و مغزش به‌طور متناسب با زندگی گروهی تکامل پیدا کرده است. در تاریخ تکامل، انسان‌هایی که در گروه زندگی می‌کردند شانس بیشتری برای زنده‌ماندن داشتند. به‌همین دلیل، مغز ما به‌شدت نسبت به پذیرش یا طردشدن اجتماعی حساس است. مطالعات علوم اعصاب نشان داده‌اند که طردشدن اجتماعی در مغز همان نواحی‌ای را فعال می‌کند که درد جسمی را پردازش می‌کنند. این یعنی برای مغز، طردشدن واقعاً دردناک است، دردی نه‌فقط استعاری، بلکه واقعی.

به‌همین دلیل، انسان‌ها نیاز دارند احساس کنند به جایی تعلق دارند: به یک خانواده، یک گروه (واقعی یا مجازی)، یک کشور، یک مذهب، یک حزب، یا حتی یک تیم ورزشی. این تعلق فقط یک مفهوم اجتماعی نیست؛ یک نیاز عمیق روانی است. وقتی انسان احساس تعلق دارد، احساس امنیت و معنا می‌کند. وقتی احساس تعلق ندارد، احساس اضطراب، تنهایی و بی‌معنایی می‌کند.

انسان‌ها برای تقویت این احساس تعلق، نمادها و آیین‌ها می‌سازند. پرچم‌ها، سرودها، مراسم مذهبی، جشن‌ها، لباس‌های خاص، شعارها، و حتی اصطلاحات مخصوص یک گروه، همه ابزارهایی‌اند برای اینکه افراد احساس کنند بخشی از یک «ما» هستند. وقتی افراد در یک جمع بزرگ قرار می‌گیرند — مثلاً در یک مراسم مذهبی، یک کنسرت، یا یک تظاهرات و راهپیمایی — احساس می‌کنند بخشی از چیزی بزرگ‌تر از خودشان هستند. در این لحظات، هویت فردی ضعیف‌تر می‌شود و هویت جمعی قوی‌تر. فرد دیگر فقط «من» نیست؛ بلکه بخشی از «ما» است.

در اینجا مغزِ پیش‌بینی‌کننده و مغزِ اجتماعی به هم می‌رسند. ایدئولوژی‌ها، هم جهان را توضیح می‌دهند و هم به انسان احساس تعلق می‌دهند. به‌همین دلیل است که ایدئولوژی‌ها فقط مجموعه‌ای از عقاید نیستند؛ ایدئولوژی‌ها به انسان هویت می‌دهند. وقتی کسی به یک ایدئولوژی باور دارد، در واقع فقط یک فکر را قبول نکرده است؛ او به یک «داستان یا روایت» تعلق پیدا کرده است، داستان یا روایتی که به او می‌گوید جهان چگونه است و او در این جهان چه نقشی دارد.

اما مشکل از جایی شروع می‌شود که این داستان‌ها بیش از حد ساده می‌شوند. جهان پیچیده است، اما مغز ساده‌سازی را دوست دارد. ایدئولوژی‌ها معمولاً جهان را به دو گروه تقسیم می‌کنند: ما و آن‌ها. ما خوبیم، آن‌ها بدند. ما مؤمنیم آن‌ها کافرند. ما مظلومیم، آن‌ها ظالم‌اند. ما درست می‌گوییم، آن‌ها اشتباه می‌کنند. این نوع داستان‌ها بسیار قدرتمندند، زیرا هم پیش‌بینی را آسان می‌کنند و هم تعلق را تقویت می‌کنند. اما همین داستان‌های ساده می‌توانند بسیار خطرناک باشند، زیرا وقتی جهان به «ما و آن‌ها» تقسیم شود، همدلی با «آن‌ها» سخت‌تر می‌شود.

در فلسفهٔ یونان باستان، واژه‌ای وجود داشت به نام «فارماکون» که هم به‌معنای دارو بود و هم به‌معنای سم. ایدئولوژی‌ها را می‌توان نوعی فارماکون دانست. آن‌ها می‌توانند به زندگی معنا بدهند، امید ایجاد کنند، انسان‌ها را متحد کنند و باعث همکاری شوند. بسیاری از پیشرفت‌های بزرگ انسانی نتیجهٔ باورهای مشترک بوده است. اما همین ایدئولوژی‌ها می‌توانند باعث تعصب، نفرت، خشونت و جنگ شوند. تاریخ نشان داده است که انسان‌ها گاهی برای ایده‌ها بیشتر از منابع مادی جنگیده‌اند.

بنابراین ایدئولوژی‌ها نه کاملاً خوب‌اند و نه کاملاً بد. مشکل زمانی ایجاد می‌شود که انسان‌ها فراموش می‌کنند ایدئولوژی‌ها «مدل» هستند، نه «واقعیت». مغز انسان مدل‌هایی از جهان می‌سازد تا بتواند آن را بفهمد، اما هیچ مدلی برابر با خود واقعیت نیست. مشکل زمانی شروع می‌شود که انسان‌ها مدل ذهنی خود را با حقیقت مطلق اشتباه می‌گیرند.

از نظر روان‌شناسی، شاید بتوان گفت انسان‌ها بیشتر از آنکه به «حقیقت» وفادار باشند، به «داستانی که به آن‌ها احساس معنا و تعلق می‌دهد» وفادارند. اگر یک باور به انسان احساس هویت، امنیت و تعلق بدهد، کنارگذاشتن آن باور بسیار سخت می‌شود، حتی اگر شواهدی علیه آن وجود داشته باشد. به‌همین دلیل است که تغییر باورهای عمیق انسان‌ها بسیار دشوار است. زیرا شما فقط یک فکر را تغییر نمی‌دهید؛ شما هویت، تعلق و معنای زندگی یک فرد را به چالش می‌کشید.

در نهایت، اگر بخواهیم رابطهٔ مغز و ایدئولوژی را در یک جمله خلاصه کنیم، می‌توان گفت: ایدئولوژی‌ها محصول تلاش مغز برای قابل‌پیش‌بینی‌کردن جهان و رفع رنج تنهایی‌اند. انسان می‌خواهد جهان را بفهمد تا نترسد، و می‌خواهد به دیگران تعلق داشته باشد تا تنها نباشد. ایدئولوژی‌ها به این دو نیاز پاسخ می‌دهند: آن‌ها جهان را توضیح می‌دهند و به انسان می‌گویند تو تنها نیستی، تو بخشی از یک ما هستی.

شاید به‌همین دلیل است که انسان‌ها فقط با نان و آب زنده نمی‌مانند. انسان‌ها با معنا زنده می‌مانند، با تعلق زنده می‌مانند، با این احساس زنده می‌مانند که زندگی‌شان بخشی از یک داستان بزرگ‌تر است. و ایدئولوژی‌ها، چه خوب و چه بد، در نهایت داستان‌هایی‌اند که مغز انسان برای فرار از ترس، برای فرار از تنهایی، و برای ساختن معنا در جهانی پیچیده ساخته است.


*از بنیان‌گذاران پلتفرم بهروان، عضو ارشد انجمن مشاوران درمانگر کانادا، دکترای تخصصی از ایران، فلوشیپ و گواهینامهٔ مشاوره از دانشگاه UCLA، گواهینامهٔ مصاحبهٔ انگیزشی و Award of Achievement از دانشگاه UBC

خروج از نسخه موبایل