نگاهی به وضعیت جامعهٔ ایران از دیدگاه روانشناسی کلاسیک
دکتر سعید ممتازی، مشاور و رواندرمانگر* – ونکوور
تهرانِ گُرگرفتهٔ پاییز!
در زیر ابرهای بهانه
در زیر چترهای ترانه
باز آسمان عشق تو تیرهست
. . .
تهرانِ فصلهای هماهنگ!
تهرانِ عشقهای هراسان!
از چارسوی هفت اقالیم
چشم جهان بهسوی تو خیرهست!
~ محمدرضا شفیعی کدکنی
در زمانهای جنگ، بحران و ناامنیهای جمعی، فقط جسم آسیب نمیبیند؛ ذهن انسانها هم وارد وضعیتی ویژهای میشود. در چنین شرایطی، یکی از شایعترین پدیدههای روانشناختی، دوقطبیسازی (Polarization) و افزایش تعصب و سوگیری (Prejudice and Bias) در میان مردم است. این پدیده در جوامعی که سابقهٔ تاریخی فشار و سرکوب، مهاجرت، سانسور، تروماهای جمعی و بیثباتی اجتماعی و سیاسی دارند – مانند جامعهٔ ایران – میتواند شدیدتر، عاطفیتر و فرسایندهتر تجربه شود.
در روزهای اخیر و با وقوع جنگ در ایران، بسیاری از خانوادهها، دوستان و حتی همکاران در جامعهٔ ایرانی تجربه کردهاند که گفتوگوها بهسرعت به بحثهای تند، قطع رابطه، یا پرخاشگری کلامی تبدیل میشود. افراد احساس میکنند باید «طرف» خود را مشخص کنند، از قضاوتشدن میترسند، یا نمیتوانند آزادانه صحبت کنند. شرایط دوقطبی گاهی چنان تند میشود که افراد بهراحتی جامعه را به دو گروه وطنپرست و وطنفروش، یا حتی باشرف و خائن تقسیم میکنند و تعصب تا حدی بالا میگیرد که حتی به دعواهای خانوادگی منجر میشود. این وضعیت بهتدریج باعث افزایش استرس مزمن، اضطراب، خستگی روانی، تحریکپذیری، و احساس تنهایی میشود. بههمین دلیل، دوقطبیشدن جامعه فقط یک مسئلهٔ سیاسی نیست؛ بلکه یک مسئلهٔ بهداشت روان عمومی نیز است.
چرا ذهن انسان در شرایط جنگی دوقطبی میشود؟
ذهن انسان در مسیر تکامل برای بقا طراحی شده است، نه برای تحلیل پیچیدگیهای فلسفی. وقتی مغز احساس خطر میکند، وارد حالت «بقا» میشود. در این حالت، مغز تلاش میکند جهان را ساده کند تا تصمیمگیری سریعتر شود. یکی از سادهترین روشها این است که جهان به دو دسته تقسیم شود: خوب و بد، دوست و دشمن، ما و آنها، درست و غلط.
از دیدگاه زیگموند فروید، روانپزشک اتریشی و پایهگذار روانکاوی در دوران جنگهای جهانی در اروپا، این فرایند نوعی مکانیسم دفاعی است که به آن «دوپارهسازی» یا Splitting گفته میشود. ذهن برای کاهش اضطراب، نمیتواند همزمان خوبی و بدی را در یک فرد یا یک گروه ببیند، بنابراین جهان را به دو قطب کاملاً جدا تقسیم میکند. این مکانیسم در کودکان طبیعی است، اما اگر در بزرگسالی و در سطح اجتماعی فعال شود، میتواند به تعصب، نفرت و حتی خشونت منجر شود. بههمین دلیل، از دیدگاه روانکاوی، بسیاری از دوقطبیهای اجتماعی بیش از آنکه ناشی از تحلیل منطقی باشند، ناشی از ترس و اضطراباند.
تعصب چگونه شکل میگیرد؟
تعصب فقط نتیجهٔ ناآگاهی نیست؛ اغلب نتیجهٔ ترس و احساس ناامنی است. وقتی انسان میترسد، نیاز دارد بداند «چه کسی مقصر است» و «به چه کسی باید اعتماد کرد». این نیاز روانی به قطعیت، باعث میشود انسان اطلاعاتی را بپذیرد که باورهای قبلی او را تأیید میکند و اطلاعات مخالف را نادیده بگیرد. این پدیده در روانشناسی به نام خطای قطعیت (Confirmation Bias) شناخته میشود.
اریک فروم معتقد بود که انسان وقتی احساس بیقدرتی و ناامنی میکند، به سمت ایدئولوژیهای مطلقگرا و تفکر سیاهوسفید گرایش پیدا میکند، زیرا این ایدئولوژیها به او احساس هویت و امنیت میدهند – حتی اگر این امنیت واقعی نباشد. بهبیان دیگر، تعصب در بسیاری از موارد نه از آگاهی یا حتی اعتقاد، بلکه از احساس درماندگی ناشی میشود. انسان متعصب اغلب انسانی است که در درون خود احساس ناامنی میکند و برای فرار از این احساس، به قطعیتهای مطلق پناه میبرد.
در شرایط جنگی، شبکههای اجتماعی این پدیده را تشدید میکنند. افراد معمولاً فقط اخباری را دنبال میکنند که با باورهایشان هماهنگ است و بهتدریج تصور میکنند که «حقیقت مطلق» را میدانند، درحالیکه هر فرد فقط بخشی از واقعیت را میبیند. در اینجا تفکر خلاق و نقاد که از مهارتهای اساسی زندگی است، کنار گذاشته میشود.
اثرات روانی دوقطبیسازی بر استرس، روابط و پرخاشگری
دوقطبیشدن جامعه فقط باعث اختلاف نظر نمیشود؛ بلکه باعث افزایش استرس روانی نیز میشود. انسان برای سلامت روان به احساس امنیت، تعلق و اعتماد اجتماعی نیاز دارد. وقتی جامعه دوقطبی میشود، افراد احساس میکنند تنها هستند، نمیتوانند آزادانه حرف بزنند، و دائماً در معرض قضاوت قرار دارند. این وضعیت باعث افزایش اضطراب و تحریکپذیری میشود.
یکی از مهمترین پیامدهای این وضعیت، افزایش پرخاشگری کلامی است. بسیاری از افرادی که در شرایط عادی آراماند، در فضای دوقطبی دچار خشم و پرخاشگری میشوند. از دیدگاه روانشناسی، این پرخاشگریها اغلب ناشی از نفرت واقعی نیست، بلکه ناشی از ترس، سوگ، و احساس بیقدرتی است. گاهی هم افراد از فحاشی و نفرتپراکنی بهعنوان راهی برای تخلیهٔ خشم و در عین حال ایجاد اطمینانی تصنعی به عقیدهٔ خود استفاده میکنند.
در اینجا دیدگاه آئرون بک اهمیت پیدا میکند. او بهعنوان پایهگذار شناختدرمانی نشان داد که یکی از مهمترین خطاهای شناختی انسان، تفکر همه یا هیچ (All-or-Nothing Thinking) است. در این نوع تفکر، فرد جهان را فقط در دو حالت میبیند: کاملاً درست یا کاملاً غلط. این نوع تفکر باعث افزایش خشم، اضطراب و افسردگی میشود، زیرا واقعیت جهان پیچیدهتر از این تقسیمبندی ساده است.
در جامعهٔ دوقطبی، این خطای شناختی در سطح جمعی اتفاق میافتد و باعث میشود گفتوگوها بهسرعت به دعوا تبدیل شوند.
معنا، رنج و جلوگیری از نفرت
ویکتور فرانکل که سالها در شرایط بسیار سخت اردوگاه مرگ زندگی کرده بود، معتقد بود انسان اگر نتواند برای رنج خود معنایی پیدا کند، دچار خشم، نفرت و پوچی میشود. او مشاهده کرد افرادی که در سختترین شرایط، برای زندگی خود معنایی پیدا میکردند – مثلاً کمک به دیگران، حفظ کرامت انسانی، یا وفادار ماندن به ارزشها – از نظر روانی سالمتر باقی میماندند.
در شرایط بحران اجتماعی، اگر رنج بیمعنا شود، انسان برای فرار از احساس پوچی ممکن است به تعصب و نفرت پناه ببرد. بههمین دلیل، یافتن معنا در رنج – مثلاً از طریق کمک به دیگران، آموزش، نوشتن، هنر، یا همدلی – میتواند از تبدیلشدن رنج به نفرت جلوگیری کند.
اضطراب مرگ و رفتارهای افراطی
از دیدگاه اروین یالوم، روانپزشک اگزیستانسیالیست، بسیاری از رفتارهای افراطی انسانها ناشی از اضطراب مرگ است. در زمان جنگ، انسان بهطور مداوم با مفهوم مرگ، نابودی و ازدستدادن روبهرو میشود. این مواجهه میتواند باعث شود انسان یا بهسمت نفرت و تعصب برود، یا بهسمت معنا، ارتباط و همدلی. بهبیان دیگر، بحران میتواند انسان را خشنتر یا عمیقتر کند.
چگونه از سلامت روان خود محافظت کنیم؟
برای حفظ سلامت روان در جامعهٔ دوقطبی، چند اصل را میتوانم در اینجا بیان کنم:
اول: تحمل ابهام را تمرین کنیم.
لازم نیست دربارهٔ همهچیز نظر قطعی داشته باشیم. گاهی سالمترین جمله این است: «مطمئن نیستم» یا «اطلاعاتم کافی نیست.»
دوم: بین فرد و عقیدهاش تفاوت بگذاریم.
میتوانیم با نظر کسی مخالف باشیم، اما همچنان به انسانبودن او احترام بگذاریم.
سوم: درگیرشدن با اخبار را محدود کنیم.
قرارگرفتن مداوم در معرض اخبار، سیستم عصبی را در حالت اضطراب دائمی نگه میدارد.
چهارم: قبل از بحث، هیجان خود را کنترل و تنظیم کنیم.
چند نفس عمیق و مکث در پاسخگویی میتواند از بسیاری از دعواها جلوگیری کند.
پنجم: مراقب روابط مهم زندگی باشیم.
هیچ بحثی ارزش ازدستدادن روابط مهم زندگی را ندارد.
ششم: سوگ جمعی را به رسمیت بشناسیم.
بخشی از خشم جامعه، در واقع غم و ترس پردازشنشده است. صحبتکردن، نوشتن، موسیقی، هنر و کمک به دیگران، روشهای تنظیم رواناند.
نتیجهگیری
در زمان جنگ و بحران، مهمترین کار شاید این نباشد که ثابت کنیم چه کسی درست میگوید، بلکه شاید مهمترین کار این باشد که مراقب باشیم انسانبودن خود را از دست ندهیم.
از دیدگاه فروید، دوقطبیسازی مکانیسم دفاعی در برابر اضطراب است. در نظر فروم، تعصب راهی برای فرار از احساس بیقدرتی است. از دیدگاه فرانکل، انسان برای تحمل رنج به معنا نیاز دارد.
در نگاه یالوم، مواجهه با مرگ میتواند انسان را به سمت نفرت یا به سمت انسانیت هدایت کند. بک هم، تفکر سیاه وسفید را خطایی شناختی تلقی کرده است.
بنابراین، سلامت روان در زمان بحران جنگ در ایران مستلزم:
- توانایی دیدن پیچیدگی
- توانایی شنیدن
- توانایی شککردن
- توانایی همدلی
- و مهمتر از همه، توانایی نفرتزدهنشدن است.
در این شرایط، از کسانی نباشیم که فقط میخواهند «برنده شوند»، سعی کنیم انسان بمانیم و نگاه خلاق و نقاد خود را حفظ کنیم.
منابع:
Freud, S. (1930). Civilization and Its Discontents.
Fromm, E. (1941). Escape from Freedom.
Frankl, V. (1946). Man’s Search for Meaning.
Yalom, I. (1980). Existential Psychotherapy.
Beck, A. T. (1979). Cognitive Therapy and the Emotional Disorders.۹

