نویسندهای از ایران با امضاء محفوظ
شب هجده دیماه برای بسیاری از مردم جهان، یک شب عادی بود. اما در کشوری که تاریخش به ظلم و خون آغشته است، بعضی شبها پیشاپیش خونبارند. آن شب، شب انباشت خشم، فقر، تحقیر و ظلم بود. شبی که مردم به خیابان آمدند، نه برای قهرمانشدن، بلکه چون دیگر جایی برای ماندن نداشتند.
خیابانهای غرب تهران پر بود. نه شلوغ بهمعنای عادی؛ جای سوزنانداختن نبود. جمعیتی که از فرطِ زیادبودن، دیگر چهره نداشت. بدن بود. بدنهایی کنار هم، فشرده، گرم، خسته. آدمهایی که سالها زیر فشارِ زندگی و دیکتاتوری له شده بودند و حالا آمده بودند فقط بگویند: دیگر نمیشود. در آن دو شب، هجدهم و نوزدهم دی، اتفاقهای بسیاری افتاد؛ اتفاقهایی که هر کدام بهتنهایی میتوانست نشانهٔ فروپاشی یک مرز اخلاقی باشد. خیابانها پر بودند از خشم فروخورده، از بدنهایی که سالها فشار را تحمل کرده و حالا دیگر تاب نیاورده بودند. صداها، نورها، دویدنها، افتادنها؛ هر گوشهٔ شهر حامل روایتی بود که بعدها میتوانست بهعنوان «فاجعه» نامگذاری شود. این دو شب، شبهای عادیِ اعتراض نبودند؛ شبهایی بودند که تاریخ در آنها فشرده شد و با خشونت خودش را نشان داد.
اما آنچه میخواهم بگویم، یکی از وحشتناکترینِ آن اتفاقهاست. نه بهخاطر تعداد گلولهها، نهفقط بهخاطر کشتهها، بلکه بهخاطر شیوهای که جنایت در آن رخ داد. بهخاطر لحظهای که اعتماد مردم به ابزار مرگ تبدیل شد؛ لحظهای که امید، آغوش، و انسانیت، دقیقاً همان جایی قرار گرفت که شلیک از آن آغاز شد. این روایت، از دل همان لحظه میآید؛ از جایی که فهمیدیم بعضی جنایتها، پیش از گلوله، با فریب شروع میشوند.
نیروی انتظامی روبهروی مردم ایستاده بود. صفی منظم، با لباسهای آشنا، رنگهایی که سالهاست جزئی از حافظهٔ خیاباناند. باتومها، سپرها، همان نشانههایی که قرار بود نظم را نمایندگی کنند. همین آشنایی، سرمایهٔ فریب بود. اعتماد مردم، درست از همین تکرار تغذیه میشد.
تا اینکه، یکی از مأموران دستی تکان داد.
حرکتی کوچک. کوتاه. اما در آن شب، در آن جمعیت، هیچ حرکتی بیمعنا نبود. مردم آن دست را نشانه گرفتند. نشانهٔ اینکه شاید اینبار، شکافی افتاده. شاید صف روبهرو دیگر یکدست نیست. امید، همیشه از کوچکترین چیزها تغذیه میکند.
شعار بالا رفت: «نیروی انتظامی، حمایت، حمایت.»
این شعار نه از قدرت میآمد، نه از پیروزی؛ از درماندگیِ جمعی میآمد. از مردمی که دلشان میخواست باور کنند هنوز جایی، هنوز نهادی، هنوز انسانی، طرف آنهاست.
نیروی انتظامی بغلش را باز کرد.
آغوش. صحنهای بهشدت انسانی. فاصلهها شکست. مردم جلو رفتند. بعضیها مأموران را بغل کردند. گریه بود. لبخند بود. لحظهای که شبیه آشتی به نظر میرسید.
اما این آغوش، دام بود.
نیروی انتظامی از اعتماد مردم سوءاستفاده کرد. آگاهانه. سرد. فریبشان داد.
اعتماد را نزدیک کشید تا فاصلهها کم شود، تا بدنها فشرده شوند، تا جمعیت در هم قفل شود. و درست در همان لحظه، عقب کشید. نه با شتاب، نه با ترس؛ با انضباط نظامی. عقبنشینیای که خودش بخشی از طرح بود.
از پشت آنها، ناگهان نیروهای سپاه ظاهر شدند.
صدا آمد.
اولین تیر هنوز قابلانکار بود. شاید ترقه، شاید خطا. اما وقتی صدا تکرار شد، بدن زودتر از ذهن فهمید. گلولهها از جایی میآمدند که مردم فکر میکردند امن است. از پشت اعتماد.
خیابان منفجر نشد؛ فروریخت.
آدمها دویدند. افتادند. فریاد زدند. اما در همان هرجومرج، چیزی شگفتانگیز اتفاق افتاد. مردم همدیگر را تنها نگذاشتند. در دل تیراندازی، دست هم را گرفتند. بدنها را کوچک کردند. نوجوانها را وسط گرفتند. زنها خم شدند تا بچهها را بپوشانند.
مردمی که از ظلم و فقر و سالها سکوت به تنگ آمده بودند، در همان لحظه نشان دادند هنوز بلدند انسان بمانند.
من آنجا بودم.
دیدم نوجوانها را که چطور میان دود و صدا میدویدند. دیدم بدنهای کوچکی را که افتادند. دیدم خیابان، چطور برای لحظهای تبدیل شد به جایی که مرگ، بیپرسش عبور میکرد. حتی حیوانها. گربههای خیابانی که از ترس میدویدند، پرندههایی که بیموقع پر کشیدند. خشونت، وقتی رها میشود، اخلاق نمیشناسد.
و جهان، ساکت بود.
نهادهایی که همیشه از حقوق کودک حرف میزنند، مثل یونیسف، تمام این روزها سکوت کردند. کودک و نوجوان کشته شد و سکوت، مثل لایهای دیگر از گلوله، روی زمین نشست. سکوتی که خودش نوعی جنایت است؛ چون انکار میکند آنچه را که اتفاق افتاده.
آن شبها، هجدهم و نوزدهم دیماه، فصلی جدید در تاریخ ایران آغاز شد.
نه روی تقویم، بلکه روی زمین.
شبی که فهمیدیم تاریخ در ایران فقط در کتابها تکرار نمیشود؛ در خیابان، با بدن، با خون تکرار میشود.
اعتماد آن شب، نقطهٔ هدف بود.
نیروی انتظامی فقط کنار نکشید؛ اعتماد را مسلح کرد و بعد، میدان را خالی کرد تا گلولهها کار خودشان را بکنند. این، یک خطای لحظهای نبود؛ جنایت بود.
و من، بعد از آن شب، گریه کردم.
نه گریهای هیستریک، نه فریاد. گریهای خاموش، از سرِ فهم. از سرِ اینکه دانستم این صحنه، پاک نخواهد شد. این تصویر، جایی ثبت خواهد شد. اگر نه امروز، اگر نه فردا، در کتابهای تاریخ.
آیندگان خواهند خواند که در شبهای هجدهم و نوزدهم دی، در ایران، مردمی که به تنگ آمده بودند، به خیابان آمدند؛ و حکومت، با سوءاستفاده از اعتماد، با گلوله پاسخشان را داد. خواهند خواند که کودکان و نوجوانان کشته شدند. خواهند خواند که جهان، هیچ کاری نکرد.
و شاید آنوقت، کسی این متن را بخواند و بداند:
این فقط یک روایت نبود.
شهادت بود.
اما در انتها، با همهٔ سنگینیِ این شبها، با همهٔ خون و ترس و سکوت، چیزی باقی میماند که نمیشود آن را با گلوله خاموش کرد. تاریخ، حافظهای لجوج دارد. آنچه در خیابانها رخ داد، آنچه بر بدنها و جانها گذشت، از میان نمیرود؛ جابهجا میشود، از نسل به نسل، از روایت به روایت. قدرت میتواند صداها را موقتاً خفه کند، میتواند تصویرها را پاک کند، میتواند حقیقت را عقب بیندازد، اما هرگز نمیتواند آن را برای همیشه حذف کند.
و این را تاریخ بارها و بارها ثابت کرده است:
ظلم، هرچقدر هم خشن، هرچقدر هم سازمانیافته، پایدار نخواهد ماند.

