نویسندهای از ایران با امضاء محفوظ
شب هجدهم دی، خیابان ما قیامت بود؛ و نوزدهم دی، ادامهٔ همان قیامت.
نه وقفهای در خشونت افتاد، نه عقلانیتی در کشتن پیدا شد. فقط تعداد کشتهها بیشتر شد و ترس، عمیقتر. هوا همچنان بوی باروت و گاز اشکآور میداد؛ بویی که به ریه میچسبد و از حافظه بیرون نمیرود. بمب صوتی داشت گوشهایمان را کر میکرد. مردم شعار میدادند، نه از سر هیجان، از سر خشم. صداها در هم میرفت: فریاد، شلیک، انفجار. تشخیص اینکه کدام صدا انسان است و کدام ابزار مرگ، ممکن نبود.
نیروهای سرکوب با همهچیز آمده بودند؛ گاز اشکآور، بمب صوتی، تفنگ ساچمهای، سلاح گرم. و وقتی فاصله کم شد، قمه و چاقو. کشتن فقط از لولهٔ تفنگ نمیآمد؛ از نزدیکی، از تماس، طرف ناگهان بیآنکه بفهمد، بدنش غرق خون میشد و نمیفهمید دژخیم از کجا میآمد. در آن شبها، «غیرنظامی» معنایی نداشت. زن و مرد، کودک و نوجوان، همه هدف بودند. فقط درجهٔ مرگ فرق میکرد.
خانهٔ ما، در هجدهم و نوزدهم دی، خانه نبود. پارکینگ خانه، بیمارستان صحرایی شده بود. نه از سر قهرمانی؛ از سر ناچاری. از استیصال. هیچکداممان پزشک نبودیم. ابزار نداشتیم، آموزش نداشتیم، فقط بدنهایی که خونریزی میکردند و نگاهی که میگفت اگر اینجا نمانند، تمام است.
فهمیدیم یکی از همسایگان دانشجوی پزشکی است. آوردیمش. از جان مایه گذاشت. مجبور شد در همان پارکینگ سرد کارهای پزشکی انجام دهد. ما که هیچ سررشتهای نداشتیم، دستیارانش بودیم. دستهایش میلرزید، اما میدانست اگر کاری نکند، یکی دیگر میمیرد. پارچه میبست، فشار میداد، زخم میشست. انتخابی در کار نبود.
جلوی چشمم مردی جان داد که گلولهٔ جنگی خورده بود. نه در میدان نبرد، نه در درگیری مستقیم؛ روی زمین پارکینگ، زیر چراغی که مدام خاموش و روشن میشد. نفسش کوتاه بود، نگاهش گم. مرگش بیصدا نبود؛ مرگی بود که میخواست ثبت شود.
کمی آنطرفتر، مردی بود که گلوله از وسط کتفش رد شده بود. زنده مانده بود، اما زندهبودنش شبیه وعدهای لرزان بود؛ وعدهای که معلوم نبود فردا هم اعتبار دارد یا نه. دستش به پوستی آویزان بود.
کشتار فقط بزرگسالان را نگرفت. کودکان و نوجوانان هم بودند. بدنهای کوچک، زخمهای بزرگ. ساچمههایی که در گوشت فرو رفته بود و بیرونکشیدنشان با گریه همراه بود.
پسری را به پارکینگ آوردند که ساچمه به بدنش خورده بود. وقتی داشتیم ساچمه را خارج میکردیم، گریه میکرد، نه از درد خودش؛ از ترس. خواهر نوجوانش را در شلوغی گم کرده بود. مدام میپرسید: «خواهرم رو ندیدین؟ خواهرم کجاست؟» هر بار که دست به زخم میبردیم، صدایش میلرزید، اما سؤالش عوض نمیشد. آن شب، اضطراب از بدنش خون میریخت.
دخترخالهٔ هجدهسالهام و شوهرخالهام سرتاپا ساچمه بودند. بدنشان مثل نقشهای سوراخسوراخ. سن، هیچ حفاظی نبود. نسبت، هیچ مصونیتی نمیآورد. خانه، مرز امنی نداشت.
مأمورها تا پشت در خانهٔ ما رسیدند. صدایشان را میشنیدیم. در پارکینگ را کشیده بودیم، با هرچه داشتیم. مشکوک شده بودند؛ حق هم داشتند. در این خانه «خبری» بود: خبرِ زندهماندن. و همین برای مرگ کافی است که بیاید دمِ در.
ترس شکل تازهای داشت: ترس از صدا، از نور، از ضربهای ناگهانی. شجاعت آنجا مفهومی انتزاعی نبود؛ فقط ادامهدادن بود. فقط گفتنِ «تحمل کن».
صدقدمی خانهٔ من، پشتهای از کُشتهٔ جوانها بود. بدنهایی که هنوز گرم بودند. خیلی کشتند، خیلی، خیلی. آنچه در خبرها میخوانید و میبینید، شاید یکپنجمش هم نباشد. ما به چشم دیدیم. دستمان، لباسمان از خون جوانان وطن قرمز شد، اما لالهای نرویید.
با تکتیرانداز. با قمه. با چاقو. کشتن روش نداشت، اراده داشت؛ ارادهای سرد، بینام، بیچهره.
نوزدهم دی هم کشتار بود. نه فروکش کرد، نه متوقف شد. فقط خبرها کمتر شد و جنازهها بیشتر.
بعدها فهمیدیم کودکان و نوجوانانی را هم دستگیر کردهاند، و بردهاند به زندان قزلحصار. کودکانی که از صبح تا شب گریه میکنند، برای مادر و پدرشان. کودکانی که جرمشان حضور در خیابان بود، یا فقط عبور از آن. آنجا، در سلولها، گریه ادامهٔ همان خیابان است؛ بیدود، بیشعار، اما با همان خشونت.
این فقط سرکوب نیست؛ این جنایت علیه بشریت است. وقتی کودک را میکشی، وقتی نوجوان را میزنی، وقتی بدن بیدفاع را هدف میگیری، وقتی خانه را به بیمارستان صحرایی و پارکینگ را به اتاق عمل تبدیل میکنی، نامش چیز دیگری نیست.
روزهای دیگر، شهر در شوک بود. دود نشسته بود، اما ترس نه. آدمها آرام راه میرفتند، انگار هر قدم ممکن است آخرین باشد. نگاهها دنبال نشانه میگشت؛ نشانهٔ زندگی، یا خطر. هیچکس مطمئن نبود شب بعد چه میشود.
اما یک چیز روشن بود: بعضی جان به در بردند، خیلیها مردند. و این نسبت، تصادفی نبود.
خون وقتی زیاد میشود، دیگر قرمز نیست؛ تیره است، سنگین است، و روی زمین میماند. خون حافظه دارد. میخواهند فراموشش کنند، اسمش را نیاورند، روایتها را خفه کنند. اما خون در زمین نمیماند؛ برمیگردد، در صدا، در خواب، در بدنهایی که هنوز درد میکنند.
اگر این بار هم «چیزی نشود»، اگر باز هم بخواهند بگویند «گذشت»، این خونها گم نمیشوند.
هجدهم و نوزدهم دی، فقط دو تاریخ نیستند. سندند؛ سندِ جنایتی که علیه مردم ایران، علیه کودکان، علیه بدنهای بیپناه رخ داد.
این روایت برای تهییج نیست. برای ثبت است. برای اینکه گفته شود: ما دیدیم، ما بودیم و اینهمه خون، بینام و بیپاسخ نخواهد ماند.

