عباس قیداری – پرینس جورج
مرگِ بهرام بیضایی* را نباید صرفاً بهمثابهٔ سوگواریِ فرهنگی دریافت. این رخداد نه فقط فقدانِ یک هنرمند و نه حتی خاموشیِ صدای یک روشنفکرِ بزرگ است. ما با مرگی روبهروییم که داوری میطلبد، نه عزاداری. برخی زندگیها ما را به یادآوری فرا میخوانند؛ برخی دیگر ما را ناگزیر به اندیشیدن و بازپرسش میکنند. زندگیِ بیضایی بیتردید به دستهٔ دوم تعلق دارد. غیابِ او سکوت نمیآفریند، بلکه فشاری اخلاقی را تشدید میکند؛ فشارِ پرسشی حلنشده که اکنون بر دوشِ آنانی سنگینی میکند که سالها با آثارش، از «چهارصندوق» تا «مرگ یزدگرد»، مشقِ صحنه و اندیشه کردهاند.
میراث بیضایی چیزی نیست که بتوان از فاصلهای امن، تنها به تحسین شاعرانهاش بسنده کرد. آنچه مانده، پرسشی است ناگزیر و مشوش: «تعلقداشتن به یک جامعهٔ مدنی–سیاسی، در شرایطی که قدرتِ حاکم سرکوبگر و نامشروع است، چه مسئولیتهایی را بر دوش ما میگذارد؟» و «اگر اندیشیدن خود بهمثابهٔ کنشی مقاومتی باشد، سکوت در برابر چنین قدرتی را با کدام توجیه اخلاقی میتوان پذیرفت؟»
تبعید، بیقدرتی، و امتناع از معصومیت
حذفِ طولانیِ بهرام بیضایی از عرصهٔ رسمیِ فرهنگ در ایران، و سپس تبعیدِ ناگزیرِ او، اغلب چنین روایت میشود: تراژدیای که یک نظامِ اقتدارگرا بر هنرمندی بااستعداد تحمیل کرد. این روایت، هرچند نادرست نیست، اما ناکافی است، زیرا خطر آن را دارد که بیضایی را به « نقش قربانی» فروبکاهد؛ یعنی به سوژهای که صرفاً بر او ستم رفته و بنابراین در مقامِ موجودی عمدتاً منفعل و «بیگزینه» تصویر میشود، سوژهای که رنجدیدگیاش جایِ عاملیت را میگیرد و ناخواسته با نوعی مصونیتِ اخلاقی همراه میشود (گویی از او دیگر انتظارِ داوری، انتخابِ موضع، و پاسخگوییِ مدنی نمیرود). درحالیکه بیضایی در جایگاه یک «کنشگر اخلاقی»، همواره از بازی در نقش قربانی بیزار بود. آنچه اهمیت دارد، این نیست که او خاموش شد، بلکه این است که نپذیرفت خاموشیِ تحمیلی به معصومیتِ مدنی بدل شود. او اجازه نداد فقدانِ قدرتِ نهادی، بهانهای برای کنارهگیریِ اخلاقی باشد.
در همین نقطه است که زندگیِ بیضایی بهگونهای ژرف با اندیشهٔ هانا آرنت تلاقی میکند؛ با این اصل بنیادین که مسئولیت، با زوالِ حاکمیت از میان نمیرود. فلسفهٔ سیاسیِ آرنت – که در دلِ ویرانههای فاجعهبار توتالیتری قرن بیستم شکل گرفت – افسانهٔ تسکیندهندهٔ مسئولیتگریزیِ جمعی را رد میکند؛ همان افسانهای که میکوشد بارِ مسئولیتِ جهان را صرفاً بر دوشِ حاکمان بیندازد. برعکس، آرنت، استدلال میکند که خطرناکترین وضعیتِ سیاسی نه نیتِ آگاهانهٔ شر، بلکه امتناع از اندیشیدن است: تعلیقِ داوریای که به بیعدالتی امکان میدهد تا آرام، بیصدا، و بیوقفه بازتولید شود.
بیضایی تجسمِ همین امتناع از «معصومیتِ مدنی» است. او درحالیکه بیرون از ایران زندگی و تدریس میکرد و از کارگردانی و انتشارِ آزادانه در وطن محروم بود، برخلاف بخشی از همنسلانش به شکایتِ خصوصی یا انزوای صرفاً زیباشناختی پناه نبرد. در عوض، همچنان آزادانه و پویا اندیشید، سیاسی نوشت، و با جدیتی بیامان تاریخ، اسطوره، و ساختارهای قدرتِ ایران را به تیغ پرسش کشید. تبعید، مسئولیتِ او را کاهش نداد؛ بلکه آن را تشدید کرد؛ در تضادِ آشکار با منطقِ رایجی که بسیاری از ایرانیان، با وجود اعتراض درونی به وضع موجود، زیر پوششِ «معصومیتِ مدنی» زیستن در تبعیدِ بیتعهد را برگزیدهاند. بیضایی بیقدرتی و طردشدن از عرصهٔ رسمیِ فرهنگ و هنر ایران را به مجوزِ سکوت تبدیل نکرد؛ برعکس، آن را به لحظهای بدل ساخت که مسئولیتِ مدنی، بهتمامی و بیپرده، به صحنه آمد.
این موضعِ اخلاقی با وضوحی ویرانگر در یکی از درخشانترین جملاتِ بیضایی در تاراجنامه رخ مینماید:
«چه فایده از اسمی که به خُود میبَندیم؛ وقتی پُشتِ آن کسِ دیگریم».
این جمله، سوگنامهای شاعرانه دربارهٔ ازخودبیگانگی نیست؛ کیفرخواستی است صریح علیه بیتفاوتی و دورنگی مردمان. بیضایی اصرار دارد که هویت، برچسبی موروثی یا ادعایی اعلامشده نیست؛ بلکه هویت کنشی است که با داوری و عاملیت تداوم مییابد. نامها – خواه ملی، خواه فرهنگی، خواه ایدئولوژیک – آنگاه تهی میشوند که ارادههای عاریتی را پنهان کنند. ایرانیخواندنِ خود، میهنپرستدانستنِ خویش، یا ابرازِ دغدغهٔ سیاسی، زمانی که مسئولیتِ اندیشیدن را به دیگری واگذار کنیم، نه بیطرفی است و نه احتیاط؛ تنها سلبِ مسئولیتِ اخلاقی است.
به زبانِ آرنت، این همان خطرِ «بیاندیشی» است: وضعیتی که در آن فرد دیگر دربارهٔ معنای واژههایی که مدام تکرار میکند، یا نظامهایی که با سکوت و اطاعتِ خود به تداومشان کمک میکند، پرسشگری نمیکند. بیضایی بیوقفه به این وضعیت میتازد. آثار او بهدنبال شناساییِ حاکم نیستند؛ بلکه میکوشند نشان دهند حکومتکردن چگونه قابلفهم و پذیرفتنی میشود، اطاعت چگونه به امری عادی بدل میگردد، و هویت چگونه به نمایشی بیمحتوا فروکاسته میشود.
هژمونی فرهنگی و درونیشدنِ قدرت
نقدِ قدرت در اندیشه و آثارِ بیضایی هرگز به نهادها یا افراد محدود نمیماند. این نقد، ساختاری، فرهنگی و زبانی است. درست در همینجاست که کارِ او بهگونهای قاطع با نظریهٔ «هژمونی فرهنگی» آنتونیو گرامشی تلاقی میکند. گرامشی بر آن بود که سلطه، نه اساساً از راهِ زور، بلکه از مسیرِ رضایت تثبیت میشود؛ از طریقِ دگرگونیِ تدریجیِ جهانبینیِ حاکم به «عقلِ سلیم». در واقع قدرت دوام میآورد، زیرا برای افراد تبدیل به عادت میشود؛ در زبان جمعی جا میگیرد، در آیینها رسوخ میکند، و در توضیحها و نقدهای روزمره طبیعی جلوه میکند.
بیضایی این فرایند را با دقتی بیرحمانه در دیالوگ معروفی از نمایشنامه «مرگ یزدگرد» بهزیبایی دراماتیزه میکند.
دختر: تو شوربختِ شورچشم هر چه داری از کیست؟
آسیابان: هر چه ما داریم از پادشاه است.
زن: چه میگوئی مرد، ما که چیزی نداریم.
آسیابان: آن نیز از پادشاه است.
بیضایی اینجا آگاهیای را عریان میکند که تمام و کمال بهدستِ اقتدار استعمار شده است. حتی محرومیت و تهیدستی، به سندِ وفاداری به حاکمیت بدل میگردد. بیضایی در کارهایش نهفقط ترس، بلکه اطاعتِ داوطلبانه را افشا میکند: درونیشدنِ سلطه تاآنجاکه قدرت دیگر نیازی به توجیهِ خود ندارد.
وقتی جامعهای وارد چنین مرحلهای شد، بهعبارت دیگر هژمونی فرهنگی در جریان است. اقتدار از دهانِ بیقدرتان سخن میگوید. زبان، به کارآمدترین ابزارِ رژیم بدل میشود. بیضایی همچنین نشان میدهد که استبداد تنها بر بدنها فرمان نمیراند؛ بلکه خودِ توضیح و تفسیر را استثمار میکند. آنگاه که مردم میآموزند سلبِ مالکیتِ خویش را همچون ضرورتی اجتنابناپذیر روایت کنند، سلطه به نظامی خودتداومبخش بدل میشود.
نکتهٔ اساسی اینجاست: بیضایی بیماریِ سلطه را صرفاً به حاکمان نسبت نمیدهد. او نشان میدهد که قدرت تنها از راهِ تحمیل زنده نمیماند، بلکه از آنرو دوام میآورد که در خودِ جامعه بازتولید میشود؛ در زبانِ روزمره، در فرهنگ، و در آیینهایی که به عادت بدل شدهاند. سلطه هربار که تکرار میشود، طبیعیتر جلوه میکند. درست در همین امتناع از تبرئهٔ جامعه است که نیروی واقعیِ کارِ فکری بیضایی شکل میگیرد، زیرا ما را از آرامشِ اخلاقیِ سادهسازیشده بیرون میکشد و وادار به مواجهه با سهم خودمان میکند.
عشقِ بیتوهم: اخلاقِ نقد
سختگیریِ بیضایی در نقد، هرگز به تحقیر نمیانجامد. وفاداریِ او نه به معصومیتِ موهوم، بلکه به امکانِ انسانی است. او یکی از دشوارترین و پرهزینهترین تمایزهای اخلاقی در اندیشهٔ معاصر ایران را در گفتوگویش با نوشابه امیری، که در کتاب «جدال با جهل» بازتاب یافته، چنین بیان میکند:
«من جهالت را تأیید نمیکنم.
عاشق این مردمم؛ اما نه عاشق جهالتشان.
عاشق آن استعدادی هستم که درونشان وجود دارد و میتواند به جهش آنها بینجامد».
این جمله مرزی روشن ترسیم میکند؛ هم با تحقیرِ نخبهگرایانه قطع رابطه میکند و هم با احساساتگراییِ عوامپسند. دوستداشتنِ مردم بهمعنای تقدیسِ نادانیِ آنان نیست، بلکه بهمعنای باورداشتن به توانِ بیشترِ آنان است، و درست بههمین دلیل، مسئولدانستن توده در برابر آنچه میپذیرند و تحمل میکنند.
موضعِ فکری بیضایی کاملاً مدنی است. او از رمانتیزهکردنِ رنج سر باز میزند، اما همزمان نمیپذیرد که مردم به «نقش قربانی» فروکاسته شوند. از این حیث، کارِ او با تأکیدِ هانا آرنت بر این اصل همراستاست که مسئولیت از کثرتمندی جداییناپذیر است؛ اینکه حیاتِ سیاسی دقیقاً از آنرو ممکن میشود که افراد قادر به داوری و کنشاند. بیضایی ایرانیان را نه دریافتکنندگانِ منفعلِ تاریخ، بلکه مشارکتکنندگانِ آن میبیند؛ خواه از راهِ عمل، خواه از راهِ سکوت.
چنین موضعی، او را در تقابل با دو وسوسهٔ فکری رایج قرار میدهد: اخلاقگراییِ اقتدارگرایانهای که مردم را مقصر دانسته و قدرت را تبرئه میکند، و تبرئهگریِ پوپولیستیای که مردم را تقدیس کرده و عاملیتِ آنان را انکار. بیضایی هیچیک را نمیپذیرد. آثار او اصرار دارند که جوامع – خواه بهصورت فعال، خواه منفعل – در جهانی که در آن زندگی میکنند سهیماند.
آینه و گسستِ مشارکت
برداشتِ بیضایی در «طومار شیخ شرزین» از مسئولیتِ روشنفکرانه، دقیقترین بیانِ خود را در استعارهٔ آینه مییابد:
«آری ، آدمیان به آینهها شبیهاند.
آینهٔ زنگاربسته تو را کِدِر نشان میدهد، و آینهٔ ترکخورده تو را شکسته، و آینهٔ صیقلین یا مواج تو را صاف یا مُعوَّج.
و این جز آنست که تو صاف باشی یا شکسته یا کدر یا زنگاربسته.
من گاهی آینهٔ دق بودهام، و گاهی به تلنگری ترک برداشتهام. من گاهی بهکلی خُرد شدهام، و در هزار تکهٔ من هزار تصویر خُرد شما پیدا بود.»
این استعاره نه به خودشیفتگی اشاره دارد و نه به بازتابی بیطرفانه، بلکه نوعی صورتبندیِ نظریِ مشارکت است. جامعه را نمیتوان بیاِعوِجاج بازتاب داد، مگر با چشمپوشی از حقیقتِ آن. حقیقت آرام و بیدرد بازنمیگردد؛ از همینرو حضور همواره موجب تکفیک نسلی و طبقاتی میشود. مشارکت نیز ناگزیر زخمهایی با خود به همراه دارد، زیرا درگیرشدنِ بدون هزینه ممکن نیست. روشنفکری که از آسیب پرهیز میکند، در واقع موضع خنثی برنگزیده، بلکه از همان آغاز، غیبت را بر مسئولیت فکری ترجیح داده است.
در اینجا، بیضایی نوعی اخلاق مدنی را صورتبندی میکند که بهروشنی با تأکیدِ هانا آرنت بر «اندیشیدنِ عمومی» همنواست. ورود به عرصهٔ عمومی – اندیشیدن با صدای بلند و داوریِ آشکار – همواره بهمعنای بهخطر انداختنِ خویش است: گشودنِ پنجرهٔ سوءتعبیر، حملات انتقادی، و شکاف. واقعیت آن است که کنارهگیری شاید انسجامِ ظاهری را حفظ کند، اما تنها بهبهایِ تهیکردنِ معنا و ازدستدادنِ اثرگذاری میسر خواهد بود. بیضایی این بهایِ سنگین را نپذیرفت؛ او زخم و نقد را آگاهانه بر سکوت ترجیح داد.
اینجاست که بیضایی خطِ تمایز میان «شهروندان» و «تماشاگران» را ترسیم میکند. تماشاگران با غایبماندن، در فضای امن میمانند. اما شهروندان زخم و شکستگی را میپذیرند، زیرا از محوشدن سر باز میزنند. از این منظر، کارِ بیضایی صرفاً انتقادی نیست، بلکه تشخیصی است.
صفر و ریاضیاتِ سلطه
خیالِ سیاسیِ بیضایی در یکی از عمیقترین و درعینِحال بیرحمانهترین صورتبندیهای ادبیات نمایشی ایران در «طومار شیخ شرزین» که در دوران اوج خفقان دههٔ شصت ایران و میانهٔ گسیل صدها هزار نفر به جبهههای جنگ نوشته شده، به اوج میرسد:
«شیخ شرزین: … رعیت صفر است. سلطان و سالاران برترین شمارهاند سلطان نُه است و وزیران و چاکران و سالاران و دیوانیان هشت و هفت و شش و پنج و چهار و سه و دو و یک و رعیت صفر است. با اینهمه بهای هر سلطان به رعیت است و هیچ عدد بیصفر بزرگ نشود چنانکه هزار بیصفرهاش بیش از یک نیست بدان که رعیت هیچ مینماید و بیش از همه است… »
مردم به «صفر» تقلیل داده میشوند – بیاهمیت، مصرفپذیر، نادیدنی – اما بیآن صفر، هیچ عددی فزونی نمیگیرد. عظمتِ قدرت حاکم، تماماً وابسته به همان چیزی است که بیارزش اعلام میکند. بیضایی در اینجا دروغِ بنیادینِ سلطه را برملا میسازد، «بنیادین» از آنرو که سلطه تنها با جاانداختنِ این تصور دوام میآورد که ناچیزیِ رعیت امری طبیعی است، نه نتیجهٔ مناسباتی تاریخی و قابلِدگرگونی.
این سخن، فراخوانی به کینه نیست، بلکه دعوتی است به شناسایی. بیضایی مردم را رمانتیزه نمیکند، بلکه مرکزیّتِ ساختاریِ آنان را عیان میسازد. آنتونیو گرامشی بیدرنگ این نکته را بازمیشناخت: «هژمونی تنها تا زمانی دوام میآورد که آنان که به «صفر» فروکاسته شدهاند، این موقعیت را سرنوشت بپندارند، نه امکان.» تراژدی، بهزعمِ بیضایی، نه خودِ تقلیل، بلکه درونیکردنِ آن است.
روشنفکرِ ارگانیک و امتناع از فراموشی
بیضایی در معنای دقیقِ گرامشیِ کلمه، نمونهای paradigmatic از «روشنفکرِ ارگانیک» است؛ نه از آنرو که بهجای مردم سخن گفته باشد، بلکه بدان سبب که با شرایطِ فرهنگیای جنگید که آنان را به انفعال میکشاند. او نه برنامهای عرضه کرد، نه شعار، و نه نقشهٔ راه. به راهحلهایی که اندیشیدن را دور میزنند، بیاعتماد بود. آنچه بیضایی عرضه کرد، بهمراتب پایدارتر بود: حافظهٔ تاریخی، دقتِ زبانی، و افسوسِ اخلاقی.
او بهخوبی میدانست که شکستِ سیاسی غالباً نه با مغلوبشدن، بلکه با فراموشی آغاز میشود. اسطورههایی که از معنا تهی شدهاند، تاریخی که به آیین تقلیل یافته، و هویتی که به لباس ظاهر بدل شده است؛ اینها همان شرایطیاند که در آن سلطه مستبدین عادی میشود. کارِ بیضایی مقاومتی بیامان در برابر این فرسایش تاریخیِ مدنی است.
تبعید بهمثابهٔ عریانیِ اخلاقی
تبعیدِ بیضایی این درس را به ما میآموزد که، مسئولیتِ مدنی نه از نزدیکی به قدرت برمیآید، نه از مجوزهای نهادی، و نه حتی از حضور در مرزهای جغرافیاییِ یک کشور. میتوان ممنوعالقلم و ممنوعالتصویر شد، رانده شد، و به حاشیه رفت، و همچنان در برابر جهانِ مشترک پاسخگو ماند. فقدانِ قدرت، در این معنا، نه فقدانِ مسئولیت، بلکه لحظهٔ داوری است؛ لحظهای که بهانهها فرو میریزند و بر همگان روشن میشود که آیا سکوت وی تحمیل بوده است یا انتخاب.
برای ایرانیانِ امروز – بهویژه آنان که در خلوت نگراناند و در عرصهٔ عمومی آسوده – آثارِ بیضایی همچون برانگیزانندهٔ اخلاقی عمل میکند. او نه پناهی در یأس عرضه میکند، نه آرامشی در نوستالژی، و نه شأنی در خاموشی. بیضایی یادآور میشود که فرهنگ هرگز خنثی نیست، هویت صرفاً تزئینی نیست، و هر بار که دروغی تکرار میشود، کنشی سیاسی در حال وقوع است.
بیضایی رفته است. آینه مانده است. آنچه اکنون در آن بازتاب مییابد، از آنِ ماست.
*در اغلب متون و همچنین بسیاری از کتابهای منتشرشده بهقلم زندهیاد بهرام بیضایی نام خانوادگی ایشان بهصورت «بیضایی» نوشته شده است و بههمین دلیل در این متن هم از همین الگو پیروی شده، ولی خود ایشان در امضایشان آن را بهصورت «بیضائی» مینوشتند.

