مسعود سخاییپور، LJI Reporter – ونکوور
«اتوبوس گمشده» یک فیلم درام آمریکایی بهکارگردانی پل گرینگرس است که فیلمنامهٔ آن را با همکاری برد اینگلزبِی نوشته است. این فیلم بر اساس کتاب «بهشت: تقلای یک شهر برای بقا در برابر آتشسوزی جنگل در آمریکا» نوشتهٔ لیزی جانسون، منتشرشده در سال ۲۰۲۱، ساخته شده است. در این فیلم متیو مککانهی، آمریکا فررا، یول وازکوئز و اشلی اتکینسن ایفای نقش کردند.
خلاصهٔ داستان
در دل آتشسوزی مهیب «کمپفایر» در کالیفرنیا، رانندهای بهنام کوین مککی مأمور میشود بیست و دو کودک مدرسهای را با یک اتوبوس زردرنگ مدرسه از میان شعلهها عبور دهد؛ مسیری که هر لحظه جادهاش بسته میشود، آسمانش فرو میریزد و هجوم دود و آتش، راه را پیش چشمشان محو میکند. همراه او معلمی است که تلاش میکند میان اضطراب، گریهها و وحشت کودکان، نوعی آرامش شکننده را حفظ کند. روایت فیلم سفر این اتوبوس است؛ سفری از دل جهنمی واقعی.
دربارهٔ فیلم
فیلم «اتوبوس گمشده» از همان دقایق آغازین نشان میدهد که قصد ندارد یک اثر حادثهای معمولی باشد. جهانِ آن بیش از آنکه بر پایهٔ جلوههای ویژه بنا شده باشد، بر شانهٔ تجربهای انسانی استوار است: تجربهٔ روبهروشدن آدمهای کاملاً معمولی با فاجعهای که به هیچ منطق و برنامهریزیای پاسخ نمیدهد. ماجرای فیلم بر اساس رویدادی واقعی ساخته شده، اما آنچه آن را تماشایی میکند، صرفاً واقعیت تاریخی نیست، بلکه شیوهای است که فیلم از خلال آن، ترس، امید، اضطراب و مسئولیت را کنار هم مینشاند تا داستان یک نجات را تعریف کند؛ نجاتی که از جنس معجزههای پر زرقوبرق سینمایی نیست، بلکه از جنس تصمیمهای کوچک انسانهایی است که چارهای جز شجاعت ندارند.
در مرکز این روایت، یک اتوبوس زرد مدرسه قرار دارد؛ اتوبوسی که در زندگی روزمره، نماد رفتوآمدهای امن و قابلپیشبینی کودکان است. اما فیلم آن را از دل این امنیت بیرون میکشد و به جایی میبرد که هر ثانیهاش با وحشت همراه است. شعلههای آتشسوزی «کمپفایر» شهر را بلعیدهاند و دود، جادهها را در خود فرو میبرد. در این آشوب، یک رانندهٔ مدرسه و بیست و دو کودک و یک معلم، مجبورند از میان آتش عبور کنند. همین طرح ساده، زیر دست کارگردان، به سفری تبدیل میشود که تماشاگر را قدمبهقدم با خود میبرد؛ سفری که در آن هر پیچ جاده میتواند آخرین پیچ باشد.
شخصیت اصلی فیلم، رانندهای است که زندگی شخصیاش رو به فروپاشی است؛ مردی که در ظاهر چیزی برای ازدستدادن ندارد، اما در لحظهٔ بحران بهشکلی غریزی در جایگاه کسی قرار میگیرد که باید از دیگران محافظت کند. او که مرتب با تماسهای مادرش مبنی بر تبداشتن و بالاآوردن پسر نوجوانش مواجه است و حتی در میانهٔ راه میایستد تا قبل از رفتن به خانه از داروخانهای برایش تایلنول بگیرد، نمیتواند پیجکردنهای مکرر مدیر شرکت اتوبوس را برای یافتن رانندهای که اتوبوسش خارج از سرویس است و مسافری ندارد، نادیده بگیرد؛ همان مدیری که به او بهعنوان رانندهای جدید چندان توجهی ندارد و درخواستهایش برای اضافهکاری، بهامید کمی درآمد بیشتر، را رد میکند. راننده دقایقی با خود کلنجار میرود تا بین رفتن به خانه و رسیدگی به پسرش، و رساندن ۲۲ دانشآموز به محلی امن انتخاب کند، و در نهایت تصمیم میگیرد برود و دانشآموزان را از مدرسهای که هر آن در خطر آتشسوزیست، سوار کند و نجات دهد. بازی متیو مککانهی در نقش این راننده، یکی از ستونهای قوت فیلم است. او بدون اغراق و نمایشگری، نقش مردی (کوین مککِی) را بازی میکند که در دل ترس، ناچار میشود تصمیمی بگیرد که حتی خودش هم مطمئن نیست میتواند از پسش بربیاید. همین تردید، همین انسانبودن، همین ضعفهای کوچک، باعث میشود شخصیت او واقعی به نظر برسد و تماشاگر به او اعتماد کند. وقتی او پشت فرمان مینشیند، ما نیز با او سوار اتوبوس میشویم.
در کنار او، معلم کودکان قرار دارد؛ زنی آرام، صبور و دقیق که در بحران نقشی حیاتی دارد. او قهرمان نیست، اما حضورش باعث میشود کودکان کمتر بترسند، و همین حضور نرم و انسانی، یکی از دلایلی است که فیلم را از تبدیلشدن به یک فیلم فاجعهمحور سطحی نجات میدهد. رابطهٔ میان راننده و معلم، انسانی و ساده است؛ نه رمانتیک، نه اغراقشده. آنها فقط دو بزرگسالاند که در لحظهای که همهچیز در حال فروپاشی است، کنار هم میایستند و بار مسئولیت را بهطور مشترک حمل میکنند. این سادگی، برخلاف ظاهرش، یکی از ظرافتهای فیلم است.
فضاسازی فیلم بر پایهٔ واقعگرایی ساخته شده است. دوربین، با لرزشها و حرکتهای محدودش، تماشاگر را در دل اتوبوس قرار میدهد و حس خفگی ناشی از دود و آتش را به او منتقل میکند. نور نارنجیـقرمز شعلهها در قابها مینشیند، و جادههایی که در آنها هیچ دیدی وجود ندارد، فیلم را به یک تجربهٔ واقعی نزدیک میکنند. گویی ماجرا نه یک حادثهٔ سینمایی، بلکه بخشی از یک فاجعهٔ واقعی است که اکنون روی پرده ثبت شده است. این واقعنمایی باعث میشود فیلم برخلاف بسیاری از آثار حادثهای، نه بر جلوههای عظیم، بلکه بر حسِ حضور در «لحظه» تکیه کند.
اما بیش از همه، آنچه «اتوبوس گمشده» را تماشایی میکند، لایهٔ انسانی آن است. فیلم بارها نشان میدهد که قهرمانبودن لزوماً معنای داشتن قدرت غیرعادی نیست. گاهی فقط معنایش این است که در لحظهای که همه فرار میکنند، تو بایستی و بگویی: «این بچهها به من سپرده شدهاند.» این ایدهٔ ساده، شاید بارها در سینما دیده شده باشد، اما «اتوبوس گمشده» آن را با صداقت، بدون اغراق و بدون سانتیمانتالیسم اجرا میکند. کودکان در فیلم صرفاً نقش «کودک معصوم» ندارند؛ آنها با ترسها، سؤالها و واکنشهای انسانیشان، یادآوری میکنند که هر تصمیم راننده، نه یک لحظهٔ سینمایی، بلکه لحظهای واقعی و سرنوشتساز است.
فیلم همچنین در ایجاد لحظههای کوچک امید بسیار موفق است. امید نه بهمعنای پیروزی بزرگ، بلکه امیدهایی ریز اما واقعی؛ یک لبخند کوچک، یک شوخی کوتاه، بازشدن ناگهانی بخشی از جاده، یا سکوتهایی که معنیشان توأمان ترس و شجاعت است. همین لحظهها اجازه میدهند فیلم، باوجود فضای سنگین و پرتنشش، تیره و افسردهکننده نشود. بلکه همچنان بگوید حتی وسط یک فاجعه، انسان میتواند انتخابی کند که انسانیتر باشد.
طی تماشای این فیلم، بهدلیل کارگردانی حرفهای و بازیگرانی که گویی در نقش خود ذوب شدهاند، تماشاگر بهقدری درگیر فضای فیلم میشود که گویی خود سوار بر آن اتوبوس است و هر لحظه با ترس و اضطراب به این فکر میکند که آیا از آن مهلکه نجات خواهد یافت یا نه، ولو آنکه از قبل میداند فیلم بر اساس داستانی واقعیست و سرنوشت مسافران آن اتوبوس چه خواهد بود. کوین مککِی، رانندهٔ اتوبوسی که متیو مککانهی نقش او را بازی میکند، در مصاحبهای میگوید که از نزدیک درگیر روند ساخت این فیلم بوده است و وقایع بزرگ و کوچکی که راننده بههمراه معلم و ۲۲ دانشآموز از سر میگذرانند، بر اساس روایت او به تصویر کشیده شدهاند.
تماشای «اتوبوس گمشده» مناسب کسانی است که از فیلمهای پرزرقوبرق و پر از شلوغی خسته شدهاند. این فیلم بیشتر از آنکه به نمایش قدرت طبیعت یا ویرانی بپردازد، بر انتخابهای کوچک آدمها تمرکز میکند، بر رابطههای انسانی، بر لحظههایی که یک تصمیم چندثانیهای، زندگی بسیاری را تغییر میدهد. اگر مخاطب بهدنبال فیلمی باشد که او را درگیر کند، بدون آنکه به احساساتش فشار مصنوعی وارد کند، این فیلم انتخابی بسیار مناسب است.
«اتوبوس گمشده» از آن فیلمهایی است که پس از پایانش، قابها و حسها در ذهن باقی میمانند؛ تصویر اتوبوس زرد میان آسمان نارنجی، صدای نفسهای بریدهٔ راننده، نگاههای نگران کودکان، و روشنایی ضعیفی که از پشت دود دیده میشود. همهٔ اینها فیلم را از یک روایت حادثهای ساده فراتر میبرند و آن را به تجربهای انسانی و امیدبخش تبدیل میکنند. تجربهای که تماشاگر را نه با هیجان، بلکه با همدلی و اندوهی آرام همراه میسازد. و شاید همین ویژگی است که فیلم را ارزشمند و دیدنش را ضروری میکند.
این فیلم هنوز در کتابخانههای مترو ونکوور در دسترس نیست و تنها شیوهٔ تماشای آن خرید اشتراک سرویس اپلتیوی پلاس است.

