مژده مواجی – آلمان
انتخاب دبیرستانِ مناسب از همان موضوعاتی بود که باید والدین و بچههایشان تصمیم قطعیشان را برایش میگرفتند. برای والدین یک چیز مهم بود و آن اینکه، مدرسهای خوشنام باشد. مدرسهای که همه به آن بَهبَه و چَهچَه بگویند. بچهها برای انتخاب دنیای خودشان را داشتند؛ اینکه از شکل و شمایل مدرسۀ جدید خوششان بیاید یا با همکلاسی و همبازیهای قدیمی در یک مدرسه باشند و در زنگ تفریح با هم بازی کنند.
فرشید، پسری که والدین ایرانی داشت، دبستان را مانند اکثریت کودکان همسن و سالش در یک مدرسهٔ دولتی آلمان تمام کرد و قدم بعدی انتخاب دبیرستان و ورود به آن بود. مادرش میگفت: «پسرم باید در یکی از بهترین دبیرستانهای شهر درس بخواند که فردا برای خودش کسی بشود. خدا را چه دیدی، شاید نبوغی در پسرم کشف شود.» او مرتب لیست مدرسهها را مرور میکرد تا یکی از آنها بالاخره چشمش را بگیرد. اغلب ظهرها، قبل از تعطیلی دبستان بحث گرمی دربارۀ انتخاب دبیرستان بین مادر فرشید و مادرهای دوستان پسرش در میگرفت. مادر لئون، همکلاسی آلمانی فرشید، میگفت: «مدرسههای آلمان دولتیاند و تفاوت چندانی با هم ندارند. برای من مهم است که بچههایمان که هنوز ده سالشان بیشتر نیست، با هم در یک مدرسه و حتی در یک کلاس باشند تا احساس غریبی نکنند. در واقع همان همبازیهای پیشین با هم بزرگ شوند.»
مادر فرشید با خودش میگفت، فکر بدی هم نیست، اما ته دلش چیزی دیگری میخواست؛ بهترین دبیرستان شهر.
مادر میشا، همکلاسی روسی فرشید، حاضر بود حتی پسرش را علیرغم میل او در دبیرستانی آن سر شهر ببرد، چون اسمش خوب در رفته بود و شنیده بود که سختگیر هم هستند. او معتقد بود: «سختگیری بچه را میسازد و بهتر بار میآورد.»
دبستان به پایان میرسید، روز تصمیمگیری نزدیک میشد و بالاخره باید مدرسهای را انتخاب میکردند. والدین و فرزندانشان برای بازدید و آشنایی به چند مدرسه رفتند تا از نزدیک آنها را ببینند. بچهها نظرهای مختلف دربارهٔ شکل ظاهری آنها میدادند؛ یکی معماری قدیمی با ارتفاع بلند داشت، آنها را به یاد هری پاتر میانداخت و برایشان جذاب بود. در مدرسۀ دیگر از دالانهای تاریک آن وحشت کردند، و در دیگری از زمین فوتبال آن خوششان آمد.
والدین در آخر بعد از سروکلّهزدن با بچههایشان، به این نتیجه رسیدند که نمیتوانند به نقطهٔ مشترکی برسند، بنابراین کوتاه آمدند تا لااقل مدرسهای را انتخاب کنند که در محلهشان باشد تا بچههایشان پیاده یا با دوچرخه به مدرسه بروند و در ضمن باهم در یک کلاس بمانند.
آنها طی جستوجویشان، تنها به بازدید یک مدرسه در آن محله نرفتند، چون با خوشنامی دربارهٔ آن حرف زده نمیشد. هیچکس هم نمیدانست دلیلش چیست. از هر کس میپرسیدند، میگفت: «شنیدهام مدرسه خوبی نیست.» تنها والدین نیلز، همکلاسی آلمانی فرشید، تصمیم گرفتند پسرشان را در آن مدرسه ثبتنام کنند.
مادر فرشید از مادر نیلز پرسید: «همه به این دبیرستان بدوبیراه میگویند. چرا نیلز را آنجا ثبتنام کردید؟»
مادر نیلز جدی به او نگاه کرد و با صدایی آهسته گفت: «پسرهای بزرگترم هم در این مدرسه درس میخوانند. از آن خیلی راضی هستم و بههرحال مانند همهٔ مدارس آموزگار خوب و بد دارد. طی سالهای گذشته خیلی محبوب بود و حزب سوسیال دمکرات از چند طرح آموزشیِ مدرسه حمایت کرده بود. حزب مخالفش، حزب سوسیال مسیحی، برای مقابله با آنها شروع به انتقاد و بدنامکردن مدرسه کرد.» او مکثی کرد و ادامه داد: «خودت میدانی که چقدر خرابکردنِ نام راحت است. کافیست اسم کسی یا چیزی بد در برود، از چشم مردم میافتد، آنچنان با اکراه به آن نگاه میکنند و حتی از آن رو برمیگردانند که شاید بیست سال طول بکشد تا دوباره بتواند آن خوشنامی قبلیاش را پیدا کند.»

